شعر در مورد ادب ، تواضع و احترام و مهرورزی و اخلاق و معرفت و تربیت از مولانا

شعر در مورد ادب

شعر در مورد ادب

با مجموعه شعر در مورد ادب و تواضع و احترام ، اشعاری زیبا در مورد ادب و مهرورزی و اخلاق ، زیباترین شعر در مورد ادب و معرفت و تربیت در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار ادب

از خدا خواهیم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

⇔⇔⇔⇔

با ادب باش که تکلیف جوانان ادب است

فرق  مابین بنی آدم و حیوان  ادب است

⇔⇔⇔⇔

راحتِ روح زنان،زینت مردان ادب است

باادب باش که سرمایه ی خوبان ادب است

⇔⇔⇔⇔

باادب باش که اندرهمه جا یابی راه

در قیامت نشود روی سفید تو سیاه

همچویوسف به سرتخت برآیی ازچاه

باادب باش که سرمایه ی خوبان ادب است

⇔⇔⇔⇔

آیه آیه همه  جا سوره ی قرآب ادب است

گرتو خواهی که دلت دردوجهان شادشود

هه کس از سخنت خرم و دل شاد  شود

خاطرت یک سره از رنج و غم آزاد شود

⇔⇔⇔⇔

باادب باش که سرمشق جوانان ادب است

آیه آیه همه جا  سوره ی قرآب ادب است

بی ادب میشود از فیض الهی  محروم

خویش رامیکندازجهل و شقاوت معدوم

⇔⇔⇔⇔

از احادیث و روایات به ما شد  معلوم

شرف و منزلت مرد سخندان ادب است

آیه آیه همه جاسوره ی قرآن ادب است

گشت ازعلم وادب،مذهب اسلام ، عیان

⇔⇔⇔⇔

شرح این مسئله امروز نگنجد به بیان

«خوش بودگرمحک تجربه آیدبه میان »

محک خالص کافر ز مسلمان ادب است

آیه آیه همه جاسوره ی قرآن ادب است

⇔⇔⇔⇔

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

مائده از آسمان در می‌رسید

⇔⇔⇔⇔

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

شعر در مورد ادب و تربیت

اساس راه دین را بر ادب دان

مقرّب از ادب گشتند مردان

ادب شد اصل کار و وصل هجران

هم او شد مایهٔ هر درد و درمان

نشاید بی ادب این ره بسر برد

نشاید هیچکس را داشتن خورد

بچشم حرمت و تعظیم در پیر

نگه کن در همه کین هست توقیر

بروزی هر که باشد مهتر از تو

چنان میدان که هست او بهتر از تو

بجان میکوش در تعظیم هر پیر

که تا در دل نیابی زحمت از پیر

ادب با خالق و خلقان نگهدار

که تاکشت امیدت بر دهد بار

نگهدار ادب شو در همه حال

که تا مقبول باشد از تو اعمال

چو اعمال تو با آداب باشد

ترا صد گونه فتح الباب باشد

همیشه بی ادب مهجور باشد

مدام از حضرت حق دور باشد

عمل چون با ادب هم یار نبود

عمل رانزد حضرت بار نمود

بترک یک ادب محجوب گردی

یقین با صد هنر معیوب گردی

چو باشی با ادب یابی معانی

چو باشی بی ادب زو باز مانی

ادب آمد درین ره اصل هر کار

همی گویم ادب زنهار زنهار

شعر از عطار

شعر در مورد ادب و تواضع

ز خاک آفریـــــــدت خداوند پاک

پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

تواضع سر رفعـــــــــت افرازدت

تکـــــــــــــــبر به خاک اندر اندازدت

به عزت هر آنکو فروتر نشست

به خواری نیــــــفتد ز بالا به پســت

⇔⇔⇔⇔

کله گوشه بر آسمان برین

هنوز از تواضع سرش بر زمین

گدا گر تواضع کند خوی اوست

ز گردن فرازان تواضع نکوست

⇔⇔⇔⇔

سگ پی لقمه چو دم جنباند

عاقل آن را نه تواضع خواند

بهتر از سبلت آن کس دم سگ

که بر او بهر طمع جنبد رگ

هر تواضع که پی منفعت است

از خسان آن نه تواضع صفت است

طمع از خلق گدایی باشد

گر همه حاتم طایی باشد

⇔⇔⇔⇔
فروتن بود هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
بنازند فردا تواضع کنان
نگون از خجالت سر گرد نان
اگر می بترسی ز روز شمار
ازان کز تو ترسد خطا در گذار
مکن خیره بر زیر دستان ستم
که دستی است بالای دست تو هم

شعر در مورد ادب و معرفت

معرفت جاه و مقام نیست به هر کس ندهند

معرفت راه و مرامیست که به هرکس ندهند

معرفت عشق خدائیست به هر نفس ندهند

معرفت بذر نشکفته عشقیست به نا رس ندهند

⇔⇔⇔⇔

 ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت

ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

تو ای سمبل معرفت ! کجایی ؟ سلام

این هم رسم توست ، دوستی بی کلام

ندیدم کسی ، هیچ مانند تو

یک روز خوب ، یک روز بد … بی مرام

⇔⇔⇔⇔

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟

با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست

تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟

⇔⇔⇔⇔

ناب اختری درافشان از آسمان برفت

گویی که جان جهان، از جهان برفت

خورشید معرفت، غروب در باختر نمود

شمس ولاء در پس ابر نهان برفت

⇔⇔⇔⇔

من همان دخترک غم زده ی دیروزم

من همان کودک بی تاب برای بودن

که دلش رادراندوه به زنجیرکشید

و به اندازه ی دل رنج کشید

و به اندازه ی بی معرفتی درد کشید

⇔⇔⇔⇔

  معرفت جاه و مقام نیست به هر کس ندهند

معرفت راه و مرامیست که به هرکس ندهند

معرفت عشق خدائیست به هر نفس ندهند

معرفت بذر نشکفته عشقیست به نا رس ندهند

⇔⇔⇔⇔

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟

با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست

تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟

⇔⇔⇔⇔

ناب اختری درافشان از آسمان برفت

گویی که جان جهان، از جهان برفت

خورشید معرفت، غروب در باختر نمود

شمس ولاء در پس ابر نهان برفت

⇔⇔⇔⇔

کوچه ای را بود نامش معرفت

مردمانش بامرام از هر جهت

سیل آمد کوچه را ویرانه کرد

مردمش را با جهان بیگانه کرد

هرچه در آن کوچه بود از معرفت

شست و با خود برد سیل بی صفت

از تمام کوچه تنها یک نفر

خانه اش ماند و خودش جست از خطر…

راه و رسم نیک هرجا بود و هست

از نهاد مردم آن کوچه است

چونکه در اندیشه ام اینگونه ای

حتم دارم بچه آن کوچه ای…!

مطالب بیشتر

شعر در مورد چشم ♥ شعر تولد ♥ تبریک تولد ♥ شعر در مورد امام زمانشعر در مورد بهار

شعر در مورد ادب ، تواضع و احترام و مهرورزی و اخلاق و معرفت و تربیت از مولانا
5 (100%) 3 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.