شعر در مورد ادب از مولانا ؛ اشعاری زیبا از مولانا در مورد ادب و مهرورزی - پارسی زی
متن روز تولد دخترم ، برای پروفایل در اینستاگرام به انگلیسی + تولد دخترم نزدیکه

متن روز تولد دخترم ، برای پروفایل در اینستاگرام به انگلیسی + تولد دخترم نزدیکه

متن روز تولد دخترم متن روز تولد دخترم ، برای پروفایل در اینستاگرام به انگلیسی + تولد دخترم نزدیکه همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این …

اس ام اس تبریک تولدت مبارک همسرم ، متن تبریک تولد همسر در اینستاگرام

اس ام اس تبریک تولدت مبارک همسرم ، متن تبریک تولد همسر در اینستاگرام

اس ام اس تبریک تولدت مبارک همسرم اس ام اس تبریک تولدت مبارک همسرم ، متن تبریک تولد همسر در اینستاگرام همگی در سایت پارسی …

متن 4شنبه سوری ، مبارک جدید + متن عاشقانه تبریک برای 4شنبه سوری

متن 4شنبه سوری ، مبارک جدید + متن عاشقانه تبریک برای 4شنبه سوری

متن ۴شنبه سوری متن ۴شنبه سوری ، مبارک جدید + متن عاشقانه تبریک برای ۴شنبه سوری همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل …

شعر در مورد ادب از مولانا

شعر در مورد ادب از مولانا ؛ اشعاری زیبا از مولانا در مورد ادب و مهرورزی

شعر در مورد ادب از مولانا ؛ اشعاری زیبا از مولانا در مورد ادب و مهرورزی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد ادب از مولانا

رو رو که نه‌ای عاشق ای زلفک و ای خالک

ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک

بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک

ای نازک نازک‌دل دل جو که دلت ماند

روزی که جدا مانی از زرک و از مالک

اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی

دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک

تو رستم دستانی از زال چه می‌ترسی

یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک

من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد

بر چرخ همی‌گشتی سرمستک و خوش حالک

می‌گشتی و می‌گفتی ای زهره به من بنگر

سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک

درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم

رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک

بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو

بگذار منجم را در اختر و در فالک

من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم

من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک

با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر

می‌گفت به زیر لب لا تخدعنی والک

می‌گفتم و می‌پختم در سینه دو صد حیلت

می‌گفت مرا خندان کم تکتم احوالک

خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو

نی بلبل قوالی درمانده در این قالک

⇔⇔⇔⇔

شعر مولانا در مورد اخلاق نیکو 

از خدا خواهیم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

حتما بخوانید: شعر در مورد ادب و تواضع و احترام ، اشعاری زیبا در مورد ادب و مهرورزی و اخلاق ، زیباترین شعر در مورد ادب و معرفت و تربیت

شعر در مورد ادب از مولانا

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش

چو تشنه تو باشد که باشد سقایش

چو بیمار گردد به بازار گردد

دکان تو جوید لب قندخایش

تویی باغ و گلشن تویی روز روشن

مکن دل چو آهن مران از لقایش

به درد و به زاری به اندوه و خواری

عجب چند داری برون سرایش

مها از سر او چو تو سایه بردی

چه سود و چه راحت ز سایه همایش

چو یک دم نبیند جمال و جلالت

بگیرد ملالی ز جان و ز جایش

جهان از بهارش چو فردوس گردد

چمن بی‌زبانی بگوید ثنایش

جواهر که بخشد کف بحر خویش

فزایش که بخشد رخ جان فزایش

جهان سایه توست روش از تو دارد

ز نور تو باشد بقا و فنایش

منم مهره تو فتاده ز دستت

از این طاس غربت بیا درربایش

بگیرم ادب را ببندم دو لب را

که تا راز گوید لب دلگشایش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اخلاق و ادب

باادب باش که اندرهمه جا یابی راه

در قیامت نشود روی سفید تو سیاه

همچویوسف به سرتخت برآیی ازچاه

باادب باش که سرمایه ی خوبان ادب است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ادب از مولانا

خواجه چرا کرده‌ای روی تو بر ما ترش

زین شکرستان برو هست کس این جا ترش

در شکرستان دل قند بود هم خجل

تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش

بر فلک آن طوطیان جمله شکر می‌خورند

گر نپری بر فلک منگر بالا ترش

رستم میدان فکر پیش عروسان بکر

هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش

هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر

هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش

مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود

تو به کجا دیده‌ای طبله حلوا ترش

این ترشی‌ها همه پیش تو زان جمع شد

جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش

والله هر میوه‌ای کو نپزد ز آفتاب

گر چه بود نیشکر نبود الا ترش

سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن

روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش

هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریخت

غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش

دعوه دل کرده‌ای وعده وفا کن مباش

در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش

بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی

کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش

خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک

گه گه قاصد کند مردم دانا ترش

او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک

در ادب کودکان باشد لالا ترش

حتما بخوانید: متن در مورد شعور ، شخصیت و ادب و معرفت + متن درباره ی بیشعوری

شعر کودکانه در مورد ادب و مهرورزی

باادب باش که سرمشق جوانان ادب است

آیه آیه همه جا سوره ی قرآب ادب است

بی ادب میشود از فیض الهی محروم

خویش رامیکندازجهل و شقاوت معدوم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ادب از مولانا

