شعر در مورد چشم ، سیاه و یار و سبز + چشم بد دور و چشم آهو و چشم پوشی

شعر در مورد چشم

شعر در مورد چشم

شعر در مورد چشم یار و آبی ، اشعار چشم بد دور ، شعر هایی در مورد چشم سبز و قهوه ای.در این مطلب از سایت پارسی زی زیباترین اشعار در مورد چشم را برای شما فراهم آورده ایم.

اشعار چشم

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

⇔⇔⇔⇔

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

⇔⇔⇔⇔

توبه کنند مردم از گناه به شعبان

در رمضان نیز چشم‌های تو مست است

⇔⇔⇔⇔

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری

چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی

در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب

بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری

چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی

کم غایت توقع بوسیست یا کناری

می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب

سال دگر که دارد امید نوبهاری

در بوستان حریفان مانند لاله و گل

هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم

دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی

مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

شعر در مورد تار

⇔⇔⇔⇔

نشأه و می را نماید با کمال اتحاد

از نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا

شعر در مورد همدلی

⇔⇔⇔⇔

بیچاره ام خسته ام چشم انتظارم

توی این پس کوچه ها تنها نذارم

نیستی از تاریکی شبها میترسم

بی وفا دارم توی سرما میلرزم

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؟

با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی سپاه!

⇔⇔⇔⇔

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

شعر از حافظ

شعر در مورد بخشش

⇔⇔⇔⇔

آه باشد به ز زلف عنبرین عشاق را

اشک باشد بهتر از در ثمین عشاق را

آب حیوان است خوی آتشین عشاق را

آیه رحمت بود چین جبین عشاق را

می کند ز آتش سمندر سیر گلزار خلیل

درد و داغ عشق باشد دلنشین عشاق را

آنچنان کز چشمه سنبل شسته رو آید برون

پاک سازد دیده های پاک بین عشاق را

از تهی چشمی بود عرض گهر دادن به خلق

ور نه دریاها بود در آستین عشاق را

غافلان گر در بقای نام کوشش می کنند

ساده از نام و نشان باشد نگین عشاق را

کوته اندیشان قیامت را اگر دانند دور

نقد باشد پیش چشم دوربین عشاق را

گر چه از نقش قدم در ظاهرند افتاده تر

توسن افلاک باشد زیر زین عشاق را

آسان سیران نمی بینند صائب زیر پا

نیست پروای غم روی زمین عشاق را

شعر از صائب تبریزی

شعر در مورد ثمین

⇔⇔⇔⇔

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم

گر او هست، حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور ((لوءلوء شاهوار))

بلندی از آن یافت، کو پست شد

در نیستی کوفت، تا هست شد

شعر در مورد تواضع

⇔⇔⇔⇔

حسودم،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

شعر در مورد حسادت

⇔⇔⇔⇔

دستم را

به زیبایی تو نزدیک می کنم

و خواب از سرم می پرد

حتما که نباید

فنجان را سر کشید

گاهی قهوه از چشم ها

در جان می چکد.

شعر در مورد خواب

⇔⇔⇔⇔

وقتی تو

دست من و

ثانیه ها را می گیری

چشم هایم را می بندم؛

یک نوک پا

به دیدن خدا می روم

ناغافل صورتش را می بوسم

و آرام به گوشش می گویم :

چه خوب

که حواست نبود و

این فرشته را روی زمین

برای من

جا گذاشتی…!

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

آسمان روی زمین بود و نمیـــدانستم

 آبی چشم شما سر به هوا کرد مرا

⇔⇔⇔⇔

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

قرار و صبر برفته‌ست زین دل مسکین

ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس

که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین

چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم

چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین

چو آینه ز جمالت خیال چین بودم

کنون تو چهره من زرد بین و چین بر چین

مثال آبم در جوی کژروان چپ و راست

فراق از چپ و از راستم گشاده کمین

به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم

ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین

شعر در مورد هجرت

⇔⇔⇔⇔

باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر

کوچه های عریض آشتی کنان

 همصدایی دف ها و دست ها را

 گفتم : آن چشم ها را

 از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟

 گفتی : گواه گریه خدا داد است

شعر در مورد آذر ماه

⇔⇔⇔⇔

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

⇔⇔⇔⇔

سلول انفرادی

می‌تواند زندانی را

عاشق زندانبانش کند

یعنی تمام جهان خلاصه شود

در لحظه ای کوتاه

ساعت‌ها بنشیند چشم به راه دقیقه ای که

آن دست‌ها

دریچه‌ی کوچک را کنار می‌زند

و ظرف غذا را

روی زمین می‌گذارد

عظمت این عشق

از بزرگی تو نیست

از تنهایی من است!

