شعر در مورد شهر جم ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان جم استان بوشهر

شعر در مورد شهر جم

شعر در مورد شهر جم ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان جم استان بوشهر

شعر در مورد شهر جم ، شعر زیبا و کوتاه در مورد شهرستان جم استان بوشهر همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر جم

دست های مهربان دارد جمی
در میان سینه پاکش دلی
ساده چون آب روان دارد جمی
گر چه گمنام است با اهل زمین
دفتری در آسمان دارد جمی
در کف دستان محنت دیده اش
زخمی از جنس زمان دارد جمی
بی گمان در قله های عاشقی
چون عقابی آشیان دارد جمی
از امام راحل و آن روزها
رازهایی بس گران دارد جمی
از شهیدانی که با او زیستند
خاطراتی جاودان دارد جمی
در دل چون کو آرامش ولی
شعله از آتشفشان دارد جمی
چون چریکی پیر از میدان رزم
شرحه شرحه داستان دارد جمی
جای دارد در دل گلگون تنان
این خطیب جمعه های آبادان
فاضل جمی”

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر جم

دوش رفتمُ ور دِیم یه چی بُگُوم سیش
مگه واهِشت که بُگُوم؛او پا نهاد پیش

دِی دِگه پیر آبیدی مین تو سِرت نی
هرکی می خی تو بُگو تا مو بِرُم سیش

زنِ بندری می خی یا زنِ شهری
سی تو حاضِرمُ بِرُم تا جزیره ی کیش

فاطو می خی ، کنیزو یا مرو شوخو
دُوتِ غریب می خی یا دُختِ درویش

هر کمو تا که بِخی، بگو عزیزمُ
مرد اگه زن نسونه بار می کشِن ریش

دِی نمی دونی مرو وَختی که مّکناش
ری سِرش وامیسونه دل می جّخهِ سیش

دُماغش مِثِ کِلَم، بُرمِش کمونِن
چه بِگُم از دو چِشِ کِشَنگِ آبیش

گفتُمِش، دی بُخُدا،بَسِن ای حرفا
گَپِ مردم می زنی و صدتا می نی ریش

دِی کُیا پیر آبیدُم، مو هَنی بچه م
تو دیدی تو صورتُم یه تالی از ریش

مرو و فاطو کیِن،مو زن نمی خام
مث گُنز آبیدی، مو هِی می زنی نیش

مِثِ که ای حرفا، نعوُذ بالله
مث صندل که مینیش ری خُرنگِ آتیش

سرِ جاش پابید و زد چَکی تو گوشُم
دومیش زد تو سَرُم با لنگ جوتیش

مو فرار می کِردُم و بُوا بُوام بید
او پسِ مو می دُوید با چوغ دسیش

مو ز پیش و او زِ پس هی می دُویدیم
که یهو جَخیدُم از خُوِ شُوِ پیش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ضامن آهو ، شعر کودکانه و زیبا در مورد ضامن آهو امام رضا

شعر در مورد شهرستان جم

ای ملت جم و ریز ای مردمان هوشیار بنموده ظلم بر ما این شرکـــــت ستمکار

ده سال حرفها را کردیم ما تحــــمل دیگر نمانده طاقــــت کردند بس که آزار

جمله زمین ها را کرده خراب و ویران یا خط لوله کرده یا کرده خاک انــــــبار

با حفر کردن چاه بــــگرفته آب از ما کو نهرهای جاری کو آب های بســــیار

ما ملت کشاورز بی آب و بی زمیـــنیم گردیده ایم مجبور با کارگری کنیم کــار

ای تا سران شرکت با بومیــان شده بد گویا در این میانه بومی بود گنهــــــکار

باشد حقوق بومی نصف حقوق شهری تبعیض بین این دو قائل شوند بسیار

آغاز سال هفتاد شرکـــت نموده اعلام باید که بومــــــیان را بیرون کنیم از کار

بنموده شرکت نفت جمعی ز کار بیرون آنگاه مردم ما گشتند ز خواب بیــــــدار

از بخت ما بلوچی شد بخشدار این بخش کورا شرکت نفت با خویش نموده همکار

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان جم

گـــل لیمــــو بخنـــد فصــــل بهـــارن بهانــــده ری درختا تــی کتــــارن

ای روزا ســی خومــان غصـــه حرامـن چـــرا که خنـــده ری کـــور کنـــان

علی رسولی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر جم

ای به دشـــــت تشنگـــی کاریـــز مـــــا ای صـــــدای آب هـــای ریــــز مــــا

کوچـــه هایـــت بـــوی بـــاران مـی دهند بــــوی شب های بهـــاران مـــی دهنـد

علی رسولی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ضعف ، شعر در مورد نقظه ضعف مدیریت و انسان و ناتوانی

