شعر در مورد سفر ، شعر کوتاه و عاشقانه سفر عشق و کربلا و حج

شعر در مورد سفر

شعر در مورد سفر ، شعر کوتاه و عاشقانه سفر عشق ، شعر درباره سفر کربلا و حج رفتن

شعر در مورد سفر ، شعر کوتاه و عاشقانه سفر عشق ، شعر درباره سفر کربلا و حج رفتن در سایت پارسی زی.با ما با خواندن این مطلب زیبا و خواندنی همراه باشید.

از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی

تا این دل آواره از خویش سفر کرده

⇔⇔⇔⇔

در بادیه عشق تو کردم سفری

تا بو که بیایم ز وصالت خبری

در هر منزل که می‌نهادم قدمی

افکنده تنی دیدم و افتاده سری

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مسافرت

سفر به سلامت

پرنده‌ی دخترانه، ترانه!

تنها تو می‌دانی

که هیچ پیش‌گویی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان

گُمان نخواهد برد

که من از بازجُستِ بی‌سرانجامِ آن سفر کرده

روزی به عریان‌ترین رویاها خواهم رسید.

⇔⇔⇔⇔

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن

مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی

قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو

دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن…

مولانا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پسرم ، شعر و متن زیبا و کوتاه درباره تولد پسرم

شعر کوتاه در مورد مسافرت

بگذار

تو را میان خویشتن و خویش بگویم

میان مژگانم و چشم

بگذار

اگر تو را به روشنای ماه اعتمادی نیست

تو را به رمز بگویم

بگذار تو را به آذرخش بگویم

یا با گل نم باران

بگذار نشانی چشمانت را به دریا پیشکش کنم

اگر دعوتم را به مسافرت می پذیری

⇔⇔⇔⇔

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه در مورد مسافرت

چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم مسافرت دارند

آیا جایی هست؟

که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام

و به جایی نرسیدم

چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند

با چه کسی خواهند گریخت

 و من… به گریز می‌اندیشم…

⇔⇔⇔⇔

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر

به که پیغام دهم؟

به شباهنگ، که شب مانده به راه؟

یا به انبوه کلاغان سیاه؟

به که پیغام دهم؟

به پرستو که مسافرت می کند از سردی فصل؟

یا به مرغان نوک چیده ی مرداب گناه؟

به که پیغام دهم؟

⇔⇔⇔⇔

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر معشوق

بی تو هم می شود زندگی کرد

قدم زد،

چای خورد،

فیلم دید،

مسافرت رفت؛

فقط

بی تو 

نمی شود به خواب رفت

⇔⇔⇔⇔

مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر رفتن

چیستی ؟ خواب وخیالی ؟ مسافرتی ؟ خاطره ای ؟

که در این خلوت شب ها به تو می اندیشم

⇔⇔⇔⇔

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر کربلا

من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

⇔⇔⇔⇔

نمی‌دهند اجازت مرا به سیر سفر

نسیم باد مصلا و آب رکن آباد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تابستان ، برای کودکان و زمستان از حافظ و شاملو و فروغ فرخزاد

شعر در مورد سفر به کربلا

نه به خواب

که به رویاهایم مسافرت میکنم

آنجا هر قدر بخواهم تجربه خواهم کرد

هرچه را که نتوانستم زمان بیداری تجربه کنم

⇔⇔⇔⇔

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

حافظ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر به مشهد

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

⇔⇔⇔⇔

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر کردن

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه مسافرتی بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری

⇔⇔⇔⇔

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد سفر

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

⇔⇔⇔⇔

شب و روز رفت باید قدم روندگان را

چو به مأمنی رسیدی دگرت سفر نباشد

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد سفر

ای بانویی که دستانت

فرهنگ مرا ساخت

بگذار

بر آینه ی دستانت بوسه زنم

و پیش از سفر توشه ای برگیرم

بگذار

روی پیانو به خواب روم

⇔⇔⇔⇔

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که زنده ابدست آدمی که کشته اوست

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه در مورد سفر

شعر من

جای قدمهای سفر کرده به اندوه شقایقها نیست

حرفهای دل من راز گل سرخ نبود

شعر من

کلبه ی ویران شده ی پنجره نیست

⇔⇔⇔⇔

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که خار دشت محبت گل است و ریحان است

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره مسافرت

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی ، بازآ

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تشکر از استاد ؛ شعر در وصف و درباره استاد و معلم

هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود

کجاست مرد که با ما سر سفر دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه در مورد سفر

اگر نشانی ام را بپرسند

می گویم

تمام پیاده رو های جهان

اگر گذرنامه بخواهند

چشمان تو را نشانشان می دهم

می دانم که سفر کردن به دیار چشمانت

حقِ طبیعی تمام مردمِ دنیاست

⇔⇔⇔⇔

آن را که تو از سفر بیایی

حاجت نبود به ارمغانی

گر ز آمدنت خبر بیارند

من جان بدهم به مژدگانی

سعدی

⇔⇔⇔⇔

شعر کودکانه درباره مسافرت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

⇔⇔⇔⇔

همی دلت بتپد زو به سان ماهی ازآنک

ز منزل دل تو قصد زی سفر دارد

ز منزل دلت این خوب و پرهنر سفری

بدان که روزی ناگاه رخت بردارد

ناصر خسرو

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفره هفت سین

با تو ای راهزن دل ، چه سفر ها دارم

گرچه از خود خبرم نیست ، خبرها دارم

⇔⇔⇔⇔

چون به مقصد ره برم چون در سفر

در هوای خویش منزل کرده‌ام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر حج