شعر در مورد غذا

عکس پروفایل خاص , عکس پروفایل خاص دخترانه , عکس پروفایل خاص پسرانه , عکس پروفایل خاص بدون متن

⇔⇔⇔⇔

گاهی یک نگاه

آنقدر مهربان است که

چشم هرگز رهایش نمیکند

گاهی یک رفاقت

آنقدر ماندگار است که

زمان حریفش نمیشود

و گاهی یک نفر آنقدر عزیز است

که قلب رهایش نمیکند..

عکس پروفایل خاص

⇔⇔⇔⇔

در بنفشه زار چشم پسرم

من زبهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پرشده ست

شعر در مورد پسر

⇔⇔⇔⇔

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم ..

⇔⇔⇔⇔

چادرم سند بندگی و عبودیتم را امضا می کند!

می گویند سیاهی ِ چادرم چشم را میزند!

شعر در مورد حجاب

⇔⇔⇔⇔

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

و فضای چشمانت

گسترده تر از فضای آزادی

تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام

از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم…

و از اشعاری که آمده اند…

و اشعاری که خواهند آمد…

⇔⇔⇔⇔

از هجوم باد هرزه نمی هراسم

که هر روز به آماجی می وزد

به ایلغار چشم تو

که باز گونه

تخم وحشت می ریزد آشنایم

آزادی واژه ایست که در زبان ما

مفهوم واحدی ندارد

در برابر سیلی که می آید

ایستادگی بی معناست

که قهرمانی افسانه ی دروغینی است

که هر کس سیمای خویش را در آن می خواند

شعر در مورد ثبات قدم

⇔⇔⇔⇔

چیزهای بسیاری در زندگی چشمگیرند

اما معدودی قلب شما را تسخیر خواهند کرد،

آنها را دنبال کنید.

⇔⇔⇔⇔

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید

بازهم سال جدید

بازهم لاله عشق

خنده و بیم و امید

عید شما مبارک

تبریک عید نوروز

⇔⇔⇔⇔

تو مثل چشم دریا عاشقى و پاک و بارانى

و من یک تکه از دریا ؛ ولی نمناک و طوفانى

شعر در مورد دریا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چشم سیاه

خورشید هم از چشم سیاه تو می‌افتد

هر روز اگر طی نکند عرض جهان را

⇔⇔⇔⇔

تو، همه‌ رازِ جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محوِ تماشایِ نگاهت

⇔⇔⇔⇔

دریا نام دیگر چشم های توست

جان کندن در اعماق آب

شکل پر تشنج بیقراری من

ای ریشه شیرین درد ای سهم نداشته من از تمام خوشبختی

که دست هایم جز به آغوش کشیدن حسرت تو

بر ماهیچه های گرم هیچ خواهشی گشوده نمی شود

در این سرگردانیِ همچون جنازه ای بر آب هزار بار هم که تکه پاره شوم

دوباره می خواهمت من آن فانوس های چشمک زن دور و نزدیک را هیچ می بینم

تو هم این زورق های عیاش پسند تفریحی را هیچ ببین

هیچ هیچ هیچ و به این فکر کن که یک قایق سرگردان کاغذی

جز فرو رفتن در ورطه آبی تو مگر سرنوشت دیگری هم دارد؟

“فرنگیس شنتیا”

شعر در مورد آب

⇔⇔⇔⇔

شب

چشمان توست

سیاه، وسیع

دوست داشتنی

شعر در مورد چشم یار

چشم مست یار من میخانه می‌ریزد بهم

محفل مستانه را رندانه می‌ریزد بهم

⇔⇔⇔⇔

 مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم که

گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم

⇔⇔⇔⇔

خیابان یادگار توست، تهران یادگار توست

درختان کنار این خیابان‎ها بهار توست

تو باران آمدی گل بود کز هر گوشه می‎بارید

هنوز این شاخه‎های سبز هر سو زیر بار توست

هنوز این شهر، مدهوش تو و ذکر و نماز تو

اذان، مسجد به مسجد، بازگوی اعتبار توست

تو از نسل محمد، پیر ما، خورشید ما بودی

جهان تا رویت خورشید فردا در مدار توست

تویی آن چشمه‎سارانی که لبنان و فلسطین هم

اگر یک قطره خون دارد به جرات وامدار توست

اگر جانی است در رگ‎های رویایی به نام قدس

به یمن گام‎های پیروان روزه‎دار توست

هنوز از بهمن این شهر، ظلمت بیم‎ها دارد

سپیدا بخت تهرانی که بعد از تو دیار توست

تو چشم مردم این سرزمین هستی، زمین دیری است

نگاهی منتظر، هر سو به شوق امیدوار توست

شعر در مورد تهران

⇔⇔⇔⇔

من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم

برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر

شعر در مورد خانه

⇔⇔⇔⇔

پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ، دلم تنهاست

⇔⇔⇔⇔

به آن چشم های درشت جان داری که همیشه،

تا زنده ام،

الهام بخش شعر و زندگی من خواهند بود.

