چهارشنبه , 12 می 2021

شعر در مورد دوست از حافظ

شعر در مورد دوست از حافظ ، شعر درباره دوست از فریدون مشیری

شعر در مورد دوست از حافظ ، شعر درباره دوست از فریدون مشیری همگی در سایت پارسی زی .امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد دوستی از حافظ

رفیق

چهار حرفه اما

اگه رفیقتو فراموش کنی

خیلی حرفه . . .

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دوست از حافظ

ما زنده به عشقیم ولی عشق تب دوست

ما طالب مرگیم ولی در طلب دوست

ما تشنه دردیم ولی از غم هجران

درویش نگاهیم ولی با لب خندان

بیشتر بخوانید : پیام تبریک تولد حضرت مهدی ، اس ام اس تبریک ولادت حضرت مهدی (عج)

شعری در مورد دوستی از حافظ

برای این‌ که

دوست پیدا کنی

باید خود را لایق

و آماده دوستی بار بیاوری.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست بد از حافظ

دوستی نشانی از عشق داره

کسی می تونه دوست تو باشه

که از صمیم قلب

اون رو دوست داشته باشی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست خوب از حافظ

داروها و دوستی ها

هر دو مشکلات را حل میکنند

با این تفاوت ک دوستی ها

هیچ وقت تاریخ انقضا ، بها و اندازه ندارند . . .

بیشتر بخوانید : تبریک میلاد حضرت مهدی نیمه شعبان ، تبریک تولد امام حسن عسکری به امام زمان

شعر در مورد دوست داشتن از حافظ

یادته زیر گنبد کبود دوتا رفیق بودیم

و کلی حسود ؟

تقصیر اون حسودا بود که حالا

ما شدیم یکی بود یکی نبود …

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد دوست از حافظ

پرسید دوست رو چون دوستش داری

بهش نیاز داری یا

که چون بهش نیاز داری دوستش داری؟

گفتم چون دارمش بی نیازم…

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد دوست از حافظ

پای در زنجیر

پیش دوستان

به، که با بیگانگان

در بوستان

بیشتر بخوانید : میلاد حضرت مهدی مبارک ، پروفایل پیشاپیش ولادت حضرت مهدی مبارک

شعر در مورد دوستی از حافظ

سلامتیه دوست نازنینی

که گفت:

قبر منو خیلی بزرگ بسازین….

چون یه دنیا ارزو

با خودم به گور میبرم !

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دوست از حافظ

بهترین دوست تو

شادی رو به تو هدیه می کنه

و غم و اندوهت رو

تسکین می ده

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دوستی از حافظ

بوی نو شدن

می آید

ولی تو همیشه

رفیق کهنه ى من بمان …

بیشتر بخوانید : شعر برای میلاد حضرت مهدی ، شعر کوتاه برای ولادت و تولد حضرت مهدی

شعر در مورد دوست بد از حافظ

رسم رفاقـــــــــــت اینه که

با رفیـــــق پیر شــــــــــــى

نه اینکه وســـــــــــط راه

از رفیـــــق سیر شـــــــــــــى

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست خوب از حافظ

سلامتی رفیقایی

که روز قیامت

فقط زمین از دستشون

شاکیه !

اونم به خاطر سنگینیه مرامشون . .

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست داشتن از حافظ

ای کاش محبت اثری داشته باشد

معشوق ز عاشق خبری داشته باشد

کو خنجر تیزی که کنم پاره جگر

قربان رفیقی که وفا داشته باشد

بیشتر بخوانید : شعر میلاد حضرت مهدی ع ، بهترین شعر کودکانه و مولودی برای ولادت امام زمان

شعر زیبا در مورد دوست از حافظ

تندی مکن که رشته صدسال دوستی

درجای بگسلد چو شود تند، آدمی

همواره نرم باش که شیر درنده را

زیر قلاده برد توان، با ملایمی

شعر در مورد دوست از حافظ ، شعر درباره دوست از فریدون مشیری

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

⇔⇔⇔⇔

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی ان آستان بوسد که جان در آستین دارد

⇔⇔⇔⇔

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

⇔⇔⇔⇔

ای غایب از نظر، به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

⇔⇔⇔⇔

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

⇔⇔⇔⇔

منع عشق..

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

علی رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید

هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما گرچه محجوب است

همیشه درنظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی حافظ دری زند بگشای

که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

هر ان که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه ی حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

⇔⇔⇔⇔

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که ان ندارد…

⇔⇔⇔⇔

ای صبا گر بگذری بر کوی مهرافشان دوست

یار ما را گو سلامی، دل همیشه یاد اوست

⇔⇔⇔⇔

دایم گل این بستان شاداب نمیماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی…

⇔⇔⇔⇔

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا؟

⇔⇔⇔⇔

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند؟!

گره از کار فروبسته ما بگشایند؟!

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند…

⇔⇔⇔⇔

آفرین بر دل نرم تو، که از بهر ثواب

کشته غمزه خود رابه نماز آمده ای!

⇔⇔⇔⇔

ﻣﺪﺍﻣﻢ ﻣﺴﺖ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﺩ ﻧﺴﯿﻢ ﺟﻌﺪ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ

ﺧﺮﺍﺑﻢ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻫﺮ ﺩﻡ ﻓﺮﯾﺐ ﭼﺸﻢ ﺟﺎﺩﻭﯾﺖ

⇔⇔⇔⇔

هرگز نمیرد ان که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

⇔⇔⇔⇔

رنج ما راکه توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

⇔⇔⇔⇔

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

شعر در مورد دوست از حافظ ، شعر درباره دوست از فریدون مشیری

دانی که چرا سِرّ نهان با تو نگویم؟!

طوطی صفتی! طاقت اسرار نداری!

جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

⇔⇔⇔⇔

حافظ صبور باش که در راه عاشقی

هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد

⇔⇔⇔⇔

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

علی رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماست

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی …!

الا یا ایها الساقی..

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق راحت نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه ی کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند ان رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

⇔⇔⇔⇔

هیچ میدانی که لرزد پایه‌ عرش خدا …

گر یتیمی هوو کشد یا عاشقی تنها شود

⇔⇔⇔⇔

ترک شیرازی..

اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از ان حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر لعنت دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی ودر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

⇔⇔⇔⇔

ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش…

⇔⇔⇔⇔

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند!

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

⇔⇔⇔⇔

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

⇔⇔⇔⇔

طفیل هستی عشقند، آدمی و پری

ارادتی بنما، تا سعادتی ببری

⇔⇔⇔⇔

هواخواه توام جانا و میدانم که می دانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته میخوانی…

⇔⇔⇔⇔

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست

زنده به عشق..

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد ان که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می بری

خود آید ان که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

⇔⇔⇔⇔

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش…

⇔⇔⇔⇔

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

⇔⇔⇔⇔

در وفای عشق تو مشهورخوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

⇔⇔⇔⇔

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ‌ﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ

ﻣﺴﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻥ ﺗﺎﺧﺘﻪ‌ﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ

⇔⇔⇔⇔

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *