شعر در مورد ثروت ، اندوزی و عشق و ثروتمند و فقیر + ثروت واقعی

شعر در مورد ثروت

شعر در مورد ثروت , شعر در مورد ثروت واقعی , شعر در مورد ثروتمند و فقیر , شعر در مورد ثروت و عشق

با مجموعه شعر در مورد ثروت اندوزی ، اشعاری زیبا در مورد ثروت واقعی ، زیباترین شعر در مورد ثروتمند و فقیر در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار ثروت

دست هات دلم را برد

گفته بودم؟

حالا دست های تو

تمام ثروت من است

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

⇔⇔⇔⇔

زن،

مردی ثروتمند یا زیبا

یا حتی شاعر نمی خواهد

او مردی می‌خواهد

که چشمانش را بفهمد

آنگاه که اندوهگین شد

با دستش به

سینه اش اشاره کند

و بگوید:

اینجا سرزمین توست

⇔⇔⇔⇔

 به عهد او که دادیم باد عهدش

کمینه ثروت آمال مالست

شعر در مورد ثروتمند و فقیر

 با کرم او الف که هیچ ندارد

در سرش اکنون هوای ثروت شین است

⇔⇔⇔⇔

 ای جوانمردی که در ایام تو

هست کمتر ثروت آمال مال

⇔⇔⇔⇔

 با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

⇔⇔⇔⇔

 ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت

ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر

⇔⇔⇔⇔

 خود سلیمان شدن به ثروت و جاه

دیگران را ز دیو ترساندن

⇔⇔⇔⇔

 توان و توش ره مرد چیست، یاری زن

حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان

⇔⇔⇔⇔

 ثروت من بود این خلقان، از آن

اینهمه بر سر زدم، کردم فغان

⇔⇔⇔⇔

 در همه هست و نیست، از تری و تازگی

نیست نهانخانه ای ثروت جان ترا

⇔⇔⇔⇔

 اهل عقبی همت از وی یافته

مالداران ثروت ای وی یافته

⇔⇔⇔⇔

 از ثروت سپهر کواکب کند حدیث

از نزهت بهار شقایق دهد خبر

⇔⇔⇔⇔

 گرفتم آنکه ز ثروت همی شد هرقل

سرودم آنکه ز شوکت همی شدی چیپال

شعر در مورد ثروت واقعی

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.

اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید.

اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید.

اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید.

اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.

اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید،

یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید.

⇔⇔⇔⇔

دروغ می‌گویند

تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیده‌دَمی

کوه و جاده و دریا چیست

دریا و دشنام و کلمه کدام است

من خودم این حروفِ مُرده را

به مزامیرِ زندگی باز خواهم گرداند.

⇔⇔⇔⇔

 گر به مال و ملک و ثروت فردمی

من دهانت را پر از زر کردمی

⇔⇔⇔⇔

 منادی کرد تا آزاد و بنده

ز اهل ثروت و ارباب ژنده

⇔⇔⇔⇔

 جاوید همی بخشد و از مایه نکاهد

رشح قلمت ثروت اصناف امم را

⇔⇔⇔⇔

 راستی را چو الف هیچ نداری زین ذوق

گر ترا مکنت شین است و ترا ثروت تیست

⇔⇔⇔⇔

 بسکه از لطف و عطا عزت و ثروت بخشد

عالم آرا دل و دست تو بهر بی سر و پای

⇔⇔⇔⇔

غرورم

با ثروتم از دست رفت

شعر در مورد ثروت اندوزی

این مایه ستم روا نمیداشت

میبود گر آگه از دل من

چون آینه روی دوست «ثروت»

پیوسته بُوَد مقابل من

⇔⇔⇔⇔

بهترین ثروت آن است

که انسان به وسیله آن آبروی خود را حفظ نماید

⇔⇔⇔⇔

و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.

پس امروز به دست خویش عطا کنید ،

باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان

⇔⇔⇔⇔

هیچ ثروتی چون عقل،

و هیچ فقری چون نادانی نیست.

هیچ ارثی چون ادب،

و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست.

⇔⇔⇔⇔

ثروت،

ریشه شهوت هاست

⇔⇔⇔⇔

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

⇔⇔⇔⇔

من یک شاعرم

مرد ثروتمندی نیستم

سوار هیچ اسب سفیدی نشده ام

و خیلی ها

در این دنیا از من

بلند قد تر و خوشتیپ تر هستند

اما هیچ مردی نمی تواند

مثل من

قلم دست بگیرد

و روی کاغذ از تو

بتی زیبا بتراشد

⇔⇔⇔⇔

مثل عکس ماه در برکه

در منی و

دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعرهای عاشقانه است

و دیگر هیچ

ثروتمندی فقیرم

مثل بانکداری بی پول

من فقط آینه ی تو هستم

⇔⇔⇔⇔

قناعت

تنها ثروت واقعی است.

⇔⇔⇔⇔

ما ثروت را چیزی در نظر می گیریم

که به درستی استفاده شود، نه چیزی که در موردش فخر فروخته شود.

در مورد فقر، هیچ کس لازم نیست از آن شرمسار باشد:

شرم واقعی در این است که هیچ اقدام عملی برای رهایی از آن انجام ندهی.

⇔⇔⇔⇔

مصیبت واقعی فقرا،

فقر آرزوهایشان است.

⇔⇔⇔⇔

 یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز

بدست آورد الماسی دل افروز

نهادش در میان کیسه ای خرد

ببستش سخت و سوی مخزنش برد

مطالب مرتبط

شعر در مورد چشمشعر در مورد بهارشعر در مورد امام زمانشعر در مورد ایرانشعر تولد

شعر در مورد ثروت ، اندوزی و عشق و ثروتمند و فقیر + ثروت واقعی
5 (100%) 2 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.