متن تولد خودم در پاییز ، دلنوشته و متن فلسفی راجب تولد خودم در بهار

متن تولد خودم در پاییز

متن تولد خودم در پاییز ، دلنوشته و متن فلسفی راجب تولد خودم در بهار

متن تولد خودم در پاییز ، دلنوشته و متن فلسفی راجب تولد خودم در بهار همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

متن تولد خودم در پاییز

بانوی پاییزی من…

روزهای پاییزی نم نمک سپری می شدند

و من نمی دانستم برای روز تولدت چه کنم؟

می خواستم کاری کنم

که حال و هوای دلت پر شود

از خنده های بی انتها و پر انرژی همیشگیت،

اما راستش را بخواهی

کاری به ذهنم نمی رسید…

⇔⇔⇔⇔

متن تولد خودم در پاییز

چقدر فصل پاییز زیباست.

انسان انگار در این فصل از نو متولد می شود.

آخر پاییز رنگ و لعاب خاص خودش را دارد

و با دیگر فصل ها متفاوت است.

رنگ زرد برگ های درختان

و گیاهان در خیابان ها نشان از زیبایی پاییز دارند.

همه چیز انگار دست به دست هم داده اند

که این فصل را خاص و منحصر به فرد کنند.

می خواهم به مانند فصل تولدم یعنی پاییز باشم!

با همه فرق کنم و این تفاوتم موجب زیبایی بیشتر من شود.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد فحشا ، شعر هایی در مورد فقر و فحشا و شعر فقر شاملو

متن برای تولد خودم در پاییز

بانوی بهار نارنج ها…

پاییز عاشق است و تو عاشق تر…

و چیست جز عشق

که پاییز را لایق داشتن بانویی می کند

که خود بهار مجسم است…؟

⇔⇔⇔⇔

متن فلسفی تولد خودم در پاییز

الهه ی آذر

کدام شعله را به وجود تو بخشیده

که مهر می تراود

از هر نگاه و لبخندت…؟

کدام شعله جز عشق گرم می کند

دل مهربانت را بانو…؟

بیا راز جاودانگی احساس را

با من بگو…

⇔⇔⇔⇔

متن تولد خودم پاییز

خودم،

سلام.

خودم،

تولدت مبارک.

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سجده ، شکر و زیارت عاشورا و شجده نکردن شیطان

متن تولد خودم پاییزی

می دانی پاییز، دلم برای درختان چنار،

برای برگ های زرد و نارنجی ات تنگ شده بود…

می دانی پاییز، دلم برای باران،

برای قدم زدن روی برگ ها در زیر باران

و صدای شنیدن خش خش شان

که زیباترین ملودی جهان است تنگ شده بود…

می دانی پاییز، من در میان تو به دنیا آمده ام

حالا که بیست سال و خرده ای از ان روز میگذرد..

⇔⇔⇔⇔

متن زیبا برای تولد خودم در پاییز

اگر می خواهی یک تغییر دائمی ایجاد کنی

از تمرکز روی بزرگی مشکلاتت دست بکش

و روی بزرگی خودت تمرکز کن

خدایا یک تحول واقعی چیزی است

که من می خواهم تولدم مبارک!

⇔⇔⇔⇔

متن در مورد تولد خودم در پاییز

تولدم مبارک

باز یک سال گذشت

و دوباره به نقطه ی آغاز رسیدم

خدایا دلم هوای دیروز رو کرده

هوای روزهای کودکیم

دلم میخواد مثل دیروز قاصدکی بردارم

و آرزوهام رو به دستش بسپرم

دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم

و دوباره تمرین کنم

الفبای زندگی رو

میخوام خط خطی کنم

تمام اون روزایی که دل شکستم

و دلمو شکستن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کار خیر ، متن و جملات زیبا و شعر درباره کارهای خیر

متن کوتاه برای تولد خودم در پاییز

۳۶۵ روز گذشت

روز هایی که قهقهه زدم

از ته دل و لبخند زدم

و شب هایی که اشک ریختم و دلم شکست

و فریاد زدم روزهایی که فکر کردم دنیا منم و من؛

نیاز به هیچ دست و دامنی نیست

و بعد دنیا چرخید؛ گیر چرخ گردون افتادم

فهمیدم دنیا گرداننده دارد

و دست به دامنش شدم..