بگو که من آن ها را شاد و جرقه افکن می خواسته ام.

به آن ها بگو که چه قدر دوست شان دارم، 

بگو که آن ها آفتابند و من آفتابگردان،

و هنگامی که از من غایبند،

چه طور سرگشته و بی چاره و پریشان می شوم. ….

شعر گل آفتابگردان

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که

تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند

ای غنچه رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

شعر در مورد چشم از شاعران بزرگ

ای چشم تو دلفریب و جادو

در چشم تو خیره چشم آهو

در چشم منی و غایب از چشم

زآن چشم همی‌کنم به هر سو

صد چشمه ز چشم من گشاید

چون چشم برافکنم بر آن رو

چشمم بستی به زلف دلبند

هوشم بردی به چشم جادو

هر شب چو چراغ چشم دارم

تا چشم من و چراغ من کو

این چشم و دهان و گردن و گوش

چشمت مرساد و دست و بازو

مه گر چه به چشم خلق زیباست

تو خوبتری به چشم و ابرو

با این همه چشم زنگی شب

چشم سیه تو راست هندو

سعدی به دو چشم تو که دارد

چشمی و هزار دانه لولو

شعر از سعدی

⇔⇔⇔⇔

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز بکاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

شعر از خیام

⇔⇔⇔⇔

زیر خط فقر تو نان و پنیری خورده ای؟

کودکت را دست خالی سوی دکتر برده ای؟

زیر خط فقر در سرما شبی خوابیده ای؟

دست پینه بسته یک کارگر را دیده ای؟

زیر خط فقر از درمانده گی خندیده ای؟

با شکست عزت نفست، مدام جنگیده ای؟

زیر خط فقر در سطل زباله گشته ای؟

با خجالت و نداری سوی خانه رفته ای؟

زیر خط فقر با فقر تفکر ساختی؟

زیر دست قلدران زندگی ات را باختی؟

چشم امید ز یاری خلایق بسته ای؟

حس نمودی از تضاد طبقاتی خسته ای؟

زیر خط فقر از پل خودکشی تو کرده ای؟

زیر دست کارفرما حس نمودی بَرده ای؟

مستاجر بودی درون دخمه ای سرد و نمور؟

مادرت را دیده ای که از دیابت گشته کور؟

پدر معتاد و بیکاری که با سیگار و دود

تن طفل خویش را سوزانده و کرده کبود

چه خبر داری تو از احوال بچه های کار

کودکی که جای تحصیل می برد هر سوی بار

زیر خط فقر امشب یکنفر جان می دهد

زندگی نکبتش را سوت پایان می دهد ..

شعر در مورد ثروتمند و فقیر

⇔⇔⇔⇔

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت‌کش به بادامی بسازد

شعر در مورد بابا طاهر

⇔⇔⇔⇔

آورده ز غمزه سحر در چشم

در داده ز فتنه تاب در موی

شعر در مورد سعدی

⇔⇔⇔⇔

دو چشمش بسان دو نرگس بباغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ

شعر در مورد فردوسی

⇔⇔⇔⇔

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم

کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

شعر در مورد حافظ

⇔⇔⇔⇔

به دو چشم من ز چشمش چه پیام‌هاست هر دم

که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا

شعر در مورد مولانا

⇔⇔⇔⇔

به چشمی ناز بی‌اندازه می‌کرد

به دیگر چشم عذری تازه می‌کرد

شعر در مورد نظامی

⇔⇔⇔⇔

از چشٖم و دل مپرس که در اولین نگاه

شد چشم من خرابِ دل و دل خراب چشم

شعر در مورد صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است

ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است

شعر در مورد شهریار

⇔⇔⇔⇔

دو چشم داشت دو سبز آبی بلاتکلیف

که بر دوراهی دریا ـ چمن مردد بود

شعر در مورد حسین منزوی

⇔⇔⇔⇔

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

شعر در مورد علیرضا بدیع

⇔⇔⇔⇔

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود

گرچه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

شعر در مورد علیرضا قروه

⇔⇔⇔⇔

چشم تو باده‌ترین جام حلالیست که هست

در مقامی که همان حال محالیست که هست

شعر افشین یدالهی

⇔⇔⇔⇔

کاش می‌دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می‌تابانی

بال مژگان بلندت را

می‌خوابانی

آه وقتی که

تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می‌گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می‌گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می‌کند

ای غنچه رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می‌گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

شعر در مورد فریدون مشیری

مطالب بیشتر

شعر در مورد بهارشعر در مورد آسمانشعر در مورد آزادیشعر در مورد خدا

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.