شعر درباره شهر جم

پرستو ها سفر آغاز کردند سرود عاشقی را ساز کردند

نشاندند بر لب خورشید لبخند سپس تا متن گل پرواز کردند

علی مطهری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان جم

ســر سبــزتریــن کلام تقدیـــم بـــه تــو گلهـــای جهـــان تمـام تقدیــــم به تــو

یک سفره بهار و شعر و باران و غزل با ناب تریـــن ســـلام تقدیــــم به تــــو

حسین سلیمی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان جم

چه می شد مثــل یک آئیـــنه بودیـــم زلال و ســـاده و بــی کینـه بودیـــم

شبیـــه قطـــره هـــای پـــاک بـــاران همیشـــه عاشــق سبزینـــه بودیـــم

حسین سلیمی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شوش ، را دیدم و شعر کوتاه و غمگین در مورد خوزستان و شهر شوش

شعر در مورد شهر جم

به نـــام خــــداوند روشـــن ســــروش فرازنـــده ی دانش و فــر و هـــوش

بــه نـام خـــداوند کــــــاووس و جـــم نشانـــی بـر انداز ظلـــم و ستــــم

حسین تاجیک

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر جم

بتــــا در بوتــــه ی عشقت کبــابـــم کـه تـابش سوخت اوراق کتــابــــم

بــدین خـوبی مــده آرایــش خـویــش ترحــــم کن بــر احوال خرابــــــم

صافی دره بانی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان جم

شبی رکاب زدم شادمان بر
اسب خیال
به شهر کودکی خویشتن سفر کردم
به کوچه کوچه ی آن روزها گذر کردم
به کوچه ها که پر از عطر آشنایی
بود
به کوی ها و گذر های ساکت و خاموش
رهی گشودم و با چشم دل نظر کردم
به خانه ی پدری پا نهادم از سر شوق
به هر قدم اثر از نقش پای خود دیدم
اطاق و پنجره ها رنگ مهربانی داشت
به چهره ی پدرم رونق جوانی بود
نگاه مادر من نور زندگانی داشت
به یاری پدر و پشتگرمی مادر
چو طفل حادثه جو سینه را سپر کردم
در آن سرا که پر از عطر دوستی ها بود
نگاه من به سراپای کودکی افتاد
که در کنار پدر مست و شاد می خندید
و از مصیبت فردا خبر نداشت هموز
پدر برای پسر حرفی از خدا می زد
نوای مادر خود را شنیدم از سر مهر
میانه ی دو نماز
به شوق
کودک دلشاد را صدا می زد
به مهربانی او عشرت دگر کردم
شتابناک دویدم به سوی مادر خویش
ز روی روشن او غرق ماهتاب شدم
مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
به لای لای دل انگیز او به خواب شدم
به عشق مادر خود سینه شعله ور کردم
به راه مدرسه طفلی صغیر را دیدم
کتاب و کیف به
دست
که مست و سر به هوا راهی دبستان بود
به هر نگاه ز چشمش هزار گل می ریخت
ز غنچه غنچه ی شادی دلش گلستان بود
ز شادمانی او حظ بیشتر کردم
دوباره همره آن اسب بادپای خیال
به روزگار غم آلود خویش برگشتم
چه روزگار سیاهی چه ابرهای غمی
نه عشق بود و نه آسودگی نه خاطر
شاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه یی
چو مرغ خسته سرم را به زیر پر کردم
به سوگ عمر شتابنده یی که زود گذشت
درون خلوت خاموش ناله سر کردم
پدر به یاد من آمد که سر به خاک نهاد
چه گریه ها که به یاد غم پدر کردم
سپس به تعزیت مادر شکسته دلم
ز اشک دامن خود را پر از گهر
کردم
خدای من غم این سینه را تو می دانی
چه صبح ها که به رنجی رساندمش به غروب
چه شام ها که به اندوه سحر کردم
شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
ز بینوایی خود خویش را خبر کردم
چه سود بردم از این روزگار وای به من
ز دور عمر چه ماندست در کف من هیچ
سکوت غمزده ام
گویدت به بانگ بلند
به جان دوست در این ماجرا ضرر کردم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دشتی ، شعر های محلی دشتی و اشعار فایز دشتی و شهر دشتی

