شعر در مورد دلتنگی، یار و کربلا و برای پدر و مادر و دوست و رفیق - پارسی زی
متن طولانی تبریک تولد همسر ، برای دوست و همسر مهر ماهی + متن تولد متفاوت

متن طولانی تبریک تولد همسر ، برای دوست و همسر مهر ماهی + متن تولد متفاوت

متن طولانی تبریک تولد همسر متن طولانی تبریک تولد همسر ، برای دوست و همسر مهر ماهی + متن تولد متفاوت همگی در سایت پارسی …

عکس پروفایل مشکی برای فوت ، عکس پروفایل عزاداری عمو

عکس پروفایل مشکی برای فوت ، عکس پروفایل عزاداری عمو

عکس پروفایل مشکی برای فوت عکس پروفایل مشکی برای فوت ، عکس پروفایل عزاداری عمو همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش …

متن خاص برای رفیق خاص ، متن طولانی و زیبا برای دوست صمیمی

متن خاص برای رفیق خاص ، متن طولانی و زیبا برای دوست صمیمی

متن خاص برای رفیق خاص متن خاص برای رفیق خاص ، متن طولانی و زیبا برای دوست صمیمی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب …

شعر در مورد دلتنگی

شعر در مورد دلتنگی , شعر در مورد دلتنگی یار , شعر در مورد دلتنگی دوست , شعر در مورد دلتنگی پدر مادر کربلا

دلتنگی هم عالمی دارد. وقتی که دلتنگ می شویم دوست داریم شعر در مورد دلتنگی بخوانیم و خود را آرام کنیم.در این مطلب از سایت پارسی زی زیباترین اشعار در مورد دلتنگی را برای شما سروران گرامی تهیه کرده ایم.

اشعار در وصف دلتنگی

شعر در مورد دلتنگی

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی روبرویم، خستگی در می‌کنی

چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟

باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست

شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند

یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، مست می‌گردم ولی…

پشت آن چشمان، همان برق پشیمانی که نیست

می‌روی و من کماکان پشت درب خانه… ام

می‌روی و پشت سر، دستی به ایوانی که نیست

بیژن ارژن

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دلتنگی پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود!

دلتنگی گاهی پوست تن آدمی‌ست

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

غروب جمعه را دوست دارم

به خاطر دلتنگیات…

که آرام آرام

سرت را

روی شانه‌ام می‌گذارد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دریاچه ارومیه ، شعر کودکانه و ترکی و کوتاه احیای دریاچه ارومیه

بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند

دلتنگی کنج خانه می نشیند

زل می زند به چشمانم

و یادت را بر سینه ام می فشارد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دلم برایت تنگ شده

تنگ که می‌گویم

نه مثل تنگی پیراهن

دلتنگی من

شبیه حال نهنگی است

که به جای اقیانوس

او را در تنگ ماهی انداخته‌اند

دلم برایت تنگ شده است

این یعنی ریه‌های من،

دم و بازدم نفس‌های تو را کم آورده اند…

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

چقدر خوب است

همیشه بهانه ای داشته باشم

تا حالت را بپرسم

همین چند ثانیه کافی‌ ست

برای تسکین این دلتنگی ام

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

امشب بر شانه‌های دلم

کوله باری سنگینی می‌کند

کوله باری پر از دلتنگی

دلم می‌شکند زیر بار این همه دلتنگی

با پرهای شکسته باز سوی آسما‌ن‌ها می‌رود

می‌رود سوی ناشناختنی‌ها

شاید این بار در آن اوج

به معبودش رسد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دیابت ، شعر کودکانه کوتاه و طنز و متن زیبا درباره بیماری دیابت

دلتنگی رودخانه ای ست که به هیچ دریایی نمی ریزد.

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دلتنگی یار

وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد

غنچه‌های تشنه از گلزار می‌ترسد

عاشق از آوازه‌ی دیدار می‌ترسد

پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد

شه‌سوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می‌ترسد…

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دلتنگی دوست

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

گراز قفس گریزم کجا روم، کجا من!

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود! نبودنم چه کاهد!

که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دلتنگی از شاعران معروف

مولانا

 بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
 عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
 این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
 باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
 وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
 سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

عکس پروفایل غمگین پسرانه , عکس پروفایل غمگین جدید , عکس پروفایل غمگین دخترانه بدون متن

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

 دلتنگ توام جانا هردم که روم جایی

با خود به سفر بردم یاد تو و تنهایی

 رفتم که سفر شاید درمان دلم گردد

رفتن نبُوَد چاره وقتی که تو اینجایی

 از کوی تو رفتم من تا دل بشود آرام

بیهوده سفرکردم وقتی که تو ماوایی

 با یک غزل ساده از عشق تو می‌گویم

آخر چه شود حاصل جز غصه و رسوایی

 در حسرت دیدارت بی خوابم و بیدارم

یاد دل من هستی؟ ای مظهر زیبایی

 تلخ است همه عمرم از شدت دلتنگی

یا سوی تو باز آیم؛ یا اینکه تو می‌آیی!

