اشعار رحیم معینی کرمانشاهی ، دیوان اشعار عاشقانه و ناب و کردی

اشعار رحیم معینی کرمانشاهی ، دیوان اشعار عاشقانه و ناب و کردی

اشعار رحیم معینی کرمانشاهی اشعار رحیم معینی کرمانشاهی ، دیوان بهترین اشعار عاشقانه و ناب و کردی رحم معینی کرمانشاهی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

شعر نو تولدت مبارک عشقم ، متن و شعر نو تبریک تولد عاشقانه برای عشقم

شعر نو تولدت مبارک عشقم ، متن و شعر نو تبریک تولد عاشقانه برای عشقم

شعر نو تولدت مبارک عشقم شعر نو تولدت مبارک عشقم ، متن و شعر نو تبریک تولد عاشقانه برای عشقم همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

متن زیبا میلاد امام حسین ، ع و روز پاسدار + متن امام حسینی ام

متن زیبا میلاد امام حسین ، ع و روز پاسدار + متن امام حسینی ام

متن زیبا میلاد امام حسین متن زیبا میلاد امام حسین ، ع و روز پاسدار + متن امام حسینی ام همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

معنی هیچ در شعر مولانا

معنی هیچ در شعر مولانا ، این جهان هیچ است عطار + هیچ در شعر سعدی

معنی هیچ در شعر مولانا ، این جهان هیچ است عطار + هیچ در شعر سعدی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

معنی هیچ در شعر مولانا

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای (ز بهر) هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه ماند باقی

عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

می‌گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه‌اش دعوت کرد.

شمس به خانه‌ی جلال‌الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد

از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده‌ای؟

مولانا حیرت‌زده پرسید: مگر تو شرابخوار هستی؟! شمس پاسخ داد: بلی!

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!

– حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

+ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

– به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

+ با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

+ در این شهر همه مرا می‌شناسند، چگونه به محله‌ی نصاری‌نشین بروم و شراب بخرم؟!

– اگر به من ارادت داری باید وسیله‌ی راحتی مرا هم فراهم کنی

چون من شب‌ها بدون شراب نه می‌توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه‌ای به دوش می‌اندازد،

شیشه‌ای بزرگ زیر آن پنهان می‌کند و به سمت محله‌ی نصاری‌نشین راه می‌افتد.

تا قبل از ورود او به محله‌ی مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی‌کرد

اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.

آنها دیدند که مولوی داخل میکده‌ای شد و شیشه‌ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن، از میکده خارج شد.

هنوز از محله‌ی مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانانِ ساکنِ آنجا،

در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد

تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه‌روزه در آن به او اقتدا می‌کردند رسید.

در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:

ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می‌کنید به محله‌ی نصاری‌نشین رفته

و شراب خریداری نموده است. آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد!

مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زُهد می‌کند و به او اقتدا می‌کنید،

اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می‌برد!

سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش کوفت

که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به‌ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند

یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده

و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی‌حیا! شرم نمی‌کنید

که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید؟ این شیشه که می‌بینید حاوی سرکه است

زیرا که هر روز با غذای خود تناول می‌کند. رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه شراب است.

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه‌ی مردم ازجمله آن رقیب،

قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،

دیگران هم دست‌های او را بوسیدند و متفرق شدند. آن‌گاه مولوی از شمس پرسید:

برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مرا مجبور کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می‌نازی جز یک سراب نیست.

تو فکر می‌کردی که احترامِ یک مشت عوام برای تو سرمایه‌ای‌ست ابدی،

در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه‌ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند

و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می‌رساندند. این سرمایه‌ی تو همین بود که امشب دیدی

و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

⇔⇔⇔⇔

هیچ در شعر مولانا

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا

تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد

تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا

بیشتر بخوانید : متن در مورد انسان های دورو ، متن درباره دورویی ادما و آدم نفهم و دورویی و دروغ

شعر هیچ مولانا

هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو

کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی

بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی

بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا

⇔⇔⇔⇔

معنی هیچ در شعر مولانا

هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر

هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را

می‌کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی

تازه کن اسلام دمی‌خواجه رها کن گله را

⇔⇔⇔⇔

هیچ در شعر مولانا

هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا

آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما

نیست مرا کار و دکان هستم بی‌کار جهان

زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما

بیشتر بخوانید : متن در مورد انسانیت ، سخنان بزرگان و متن زیبا درباره شخصیت انسان و آدمها

شعر هیچ مولانا

گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع

جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا

چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان

ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا

⇔⇔⇔⇔

معنی هیچ در شعر مولانا

هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم

جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا

جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان

نادره زمانه‌ای خلق کجا و تو کجا

⇔⇔⇔⇔

هیچ در شعر مولانا

مست رود نگار من در بر و در کنار من

هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا

آمد جان جان من کوری دشمنان من

رونق گلستان من زینت روضه رضا

بیشتر بخوانید : اس ام اس رفیق بی معرفت ، جملات سنگین بی معرفتی رفیق عاشقانه

شعر هیچ مولانا

گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم

تازه‌تر از نرگس و گل وقت صباها

گویم ای داده دوا هر دو جهان را

نیست مرا جز لب تو جان دواها

⇔⇔⇔⇔

معنی هیچ در شعر مولانا

سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد

کز آتش جوعست تک و گام تقاضا

کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک

کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا

⇔⇔⇔⇔

هیچ در شعر مولانا

خضر خضرانست و از هیچ عجب نیست

کز چشمه جان تازه کند او جگری را

از بهر زبردستی و دولت دهی آمد

نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را

بیشتر بخوانید : اس ام اس رفیق قدیمی ، دیدار دوست قدیمی + متن رفیق فابریک

شعر هیچ مولانا

هر آن پروانه که شمع تو را دید

شبش خوشتر ز روز آمد به سیما

همی‌پرد به گرد شمع حسنت

به روز و شب ندارد هیچ پروا

⇔⇔⇔⇔

معنی هیچ در شعر مولانا

دهانی بسته حلوا خور چو انجیر

ز دل خور هیچ دست و لب میالا

از آن دستست این حلوا از آن دست

بخور زان دست ای بی‌دست و بی‌پا

⇔⇔⇔⇔

هیچ در شعر مولانا

اندر دل هیچ کس نگنجیم

چون در سر اوست شانه ما

هر جا پر تیر او ببینی

آن جاست یقین نشانه ما

بیشتر بخوانید : اس ام اس رفیق باوفا ، پیامک دوستانه ادبی + اس ام اس شروع دوستی

شعر هیچ مولانا

هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت

برنروید هیچ از شه دانه احسان چرا

هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست

گنج حق را می‌نجویی در دل ویران چرا

بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان

جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا

آخرین بروز رسانی در : چهارشنبه 3 آذر 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.