شعر در مورد شهر عشق ، از مولانا و حافظ و شعر امید به زندگی از مولانا

شعر در مورد شهر عشق

شعر در مورد شهر عشق ، از مولانا و حافظ و شعر امید به زندگی از مولانا

شعر در مورد شهر عشق ، از مولانا و حافظ و شعر امید به زندگی از مولانا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر عشق

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

رسیده بر سر الله اکبر شیراز

بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین

که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز

نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم

که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز

هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی

که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز

به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

که گوش دار تو این شهر نیکمردان را

ز دست ظالم بد دین و کافر غماز

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

هر آن کسی که کند قصد قبهالاسلام

بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر عشق

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل

زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش

گاه چون غنچه‌ی دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم

من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز

«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم

«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم

میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دزدی ، از بیت المال و مسئولین و حاکمان و دزدی عشق و دزدیدن نگاه

شعری درباره شهر عشق

خواهم اندر پایش افتادن چو گوی

ور به چوگانم زند هیچش مگوی

بر سر عشاق طوفان گو ببار

در ره مشتاق پیکان گو بروی

گر به داغت می‌کند فرمان ببر

ور به دردت می‌کشد درمان مجوی

ناودان چشم رنجوران عشق

گر فرو ریزند خون آید به جوی

شاد باش ای مجلس روحانیان

تا که خورد این می که من مستم به بوی

هر که سودانامه سعدی نبشت

دفتر پرهیزگاری گو بشوی

هر که نشنیده‌ست وقتی بوی عشق

گو به شیراز آی و خاک من ببوی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد هفت شهر عشق

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر عشق

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد

ترک از خراسان آمدست از پارس یغما می‌برد

شیراز مشکین می‌کند چون ناف آهوی ختن

گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می‌برد

من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان

کان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما می‌برد

برتاس در بر می‌کنم یک لحظه بی اندام او

چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا می‌برد

بسیار می‌گفتم که دل با کس نپیوندم ولی

دیدار خوبان اختیار از دست دانا می‌برد

دل برد و تن درداده‌ام ور می‌کشد استاده‌ام

کآخر نداند بیش از این یا می‌کشد یا می‌برد

چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعده‌ای

دیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا می‌برد

حاجت به ترکی نیستش تا در کمند آرد دلی

من خود به رغبت در کمند افتاده‌ام تا می‌برد

هر کو نصیحت می‌کند در روزگار حسن او

دیوانگان عشق را دیگر به سودا می‌برد

وصفش نداند کرد کس دریای شیرینست و بس

سعدی که شوخی می‌کند گوهر به دریا می‌برد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دعای کمیل ، اشعار و متن زیبا در مورد دعای کمیل

