شعر در مورد پل ، خواجو و ورسک و معلق شکسته + پل صراط

شعر در مورد پل

شعر در مورد پل

شعر در مورد پل ، خواجو و ورسک و معلق شکسته + پل صراط همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه و عنایت شما سروران گرامی قرار گیرد.

اشعار پل

سر پل صراط

یقه ات را می گیرم

نترس

می خواهم آخرین لحظه هم

ببوسمت.

⇔⇔⇔⇔

 از قد خم گشته پیران ندارد هیچ شرم

از سر پل می رود پیوسته آب زندگی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خطر ، عشق و شعر کودکانه در مورد وسایل خطرناک

می شناسمت

چشمهای تو

میزبان آفتاب صبح سبز باغ‌هاست

می شناسمت

واژه های تو

کلید قفل های ماست

می شناسمت

آفریدگار و یار روشنی

دستهای تو

پلی به رویت خداست

⇔⇔⇔⇔

شعر پل

 من کیستم، چو پل دل خود آب کرده ای

آغوش باز در ره سیلاب کرده ای

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره پل

تو را در کوهستان به خاطر می آورم

به هنگام در به دریِ باد

وقتی پلی را از جا می کند

در اتاقی کوچک، به اندازه ی کف دست

و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است.

⇔⇔⇔⇔

 رهنوردی که مدارش به توکل گذرد

گر قدم بر سر دریا نهد از پل گذرد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قمر ، در عقرب و قرص قمر و قمر بنی هاشم

ای بهار

سرمنشأ بی پایانت کجاست

تا نوشان نوشان بیایم

و در منزلت آرام گیرم

پل هایت کجاست

تا از تلاطم این برف بگذرم.

⇔⇔⇔⇔

پل باش که پیوند وصالی باشی

گل باش که همجنس جمالی باشی

⇔⇔⇔⇔

 ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسان

گذشتگان پل این سیل خانه پردازند

⇔⇔⇔⇔

چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه!

بانوی رنگ های شکوفان!

رنگین کمان!

پل بسته ای که عشق

آفاق را به هم بردوزد

آفاق را به رنگ تو می بینم

و چشم هایت آن سوی مه

همچون چراغ های دریایی می سوزد.

⇔⇔⇔⇔

 بردباری و تواضع سپر آفتهاست

پل این سیل گرانسنگ خمیدن باشد

⇔⇔⇔⇔

قطاری که نیم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما می‌گذرد

آسمان ِ مرا کوچک نمی‌کند

و جاده‌ئی که از گُرده‌ی ِ پُل می‌گذرد

آرزوی ِ مرا با خود

به افق‌های ِ دیگر نمی‌برد

شعر در مورد پل

برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام

با قصه ی آدم ها روی پل

آدم ها روی پل راه می روند

آدم ها روی پل می ترسند

آدمها

روی پل

می میرند.

⇔⇔⇔⇔

 چرخ را شورش سودای من از جا برداشت

طاقت سیل گرانسنگ کجا پل دارد؟

⇔⇔⇔⇔

قرار ما آنسوی پل چوبی

اگر سیل پل را نبرده باشد

قرار ما آنسوی پل چوبی

اگر رودخانه ای آن جا باشد

قرار ما آنسوی پل چوبی

اگر هنوز قرارها را آنسوی پل می گذارند

اگر هنوز پایت را آنسوی پل نگذاشته ای …

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خفاش ، متن و شعر زیبا و کودکانه درباره خفاش ها

 سیل را پل نتواند ز سفر مانع شد

قامت هر که شود خم، سپری می گردد

⇔⇔⇔⇔

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند!

⇔⇔⇔⇔

بی پل قدمی به انتهایی نرسد

اواز کسی به آشنایی نرسد

بی پل نه شکفتنی و نه علمی ، سخنی

بی پل که تمدنی به جایی نرسد

⇔⇔⇔⇔

رفتن هم حرف عجیبی ‌است

شبیه اشتباه آمدن

گفت بر می گردم

و رفت

و همه‌ پل ‌های پشت سرش را ویران کرد

همه می ‌دانستند دیگر باز نمی ‌گردد

اما بازگشت

بی هیچ پلی در راه

او مسیر مخفی یادها را می ‌دانســت

⇔⇔⇔⇔

بی پل نرسد جهان به آزادی و عشق

بی پل نشود جهان پر از شادی و عشق

پل راه عبور هنر و علم و کمال

بی پل نرسد جهان به آبادی و عشق

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قصر ، و قصر شیرین و شعر وصف قصر البدیع

یک لحظه مکث کرد خیال

وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم

برای همه‌چیز دست تکان می‌دادیم

شعر در مورد پل شکسته

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.

⇔⇔⇔⇔

روشنای زندگی‌ام

نسیم من

فانوس‌ام

بیانیه باغ‌های من‌

پلی به سمت من بکش از عطر نارنج‌

جایی به من بده

چون شانه عاجی

در میان شب گیسوانت‌

و آنگاه فراموشم کن‌

⇔⇔⇔⇔

به دنبال پروانه ای

خانه را گم کرده بودیم

و به دنبالش

دنباله ی هم را…

نمی دانم چرا

حالا که افتاده ایم

به یاد هم افتاده ایم!

چرا همیشه

پل ها جدا می کنند

جاده ها

دور…

⇔⇔⇔⇔

به نام تو امروز آواز دادم سحر را

به نام تو خواندم

درخت و پل و باد و

نیلوفر صبحدم را

تو را باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید

تو را در نفس های خود

آشیان دادم ای آذرخش مقدس

شعر در مورد پل خواجو

به هوا نیازمندم

به کمی هوای تازه

به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد

به کمی قدم زدن کنار این دل

و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان

به کرانه های آبی

به کمی غزال وحشی

به شما نیاز مندم.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دفتر ، نقاشی و مشق و شعر و متن زیبا برای شروع دفتر عشق

به هوا نیازمندم

به کمی هوای تازه

به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد

به کمی قدم زدن کنار این دل

و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان

به کرانه های آبی

به کمی غزال وحشی

به شما نیازمندم

⇔⇔⇔⇔

 هر پل که بود بر دل خاصان شکست چرخ

زین آبگون پل شکن اندر گذشتنی است

⇔⇔⇔⇔

ای بهار

سرمنشأ بی پایانت کجاست

تا نوشان نوشان بیایم

و در منزلت آرام گیرم

پل هایت کجاست

تا از تلاطم این برف بگذرم

⇔⇔⇔⇔

 آسمان سنگدل از گریه ما فارغ است

یاد دارد پل ازین سیلاب بی پروا بسی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.