شعر در مورد خوانسار ، شعر زیبا و کوتاه در مورد خوانسار و قلیان خوانسار اصفهان

شعر در مورد خوانسار

شعر در مورد خوانسار ، شعر زیبا و کوتاه در مورد خوانسار و قلیان خوانسار اصفهان

شعر در مورد خوانسار ، شعر زیبا و کوتاه در مورد خوانسار و قلیان خوانسار اصفهان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد خوانسار

ساده باش
مانند شیر تازه
که
دستهای کودکی نوپا دوشیده کنار کوه های بلند
ساده باش
مانند مهمان یک شبه و دعا گوی …
ساده باش
مانند دستهای کودکی
که
نمیداند و کف می زند در دو سالگی
ساده باش
مانند عطر نان روستایی
که
هنوز جاده اش آسفالت نشده!
ساده باش
مانند چوپان
که
ایمان دارد گوسفندان نی را می فهمند
ساده باش
همانند سنگی
که
نمیداند سنگ نما می شود یا …
ساده باش مانند عطر خوش چایی مادر بزرگ
که
هنوز پس از سالها همان طعم را دارد حتی اگر
چایی همان چایی نباشد!
ساده باش
مانند عسل
که
معلوم نیست شکر بوده یا شهد گلهای خوش بو شاید بدبو
اما همان عسل است برای پیرمرد
ساده باش
مانند پیر زن که لبخند میزند به عروسی
که
دیشب از خانه ی سالمندان قصری ساخته میان ذهن پسرش
ساده باش
مانند پسری
که
مادرش را کول کرده و برای درمان …
ساده باش
مانند پیرمرد
که
چند سال است سیب سرخ نخورده !
همسرش چند سالیست از دنیا رفته
ساده باش
مانند جوانی که میان هوای اولین دیدار
که
گونه هایش مانند سیب خوانسار است
آری
ساده باش
مانند خواب نوزاد چند روزه و لبخندهایی
که
هیچکس نمیداند جز خالق یکتا و بی همتا
مرتضی(هیوا)

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر خوانسار

با قلا مایه یی قلای نری ورشه ری درخت صنیبری

تا به واچن گه نخچه ژون دررت با هم از عشق پر زشور و شری

شی خود بخچه ساتن لونه صحب ژون کرت با دماغ تری

هر قلایی خبر گنا بومه بخچه هیاره ژون ز هر گذری

به نک اون یکی به نازوله به نک این یکی به پیش و پری

پر و پیش و چلفته ژون کشا یا گه از بته یا گه از شجری

عمله با مهندس و بنا همه بومنده و از بی نظری

تا بنایی ز پی بشه بالا یا ز ریشوله یا ز چول و چری

یگ قلا پیری ادودشت از وا بژکشا از دل آه پر شرری

تا چنینژ بدی به حرفومه با تکون دادن لویر و سری

کای قلا ها به انقراض شدین یا گه دونسه یا ز بیخبری

دیر وزی ادکو این کلعمه درخت ری زمین از دسیسه بشری

پس از اون لونه دون خراب گنو یا گه با اره یا گه با توری

ویدر این به گه بیندین لونه ری درخت جوون و تازه تری

ولی از حرف این قلا پیره نبه در گوش این قلا اثری

بعد چندی گه رنج بی کیه یی بگنا زین دو قلا سپری

تخم ژون واچه نا و از تخما جیجه برنومه وبرومه سری

همه رو مانی و ببا جیجا اشه این از وری واون به وری

تا او و دونژون ز بخچه وچا ادکشا پل زنون به بال و پری

تا به یگ رو خدای صنیبرا گه به مشتژ به اره دو سری

بومه همرای یگ دو تا نجار تا بخوسو درخته بخچه بری

از دم اره اون درخته بکفت آخر از جخت یگ پشش نفری

ساعتی بعد اون صنیبره به تیکه تیکه درخت قد حمری

اومحل اون مانی ببا جیجا گه بژوندی خود این چنین خطری

ناله ژون ورکشا ز سینه برین اشکژون ژیردا ز چشم تری

ولی از لونه ژون نشونه نبه ولی از وروچا نبه اثری

جیغژون ورکشا وبا شیون هر دو تا مثل بیف نیحه گری

اینژون هر دو دم به دم ادوات ای خوشا روزگار در به دری

گه نه ازبخچه مون به لونه به پا گه نه از بجچه مون به دردسری

“یوسف بخشی خوانساری”

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خیابان ، های تهران و ولیعصر برای کودکان پیش دبستانی کودکانه

شعر در مورد قلیان خوانسار

دیشب گره از زلف تو وا کردم و رفتم دیوانه ای از بند رها کردم و رفتم
دل حلقه ی گیسوی تو بر گردن خودداشت از گردنش این سلسله وا کردم و رفتم