شعر درباره شهر عشق

خواندمی از روی دل آوای یار
گشتمی از زلف او مجنونه وار

آمدم تا بینمش چون هور و ماه
صف کشیدند اختران تا بخت دار

ماندم اندر کوچه ی آفاق عشق
تا ببینم بخت خود در کارزار

گوش میکردم نوای عاشقان
می شنیدم ناله های پست و خوار

آمدم تا بینم این جاها کجاست
دیدم اینجا شهر عشق است و وقار

می دویدم تا بیابم عشق خود
عشق پیدا بود و من هم یک کنار

نا به کام اندر جهان عمرم فنا
چون نبودم بر کمر عشقی به بار

**************
**************

عاشقی گر خواهی از دلدار خواه
ور نخواهی بر شوی از نیش مار

آدمی را در جهان عشقی سزاست
کــو نــبـاشـد بر نـهـانـش آشــکـار

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شهر عشق

مجتبی ای عزیز تر ازجانم
پسری از تبار کرمانم

سفر شهر عشق را داری
نکند تو شریک عطاری

راه تو هست سنگلاخی و دور
بین کرمان و شهر نیشابور

دل سرشاری از سخن داری
گر چه خود میل آمدن داری

سر راهت در ابتدای مسیر
دست دلجوی خسته هم تو بگیر

دوست دارد حضور تو باشد
همه سنگ صبور تو باشد

دوست دارد کنار تو باشد
غنی از افتخار تو باشد

با تو زوج است و بی تو اش تاق است
مثل میدان عشق «مشتاق» است

خدمتش «صفرپنچ»کرمان بود
همه از خدمتش گریزان بود

بپذیرش به دانش آموزی
باش خدمتش بیاموزی

بخدا سینه اش زلالین است
بهر خدمت مطیع تمکین است

دیگر از خطر ور افتاده
زان همه شور و شر ورافتاده

عاشقی بی پناه و تبدار است
در حریم دلش گرفتار است

ببرش زین دیار نامردان
مثل اسپند دور خود گردان

تا که مهرت به سینه ساری شد
شعر دلجو چو چشمه جاری شد

با شعارت چه مشک بیزی تو
مثل فرزند من عزیز تو

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد هفت شهر عشق

قلبت که می زند ، سر من درد می کند

اینروزها سراسر من درد می کند

قلبت که . . . نیمه ی چپ من تیر می کشد

تب کرده ، نیم دیگر من درد می کند

تحریک می کند عصب چشم هام را

چشمی که در برابر من درد می کند

شاید تو وصله ی تن من نیستی ، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می کند

هی سعی می کنم که تو را کیمیا کنم

هی دستهای مسگر من درد می کند

دیر است ، پس چرا متولد نمی شوی

شعر تو روی دفتر من درد می کند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دفاع از حرم ، حضرت زینب و متن زیبا در مورد مدافعان و شهدای حرم

شعر در مورد شهر عشق

یادمه که اون قدیما، شهرمون شهر خدا بود

تو دل مردم این شهر، هر چی بود عشق و وفا بود

شهر خورشید و ستاره، شهر شبهای چراغون

شهر عاشقای سرمست که میدادن واسه هم جون

یه روزی شهر خدا بود، شهر خوب عاشقا بود

عشق پاک مردم شهر، خار چشم دشمنا بود

حالا شهر عشق و شادی، شهر همیشه بهارون

شده جای غصه و غم، لونه کرده توش زمستون

ابرای تیرۀ دلتنگ روی خورشید و پوشوندن

شعله های خشم و نفرت، همۀ شهر و سوزوندن

همۀ عشقا دروغه، همۀ حرفا فریبه

یار آشنا می بینه، تو رو با چشمِ غریبه

حتی یارای قدیمی، روشونُ از هم می گیرن

دیگه عاشقای دیروز، برای هم نمی میرن

دیگه تو باغچه گلی نیست، اون چیزی که مونده خارِ

چون دیگه هیچ کسی عشقِ، گُلُ آب دادن نداره

اگه روزی بشه پیدا، دو تا یار هنوز عاشق

که بکارن توی باغچه، یه گل ناز شقایق

اگه فریاد بزنن باز، عاشقی رو تو خیابون

اگه نفرتُ بچینن، از تو این دلای پر خون

شهرمون بازم دوباره، میشه اون شهر بهاری

جای جغد شوم می شینه روی شاخه ها قناری

بیا تا اون دو تا باشیم که برای هم می مونن

اونا که حتی تو این شهر، واسه عشق هم دیونن

دست به دست هم میاریم خورشیدُ از خونه بیرون

چون تو دست گرم عاشق، آب میشه برف زمستون

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر عشق

فرصتی ده ساقیا این جام می نوش کنم

آتش افروخته از عشق تو خاموش کنم

فرصتی ده جانا این جامه تن پوش کنم

جامه, تن پوشم و من خود سیه پوش کنم

محرمی ده تا شود مرهم زخم دلم

غصه از ذهن برکنم از یاد فراموش کنم

ساقیا امشب حال ز احوال تو را گوش کنم

امشب از جام می بهر تو پیاله ای نوش کنم

خبری ده بار ببندم کوله بر دوش کنم

بهر تو امشب شهر عشق مدهوش کنم

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شهر عشق

داغ یاران دیدم و داغ تو هم
این همه خار و خرابم ساختی
بی ریای قلب من دیدی ولی
با سمند غم به جانم تاختی

آتشم گر بود از روی تو بود
سردیم اینک ز هجرت آمده
دیدمت با دیگران شادی به لطف
دیدم و جانم به غیرت آمده