⇔⇔⇔⇔

متن برای تولد خودم در پاییز

شاید اگر یک دفعه

صبح روز تولدم

بیدار شوم

و ببینم که قدرت

این را پیدا کرده‌ام

که برای همیشه روی پای خودم بایستم

و بتوانم در روز تولدم

یک‌سال بزرگ‌تر شدن

و عاقل‌تر شدن را

در وجودم احساس کنم،

آن روز واقعاً سورپرایز شوم.

⇔⇔⇔⇔

متن کوتاه تولد خودم در پاییز

فکر می‌کنم:

چرا روزهای تولدم

بیشتر از هر روز دیگری گریه می‌کنم ؟

این روزهای تولد چه دارد مگر ؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صبا ، شعر عاشقانه در مورد اسم صبا و باد صبا

متن برای تولد خودم پاییز

تولدم شد

و یک ‌سال دیگه هم گذشت…

اولش همه شبیه هم هستیم،

کوچولو و کچل!

حتی صداهامون هم

شبیه به هم‌دیگه‌ست.

⇔⇔⇔⇔

متن برای تولد خودم پاییزی

با اولین گریه بازی

شروع می‌شه هی بزرگ می‌شیم

بزرگ و بزرگ‌تر اون‌قدر بزرگ

که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم!

دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست، حتی صداهامون.

گاهی با هم می‌خندیم، گاهی به هم!

گاهی دوست می‌داریم و گاهی متنفر می‌شیم.

یک سال دیگه گذشت یک سال دیگه گذشت

و باید صفحهٔ سفید دیگه‌ای که پیش روم گذاشتن‌و پر کنم.

⇔⇔⇔⇔

متن فلسفی در مورد تولد خودم در پاییز

خدا کنه

امسال رو سفید باشم

و صفحه‌م رو کم‌غلط

تحویل بدم.

یک سال بزرگ‌تر شدم

یک سالی که نمی‌دونم

توش واقعاً تونستم “بزرگ” بشم یا نه؟

تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟

تونستم همونی باشم که می‌خواستم؟

تونستم بعضی از عیب‌هام رو برطرف کنم؟

تونستم کسی رو نرنجونم؟

تونستم دل کسی رو شاد کنم؟

نمی‌دونم… باید فکر کنم…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کفر ، و ایمان از حافظ و شعر کامل خدایا کفر نمیگویم

متن تبریک تولد خودم پاییزی

کاش باور داشتیم

هر روز تولدمون هست

هر روز که خداوند به ما مهلت زندگی دوباره میدهد

بایستی تولدمان را جشن بگیریم

متن تولدم مبارک پاییزی ، متن ادبی برای تولدم پاییز ، متن زیبای تولد خودم در پاییز ، متن پاییزی تولدم مبارک

سالی دیگر از سال های عمرم گذشت. من فرزند پاییز هستم و در این فصل متولد شده ام.

می خواهم همانطور که درختان در فصل پاییز برگ های خشکیده شان را به پایین می اندازند،

افکار و باورهای غلطم را با شروع سال دیگری از زندگی ام از ذهنم به پایین بیندازم.

نمی خواهم به مانند درخت خشکیده ای باشم که در آرزوی سرسبزیست اما هنوز برگ های خشکش را نگه داشته است!

می خواهم برای سرسبزی ام تلاش کنم و نیازمند این هستم که برای این کار برگ های خشکیده ام را پایین اندازم.

⇔⇔⇔⇔

امروز تولدم است. روزی که برگ‌های زرد و طلایی و نارنجی از شاخه فرو می‌ریزند و مرا نوید می‌دهند که سالی بزرگتر شده‌ام. فقط من می‌دانم و خدا و پاییز که چه بی‌حد دلم برای پاییز تنگ شده بود. برای رنگ‌های اعجاب‌انگیز برگ درختان و برای نم‌نم باریدن باران. چشم‌انتظاری هستم که طول سال روزها را شماره می‌کنم تا پاییز سر برسد.

