شعر در مورد مرگ ، مادر و پدر و دوست و عزیز و انسانیت و خواهر و جوان ناکام

شعر در مورد مرگ

شعر در مورد مرگ ، مادر و پدر و دوست و عزیز و انسانیت و خواهر و جوان ناکام

شعر در مورد مرگ ، مادر و پدر و دوست و عزیز و انسانیت و خواهر و جوان ناکام همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد مرگ

ز هجران تو پرپر می زند دل

ز دل تنگی به هر در می زند دل

چو بلبل در فراق رویت ای گل

به دیوار قفس سرمیزند دل

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ عزیز

عشق شبیه مرگ است

اما همیشه شبیه بهار از راه می رسد

ابتدا

از فرق سر تا نوک پا شکوفه می زنی

بعد

همچون برگهای پاییزی فرو می ریزی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد عفو ، و گذشت و بخشش خداوند کودکانه از حافظ و سعدی

شعر در مورد مرگ مادر

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو

قدم در نه اگر هستی طلب‌کار معانی تو

گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی

چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی تو

چو کامت بر نمی‌آید به ناکامی فرو ده تن

که در زندان ناکامی نیابی کامرانی تو

به چیزی زندگی باید که نبود زین جهان لابد

که تا چون زین جهان رفتی بدان زنده بمانی تو

وگر زنده به دنیا باشی ای غافل در آن عالم

بمانی مرده و هرگز نیابی زندگانی تو

اگر تو پر و بال دنیی و عقبی بیندازی

خطابت آید از پیشان که هرچ آن جستی آنی تو

بلی هر دم پیامت آید از حضرت که ای محرم

چو حی‌لایموتی تو چرا بر خود نخوانی تو

چو گشتی زین خطاب آگاه جانت را یقین گردد

که سلطان جهان‌افروز دارالملک جانی تو

زهی عطار کز بحر معانی چون مدد داری

توانی کرد هر ساعت بسی گوهرفشانی تو

عطار نیشابوری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ پدر

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

 لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

  چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ دوست

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

مولانا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کره زمین ، شعر کوتاه و کودکانه و سیاره زمین گرد است

شعر در مورد مرگ خواهر

این  گنج نهان در دل خانه پدرم  بود

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود

هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند

هم  نام بلندش سند معتبرم بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ جوان ناکام

نه مرگ ، بی نفس ماندن است

و نه زندگی ، تمامی نفس گرفتن

بلکه زندگی ، یافتن عشق در دیگریست

تا عمر را به یادش صرف کنی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ همسر جوان

خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی

سود و سرمایه دین بر سر بازار کنی

شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است

خویشتن را گه آن نیست که بیدار کنی

چیست این عجب و تفاخر به جهان ساکن باش

چند با صد من و من سیم و زر اظهار کنی

پنج روزی همه کامی ز جهان حاصل گیر

عاقبت هم سر پر کبر نگونسار کنی

آن نه کام است که ناکام بجا بگذری

وان نه برگ است که بر جان خودش بار کنی

جمع تو بار گنه باشد و دیوان سیاه

نه هم آخر تو خوشی نام سیه بار کنی

چون همی دانی کت خانه لحد خواهد بود

خانه را نقش چرا بر در و دیوار کنی

سهو کارا به تک خاک همی باید خفت

طاق و ایوان به چه تا گنبد دوار کنی

مرگ در پیش و حساب از پس و دوزخ در راه

به چه شادی خرفا خنده بسیار کنی

تو که بر روبه مسکین بدری پوست چو سگ

عنکبوتانه کجا پرده احرار کنی

این همه دانی و کارت همه بی وجه بود

خود ستم کم کن اگر منع ستمکار کنی

به فصاحت ببری گوی ز میدان سخن

لیک خود را به ستم بیهده رهوار کنی

خویش و همسایه تو گرسنه وز پر طمعی

نفروشی به کسی غله در انبار کنی

جامه در تنگ و دلت تنگ و در اندیشه آن

تا دگر ره ز کجا جامه و دستار کنی

بر ضعیفان نکنی رحم به یک قرص جوین

وانگه از ناز به مرغ و بره پروار کنی

مستراحی است جهان و اهل جهان کناسند

به تعزز سزد ار در همه نظار کنی

نافه داری بر هر خشک دمانی مگشا

اول آن به که طلبکاری عطار کنی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد یوسف و زلیخا ، شعر سعدی و مولانا و حافظ در مورد یوسف و زلیخا

شعر در مورد مرگ جوان

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود

یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای

گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

شعر از حضرت مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ انسانیت

با مرگ هر انسانی

نخستین برف

نخستین بوسه و

نخستین دعوا هم میمیرند

آدم ها نمی میرند

دنیاها در آنها می میرند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ عزیزان

گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شفق ، شعر زیبا در مورد غروب آفتاب از مولانا و فروغ

شعر در مورد مرگ عزیزی

گر بمیری در میان زندگی عطار وار

چون درآید مرگ عین زندگانی با شدت

عطار

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ عزیزان

تا که بودیم ، نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن لحظه که افتاد و شکست

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ عزیز

همه اسباب عیش هست ولیک

مرگ تیغ از قراب می‌آرد

عالمی عیش با اجل هیچ است

این سخن را که تاب می‌آرد

ای دریغا که گر درنگ کنم

عمر بر من شتاب می‌آرد

در غم مرگ بی‌نمک عطار

از دل خود کباب می‌آرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد فوت عزیزان

جوان نازنین در خاک رفتی

از این دنیای غم، غمناک رفتی

زدی آتش به جان دوستداران

چو گل پاک آمدی و پاک رفتی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رژیم غذایی ، شعر طنز در مورد چاقی و لاغری

شعر در مورد فوت عزیز

من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان ! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.