تا موی تو را باز پریشان نکند باد بسیار سفارش به صبا کردم و رفتم

صد جور به من کردی و من هیچ نگفتم جز آن که به جان تو دعا کردم و رفتم

میسوزم ازین شعلهء جان سوزکه خودرا از عشق تو انگشت نما کردم و رفتم

خضرازپی لعل توهمی گشت ومن اورا دلخوش به کفی آب بقا کردم و رفتم

ای بس که چوپروانه پی لعل توگشتم تاجان خودای شمع فدا کردم و رفتم

با ناله و فریاد خود ای لاله چو بلبل صد غلغله درباغ به پاکردم و رفتم

با کس نتوان گفت که درحسرت وصلت با جان و تن خویش چها کردم و رفتم

از بزم جهان باده ی عشرت نچشیده برخاستم و رو به خدا کردم و رفتم

غم بود گلاویز تو ای بخشی و آن را

از جان تو با حیله جدا کردم و رفتم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خوانسار

با ایده ای هنجار، ناهنجار می رقصی
خود تابع دردی که بی بُردار می رقصی
چون گردبادی کزسرعصیان به رقص آید
برخویشتن پیچیده شکل مار می رقصی
برشانه هایت درد مردم می شود آوار
فارغ زخود درزیر این آوار می رقصی
ازبس کشیدی خار غم ها رادر آغوشت
بربستری ازگل شبیه خارمی رقصی
گاهی به تک تیرجنون ازپای می افتی
گاهی تگرگ آسا توبا رگبار می رقصی
تا بنده ی مولا شدی رقصیدن آزاد است
بر دارمثل میثم تمّارمی رقصی
تای چی چوان می ریزد از اندام رعنایت
آری ووشوکاری وبالاجبار می رقصی

رقص وتو..حاشا،مرگ..آری..رقص..نه،امّا
برلب دُ ر ِمی فای استغفار می رقصی
شرم ازتو دزدیده است فرصت های رقصیدن
کِل می زند کولی ، ولی اینبار می رقصی
وقتی سبکبالانه ازخود می زنی بیرون
برروی یک پایت چنان پرگارمی رقصی

دستور رقص تو اگرچه حال ، با حال است
اما تو با ماضیّ استمرار می رقصی
وقتی غزل یکباره نازل می شود بر تو
پا می شوی با چرخش خودکار می رقصی

آری توبا قلیان خیالت اوج می گیرد
درلابلای دود ودم خوانسار می رقصی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی خوانسار

۱ رفیقا مجده دون هیدانی ، از خوسار‍ چانی من به وا دردانی ، آره از تل‍ دلدار چانی من

۲ به یگ هفته برینشتانی از تیْرون و ورگردان به مین شیر کشتیدانی ، از خوسار چانی من

۳ به سیقاتی رفیقا ، بوی گل همرا خومم بارتی ز گل خوشبوتران چون مشکی از تاتار چانی من

۴ زآسیبی گه با بسون بشه از واد پاییزی تیار بلبلی وامرته ، از گلزار چانی من

۵ نشون یارمم واوس و هم ریبژ بوسانی ولیکن از تلژ با حسرت بسیار چانی من

۶ سرنگ ناله دارانی ز پی ، از وس بنالانی بله از شهر خود ، با چشم گوربار چانی من

۷ به فرق هرچه خوساری به تاج عزتم بینا به یاقا ختمتو ایزن ، گه از وا خوار چانی من

۸ مجال درد دل واتن ندارانی ، ابی ” بخشی ” همین وسو از وا ، با تن تیدار چانی من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دهن لقی ، متن و عکس نوشته و جمله در مورد دهن لقی

شعر در مورد خوانسار

برای شهرم خوانسار….

ای خدا آه ای خدا این خفتگان بیدارکن

هر دل دلبر نبرده عاشق و بیمار کن

از زمین بی بر و خشکیده ات گویم سخن

بر سحاب رحمتت گو ابر باران کار کن

از کدامین کار شری که به سویت کرده ایم

رویت از ما برده ای آه ای خدا ایثار کن

اشک چشم زارع و دستان تاول بسته را

کن بهانه لطف خود را قطره ی رگبار کن

بر دل بی یاور و تنهای من رحمی تو کن

پیکر بی جان من را خاکی از خوانسار کن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر خوانسار

۱ شما را مژده ای یاران ، من از خوانسار می آیم در آنجا بودم آری از بر دلدار می آیم

۲ برفتم هفته ای را خارج تهران و برگشتم به شهرک رفته بودم ، یعنی از خوانسار می آیم