شعر درباره شهرستان جم

شهریست در خموشی و دیوارهای
شهر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به
لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر جم

در شهر یک مجسمه بیدار است
چه روز چه شب
در شهر یک مجسمه بیداراست
تنها دو چشم سنگی بی مردمک شیشه ای حتی
با نگاهی ثابت
که هرگذرنده می پندارد به جانب اوست
که هر گذرنده می کوشد
خود را از این نگاه کنار بکشد
از این نگاه کمی سخره بار و کمی غمناک
اما کنار کشیدن ممکن نیست
از منظر نهان
هر کس به راه خویش روان است
و هیچکس در انحنای گمانی
گمانه نمی کند
اما همیشه
سرزنشی هست انگار
که عابران
از دام آن رها نتوانند شد
که دست و پای خود را گم می کنند
که خط عبور آن ها
کج گیچ
و شکسته می شود
و می گذرد از خطوط دیگر
که نباید می گذشت
و قطع می کند عبورهای دیگر را
که نباید می کرد
و شهر ناگهان
به طیف های درهمی از رفتارهای گیج ومکرر
تبدیل می شود
به طیفهای درهمی از رفتارهای منگ مدور
با این همه
در شهر یک مجسمه فقط بیدار است
چه روز چه شب
تنها دو چشم و نگاهی سنگین و سرزنش بار
و پوزخندی قاتل
بالای شهر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر جم

پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
می کشاند تن خود بر دیوار
آنچنانست که گویی بر دوش
سایه اش می برد او را هر سو
نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
نه صدایی است از او
در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
شاید از اوج یکی کوه بلند
بیرقش بال برابر گذران می ساید
دودش
انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
مست و بیزار و خموش
می رود کفر اندیش
در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
می برد هر طرف این گمشده را
کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا
نسیمی چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش
مانده است اندیشه ی آب

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دورود ، شعر زیبا و کوتاه و لری در مورد شهرستان دورود استان لرستان

شعر در مورد شهرستان جم

به من نگاه کن
درست به چشم هایم
می دانم که تازه از زیر چتر برگشته ای
می دانم که وقت نمی کنی دلت برایم تنگ شود
ولی من از دلتنگی تمام وقت ها برگشته ام
حالا که آمده ای
اتاق رو به رفتن است
ما به میهمانی دورترین کتابهای جهان می رویم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان می گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سکوتی اگر بود
در راه ، تمام حرف های با خودم را
افشا می کنم
ابتدا سکوت شد
به حرف هایم نگاه کن
می خواهم از دهان اشعیای نبی
سرود بخوانم
می خواهم از همچنان ابر بالای سفر بگذرم
می خواهم بهچترهای خسته دست بکشم
تا خاموش ترین کلمات پنهان بیایند
به تمام وقت هایی که نداری
می خواهم برای تمام نشستن ها
انگشت ها و سیگارها
جای دور برای خیره شدن بیاورم
می خواهم به چشم هایت نگاهکنم
تاکودکی هایت رابه دنیا بیاوری
برادران بارانی ام
که زیر چتر
خواهران برفی ام
که بی چتر
دارم به شهر شما دست می کشم
دارد از وقت هایی که ندارید
صدای دورترین سرودهای جهان می آید
من از مرزهایی که هنوز ، می آیم
دارم اینجا خانه ای می سازم
همین جای وقت هایی که ندارید
دارم به شهر شمانگاه می کنم
دارد از تمام کوچه های مرده
صدای کودکان و سرودمی آید
و زنانی که به پنجره می آیند
و مردانی که به چشم انداز
دارم به شهر شما دست می کشم
قسم می خورم به چتر که باز می شود
قسم می خورم به تماشا که شهر
پر از حرف های تازه شود
برادران بارانی ام
خواهران برفی ام
از درست به حرف هایم نگاه کن
راهی به کودکی های جهان می رود
از درست به چشم هایم نگاه کن
راهی به
سرودهای فراموشی
می خواهم چشمهایمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفی اگربود
تو از تمام وقت های با خودت
چیزی بگو
ابتدا سکوت است

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.