شعر باغ سهراب سپهری ؛ مجموعه ای از بهترین اشعار سهراب سپهری درباره باغ
متن برای رفیق صمیمی دختر ، متن زیبا برای دوست و رفیق فابریک بامرام
متن برای رفیق صمیمی دختر متن برای رفیق صمیمی دختر ، متن زیبا برای دوست و رفیق فابریک بامرام همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این …
متن در مورد غیبت و تهمت ؛ مجموعه ای از بهترین جملات درباره غیبت و تهمت
متن در مورد غیبت و تهمت متن در مورد غیبت و تهمت ؛ مجموعه ای از بهترین جملات درباره غیبت و تهمت همگی در سایت …
متن در مورد بی وفایی یار ، دنیا + متن بی وفایی عشق و جدایی و خیانت
متن در مورد بی وفایی یار متن در مورد بی وفایی یار ، دنیا + متن بی وفایی عشق و جدایی و خیانت همگی در …
شعر باغ سهراب سپهری
شعر باغ سهراب سپهری ؛ مجموعه ای از بهترین اشعار سهراب سپهری درباره باغ همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.
شعر کوچه باغ سهراب سپهری
نه تو می پایی، و نه کوه.
میوه این باغ: اندوه، اندوه.
گل بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو.
این پیچک شوق ، آبش ده، سیرابش کن.
آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.
این لاله هوش ، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود
. چشم خدا تر شد ، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. نی ، تنهاتر ، تنهاتر.
بالاها، پستی ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.
بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست ، رشته آوازی هست.
پژواکی : رویایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد و رفت.
اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند.
این آب روان ، ما ساده تریم. این سایه، افتاده تریم.
نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.
از: سهراب سپهری
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر باغ همسفران سهراب سپهری
در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
بیشتر بخوانید : شعر در مورد تسلیت به دوست ، شعر در مورد مرگ همسر جوان و عزیز
تفسیر شعر به باغ همسفران سهراب سپهری
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
تحلیل شعر به باغ همسفران سهراب سپهری
ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر باغ
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم.
سهراب سپهری
بیشتر بخوانید : شعر تسلیت پدر به دوست ، صمیمی برای فوت پدر + پیام تسلیت پدر شوهر
شعر نو درباره باغ
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومیاز راه وارد شد
چه علمیبه موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.
سهراب سپهری
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر درباره باغ
خانه دوست کجاست؟”
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
…دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست.”
سهراب سپهری
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر نو باغ
لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند.
صدایی تو را می خواند.
روانه شو.
سرمشق خودت باش.
با چشمان خودت ببین.
با یافته خویش بزی.
در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی.
پیک خود باش.
پیام خودت را بازگوی.
میوه از باغ درون بچین.
شاخه ها چنان بارور بینی که سبد ها آرزو کنی
و زنبیل ترا گرانباری شاخه ای بس خواهد بود.
سهراب سپهری
بیشتر بخوانید : شعر کوتاه تسلیت به دوست ، شعر برای عزیز از دست رفته و مرگ عزیز
شعر کوچه باغ سهراب سپهری
اینجا صدای رنگ را می شنویم.
و این صدا را گاه شنیده ایم و در نیافته ایم و گاه نیز شنیده و دانسته ایم.
به باغی درون می شویم.
از بازی آفتاب بر برگی به رنگی جلوه گر:
سبزه های بی شمار.
همنوازی سبزه ها آغاز گشته و موسیقی رنگینی برخاسته است.
این هنگام باد اگر برخیزد، آواز رنگ بلندی می گیرد
و آهنگ سبز، به بالا می گراید (Crescendo)
جنبشی که سرچشمه صداست، نیز تواند رنگین به دید آید.
سهراب سپهری
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر باغ همسفران سهراب سپهری
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کسی زاغچهیی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
– دختر بالغ همسایه –
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند.
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
تفسیر شعر به باغ همسفران سهراب سپهری
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفشهایم کو؟
سهراب سپهری
بیشتر بخوانید : شعر تسلیت به دوست برای فوت پدر ، پیام تسلیت فوت پدر دوستانه
تحلیل شعر به باغ همسفران سهراب سپهری
و من آنان را ،
به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
سهراب سپهری
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر باغ
ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.
سهراب سپهری
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شعر نو درباره باغ
یاد من باشد فردا ،
بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ ،
طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها ،
سایه هاشان در آب.
یاد من باشد ،
هر چه پروانه که می افتد در آب ،
زود از آب در آرم.
یاد من باشد کاری نکنم ،
که به قانون زمین بر بخورد .
یاد من باشد فردا لب جوی ،
حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.
از: سهراب سپهری
بیشتر بخوانید : شعر تسلیت به دوست ، پیام و پیامک تسلیت رسمی کوتاه پدر و مادر
شعر درباره باغ
بیگمان در ده بالادست، چینهها کوتاه است.
مردمش میدانند، که شقاق چه گلی است.
بیگمان آنجا آبی، آبی است.
غنچهیی میشکفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را میفهمند.
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم.
از: سهراب سپهری

