شعر در مورد باران ، عاشقانه و پاییزی و دلتنگی و تنهایی از شاعران بزرگ

شعر در مورد باران

شعر در مورد باران , شعر در مورد باران عاشقانه , شعر در مورد باران از شاعران معروف , شعر در مورد باران پاییزی

باران یکی از زیباترین اتفاقات زندگی است.یکی از زمانهایی که دعا برآورده می شود موقع باران است.همه انسانها باران را دوست دارند و حس خوبی به آنها می دهد.شعر در مورد باران عاشقانه را در این مطلب از پارسی زی دنبال کنید.

اشعار عاشقانه در مورد باران

شعر در مورد باران عاشقانه

باران را دوست دارم که به زندگی ما می بارد

عاشق احساساتی هستم که هر طوفان ایجاد می کند

تو و من برای هر طوفانی که با آن می آید زندگی می کنیم

اوه، عزیزم، باران می گوید که من دوباره و دوباره عاشقت هستم!

⇔⇔⇔⇔

گفتی باران نم نم را دوست داری

آیا می دانی که

هر وقت گریه می کنم هوا بارانی می شود؟

شاید به همین خاطر است که

خوشحال هستی

حتی اگر من دل شکسته باشم

لذت می بری هر وقت من گریه می کنم

⇔⇔⇔⇔

صبح آمده تا عشق بکارد

باران محبت به سرت باز ببارد

خورشید رسیده ست که با جوهر نورش

نقشی ز خدا بر دل پاکت بنگارد

صبحتون به خیر و شادی

سلام صبح بخیر

⇔⇔⇔⇔

غصه می‌سوزد مرا، باران ببار

کوچه می‌خواند تو را، باران ببار

ابرها را دانه دانه جمع کن

بر زمین دامن گشا، باران ببار

خاک اینجا تشنه دلتنگی است

آسمان را کن رها، باران ببار

باغبان از کوچه باغان رفته است

ابر را جاری نما، باران ببار

⇔⇔⇔⇔

خیابان یادگار توست، تهران یادگار توست

درختان کنار این خیابان‎ها بهار توست

تو باران آمدی گل بود کز هر گوشه می‎بارید

هنوز این شاخه‎های سبز هر سو زیر بار توست

هنوز این شهر، مدهوش تو و ذکر و نماز تو

اذان، مسجد به مسجد، بازگوی اعتبار توست

تو از نسل محمد، پیر ما، خورشید ما بودی

جهان تا رویت خورشید فردا در مدار توست

تویی آن چشمه‎سارانی که لبنان و فلسطین هم

اگر یک قطره خون دارد به جرات وامدار توست

اگر جانی است در رگ‎های رویایی به نام قدس

به یمن گام‎های پیروان روزه‎دار توست

هنوز از بهمن این شهر، ظلمت بیم‎ها دارد

سپیدا بخت تهرانی که بعد از تو دیار توست

تو چشم مردم این سرزمین هستی، زمین دیری است

نگاهی منتظر، هر سو به شوق امیدوار توست

شعر در مورد تهران

⇔⇔⇔⇔

حسودی ام می شود

به پرنده ها

همین که هر روز سفره ی مهربانی ات را

برای گنجشکهای عصرانه تکان می دهی!