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق

نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

درون چاه ز خورشید روح روشن شد

ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور

بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست

از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا

نظر به صنع حجابست از چنان منظور

روان خفته اگر داندی که در خوابست

از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور

چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب

به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست

هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری

در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

میان غلغله و دار و گیر و بردابرد

میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

درآمد از در گلخن به خشم حمامی

زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک

ولی خزینه حمام سرد دید و نفور

بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا

تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور

چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته

هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل

خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند

به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست

نگر به دانش داوود و کوتهی زبور

مگر که لطف کند باز شمس تبریزی

وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

حتما بخوانید: متن در مورد شعور و ادب ، سخنان بزرگان در مورد فهم و شعور و شخصیت انسان

شعر سعدی در مورد احترام به دیگران

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

مائده از آسمان در می‌رسید

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ادب از مولانا

پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار

با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار

آید خورشیدوار ذره شود بی‌قرار

کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار

خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست

از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار

خیز که رستیم ما بند شکستیم ما

خیز که مستیم ما تا به ابد بی‌خمار

خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است

دست زنان آمدست ای دل دستی برآر

آب حیات آمدست روز نجات آمدست

قند و نبات آمدست ای صنم قندبار

بنده آن پرده‌ام گوش گران کرده‌ام

تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار

مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید

آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار

بی‌ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست

سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار

جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات

جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ادب از حافظ

از احادیث و روایات به ما شد معلوم

شرف و منزلت مرد سخندان ادب است

آیه آیه همه جاسوره ی قرآن ادب است

گشت ازعلم وادب،مذهب اسلام ، عیان

حتما بخوانید: شعر در مورد تواضع و ادب ، اشعاری زیبا در مورد تواضع و فروتنی ، زیباترین شعر در مورد تواضع برای کودکان

شعر در مورد ادب از مولانا

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر

بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر

به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل

بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر

مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی

چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در

بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی

اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر

از این‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید

ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر

که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او

ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر

مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی

هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر

از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل

که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر

اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم

وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر

چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو

مرا پرسید چونی تو بگفتم بی‌تو بس مضطر

اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا

دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ادب از فردوسی

شرح این مسئله امروز نگنجد به بیان

«خوش بودگرمحک تجربه آیدبه میان »

محک خالص کافر ز مسلمان ادب است

آیه آیه همه جاسوره ی قرآن ادب است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ادب از مولانا

جانا بیار باده که ایام می‌رود

تلخی غم به لذت آن جام می‌رود

جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست

نی نفس کوردل که سوی دام می‌رود

با جام آتشین چو تو از در درآمدی

وسواس و غم چو دود سوی بام می‌رود

گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن

بر آب و گل بساز که هنگام می‌رود

آن چیز را بجوش که او هوش می‌برد

وان خام را بپز که سخن خام می‌رود

زان باده داده‌ای تو به خورشید و ماه و چرخ

هر یک بدان نشاط چنین رام می‌رود

والله که ذره نیز از آن جام بیخودست

از کرم مست گشته به اکرام می‌رود

آرام بخش جان را زان می که از تفش

صبر و قرار و توبه و آرام می‌رود

چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک

آن مادر رحیم بر ایتام می‌رود

امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد

خورشیدوار جام کرم عام می‌رود

سوی کشنده آید کشته چنانک زود

خون از بدن به شیشه حجام می‌رود

چون کعبه که رود به در خانه ولی

این رحمت خدای به ارحام می‌رود

تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست

در بیخودی به کعبه به یک گام می‌رود

تا باخودست راز نهان دارد از ادب

چون مست شد چه چاره که خودکام می‌رود

خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام

چون خاطرش به باده بدنام می‌رود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد اخلاق از حافظ

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

 حتما بخوانید: عکس نوشته در مورد شعور ، بی لیاقتی و دورویی و بی ارزش بودن و انسانیت 

شعر در مورد اخلاق از مولانا

سفره کهنه کجا درخور نان تو بود

خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود

در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست

کو زبانی که مجابات زبان تو بود

گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست

چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود

ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی

تا همه روح بود فر و نشان تو بود

ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن

در مقامی که عطاها و امان تو بود

ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست

چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود

دل اگر بی‌ادبی کرد بر این صبر مگیر

طعمش بد که در این جنگ عوان تو بود

سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند

شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود

هین صبوحست بده می که همه مخموریم

تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود

در قدح درنگری زود فرح بخش شود

گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود

همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند

نظری کن سوی خم‌ها که نهان تو بود

سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود

برسد چون نرسد چونک رسان تو بود

هله درویش بخور نک قدح زفت رسید

سست بودن چه بود چونک اوان تو بود

هله امروز نشستیم به عشرت تا شب

چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود

خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر

چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود

می او خور همه او شو سر شش گوش مباش

مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

آخرین بروز رسانی در : شنبه 6 آذر 1400
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام پارسی زی و لینک مستقیم بلا مانع است.