برگریزان پاییز و بارانی از برگ از من آنچنان زاده‌ای ساخته که می‌توانم روزها و روزها به زیبایی طبیعت خدا را شاکر باشم و زاده شدنم را به عنوان جزئی از طبیعت قدر بدانم. جزئی از طبیعت می‌شوم، روی برگ‌ها قدم می‌زنم و خش خش گام‌هایم زیباترین موسیقی است که می‌شود شنید.

در سالی که سپری شد تا به روز تولدم برسم، چه روزان که نداشتم. روزی پر از گل و شکوفه، و روزی همچون برهوت سوزان؛ روزی از اعماق وجود خندیدم و روزی سوختم در کویر غصه‌ها. اشک ریختم و عشق ورزیدم، دل شکسته گشتم و فریاد برآوردم.

اکنون منم و این جهان. جهانی وسیع که نه در برگریزان پاییز بلکه در وجود خودم است. در اعماق قلبم من نیز تجربه‌ای دارم از چهار فصل با احساسات زیبایی که دارم و احساسات دلمرده‌ای که گاه گاه سراغم می‌آید.

برگ از درخت می‌ریزد و مرغ خیالم می‌گوید: این برگ‌ها هدیه خداست به تو در روز تولدت. برگ، برگ، برگ… امسال بر برگ‌های پاییزی که خدا برایم می‌فرستد، چیزی خواهم نوشت. خیلی چیزها خواهم نوشت. چیزهای زیبا. باید آن را با اتفاقات زیبا پر کنم.

⇔⇔⇔⇔

بعضی ها در فصل پاییز برگ های خشکیده را می بینند و برخی هم صدای زیبایی این برگ ها را که زیر پایشان می رود؛

بعضی ها خشکیده شدن درختان را می بینند و برخی هم شاخه های زیبای بدون برگ آنها را؛

برخی سرد شدن هوا را می بینند و بعضی ها هم باران های زیبای پاییز را. همه چیز به دیدگاه ما بستگی دارد.

می توانیم در اوج زشتی ها هم زیبایی ها را ببینیم و می توانیم در اوج سختی ها، آسانی ها را هم تماشا کنیم.

گاهی اتفاقات اطرافمان واقعا زشت نیستند!

بلکه شیوه ای که ما به آنها می نگریم زشت است و آنها را زشت می کند. در پاییز، مادرم، که در آن پا به این جهان گشودم، این زیبایی ها را دیدم.

برخی هنوز هم آن را زشت می پندارند، اما این به خاطر ذات فصل پاییز نیست؛ به خاطر طرز نگاه آنان است.

⇔⇔⇔⇔

کم کم به روز تولدم نزدیک و نزدیکتر می شوم. من در پاییز متولد شده ام و برای همه ی شما به اندازه ی تک تک برگ هایی زردی که از درختان می افتد، آرزوی خوشبختی و سعادتمندی دارم.

از خداوند می خواهم که نگرانی ها و اضطراب هایتان را به مانند همین برگ ها که زیر پا له می شوند، له کنید و از آنها بگذرید. برگی که از درخت می افتد، به معنای پایان عمر درخت نیست!

بلکه درخت خود را کم کم آماده می کند که برگی زیباتر جایگزین این برگ خشکیده کند. گاهی استرس هایتان را برای موضوعی خاص کنار بگذارید و با آن موضوع کنار بیایید،

شاید برگ های جدیدی در حال روییدن هستند که از آنها بی خبرید.

⇔⇔⇔⇔

همه میگویند که فصل پاییز، فصلی نامهربان است. ذره ذره جان را از طبیعت می ستاند. کم کم خشک می کند، کم کم قطره قطره آسمان را میگریاند. اما من فصلی که در آن متولد شده ام را به گونه ای دیگر می بینم.

اگر فصل پاییز نبود، به یک باره زمستان را لمس می کردیم؛ به یک باره سرمای زمستان وجودمان را در بر میگرفت؛ به یک بار در اوج لذت بردن از طبیعت، آن را خشکیده می دیدیم؛ طبیعت به یک باره زیبایی اش را از دست می داد.

آری پاییز بد نیست، او فقط ما را کم کم آماده می کند. این جسارت را هر کسی ندارد. فصل پاییز به تو خبر می دهد که چه چیزی در راه است.

