شعر در مورد آینه ، شکسته و آینه ها عاشقانه از مولانا

شعر در مورد آینه

شعر در مورد آینه , شعر در مورد آینه شکسته , شعر در مورد آینه ها , شعری در مورد آینه

با مجموعه شعر در مورد آینه ، اشعاری زیبا در مورد آینه شکسته ، زیباترین شعر در مورد آینه ها در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار آینه

آئینه‌ای بگیر و تماشای خویش کن

سوی چمن به عزم تماشا چه می‌روی؟

⇔⇔⇔⇔

تو را با یک بوسه تو را با یک بغل انتظار

تو را با تمام دوست داشتن های زنانه ام به سپیده دم خورشید می سپارم

تو را به بوسه های مهتابی ات می سپارمت تو را باید به انعکاس صدای سکوت آینه سپرد…

با تو باید فقط به لهجه ی گل های بهاری حرف زد

که در آستین های مردانه ات پنهان کرده ای…

و من تمام آغوشم انتظار می شود تا تو بیایی

و عطر صدایت را از گرمای تمام تن تو بو بکشم…

“علیرضا اسفندیاری”

⇔⇔⇔⇔

مژه بر هم نزدم آینه‌سان در همه عمر

بسکه در دیده من شوق تماشای تو بود

⇔⇔⇔⇔

اصلا هیچوقت برنگرد

در این خانه نه گلی مانده

که بوی روزهای گذشته را بدهد

نه آینه ای

که تو را به روی خودش بیاورد.

شعر در مورد خانه

⇔⇔⇔⇔

این مایه ستم روا نمیداشت

میبود گر آگه از دل من

چون آینه روی دوست «ثروت»

پیوسته بُوَد مقابل من

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا

ترسم آئینه به دیدن ز تو قانع نشود

⇔⇔⇔⇔

من از دلبستگی‌های تو با آئینه دانستم

که بر دیدار خود ای تازه گل عاشق تر از مائی

⇔⇔⇔⇔

این یک نفس که دیده ما میهمان تست

آئینه پیش رو نگذاری چه می‌شود؟

⇔⇔⇔⇔

بعد از این روی من و آئینه وصف جمال

که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

⇔⇔⇔⇔

حسودم،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

شعر در مورد حسادت

⇔⇔⇔⇔

کند گر آرزوی دیدنت آئینه جا دارد

که از خورشید رویت در برابر «رونما» دارد

⇔⇔⇔⇔

به عیب خویش بپرداز تا شوی بی‌ عیب

مباش آئینه عیب دیگـــــــران زنهار

شعر در مورد آینه شکسته

من پیراهنت را در باد دوست دارم و زیبایی ات را در آینه ای که از آن عبور کرده ای!

نگران خلوت توام من زبان پرنده ها را می فهمم من با گل های وحشی در آشتی ام

نخواه که مسیر رود را از درخت ها جدا کنند نخواه که در دل جنگل آتشی بیفروزند!

تو وسیع ترین سرزمینی بودی که می شناختم

منظره دلپذیر نگاهت در هیچ قابی کامل نبود

تو اتفاقی بودی که در تمام چشم ها زیبا می افتاد

و من هرگز نتوانستم چهره ات را در عکسی که با هم داریم خلاصه کنم!

اشتیاق پنهانم! در خواب می بوسمت که دزدانه رویای تو را بافته باشم

دوست داشتنت شعر ناتمامی ست که تا ابد ادامه دارد…

“مهسا چراغعلی”

⇔⇔⇔⇔

التفاتی نیست خوبان را به حال عاشقان

تا مثال خویش در آئینه پیدا کرده‌اند

⇔⇔⇔⇔

متاب رخ نفسی تا به حال خود باشم

چو عکس آینه ما زنده از نگاه توایم

⇔⇔⇔⇔

دوشنبه پیش رویت آئینه را نهادم

روز سفید خود را آخر سیاه کردم

 ⇔⇔⇔⇔

شب است و ره گم کرده ام، در کولاک زمستانی

مرا به خود دلالت کن ،ای خانه ی چراغانی!

صحبت مکن با من، اگر گوش خیابانی داری

که با تو از “من” می گویم از این روح بیابانی

غم غریبی  مرا، در “کله فریاد”ی بجو

که اوج می گیرند از او “شروه”های دشتستانی

رو به رویم که بنشینی، با دست باز بازی کن

من همینم که می بینی: عریانم عین عریانی

به دست باد افتاده است، دفتر بی شیرازه ام

تمثیلی تلخ و تازه ام، در مبحث پریشانی

شبه خوابی هم اگر بود، تقطیعش نابرابر بود

رویا های خوش کوتاه، کابوس های طولانی!

بهتر ببین آنگه دریاب، کز خون دلم خورده اب

شعر خوش نقش و نگارم، چون قالی های ایرانی

سند باد سر گشته ام، دوال پا ها کشته ام

خرد و خسته، برگشته ام از سفر های توفانی

مراببین کزخستگی، وز شکوه شکستگی

آینه ای گرفته ام، پیش رویت از پیشانی

پیش از آمدنت، ای یار! تندیس وحشت -روزگار-

عمری نوازشم کرده است با “دست های سیمانی”

اگر طوفان هم باشی، آه! خسته تر از اینم مخواه

من از ویرانی می آیم، از نهایت ویرانی

عمیق تر از انزوا، زخم عمیق روحم را

می بینی یا نمی بینی؟ می دانی یا نمی دانی؟

با ته مانده ی ایمان، به عشق تکیه کرده ام

به تو پناه اورده ام، از وحشت بی ایمانی.

