شعر برای نیمه شعبان ، شعر کوتاه و زیبا برای جشن نیمه شعبان ترکی کودکانه

شعر برای نیمه شعبان ، شعر کوتاه و زیبا برای جشن نیمه شعبان ترکی کودکانه

شعر برای نیمه شعبان شعر برای نیمه شعبان ، شعر کوتاه و زیبا برای جشن نیمه شعبان ترکی کودکانه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این …

اس ام اس تسلیت مادر به دوست ، شعر و پیام تسلیت مادر در اینستاگرام

اس ام اس تسلیت مادر به دوست ، شعر و پیام تسلیت مادر در اینستاگرام

اس ام اس تسلیت مادر به دوست اس ام اس تسلیت مادر به دوست ، شعر و پیام تسلیت مادر در اینستاگرام همگی در سایت …

استوری برای تسلیت خاله ، پیام تسلیت به خاله برای فوت همسرش

استوری برای تسلیت خاله ، پیام تسلیت به خاله برای فوت همسرش

استوری برای تسلیت خاله استوری برای تسلیت خاله ، پیام تسلیت به خاله برای فوت همسرش همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل …

شعر در مورد خنده مولانا

شعر در مورد خنده مولانا ؛ اشعار کوتاه و زیبا از مولانا درباره خنده

شعر در مورد خنده مولانا ؛ اشعار کوتاه و زیبا از مولانا درباره خنده همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد خنده مولانا 

می‌دان که زمانه نقش سوداست

بیرون ز زمانه صورت ماست

زیرا قفسی‌ست این زمانه

بیرون همه کوه قاف و عنقاست

جویی‌ست جهان و ما برونیم

بر جوی فتاده سایه ماست

این جا سر نکته‌ای‌ست مشکل

این جا نبود ولیکن این جاست

جز در رخ جان مخند ای دل

بی او همه خنده گریه افزاست

آن دل نبود که باشد او تنگ

زان روی که دل فراخ پهناست

دل غم نخورد غذاش غم نیست

طوطی‌ست دل و عجب شکرخاست

مانند درخت سر قدم ساز

زیرا که ره تو زیر و بالاست

شاخ ار چه نظر به بیخ دارد

کان قوت مغز او هم از پاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چهره خندان

ولی هیچ مردی

هیچ وقت به آغاز قصه برنگشت

به لبخندم اعتماد نکن

زخمی با من است

که با هیچ دروغی درمان نمی‌شود

تا روزی که هنوز

زنان غمگینی هستند

که با صدای زنگ تلفن

بغض می‌کنند.

حتما بخوانید: شعر در مورد خنده تلخ یار و معشوق ، اشعاری د رمورد خنده کودکانه کودک از ته دل ، اشعاری خنده و گریه و شادی

شعر در مورد خنده مولانا 

خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقاب

تا سجده‌های شکر کند پیشت آفتاب

دامان تو گرفتم و دستم بتافتی

هین دست درکشیدم روی از وفا متاب

گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو

دیو او بود که می‌نکند سوی تو شتاب

یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز

چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب

از خاک بیشتر دل و جان‌های آتشین

مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب

بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او

بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب

وقتی که او سبک شود آن باد پای اوست

لنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب

تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق را

و اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب

با ساقیان ابر بگوید که برجهید

کز تشنگان خاک بجوشید اضطراب

گیرم که من نگویم آخر نمی‌رسد

اندر مشام رحمت بوی دل کباب

پس ساقیان ابر همان دم روان شوند

با جره و قنینه و با مشک پرشراب

خاموش و در خراب همی‌جوی گنج عشق

کاین گنج در بهار برویید از خراب

⇔⇔⇔⇔

شعر لبخند ابتهاج

چگونه کلامت را

لبخندت را

بوسه هایت را

زنگ صدایت را

صدای پای آمدنت را

شعر نکنم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خنده مولانا 

ای در غم تو به سوز و یارب

بگریسته آسمان همه شب

گر چرخ بگرید و بخندد

آن جذبه خاک باشد اغلب

از بس که بریخت اشک بر خاک

شد خاک ز اشک او مطیب

از گریه آسمان درآمد

صد باغ به خنده مذهب

من بودم و چرخ دوش گریان

او را و مرا یکی‌ست مذهب

از گریه آسمان چه روید

گل‌ها و بنفشه مرطب

وز گریه عاشقان چه روید

صد مهر درون آن شکرلب

آن چشم به گریه می‌فشارد

تا بفشارد نگار غبغب

این گریه ابر و خنده خاک

از بهر من و تو شد مرکب

وین گریه ما و خنده ما

از بهر نتیجه شد مرتب

خاموش کن و نظاره می‌کن

اندر طلب جهان و مطلب

حتما بخوانید: متن در مورد شادی و خنده ، از ته دل و خوشحالی و خوشبختی + متن لبخند میزنم

شعر خنده مصنوعی

آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماقم

که آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

نجاتم بده!

