پیامک در مورد ماه رمضان ، اس ام اس و پیام قرآنی در مورد ماه مبارک رمضان

پیامک در مورد ماه رمضان ، اس ام اس و پیام قرآنی در مورد ماه مبارک رمضان

پیامک در مورد ماه رمضان پیامک در مورد ماه رمضان ، اس ام اس و پیام قرآنی در مورد ماه مبارک رمضان همگی در سایت …

شعر در مورد اسم پارمیس ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم پارمیس

شعر در مورد اسم پارمیس ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم پارمیس

شعر در مورد اسم پارمیس شعر در مورد اسم پارمیس ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم پارمیس همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم …

متن برای تسلیت گفتن مادر بزرگ ، پیام تسلیت مادربزرگ عزیزم

متن برای تسلیت گفتن مادر بزرگ ، پیام تسلیت مادربزرگ عزیزم

متن برای تسلیت گفتن مادر بزرگ متن برای تسلیت گفتن مادر بزرگ ، پیام تسلیت مادربزرگ عزیزم همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که …

شعر در مورد باران از شاعران معروف

شعر در مورد باران از شاعران معروف ؛ و مولانا و فروغ فرخزاد و سهراب سپهری

شعر در مورد باران از شاعران معروف ؛ و مولانا و فروغ فرخزاد و سهراب سپهری همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد صدای باران از شاعران معروف

ناودان‌ها شرشر باران بی‌ صبری ست

آسمان بی ‌حوصله، حجمِ هوا ابری ست

کفش‌هایی منتظر در چارچوب در

کوله‌ باری مختصر لبریز بی صبری ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات

بار دیگر می‌نویسد: «خانه‌ام ابری ست»

قیصر امین‌پور

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باران بهاری ؛ و تابستانی از مولانا و حافظ و متن بارانی شاد

خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است

حفظ حالات من و طعنه آنان سخت است

لحظه بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دل ابر نگهداری باران، سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد

جستن از عرصه هول آور طوفان، سخت است

ساده عاشق شده‌ام؛ ساده تر از آن رسوا

شهره شهر شدن با تو چه آسان، سخت است

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری

بی محلی سر این کوچه، دو چندان، سخت است

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید

فن تشخیص نم از چهره گریان، سخت است

کاظم بهمنی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد باران از مولانا

باران را دوست دارم که به زندگی ما می بارد

عاشق احساساتی هستم که هر طوفان ایجاد می کند

تو و من برای هر طوفانی که با آن می آید زندگی می کنیم

اوه، عزیزم، باران می گوید که من دوباره و دوباره عاشقت هستم!

⇔⇔⇔⇔

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می‌پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می‌اندیشم می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست‌های تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشم‌های تو به من می‌بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی

حمید مصدق

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چتر و باران ؛ جمله در مورد چتر بازی و شعر چتر بسته باران

شعر درباره باران از هوشنگ ابتهاج

غصه می‌سوزد مرا، باران ببار

کوچه می‌خواند تو را، باران ببار

ابرها را دانه دانه جمع کن

بر زمین دامن گشا، باران ببار

خاک اینجا تشنه دلتنگی است

آسمان را کن رها، باران ببار

باغبان از کوچه باغان رفته است

ابر را جاری نما، باران ببار

⇔⇔⇔⇔

حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می‌دارم

شوریده‌وار و پریشان باریدن

بر خزه‌ها و خیزاب‌ها

به بی‌راهه و راه‌ها تاختن

بی‌تاب، بی‌قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است

این گونه که من دوستت می‌دارم

محمد شمس لنگرودی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره باران از سعدی

خیابان یادگار توست، تهران یادگار توست

درختان کنار این خیابان‎ها بهار توست

تو باران آمدی گل بود کز هر گوشه می‎بارید

هنوز این شاخه‎های سبز هر سو زیر بار توست

هنوز این شهر، مدهوش تو و ذکر و نماز تو

اذان، مسجد به مسجد، بازگوی اعتبار توست

تو از نسل محمد، پیر ما، خورشید ما بودی

جهان تا رویت خورشید فردا در مدار توست

تویی آن چشمه‎سارانی که لبنان و فلسطین هم

اگر یک قطره خون دارد به جرات وامدار توست

اگر جانی است در رگ‎های رویایی به نام قدس

به یمن گام‎های پیروان روزه‎دار توست

هنوز از بهمن این شهر، ظلمت بیم‎ها دارد

سپیدا بخت تهرانی که بعد از تو دیار توست

تو چشم مردم این سرزمین هستی، زمین دیری است

نگاهی منتظر، هر سو به شوق امیدوار توست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باران تابستانی ؛ متن در مورد باران تابستانی و شعر درباره باران از فاضل نظری

باران، سرود دیگری سرکن

شعر تو با این واژگان شسته

غمگین است

محمدرضا شفیعی کدکنی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره باران از فروغ فرخزاد

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

می خرامد شب در میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنایی های رویایی

یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود

ناودانها ناله ها سر داده در

ظلمت

در خروش از ضربه های دلکش باران

می خزد بر سنگفرش کوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

دست زیبایی دری میگشاید نرم

میدود در کوچه برق چشم تبداری

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهرو از پشت دیواری

باد از ره میرسد عریان و عطر آلود

خیس

باران میکشد تن بر تن دهلیز

در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز

چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی می نالد که آیا کیست دلدارش؟

شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر

ای دریغا… در کنارش نیست دلدارش

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

می خزد در آسمان خاطری غمگین

نرم نرمک ابر دود آلود پنداری

بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید؟

پنجه اش در حلقه موی که میلغزد؟

با که در خلوت به مستی قصه میگوید؟

تیرگی ها را به دنبال چه میکاوم

پس چرا

در انتظارش باز بیدارم؟

در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟

نه… دگر هرگز نمی آید به دیدارم

پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدایی خشک میبندد

مرده ای گویی درون حفره ی گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد

⇔⇔⇔⇔

تار‌های بی کوک و کمان باد ولنگار

باران را گو بی آهنگ ببار

غبارآلوده از جهان تصویری واژگونه در آبگینه بی‌قرار

باران را گو بی‌مقصود ببار

لبخند بی‌صدای صد هزار حباب در فرار

باران را گو به ریشخند ببار

چون تار‌ها کشیده و کمان کش باد آزموده‌تر شود

و نجوای بی کوک به ملال انجامد

باران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند

باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار

احمد شاملو

بیشتر بخوانید : شعر کوتاه درباره باران ؛ شعر دوبیتی درباره باران از شاملو و نیما یوشیج

شعر درباره باران از سهراب سپهری

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را

گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد

و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

⇔⇔⇔⇔

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

حافظ

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد باران از حافظ

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان درنمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

بیشتر بخوانید : شعر درباره باران از هوشنگ ابتهاج ؛ شعر سپید باران و شعر باران فریدون مشیری

شبیه باران بر دریا

بیهوده به تو فکر می کنم

و سهم بیشتری 

از قدم زدن در پیاده رو را

مال خودم می کنم

مثل یک پدر

دست های دلم را به دست می گیرم

و در کوچه ها تاب می خوریم

به پارک

سینما

به بلندترین نقطه ی شهر

فرقی نمی کند

اصلا به هرجایی که تو بودی باید رفت

دلم

مثل غروب جمعه

همه جا دلگیر است

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره باران از نیمایوشیج

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

به من، به چشمانم،

و به قلبی که برای تو می تپد

این شب و این باران

و تو

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

پیش از آن که کاملا ً تمام شوم

آخرین بروز رسانی در : سه شنبه 11 آبان 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.