۳ ره آورد سفر ای دوستان بوی گل آوردم ز گل خوشبوترم چون مشکی از تاتار می آیم

۴ ز آسیبی که از باد خزان می رفت بر بستان بسان بلبلی افسرده از گلزار می آیم

۵ نشان یار خود را جستم و سویش دویدم من ولی از پیش او با حسرت بسیار می آیم

۶ زبس نالیده ام ، دارم فغان ناله اندر پی بلی از شهر خود با چشم گوهر بار می آیم

۷ نهادم تاج عزت بر سر هر فرد خوانساری به پاس خدمت است اینسان کز آنجا خوار می آیم

۸ مجال درد دل گفتن ندارم دیگر ای ” بخشی ” همینم بس ، کز آنجا با تنی تبدار می آیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد قلیان خوانسار

احسنت به این سیرت گویا که تو داری
احسنت به این سینه سینا که تو داری

سرّی است در این روی پری چهره ی گلگون
حاشا مکن این باطن گویا که تو داری

دل را به سر کوی خود ای یار کشاندی
خواهی گذرم از دل شیدا که تو داری

موج سخنت وهم خیالم بشکافد
از ساحل این سینه دریا که تو داری

گفتار تو در ژرف خیالم بنیشیند
در سر چو نگنجیده معما که تو داری

مصلوب شده حنجره از بس به تو گفتم
احسنت به این زلف چلیپا که تو داری

در از دهن و لعل گهربار تو ریزد
گل می شکفد از این رخ زیبا که تو داری

گر لحن خوش از سینه ی «داوود» عیان است
نازم نفس مست مسیحا که تو داری
داوود خوانساری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رژ لب ، قرمز و متن زیبا و شعر نو راجب رژلب قرمز و سرخ

شعر درباره خوانسار

اگه ادگو ور بوره خوسار قشنگــــــــــو مثل افتو روشنو هواژ قشنگــــــــــو

خوساری صافو دلژ خیلی زلا لــــــــــو بوره تا بین گه شـهرژ قشنگــــــــــو

عسلاژ مثل گزاژ دوســـــــد دارنـــده ادینه هر چی گه هو همژ قشنگــــو

مــــــردمژ از بنگ رو در زحمــــــــتنده مین صحراهاز گلو گلاژ قشنگــــــــــو

بوره تو مین رزاژ ها چین و بـــــــیکس چ سو الــی قرمز وزردز قشنگــــــــــو

اگه تو بوره ادینه سه تا حـــــــــــــوزه میون شــهرای یا حوزا قشنگــــــــــو

دت و پیر با خـــــــداونه هر شی و رو هر جوونی بینه تو نــورژ قشنگــــــــــو

از قدیما مرکز عالم به خوســــــــــــار بی خدا نی شهرمون روحژ قشنگـــو

سو دار الی دارو تـــــفتاله عالی دارو مین بازار بیکسه قالیژ قشنگــــــــــو

خطژون وسگی خبو اوسا گنانـــــــده وقتی تو فکری کره هر چیژ قشنگــــــو

وسگی شاعراژ زیادو نــــــــــــــزنانی بواژانی گه کدوم بخچژ قشنگــــــــــو

الغرض این مرتضی خیلی اداژو شهر هاما چون گلی غنچژ قشنگــــــو

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی خوانسار

با تومو ، بورتا بیداژانی من ای پیر دله ای گه بیکفته به مین وروچا مثل مله

امگو من از یا بشانی یگ سفر تا آخوره بورتا بیداژان چه کر ، هی هانچین پا منقله

تو ابی ریشد برومی ، گوتلان وازی نکر بی نکه ، مین وروچا ، مثل ملامین گاگله

رو وا ، بش با چپونه هر کا گه اشو گلیه شوما ، فرزی خلمیه بیرون به مین آغله

رعیتا وادار گه تا بیل بیخوسنده ینجیه سوواله شیدر بکارنده تا مین کندله

گندمه مین تاپوه بیریژ بشو هرچی گه هو کاکوته مین کادونه کوکر بشو تاری قله

نیکره وشمون نده واژار پسینا سرشیا یگ دوشی همگیر کرو ،جلدی بکودو کرچله

بار سنگین بی ننه ری ماخره چون پا به ماو از بیابون باخری تر باره بارو بندیله

گرتکونا در نارنده وروچا ، با قلوه سنگ شاخ نازوله درختا در نارنده با پله

رشن نو هم پنکه بینه سرسرنگه خوربکو خودسر ورگه هاچین تابلکه برشه بی لله

پارنیه سنگینو باژ ، دس باردین اژگو بزاو دس بکش از ،دو تنژ ، وختی برومه ، ماگله

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خوانسار

هوا ، ایرو ، وایره تنگ و تارو

ایزن گه معلیمو اژگو بوارو

نزونان کادرو ، گوو یارم امرو

بشو تامین شخمم چی بکارو

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خشکسالی ، شعر کوتاه هالو خشکسالی و شعر درباره آب از حافظ