در من

هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خنده مولانا 

چند نهان داری آن خنده را

آن مه تابنده فرخنده را

بنده کند روی تو صد شاه را

شاه کند خنده تو بنده را

خنده بیاموز گل سرخ را

جلوه کن آن دولت پاینده را

بسته بدانست در آسمان

تا بکشد چون تو گشاینده را

دیده قطار شترهای مست

منتظرانند کشاننده را

زلف برافشان و در آن حلقه کش

حلق دو صد حلقه رباینده را

روز وصالست و صنم حاضرست

هیچ مپا مدت آینده را

عاشق زخمست دف سخت رو

میل لبست آن نی نالنده را

بر رخ دف چند طپانچه بزن

دم ده آن نای سگالنده را

ور به طمع ناله برآرد رباب

خوش بگشا آن کف بخشنده را

عیب مکن گر غزل ابتر بماند

نیست وفا خاطر پرنده را

⇔⇔⇔⇔

شعر مولانا در مورد فرزند

هنوز بوی عطرت را دوست دارم

هوای مرددِ لبخندت را

و این همه سال را

که در هر نگاه گذرا

رازی را کشف کردیم

که جز من و تو

همه از آن بی خبرند.

حتما بخوانید: شعر در مورد لبخند ، عاشقانه و تلخ و خنده کودک و لبخند میزنم سهراب سپهری

شعر در مورد خنده مولانا 

نرد کف تو بردست مرا

شیر غم تو خوردست مرا

گشتم چو خلیل اندر غم تو

آتشکده‌ها سردست مرا

در خاک فنا ای دل بمران

کز راندن تو گردست مرا

می‌ران فرسی در گلشن جان

کز گلشن جان وردست مرا

در شادی ما وهمی نرسد

کاین خنده گری پرده‌ست مرا

صد رخ ز درون سرخ‌ست مرا

یک رخ ز برون زردست مرا

ای احول ده این هر دو جهان

کز راحت تو دردست مرا

در رهبریت ای مرد طلب

بر هر سر ره مردست مرا

خاموش و مجو تو شهرت خود

کز راحت تو دردست مرا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لبخند یار از حافظ

چشم هایت را ببند و…

با لبخند به آغوشم بیا،

تو که نمی دانی؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خنده مولانا 

مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا

ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا

سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من

که خاطرش بگرفتست این غبار چرا

ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد

چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا

چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود

دمید از دل مسکین هزار خار چرا

چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل

در آن لبست همیشه گشاد کار چرا

میان ابروی خود چون گره زند از خشم

گره گره شود از غم دل فکار چرا

زهی تعلق جان با گشاد و خنده او

یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا

جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند

نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا

یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید

چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا

مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم

وگر نه خوبی او گشت بی‌کنار چرا

برون صورت اگر لطف محض دادی روی

پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا

حتما بخوانید: متن در مورد خنده ، از ته دل و خنده کودک و شاد بودن + متن لبخند میزنم

شعر در مورد لبخند از شاملو

لبت همچون صدف دُرّش تبسّم

من از اعجاز لبخند توام گم

به باغ مهر ای آرام جانم!

سرود زندگی را کن ترنّم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خنده مولانا 

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را

درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا

که برگشاید درها مفتح الابواب

که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا

که دانه را بشکافد ندا کند به درخت

که سر برآر به بالا و می فشان خرما

که دردمید در آن نی که بود زیر زمین

که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا

کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره

کی کرد در صدفی آب را جواهرها

ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان

ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی

هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود

به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا

چنین بلند چرا می‌پرد همای ضمیر

شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی

گل شکفته بگویم که از چه می‌خندد

که مستجاب شد او را از آن بهار دعا

چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت

دهان گشاد به خنده که‌های یا بشرا

به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن

به فر عدل شهنشه نترسم از یغما

چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی‌ست

تو برگ من بربایی کجا بری و کجا

چو اوست معنی عالم به اتفاق همه

بجز به خدمت معنی کجا روند اسما

شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف

وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا

کلیم را بشناسد به معرفت‌هارون

اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا

چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش

که آفتاب و مه از نور او کنند سخا

چو نور گفت خداوند خویشتن را نام

غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا

از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست

که می‌خرامد از آن پرده مست یوسف ما

چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست

که ساقی‌ست دلارام و باده اش گیرا

خموش باش که تا شرح این همو گوید

که آب و تاب همان به که آید از بالا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد لبخند از سعدی

میشود فاصله ها را برچید

میشود دید که دستان تو سرسبز تر از جنگلهاست

به من از ثروت لبخند تو سهمی برسد

سایه پنهان شده،از نور چرا می ترسد

و چرا پشت نقاب

” من” و ” تو” کاخ جدایی برپاست

نگرانم ! نکند غفلت ما

فاصله ها را دو برابر سازد.

حتما بخوانید: شعر در مورد لبخند یار ، دوبیتی و متن درباره خنده از ته دل و لبخند عاشقانه دختر 

شعر لبخند فروغ فرحزاد

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا

هر ذره خاک ما را آورد در علالا

سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته

چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی

اشکوفه‌ها شکفته وز چشم بد نهفته

غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا

ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی

چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا

ابرت نبات بارد جورت حیات آرد

درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا

ای عشق با توستم وز باده تو مستم

وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی

ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد

سروت اگر بخوانم آن راستست الا

سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد

جز اصل اصل جان‌ها اصلی ندارد اصلا

خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی

گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا

گویند جمله یاران باطل شدند و مردند

باطل نگردد آن کو بر حق کند تولا

این خنده‌های خلقان برقیست دم بریده

جز خنده‌ای که باشد در جان ز رب اعلا

آب حیات حقست وان کو گریخت در حق

هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا

آخرین بروز رسانی در : پنج شنبه 4 آذر 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.