 “حسین منزوی”

شعر در مورد آینه ها

به باز آمدنت چنان دلخوشم که طفلی به صبح عید

پرستویی به ظهر بهار و من به دیدن تو. چنان در آینه‌ات مشغولم

که جهان از کنارم می‌گذرد بی آن که سر برگردانم.

به قمریان عاشق حسد می‌ورزم که دانه بر می‌چینند

و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی‌ات بوسه می‌زنند

و به گلی که با اشاره‌ی تو می‌شکفد.

بیا با اندامی از آتش بیا و جلوه‌ای از آذرخش.

من کجا باز بینمت ای ستاره‌ی روشن

که بی تو تا شبگیر پیر می‌شوم. چندان که بازآیی

ستاره‌ها همه عاشق می‌شوند.

“على باباچاهى”

⇔⇔⇔⇔

خیال روی تو آئینه‌ای به دستم داد

که فارغــــــم ز تماشای هر دو عالم کرد

⇔⇔⇔⇔

پنهان مکن ز آئینه ، رخسار خویش را چندان

که کسب نــــــــور کند از صفای تو

⇔⇔⇔⇔

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم

تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم

هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ

باطل به امید سحر زین شب گوریم

زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن

هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم

گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست

زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم

با همت والا که برد منت فردوس؟

از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم

او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست

ماییم که در پای وی افتاده چو موریم

آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست

ای سایه! چرا در طلب آتش طوریم

 “هوشنگ ابتهاج”

⇔⇔⇔⇔

یک جلوه کند ماه در آئینه صد موج

جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

⇔⇔⇔⇔

آنکه در آئینه دارد بوسه را از خود دریغ کی

به عاشق وا گذارد اختیار بوسه را؟

⇔⇔⇔⇔

می‌گشاید چشم بر روی تو پیش از آفتاب

چشم ما هم طالع آئینه بودی کاشکی

⇔⇔⇔⇔

رفته رفته آب شد آئینه از عکس رخش

چون نگردد آب آخر سد اسکندر نبود

شعر در مورد آینه از شاعران بزرگ

تو نیستی، اما وقتی به تو فکر می‌کنم

صدای آب را در رگ‌های خاک می‌شنوم.

گل‌سرخِ حیاط در آینه‌ی نگاهم زود به زود می‌شکفد

و آسمان پُر از پروانه و بادبادک می‌شود.

تو نیستی، اما وقتی به تو فکر می‌کنم دریا نزدیک‌تر می‌آید

ابرهای سیاه دور می‌شوند و باران هر وقت بگویم می‌بارد.

تو نیستی، اما وقتی به تو فکر می‌کنم

تو را می‌بینم در باغچه ایستاده‌ای به گل‌ها آب می‌دهی!

“رضا کاظمی”

⇔⇔⇔⇔

بازآ و در آئینه جان جلوه‌گری کن

ما را ز غم هستی بیهوده بری کن

⇔⇔⇔⇔

چمن سبز فلک را چمن آرائی هست

زیر این رنگ نهان آئینه سیمائی است

⇔⇔⇔⇔

همچون تو به عالم نتوان گفت کسی

نیست در آئینه کس تو به سیمای تو ماند

⇔⇔⇔⇔

باران که آمد

گلی در خانه ام رویید

آفتاب که تابید

آیینه ای تمام قد به خانه ام داد

درخت توی ایوان

شانه ای به موهایم بخشید

عزیزکم

تو که آمدی

گل و آینه و شانه را بردی و

شعری به من سپردی!

“شیرکو بی کس”

⇔⇔⇔⇔

قسم به عشق،که از فیض پاک دامانی است

که خلوت همه خوبان کنار آئینه است

⇔⇔⇔⇔

صاف چون آئینه می‌باید شدن با نیک و بد

هیچ چیز از هیچ کس در دل نمی‌باید گرفت

⇔⇔⇔⇔

ز تیره بختی آئینه حیرتی دارم

ترا کشید در آغوش و آفتاب نشد

⇔⇔⇔⇔

دیشب آئینـــه روبــــرویـــــم گفــــت

کای جوان فصل پیری تو رسید

⇔⇔⇔⇔

آئینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینی

و ز حسن خود بماند انگشت در دهانت

⇔⇔⇔⇔

آینه چون نقش تو بنمــــــــود راست

خود شکن آئینه شکستن خطــــــا است

⇔⇔⇔⇔

آن بت نمود عکس رخ خود در آئینه من

بت پرست گشتم و او خودپرست شد

⇔⇔⇔⇔

همتای حسن خویش نبینی به هیچ روی

غیر از دمی که آئینه ات در مقابل است

⇔⇔⇔⇔

ترا آئینه آگه سازد از زیبائی و زشتی

بلی اینسان هنر جز از دل روشن نمی‌آید

⇔⇔⇔⇔

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت

آئینه ات بگوید پنهــــــان که بی‌نظیری

مطالب مرتبط

شعر در مورد امام زمان ♥ شعر در مورد دوست ♥ شعر تولد ♥ شعر در مورد خواهر ♥ شعر در مورد خنده

شعر در مورد آینه ، شکسته و آینه ها عاشقانه از مولانا
5 (100%) 4 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.