دردم اینجا با تو درمان می شده
بی قرار دل تو صبرش بوده ای
باز می بارم چو رفتی شهر عشق
هر چه می بارم تو ابرش بوده ای

سرگرانی با من و از من جدا
دیگر از من هم نمی گیری خبر
شایدم مرگم تو می خواهی کنون
یا نمی خواهی ز جانم یک اثر

هر چه می خواهی بگو شفاف باش
همچو موجی در درونم موج زن
رشته غمها ز جانم باز کن
نام خود را با من اندر اوج زن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دفاع مقدس ، کوتاه برای کودکان و محرم و شهیدان و هفته دفاع مقدس

شعر در مورد هفت شهر عشق

عشق یعنى یک نگاه پر لهیب
عشق یعنى دردهجران با شکیب
عشق یعنى فاتح مفتوح باش
عشق یعنى درلطافت روح باش
عشق یعنى با جهان بیگانه شو
عشق یعنى دردوغم را خانه شو
عشق یعنى با جمالش بسته ام
عشق یعنى با خدا پیوسته ام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر عشق

ای خدای هستی و ایمان ما
ای تو هم جانانه و هم جان ما
ای فلک در راه وصلت کارگر
مریم هستی ز عشقت بارور
گرچه از خاک است اصل و ریشه ام
جز تو هرگز نیست در اندیشه ام
خلقت آدم اگر از خاک شد
جلوه اش بالاتر از افلاک شد
ایکه جا در تیره خاکم داده ای
بهره ای از جان پاکم داده ای
جسم ما گر ریشه در پستی گرفت
از می اندیشه ات مستی گرفت
جسم خاکی چون حبابی بیش نیست
مرغ جان را در رهت تشویش نیست
جان ما اندر شکست این حباب
جانب جانانه می گیرد شتاب
مژده ی این وصل در این آزمون
شد مسلم از «الیه راجعون»
گرچه تنهائیم و راهی پر خطر
لطف یزدان است با ما همسفر
آنکه از باطل جدایی می کند
همچو نوحی ناخدایی می کند
بت شکن چون خالقش را بنده شد
سرد بر او آتش سوزنده شد
ایکه موسی را رهانیدی ز نیل
سامری را ساختی خوار و ذلیل
هر کسی راه ترا پیدا کند
معجزی بالاتر از عیسی کند
آنکه از لطف تو بر سر تاج داشت
چون محمد (ص) جلوه در معراج داشت
طالب حق طالب آزادی است
در حقیقت این نخستین وادی است
در «طلب» گر مایلی پرواز کن *۱
هستی جاوید را آغاز کن
هدهد ایمان ترا هادی شود
مرغ دل مشتاق آزادی شود
راه مقصد گر دراز است و غریب
می کشانی خویشتن را تا حبیب
چونکه در دیدار باشد التماس
دل نمی گیرد ز سختی ها هراس
وادی دوم به غیر از «عشق» نیست *۲
گر نباشد عشق دل را کار چیست!
عشق در دل چون چراغی روشن است
روشن از این روشنی جان و تن است
عشق چون آمد تو هم آماده ای
گرچه در بندی ولی آزاده ای
سومین وادی چو بگذاری قدم
«ما عرفناک» چو گویی دم به دم
«معرفت» پیدا کنی با نام او *۳
بیخودی با جرعه ای از جام او
آنچه بینی می شود ورد زبان
وآنچه گویی دیده را گردد عیان
دیده ها با گفته ها یکسان شود
هر چه بینی یا که گویی آن شود
وادی دیگر که «استغنا» بود *۴
بی نیازی از همه دنیا بود
دست رد بر سینه هستی زدن
خوش بود در عالم مستی زدن
مست استغنا رها گردد ز درد
آتش غم می شود زین باده سرد
پنجمین وادی ره «توحید» ماست *۵
در ره دنیا و دین خورشید ماست
روشنی دارد جهان زین آفتاب
گردد از گرمی یخ کفر تو آب
«وحدهُ» گر گفته ای از او بگو
«لا اله» گوی و «الا هو» بگو
وادی شش چون رسی حیران شوی
گرچه در جسمی رها از آن شوی
جلوه حق در دلت پیدا شود
عقل در «حیرت» یقین رسوا شود *۶
بی خبر از عالم هستی شوی
فارغ از هر اوج و هر پستی شوی
بعد از آن در وادی «فقر و فنا» *۷
خاکیان را نیست جز راه خدا
از من و مایی نشانی نیست، نیست
یا نشانی از مکانی نیست، نیست
قطره گر هستی به دریا می رسی
آنچه می خواهی بدانجا می رسی
چون وجود خویش حاشا می کنی
هستی خود را تماشا می کنی
می شوی سیمرغ در دیدار خویش
می شوی آگاه از اسرار خویش
————————–
ای دل من، ای دل من همتی
گنج اسراری و کان نعمتی
در ره دیدار حق هشیار باش
تا رها گردی ز خود بیدار باش
پیروی از شیوه «عطار» کن
«هفت شهر عشق» را دیدار کن