به باران اشاره می کنی

به پرنده ی روی شاخه

شعر در مورد حسادت

⇔⇔⇔⇔

شبیه باران بر دریا

بیهوده به تو فکر می کنم

و سهم بیشتری 

از قدم زدن در پیاده رو را

مال خودم می کنم

مثل یک پدر

دست های دلم را به دست می گیرم

و در کوچه ها تاب می خوریم

به پارک

سینما

به بلندترین نقطه ی شهر

فرقی نمی کند

اصلا به هرجایی که تو بودی باید رفت

دلم

مثل غروب جمعه

همه جا دلگیر است

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

به من، به چشمانم،

و به قلبی که برای تو می تپد

این شب و این باران

و تو

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

پیش از آن که کاملا ً تمام شوم

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

یک سبد احساس را ، با تو قسمت می کنم

در شب میلاد تو ، جان نثارت می کنم

می نشینم در برت ، با تو صحبت می کنم

داغ،لبهای تو را ، بوسه باران می کنم

شعر در مورد تولد

⇔⇔⇔⇔

تو نیستی

بهانه های کوچک خوشبختی نیستند

تو نیستی

من نیستم

در نبود تو-

لبخندهای کاغذی آلبوم

غرق شدند

در بارانِ بی دریغ اشک

تا سپاس گزار تو باشم

که به اندازه ی یک غریق نجاتِ غریبه

تلاش نکردی

برای گرفتن من

از آب گل آلود

شعر در مورد تلاش و کوشش

⇔⇔⇔⇔

اینجا

همین جا

نزدیک همین تنفس بى خواب

تــو را

طـورى نزدیک به لمسِ هـوا حس مى کنم

که گنجشک تشنه، عطـرِ باران را

شعر در مورد خواب

⇔⇔⇔⇔

درخت‏ ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه

چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏ های میوه شد و

چقدر جعبه‏ ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ ام آنقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خنده‏ ی کلاغان شد

شعر در مورد انار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد باران از شاعران معروف

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است

شعر از سهراب سپهری

⇔⇔⇔⇔

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم

گر او هست، حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور ((لوءلوء شاهوار))

بلندی از آن یافت، کو پست شد

در نیستی کوفت، تا هست شد

شعر در مورد تواضع

⇔⇔⇔⇔

ناودان‌ها شرشر باران بی‌ صبری ست

آسمان بی ‌حوصله، حجمِ هوا ابری ست

کفش‌هایی منتظر در چارچوب در

کوله‌ باری مختصر لبریز بی صبری ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات

بار دیگر می‌نویسد: «خانه‌ام ابری ست»

شعر از قیصر امین پور

⇔⇔⇔⇔

نازنین!

زیر باران سرانگشتانت

بذر کوچک حروف

سطرهایی از گل های آفتابگردانند

که می رقصند با آفتاب نگاهت

شعر گل آفتابگردان

⇔⇔⇔⇔

باران را گو به ریشخند ببار

چون تار‌ها کشیده و کمان کش باد آزموده‌تر شود

و نجوای بی کوک به ملال انجامد

باران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند

باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار

شعر از احمد شاملو

⇔⇔⇔⇔

روزهای بارانی را

بیشتر دوست دارم!

انگار مهربان تر می شوی

و من همان هستم!

شعر در مورد هوای پاک

⇔⇔⇔⇔

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

شعر از سهراب سپهری

⇔⇔⇔⇔

دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی

بمانم هرچه خیره پشتِ این در، برنمیگردی

به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب

به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی

دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را

اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی

تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی

غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه

خودم هم کرده ام انگار باور برنمیگردی

هزاران سالِ دیگر کااااااااش با بویِ تو برخیزم

به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی

شعر در مورد برادر

⇔⇔⇔⇔

بگذار تو را میان خویشتن و خویش بگویم …

میان مژگانم و چشم بگذار اگر تو را به روشنای ماه اعتمادی نیست

تو را به رمز بگویم بگذار تو را به آذرخش بگویم یا با گل نم باران …

بگذار نشانی چشمانت را به دریا پیشکش کنم

اگر دعوتم را به مسافرت می پذیری …

شعر از “نزار قبانی”

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

خوب است

مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد

که هی اتفاقاً آرام و شمرده شمرده

می‌بارد

شعر از سیدعلی صالحی

⇔⇔⇔⇔

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو:

دل اگر دل باشد،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد.

شعر در مورد آب

⇔⇔⇔⇔

ترجیح می دهم که درختی باشم

 در زیر تازیانه ی کولاک و آذرخش

با پویه ی شکفتن و گفتن

 تا

 رام صخره ای

در ناز و در نوازش

باران

خاموش ار برای شنفتن

شعر در مورد آذر ماه

⇔⇔⇔⇔

گفتی می‌آیی

و یاد اخبار هواشناسی افتادم

که لذت باران‌های بی هنگام را می‌برد

گفتی می‌آیی

و یاد تمام روزهایی افتادم

که بیهوده چتر برداشته بودم

شعر از لیلا کردبچه

⇔⇔⇔⇔

خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است

حفظ حالات من و طعنه آنان سخت است

لحظه بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دل ابر نگهداری باران، سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد

