شعر در مورد پروانه ، شدن و شمع و گل و بهار و پیله کودکانه از حافظ

شعر در مورد پروانه

شعر در مورد پروانه , شعر در مورد پروانه شدن , شعر در مورد پروانه و شمع , شعر در مورد پروانه و گل

با مجموعه شعر در مورد پروانه شدن ، اشعاری زیبا در مورد پروانه و شمع و گل ، زیباترین شعر در مورد پروانه ها در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار پروانه

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصّه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

⇔⇔⇔⇔

نام تو برده و زدم آتش بجان خویش

درآتشم چو شمع زدست زبان خویش

⇔⇔⇔⇔

به دنبال پروانه ای

خانه را گم کرده بودیم

و به دنبالش

دنباله ی هم را…

شعر در مورد خانه

⇔⇔⇔⇔

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصّه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

⇔⇔⇔⇔

در همین گوشه ی خالی که گریه هایم به چشم هیچ بارانی نمی آید، تو را دوست دارم

در همین غربت غریب غم هایم که راه به هیچ تبسمی ندارد،

تو را نزدیک تر از نفس می بینم کجاست؟ کجاست خواب آرام پروانه؟

شاید اتفاق افتاد حادثه ی دستانت..‌.

شعر از “سولماز حاجی”

شعر در مورد خواب

⇔⇔⇔⇔

دیدم، خودم دیدم، پروانه قشنگی هی در گلوی من میرقصید.

من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.

دیدم، خودم دیدم، یک قناری قشنگ، از آن همه آواز، تنها حنجره ترا نشانم می داد.

زندگی چقدر زیباست “ری را”!*

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

بهت پیله کردم، نمی مونی پیشم

نه میمیرم اینجا، نه پروانه میشم

⇔⇔⇔⇔

شمع اگر پروانه را سوزاند  خیر از خود ندید

آه عاشق زود  گیرد دامن معشوق را

شعر در مورد پروانه از حافظ

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

در یکتای که و گوهر یک دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

نالیدن بلبل  ز   نوآموزی    عشق   است

هرگز    نشنیدیم   ز   پروانه  صدایی

⇔⇔⇔⇔

سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

⇔⇔⇔⇔

کفش‌هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است

هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی

⇔⇔⇔⇔

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

⇔⇔⇔⇔

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصل بصر دارد

چو خامه در ره فرمان او سر طاعت

نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد

کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه

که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

به پای بوس تو دست کسی رسید که او

چو آستانه بدین در همیشه سر دارد

ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب

که بوی باده مدامم دماغ تر دارد

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را

دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد

کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد

به عزم میکده اکنون ره سفر دارد

دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد

چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

آتش از شمع نیفتاد به کاشانه مرا

سوخت سرمایه ی دل ماتم پروانه  مرا

⇔⇔⇔⇔

بیهوده  نیست  گریه   بی  اختیار   شمع

آبی  بر  آتش    دل   پروانه    می زند

⇔⇔⇔⇔

گرم صد بار سوزی باز برگردسرت گردم

نیم پروانه کزیک سوختن در دست و پا افتم

⇔⇔⇔⇔

عشق  یکرنگی تقاضا میکند  این روشن است

ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود  پروانه را

شعر در مورد پروانه و شمع

نمی دانم که از ذوق کدامین داغ او سوزم

به آن پروانه می مانم که افتد درچراغدانی

⇔⇔⇔⇔

پروانه صف دیده باو دوخته بودم

وقتی که خبردار شدم سوخته بودم

⇔⇔⇔⇔

سرزنش هرگز مکن در عاشقی  پروانه را

صحبت از عقل و خرد جانا مکن دیوانه را

⇔⇔⇔⇔

بال   پروانه   اگر   پاس  ادب را  می داشت

شمع  پیراهن  فانوس چرا می پوشید

⇔⇔⇔⇔

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

سوزد دل باشمع گفتم قطره ی اشکی فشاند

بخت را نازم که یاری مهربان دارم چو شمع

⇔⇔⇔⇔

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ی ما

آتش افتاده ز رخسار تو در خانه ی ما

⇔⇔⇔⇔

ز آن شعله‌ها که از   دل پروانه  سرکشید

روشن نشدکه شمع دراین انجمن کجااست

⇔⇔⇔⇔

شبی ای مایع امید شمع محفل من شو

که تا پروانه از من یاد گیرد جان فشانی را

⇔⇔⇔⇔

سوخت پروانه اگر . زاتش جانانه بسوخت

شمع را بود چه بر سر؟ که چو پروانه بسوخت؟

⇔⇔⇔⇔

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

به پایان تارسدیک شمع صدپروانه می سوزد

شعارحسن تمکین،شیوه عشق است بی باکی

شعر در مورد پروانه و گل

بیا تا شمع هم پروانه هم یار هم باشیم

در این گلشن بهار هم گل هم خار هم باشیم

⇔⇔⇔⇔

حالت سوخته را سوخته دل داند وبس

شمع دانست که جان کندن پروانه ز چیست

⇔⇔⇔⇔

آخر ای  ماه  جهانتابم  چه  کم گردد ز تو

گر شبی پروانه شمع شبستانت شوم

⇔⇔⇔⇔

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

سوختم اما نبود شمع سان یکجا مقیم

چون چراغ کاروان هرشب بصد جا سوختم

⇔⇔⇔⇔

اگر صد بار سوزی  باز  برگرد  سرت گردم

نیم پروانه کز یک سوختن در دست و پاافتم

⇔⇔⇔⇔

مرا با شمع نسبت نیست در سوز

که او در شب سوزد و من شب و روز

⇔⇔⇔⇔

عاشق و  اندیشه   بوس  و  تمنّای  کنار

بهر  غیرت  شمع  آتش  می زند پروانه را

⇔⇔⇔⇔

تا سحر شمع و منو پروانه با هم سوختیم

آنکه بر مقصود نائل شد سحر پروانه بود

⇔⇔⇔⇔

حسن وعشق پاک راشرم وحیادرکارنیست

پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را

⇔⇔⇔⇔

نیستم در پرتو دونان بهنگام شباب

از وجود خود عمری شرر ریزم چو شمع

مطالب مرتبط

شعر در مورد دوست ♥ شعر در مورد پدر ♥ شعر در مورد زندگی ♥ شعر در مورد عشق ♥ شعر در مورد باران

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.