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر عشق

بین شهر عشق و من دیواری است
که همه حاصل ان بیزاری است

ان طرف تو بی خیال در پی خواب
این طرف از درد تو بیداری است

حرف ها دارم با تو ای آزار دل
حرف هایم نو نیست همه اش تکراری است

شعر دل با تو سرودن را تواند
اشک هایم از ندیدن ها جاری است

تا سحر از درد تو می نالم
همه ام از دوریت بیماری است

چون نیایی به دیدار دل من
کینه بر دل نگیرم این دل از کینه ها عاری است

گر به مستی هردم کنمت یاد
مستی به از این هوشیاری است

با تو محبوب من کام من شاد
بی اما،اندوه،گریه زاری است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ریا ، در دین و تزویر و دورویی و تظاهر و ریاکاران از فروغ و سعدی و مولانا

شعر در مورد هفت شهر عشق

قسم به آن سلامی که یارم می دهد
زبانم می گیرد تا جوابی دهد
وجودم به قدری هول می شود
دلم را به جای جواب می دهد
عزیزم شنیدم بیماریی گرفتی لاعلاج
که درمانش فقط به دست خداست
پزشکان همه جوابت کرده اند
امیدوار باش این حرف ها همه نابجاست
عزیزم همه ی دردتات به جونم باشه
من تو را برای مداوا به شهر عشق می برم
آن جا هیچ دردی راه نداره
از آن جا برایت جانی تازه می خرم
شهر عشق شهریست قشنگ
یه جایی اون بالا پیش خداست
نردبانش بلورین به رنگ سرخ
که جنسش از جنس دل های ماست
این شهر دور از دیده هاست
همونجاست که عرش خداست
پادشاهش همون دل است
و با اشک چشم ها بپاست
قسم بر نگاهی که تیر از آن می پرد
و تا عمق جانم فرو می رود
وجودم را تسلیمش می کند
و آن تیر را بر قلبم می زند
آری من دروغ گفته ام
شهر عشقی در کار نبود
می دانم این بیماری او را می کشد
برایش هیچ راه حلی نبود
ولی چگونه راستشو بگم
که دل نازکش طاقت بیاره
حقیقتو قبول کنه
از غصه سر به گریه نذاره
آخه اون دلش از بلوره
با کوچکترین غصه ای ترک می خوره
اگه راستشو بهش بگم
کاملا امیدو از دلش می بُره
من داستان هزارو یک شبو
هر شب براش می خوندم
هر شب اونو با قصه هام
به رویای شهر عشق می بردم
تا اون وقتی که چشاشو
برای همیشه از دنیا بستش
او تا ابد خوابید
دست مرگو گرفت به دستش
هنوز هم که هنوزه
من امیدوارش می کنم
هر روز سر قبرش میرم
قصه ای نو آغاز می کنم
اگه قصه ها را قطع کنم
می دونم از خواب می پره
اونوقت به پیشم میادو
قصه هاشو با خود می بره
بخواب عزیزم، بخواب و آرام باش
هنوزم دیر نیست باز امیدوار باش
بزودی منم میام کنارت
منتظر ادامه ی قصه ها باش
سلطان عشق

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.