⇔⇔⇔⇔

اگر فصل پاییز نبود، شاید هیچ کس بهار و تابستان و حتی زمستان را درک نمی کرد.

این فصل به مانند رابطی میان فصول دیگر عمل می کند.

فصل بهار و تابستان تازه شروع سرسبزی درختان است و فصل زمستان هم شروع خشکیدگی آنها.

او طبیعت را کم کم با دوران خشکیدگی آشنا می سازد و نمی گذارد که به یک باره طبیعت, زیبایی اش را از دست بدهد.

می دانی، پاییز به عنوان مرهمی است برای طبیعت!

اگر پاییز نبود، طبیعت افسرده میشد. گاهی می گویم که در فصلی که متولد شده ام،

یعنی همین پاییز، درسهای زیادی وجود دارد که باید بیاموزم که یکی از آنها همین است که به مانند آن برای نزدیکانم به مانند مرهمی باشم و نگذارم که غم و غصه وجود آنها را در بر بگیرد یا با اتفاقی ناگوار به یک باره رو به رو شوند.

⇔⇔⇔⇔

می دانی چرا بعضی ها فصل پاییز را دوست ندارند؟

چون پاییز سیاست ندارد. این را منی می گویم که در آن متولد شده ام. بیچاره پاییز به مانند بهار نیست که با هزار جور ناز و کرشمه و زیر لفظی گرفتن،

سال تحویل را به ما هدیه دهد؛ او به مانند تابستان هم نیست که در اوج گرمایش موجب گرمازدگی ما می شود.

پاییز به مانند زمستان هم نیست که در اوج سرمایش موجب مریضی ما میشود.

او خودش است و سیاست ندارد که نقش بازی کند. بیچاره پاییز که آن همه باران به ما می بخشد و ما به آن تهمت خزان می زنیم.

⇔⇔⇔⇔

آیا می بینی پرندگانی را که با شروع فصل پاییز کم کم از روی درختان می روند و در شروع فصل بهار دوباره روی آنها می نشینند؟ به نظرت دلیلش چیست؟ آنها به درختان ایمان دارند.

می دانند که پاییز آخرین حرف درخت نیست و قرار است باز دوباره بروید و رشد کند و شاخ و برگش زیبا و زیباتر شود. کاش گاهی به مانند پرندگان که به درختان ایمان دارند، ما هم به خودمان ایمان داشته باشیم و خود را در پایان کارمان ندانیم.

عزت نفسمان را بیشتر و بیشتر کنیم و برای روزی آماده شویم که قرار است از همیشه مان سرسبز تر شویم. این را پاییز، فصلی که در آن به دنیا آمده ام به ما گوشزد می کند.

کاش گاهی اوقات به راحتی از کنار طبیعت گذر نکنیم. گاهی برایمان حرف هایی دارد که بسیار شیرین هستند.

⇔⇔⇔⇔

گاهی اتفاق می افتد که دلت هم به مانند فصل پاییز می شود. از آن همه سرسبزی دلت، فقط برگ های خشکیده به جای خواهند ماند. در کوچه پس کوچه های دلت قدم میزنی تا اندکی سرسبزی ببینی،

اما سرسبزی نخواهی یافت. گویی آن همه طراوت و نشاط دلت را رها کرده اند و رفته اند. گویی انسان ها هم به خاطر سرد شدن هوای دلت کم کم از آن مهاجرت کرده اند.

گاهی احساس می کنم تقدیر من و پاییز یکی است و آن هم تنهاییست. چرا که دیگر کسی نیست که همراهم باشد و دیگر کسی نیست که موجب سرسبزی دلم بشود. شاید به این خاطر باشد که در آن متولد شده ام.

⇔⇔⇔⇔

پاییز زیباست. سومین فصل خدا مگر می تواند زیبا نباشد؟

در این فصل زادروز من است و من بسیار خوشحال هستم که در پاییز متولد شده ام.

پاییز با خود هدایایی به همراه می آورد. مدرسه ای که کودکان در آن درس می خوانند،

برگ های خشکیده ای که به خیابان ها زیبایی می بخشند، باران های زیبایی که می بارند

و هوای مه آلودی که کوچه پس کوچه ها را زیباتر می کنند. همه ی این ها هدایای پاییز هستند به ما.