جستن از عرصه هول آور طوفان، سخت است

ساده عاشق شده‌ام؛ ساده تر از آن رسوا

شهره شهر شدن با تو چه آسان، سخت است

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری

بی محلی سر این کوچه، دو چندان، سخت است

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید

فن تشخیص نم از چهره گریان، سخت است

شعر از کاظم بهمنی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد باران پاییزی

پاییز مرا عاشق می کند

باران عاشق تر

حالا تو بگو

این باران پاییزی با من چه می کند؟

⇔⇔⇔⇔

جنگل

ردپای باران است

ویرانه

ردپای توفان

من ردپای توام

همیشه پشت در خانه ات

تمام می شوم.

شعر در مورد خانه

⇔⇔⇔⇔

بر این باغ ترک‌خورده

بر این پاییز طولانی

رسول تازه‌ای بفرست

با اعجاز بارانی

⇔⇔⇔⇔

هوای دونفره

نه ابر می‌خواهد

نه باران

نه یک بعدازظهر پاییزی

کافیست حواسمان به هم باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عشق و باران

شدم مانند رود از بارشی جریان که می‌گیرد

که من بدجور دلتنگ توأم، باران که می‌گیرد

دلم تنگ است می‌دانی؟ پناهم شانه‌های توست

کمی اشک است درمانش دل انسان که می‌گیرد

چه بی راهم، چه از غم ناگزیرم من، چه ناچارم

شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می‌گیرد!

چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست

منم و باز باران بین قم – تهران که می‌گیرد

تو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اما

چه مشکل می‌شود کارم دلم آسان که می‌گیرد!

سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را

ولی باران که می‌گیرد… ولی باران که می‌گیرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زندگی و باران

کاش باران بودم و غم پنجره را می‌شستم

و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده

از سر عشق ندا می‌د‌‌ادم:

پاک کن پنجره از دلتنگی که هوا دلخواه است

گوش کن باران را که پیامی دارد

دست از غم بردار زندگی کوتاه است

باز کن پنجره را روز نو در راه است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست داشتن و باران

حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می‌دارم

شوریده‌وار و پریشان باریدن

بر خزه‌ها و خیزاب‌ها

به بی‌راهه و راه‌ها تاختن

بی‌تاب، بی‌قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است

این گونه که من دوستت می‌دارم

محمد شمس لنگرودی

⇔⇔⇔⇔

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید

بازهم سال جدید

بازهم لاله عشق

خنده و بیم و امید

عید شما مبارک

تبریک عید نوروز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد پدر و باران

ای پدر ای با دل من همنشین

ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

ای پدر ای همدم تنهاییم

آشنایی با غم تنهاییم

ای طنین نام تو بر گوش من

ای پناه گریه خاموش من

همچو باران مهربان بر من ببار

ای که هستی مثل ابر نو بهار

در صداقت برتر از آیینه ای

در رفاقت باده ای بی کینه ای

ای سپیدار بلند و بی پایدار

می برم نام تو را با افتخار

هر چه دارم از تو دارم ای پدر

ای که هستی نور چشم و تاج سر

رحمت بارانی روشن تبار

مهربانی از مانده یادگار

ای پدر بوی شقایق می دهی

عاشقی را یاد عاشق می دهی

با تو سبزم، گل بهارم ای پدر

هر چه دارم از تو دارم ای پدر

⇔⇔⇔⇔

من کجا؟ باران کجا؟

باران کجا و راه بی پایان کجا؟

آه… این دل دل زدن تا منزلِ جانان کجا؟

‌هر چه کویَت دور تر دلتنگ تر مشتاق تر

در طریق عشق بازان مشکلِ آسان کجا؟

متن عاشقانه

⇔⇔⇔⇔

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم

گر او هست، حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور ((لوءلوء شاهوار))

بلندی از آن یافت، کو پست شد

در نیستی کوفت، تا هست شد

تواضع

مطالب مرتبط

شعر در مورد بهارشعر در مورد چشمشعر در مورد خداشعر در مورد دوستشعر در مورد پاییز

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.