 شعر از فاطمه صالحی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد پشت سر حرف زدن

حافظ

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم‌این فال وگذشت اختروکارآخرشد

آن همه نازوتنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باغ بهار آخر شد

شکرایزدکه به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خارآخر شد

صبح امید که شدمعتکف پرده غیب

گوبرون آی که کار شب تارآخرشد

بعدازاین نوربه‌آفاق دهم‌ازدل‌خویش

که به خورشیدرسیدیم وغبارآخرشد

آن پریشانی شبهای درازوغم دل

همه در سایه گیسوی نگارآخر شد

باورم نیست زبدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یارآخر شد

ساقیالطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیرتوتشویش خمارآخرشد

درشمارارچه نیاوردکسی حافظ را

شکرکان محنت بیرون ز شمار آخر شد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

سهراب سپهری

با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا و آنسوی صحرای خدا رفتم

من نمی‌گویم ملائک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد

پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش

_ همچنان کز خویش و بی‌خویشی _

در رکاب تو که می‌رفتی

هم عنان با نور

پا به پای تو تا تجرد, تا رها رفتم!

شکرها بود و شکایتها

رازها بود و تامل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازوئی که یکسان بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چونها در دلم مردند

که به سوی بی‌چرا رفتم

شکر پراشکم نثارت باد!

خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من

تا کجا بردی مرا دیشب؟

با تو دیشب تا کجا رفتم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خال ، لب و گردن و صورت و گوشه لب یار و گونه و چشم و ابرو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دلتنگی کربلا

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش‌گوشه یک غزل دارد

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانۀ خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دلتنگی پدر

ای پدر ای با دل من همنشین

ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهاییم

آشنایی با غم تنهاییم

ای طنین نام تو بر گوش من

ای پناه گریه خاموش من

همچو باران مهربان بر من ببار

ای که هستی مثل ابر نو بهار

در صداقت برتر از آیینه ای

در رفاقت باده ای بی کینه ای

ای سپیدار بلند و بی پایدار

می برم نام تو را با افتخار

هر چه دارم از تو دارم ای پدر

ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار

مهربانی از مانده یادگار

ای پدر بوی شقایق می دهی

عاشقی را یاد عاشق می دهی

با تو سبزم، گل بهارم ای پدر

هر چه دارم از تو دارم ای پدر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حضرت قاسم ، شعر ترکی و کوتاه شجاعت و عروسی حضرت قاسم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دلتنگی مادر

مادر، ای غزلِ ناتمامِ دلتنگی

مادرم، ای غزلِ ناتمامِ دلتنگی، کجایی؟

که هرچه می‌گذرد، جای خالی‌ات بیشتر است

نه جای خالِ که زخم عمیقِ کهنه‌ای در جان

که هر نسیم بیاید، دردِ آن فزون‌تر است

من از جهانیِ تو خالی، شِکوه‌ها دارم

از این هجومِ غریبی که خانه را پُر کرد

از این سکوت که در استخوانِ من پیچید

و بغض‌ها که در این سال‌ها بزرگم کرد

تو رفتی و غمِ تو زخمِ بی‌علاجِ من است

که در تمامِ وجودم همیشه پابرجاست

دوباره آینه‌ها را غبار می‌گیرد

چقدر یادِ تو و عطرِ چادرت زیباست!

چه بود آن تنِ کوچک که کوهِ صبرت بود؟

که رنج‌ها همه را در خودت فرو بردی

برای قامتِ ما، قامتت خمیده نکرد

عجب قیامتی در خلوتت تو آوردی!

کنون که سهمِ من از تو مزار و یک قاب است

چگونه باور کنم نیستی در این دنیا؟

کسی که عطرِ بهشت را به خانه می‌آورد

چه زود رفت و نشست آن طرفِ دلِ ما!

دلم برایِ تو تنگ است و دلتنگیِ من

شبیه کودکی‌ست، تنها و بی‌پناه و یتیم

تو نیستی و چقدر این جهان بزرگ شده

منی که بعدِ تو با هیچ کس نگشتم سهیم…

بیا دوباره برایم لالایی بخوان

که در سکوتِ اتاقم، نفس کم آوردم

بگو که باز می‌آیی، دروغ هم باشد!

که با خیالِ تو هم، زندگی از سر ببرم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس

تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس

با این همه حال و در چنین تنگدلی

جا کرده محبت تو چندان که مپرس …

آخرین بروز رسانی در : شنبه 19 مهر 1404
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.