کاش به جای دیدن زشتی ها، سعی کنیم که زیبایی ها را ببینیم.

⇔⇔⇔⇔

به فصل پاییز که رسیدی، یادت باشد جوانمردی ات را حفظ کنی.

برگ هایی را له نکنی که روزی نفس هایت را مدیون آنها بودی. پاییز ذاتش همین است!

برگ ها را به زمین می اندازد. اما تو باید بدانی که این برگ ها روزی باعث نفس کشیدنت می شدند.

قدر انسان های زندگیت را بدان که زمانه آنها را مانند پاییز از تو می گیرد و به زمین می اندازد.

زمانه کارش همین است! آنها را پیر و از کار افتاده خواهد کرد. اما یادت نرود روزی را که موجب پیشرفت تو می شدند.

روزی را که باعث شدند که تو بتوانی احساس قدرتمند بودن بکنی. یادت باشد که اگر رسم جوانمردی را به جا نیاوری،

روزی هم با تو به مانند برگ های خشکیده رفتار خواهند کرد و تو را له می کنند و از تو خواهند گذشت.

فصل پاییز را به خاطر همین درس هایی که به من میدهد دوست دارم.

گاهی بسیار خوشحال می شوم که پاییز مادر من است. من در پاییز متولد شده ام.

⇔⇔⇔⇔

می دانی چه چیزی در وجود پاییز است که آن را خاص می کند؟

می خواهم به تو دلیل تفاوتش را بگویم! اما فکر نکنی چون در این فصل متولد شده ام، میخواهم از آن تعریف کنم. این چیزیست که حقیقت دارد. پاییز از همان اول خودش را نشان می دهد.

برگ های سبز و زیبای درختان را زرد و خشکیده می کند و به زمین می اندازد. گیاهان را خشکیده می کند و هوا را سرد و سردتر. اما چه چیز باعث شده که ما عاشقانه پاییز را دوست داشته باشیم؟

آری این همان ویژگی زیبای پاییز است. پاییز خودش است. او نمی خواهد که نقش بازی کند و کاری که می خواهد را انجام می دهد. او برای اینکه خودش است، همه او را دوست دارند!

مثل پاییز باشیم. البته نه اینکه به دیگران ضرر بزنیم! اما از خودمان بودن لذت ببریم و برای جلب نظر دیگران، خودمان را تغییر ندهیم.

⇔⇔⇔⇔

باران عاشقانه ای را که در فصل پاییز می بارد، می بینی؟

این باران نه موجب سرماخوردگی ات می شود و نه تو از قدم زدن در زیر آن احساس ناراحتی خواهی کرد. گویی آسمان می خواهد با تو مهربان باشد.

گویی او می خواهد که تو در خیابان ها راه بروی و قطره قطره باران زیبایش را بر سرت بریزد.

گاهی به مانند آسمان باش که در فصل پاییز بدون هیچ چشم داشتی بارانش را به دیگران هدیه می دهد.

بارانی که خسارت به بار نمی آرد و فقط موجب رحمت و زیبایی می شود. باران های پاییز را دوست دارم!

چرا که به من زیبایی و زیبا بودن را می آموزند. پاییز فصل زیبایی هاست و خیلی خوشحالم که در اوج زیبایی طبیعت متولد شده ام.

⇔⇔⇔⇔

من فرزند سومین فصل سال هستم.

راه رفتن روی برگ های خشکیده ای که در خیابان ها افتاده، به من لذتی وصف ناپذیر می دهد.

به من خبر می دهد که جوانی تو همیشه ماندگار نیست.

روزی این شاخ و برگ ها سرسبز بودند و اکنون زیر پا افتاده اند و له می شوند.

تا زمانی که قوتی در وجود داری باید تلاش کنی و به خواسته هایت برسی که اگر روزی افتاده شدی،

ممکن است حتی زیر پا له شوی. پاییز با همه ی زیبایی هایش،

درس های خوبی به من می دهد که آنها را هیچوقت فراموش نمی کنم.

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.