شعر درباره قلم و اسلحه و گلچینی از بهترین اشعار درباره قلم و اسلحه
متن کوتاه روحت شاد پدر بزرگم ، متن و دلنوشته مرگ پدربزرگ کوتاه
متن کوتاه روحت شاد پدر بزرگم متن کوتاه روحت شاد پدر بزرگم ، متن و دلنوشته مرگ پدربزرگ کوتاه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این …
شعر در مورد طالبان ؛ گلچینی از بهترین اشعار در وصف طالبان
شعر در مورد طالبان شعر در مورد طالبان ؛ گلچینی از بهترین اشعار در وصف طالبان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل …
سلام صبح بخیر ، عشقم عاشقانه زیبا و رسمی پر انرژی با تصویر عزیزم
سلام صبح بخیر سلام صبح بخیر عشقم عاشقانه و زیبا ، سلام صبح بخیر رسمی و پر انرژی ، سلام صبح بخیر عزیزم با تصویر …
شعر درباره قلم و اسلحه
شعر درباره قلم و اسلحه ؛ گلچینی از بهترین اشعار درباره قلم و اسلحه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.
شعر درباره قلم و اسلحه
قلم قوی ترین سلاح
بی صدا ترین سلاح
روز قلم
بر اهلش مبارک
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر قلم و اسلحه
هان اهل قلم! قلم تفنگ است امروز
برگیر سلاح خود، که جنگ است امروز
برخیز که بی بهانه، سنگر گیریم
در خانه، به هر بهانه، ننگ است امروز
بیشتر بخوانید : مولانا شعر حافظ در مورد نمک نشناسی ؛ اشعار زیبای مولانا و حافظ درباره نمک نشناسی
شعر در مورد قلم و اسلحه
سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی
با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی
سخت است دلت را بتراشند و بخندی
هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی
از درد دل شاعر عاشق بنویسی
با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر درباره قلم و اسلحه
مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما
هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی
سخت است بدانی و لب از لب نگشایی
سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی
وقتی که قلم داد به من حضرت استاد
می گفت خدا خواسته دلتنگ نباشی
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر قلم و اسلحه
حلقوم شهر را شرحه می کند
تیغی که آزادی را
شرح می دهد!
حتی زبانم را اگر ببرند
انگشتهایم را
خودم قلم خواهم کرد
شعرها هنوز ماندگارترند…
جلال پراذران…
بیشتر بخوانید : شعر درباره قدر نشناسی مولانا ؛ مجموعه ای از بهترین اشعار مولانا درباره قدر نشناسی
شعر در مورد قلم و اسلحه
وقتی قلم مانند قلب دفترم باشد
باید نوار قلب شعر آخرم باشد
خندیده ام بر روزهای نو مبادا عشق
دلواپس تنهایی چشم ترم باشد
این خانه اما خانه اجدادی من نیست
هرقدرهم مرغ مهاجر محترم باشد
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر درباره قلم و اسلحه
روز تولد، عادت هرسال تقویم است
باید به دنیا آمدن در باورم باشد
شاید به دنیایت بیایم با همین یک شعر
شاید همین یک شعر تیر آخرم باشد
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر قلم و اسلحه
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم، زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
بیشتر بخوانید : جواب آدم نمک نشناس ؛ جملاتی در جواب افراد نمک نشناس
شعر در مورد قلم و اسلحه
با واژه ی فشنگ
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم-دزفول-
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
هر چند ناتمام
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر درباره قلم و اسلحه
گفتم:
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شب ها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر قلم و اسلحه
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برج های فاصله می بینند
که شب چقدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
بیشتر بخوانید : متن سنگین کوتاه برای بیو ؛ جملات کوتاه سنگین مناسب برای بیو
شعر در مورد قلم و اسلحه
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
شاید
این شام، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد؟
اینجا
گاهی
سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر درباره قلم و اسلحه
در زیر خاک گِل شده می بینیم:
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گِل و سنگ
بر قلب های کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رؤیاهاست
رؤیای کودکانه ی شیرین
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر قلم و اسلحه
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه او کم بود…
بیشتر بخوانید : متن سنگین غم انگیز ؛ مجموعه ای از متن های خاص و غم انگیز
شعر در مورد قلم و اسلحه
اما این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هرچند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
باری
این حرف های داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست؟
دیوار!
دیوار سرد و سنگی سیار!
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی؟
نه!
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم*
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیزتری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست…