نمی‌دانم چرا

هر وقت می‌روی سفر

زندگی من

گم می‌شود

⇔⇔⇔⇔

 ناظر آنی که تو را دارد منظور جهان

حاضر آنی که از او در سفر و در حضری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سفر دوست

ای مسافر

ای جداناشدنی

گامت را آرامتر بردار

از برم آرامتر بگذر

تا به کام دل ببینمت

بگذار از اشک سرخ

گذرگاهت را چراغان کنم

آه که نمی دانی

سفرت روح مرا به دو نیم می کند

⇔⇔⇔⇔

 آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت

زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سفر رفتن

نمی‌دانم چرا

هر وقت می‌روی سفر

زندگی من

خیلی دلتنگ می شوم

⇔⇔⇔⇔

 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی

⇔⇔⇔⇔

شعر برای سفر کربلا

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و

و دیگر هرگز باز نمی گردیم

⇔⇔⇔⇔

 یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد

نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری

بیشتر بخوانید : شعر در مورد گرگ ، درون و گرگ صفتان و گرگ و میش و انسان

شعر درباره سفر کربلا

در بگشایید

شمع بیاورید

عود بسوزید

پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب

شاید

این از غبار راه رسیده

آن سفری همنشین گم شده باشد

⇔⇔⇔⇔

 ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی

ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره سفر به کربلا

ای دل به ره دیده ، کردی سفر از پیشم

رفتی و که می داند ، حال سفر دریا ؟

⇔⇔⇔⇔

 در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی

بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی

⇔⇔⇔⇔

شعر خداحافظی برای سفر کربلا

من با تو چای نوشیده ام

سفرها کرده ام

از جنگل

از دریا

از آغوش تـــو شعرها نوشته ام

⇔⇔⇔⇔

 شب رو که راه ها را در شب توان بریدن

گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره سفر کربلا

به کوی بی نشانی عزم سیر است و سفر ما را

ببر ای کشتی می تا بدان جا بی خبر ما را

⇔⇔⇔⇔

 یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین

یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی

⇔⇔⇔⇔

شعری درمورد سفر به کربلا

نسیم خوش خبر ، از نور چشم من چه خبر ؟

همیشه در سفر ، از بوی پیرهن چه خبر ؟

⇔⇔⇔⇔

 از خود به خود سفر کن در راه عاشقی

وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سفر به کربلا

بهار

رویش توست

آن گاه از سفر اعماق زمین باز می گردی

با تیک تاک حیاتی دیگر

تو

با بهار می آیی

و زمستان از پنجره ام می گریزد

⇔⇔⇔⇔

 چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری

به که سفر کنی دلا، رخت به آسمان بری

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف مسافرت

 دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو

اگر با من رفیقی می روم آماده ره شو

⇔⇔⇔⇔

 من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستم

که سر درخانه جان کرد عشق خانه پردازت

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف سفر

 ای سفر کرده کجا رفتی و احوال چه شد

نشد احوال تو معلوم بگو حال چه شد

⇔⇔⇔⇔

درد تو کم نشد ز سفر بلکه سد الم

از رنج راه دور و درازم زیاده شد

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف سفر حج

 آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمد

شمع خورشید جمالش بنظر دیر آمد

⇔⇔⇔⇔

 هر که به ناچار کرد از سر کویت سفر

منزلش اول قدم رو به قفا کردن است

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف سفر

 آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرش

او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

⇔⇔⇔⇔

 یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد

یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف یار سفر کرده

 وادی درد و بلا در عشق هر یک منزلست

کرده ام عزم سفر، منزل، بمنزل می روم

⇔⇔⇔⇔

چون مسافر تویی و من هیچم

من هیچ آخر این سفر چه کنم

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف یار سفر کرده

 بلای عشق و اندوه غریبی، این چه حالست این؟

که نی رای سفر دارم، نه یارای مقامت هم

⇔⇔⇔⇔

در همه عالم تو را خواهیم یافت

گر همه عالم سفر خواهیم کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر به وصف سفر

 بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است

سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو

⇔⇔⇔⇔

جان عزم سفر دارد زین بیش مخور خونش

تا بو که ز خون دل زاد سفری سازد

بیشتر بخوانید : متن زیبا و جمله و شعر در مورد تولد دوست قدیمی و بهترین دوست

شعر نو در وصف سفر

 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او

برهد از خر تن در سفر مصدر او

⇔⇔⇔⇔

روی تو ماه است و مه اندر سفر گردد مدام

همچو ماه از مشرق ره یارم اینک می‌رسد

⇔⇔⇔⇔

شعر مسافرت

 قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

⇔⇔⇔⇔

چون به مقصد ره برم چون در سفر

در هوای خویش منزل کرده‌ام

عطار

⇔⇔⇔⇔

شعر مسافرت عشق

 بسیار مرکب کشته ای گرد جهان برگشته ای

در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده

⇔⇔⇔⇔

حیرت دیدار سامان سفر داریم ما

دامن آیینه امشب برکمر داریم ما

تا سراغ‌ گوهر دل در نظر داریم ما

روز و شب گرداب‌وش در خود سفر داریم‌ ما

⇔⇔⇔⇔

نگهی نکرده ز خود سفر، ز کمال خود چه برد اثر

برویم در پی‌ات آنقدر که به ما ز ما خبری رسد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.