شعر در مورد شهر خوانسار

عشق ز خون گرمی نوراست و نار شاخچه ی آب و گل خوانسار
گل ز بهارش سپر انداخته غنچه ی هر شاخ، دلی باخته
سوزن هر خار که گلدسته بست معنی تیری است که در دل شکست
فصل تموزش که بهاراست و بس روی به سایه ندهد هیچ کس
بس که عرق قحط و حرارت کم است شرم بتان راهزن شبنم است
باد خزانش ز خزان لعل پوش باده به کف گردد و ساقی به دوش
سایه ی هر برگ خراشیده است دست به خون داشته پاشیده است
در دی‌اش از آب فرو بسته جوش عکس شود صورت آیینه پوش
یک دو سه مه راه سخن بسته است چون در ناسفته دهن بسته است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد قلیان خوانسار

روزی از بستانسرای خوانسار دامنم ، قربانگه صد لاله‌زار
وه چه خوانسار آرزوی رنگ رنگ وز رخ و لب شکّر و گل تنگ تنگ
در بهارش هر کلوخی بلبل است با صراحی در نوای غلغل است
بس که خاکش عنبرین و لاله‌روست سایه‌ی هر چیز خضر راه اوست
در تموزش اعتدال نوبهار همچو مهر عاشقان و شرم یار
چون نسیمش سوی صحرا می‌رود در نفس آباد عیسی می‌رود
در خزانش آب و تاب نار و نور انتقامی می‌کشد از کوه طور
در دی‌اش از کار بستن های آب می‌شود هم پیشه‌ی سندان حباب
ماهش از رنج فسردن خسته شد کاسه‌ی پر شیر و شکّر بسته شد
چون یتیمان برهنه ، آفتاب لرزد و لرزان گریزد در سحاب
بیستونش سر به زانوی هلاک از گرانی تا کمر در ناف خاک
سایه را فرهاد سازی پیشه‌اش نقش شیرین ریزه چین تیشه‌اش

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره خوانسار

تا که خاک درت به من دارد آب خضر ، آب در دهن دارد
در گلی دل ز چنگم افتاده بود گل در پیاله‌ی باده
خوانسار است و چشمه‌سارانش خواب دیدار نوبهارانش
دل ، گل و دیده ، لاله می چیند هرکسی نقش خویش می‌بیند
چون بنفشه ، شکسته اند همه سر به زانو نشسته اند همه
لیلی هر شکوفه جوشان است مغز مجنون ما پریشان است
مردمش در خزان چو می‌بینند سایه، برگ گل است می‌چینند
عکسش از باغ و دشت افزون است تا نظر کار می کند خون است
چون تموزش به روز مهر آزرم چهره‌ی دلبر است و گرمی شرم
کوه کن را ز گرد افشانی شبنم آید به غسل پیشانی
در دی‌اش در گشاد سردی دم دی و امروز بفسرند به هم
مهر گرمی به خویش می ورزد چون یتیم برهنه می لرزد
ترک آتش چو ترکتاز آرد پنجه‌ی شعله در بغل دارد
کوه ها سالکان خاموشند سر به زانو و تیغ بر دوشند
پشته و کوه رستم و سهراب تا کمر زخم و تا بغل خوناب
بی تو در دیده‌ی دریده‌ی او داغ لاله ، درم خریده‌ی او
بس که دامان خاک تر سازم سایه بر آفتاب اندازم
از جگر هر ورق که گردانم شعله را آرم و بر او خوانم
صوت گامت که شد ترانه‌ی هوش ناله‌ی زمزمم زند بر گوش
چون حباب نظر شود بی خویش بوی پیراهنت ، گل آرد پیش
گرد راهت که داد بی هوشی شد می نیمرنگ خاموشی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد قزوین ، شعر طنز کوتاه قزوین و سنگ پا قزوین از عارف قزوینی

شعر درباره ی خوانسار

ز آب و خاکی است گلم را گلزار شور حسرت نمک غم خوانسار
در بهارش که زمین بی هوش است رنگ خوبان جهان در جوش است
شرری گر جهد از خاره برون قطره ای می شود و ریزد خون
شخص گردد در سیر جهات سایه، خضر و پی گام آب حیات
چون تموزش به اثر برخیزد اشکی از ابر بهاری ریزد
دم گرمش نفس صبحدم است چهره‌ی لاله همین تازه نم است
چون خزانش ره گلشن گیرد خون میخانه به گردن گیرد
عکسش از دامن صحرا تا حی روی ساقی دهد و شعله‌ی می
چون زمستانش به میدان تازد آب را خنجر دستان سازد
آتش از بابت گلبرگ تر است شعله چون برگ خزان بی اثر است
کوه او قوس قزح بر سر چنگ رستم افتاده به زانو در جنگ
پشته را از گل سوری آراست سر سهراب برید و برخاست
چشمه جوشد گل و ساغر در دست جام، سرمست و شکستن ، سرمست

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.