شعر در مورد چشم ، سیاه و یار و سبز + چشم بد دور و چشم آهو و چشم پوشی

شعر در مورد چشم

شعر در مورد چشم

شعر در مورد چشم یار و آبی ، اشعار چشم بد دور ، شعر هایی در مورد چشم سبز و قهوه ای.در این مطلب از سایت پارسی زی زیباترین اشعار در مورد چشم را برای شما فراهم آورده ایم.

اشعار چشم

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

⇔⇔⇔⇔

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

⇔⇔⇔⇔

توبه کنند مردم از گناه به شعبان

در رمضان نیز چشم‌های تو مست است

⇔⇔⇔⇔

بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؟

با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی سپاه!

⇔⇔⇔⇔

وقتی تو

دست من و

ثانیه ها را می گیری

چشم هایم را می بندم؛

یک نوک پا

به دیدن خدا می روم

ناغافل صورتش را می بوسم

و آرام به گوشش می گویم :

چه خوب

که حواست نبود و

این فرشته را روی زمین

برای من

جا گذاشتی…!

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

آسمان روی زمین بود و نمیـــدانستم

 آبی چشم شما سر به هوا کرد مرا

⇔⇔⇔⇔

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

⇔⇔⇔⇔

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم ..

⇔⇔⇔⇔

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

و فضای چشمانت

گسترده تر از فضای آزادی

تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام

از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم…

و از اشعاری که آمده اند…

و اشعاری که خواهند آمد…

⇔⇔⇔⇔

چیزهای بسیاری در زندگی چشمگیرند

اما معدودی قلب شما را تسخیر خواهند کرد،

آنها را دنبال کنید.

⇔⇔⇔⇔

تو مثل چشم دریا عاشقى و پاک و بارانى

و من یک تکه از دریا ؛ ولی نمناک و طوفانى

شعر در مورد دریا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد چشم سیاه

خورشید هم از چشم سیاه تو می‌افتد

هر روز اگر طی نکند عرض جهان را

⇔⇔⇔⇔

تو، همه‌ رازِ جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محوِ تماشایِ نگاهت

⇔⇔⇔⇔

شب

چشمان توست

سیاه، وسیع

دوست داشتنی

شعر در مورد چشم یار

چشم مست یار من میخانه می‌ریزد بهم

محفل مستانه را رندانه می‌ریزد بهم

⇔⇔⇔⇔

 مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم که

گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم

⇔⇔⇔⇔

پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ، دلم تنهاست

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که

تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند

ای غنچه رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

شعر در مورد چشم از شاعران بزرگ

ای چشم تو دلفریب و جادو

در چشم تو خیره چشم آهو

در چشم منی و غایب از چشم

زآن چشم همی‌کنم به هر سو

صد چشمه ز چشم من گشاید

چون چشم برافکنم بر آن رو

چشمم بستی به زلف دلبند

هوشم بردی به چشم جادو

هر شب چو چراغ چشم دارم

تا چشم من و چراغ من کو

این چشم و دهان و گردن و گوش

چشمت مرساد و دست و بازو

مه گر چه به چشم خلق زیباست

تو خوبتری به چشم و ابرو

با این همه چشم زنگی شب

چشم سیه تو راست هندو

سعدی به دو چشم تو که دارد

چشمی و هزار دانه لولو

شعر از سعدی

⇔⇔⇔⇔

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز بکاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

شعر از خیام

⇔⇔⇔⇔

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت‌کش به بادامی بسازد

شعر در مورد بابا طاهر

⇔⇔⇔⇔

آورده ز غمزه سحر در چشم

در داده ز فتنه تاب در موی

شعر در مورد سعدی

⇔⇔⇔⇔

دو چشمش بسان دو نرگس بباغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ

شعر در مورد فردوسی

⇔⇔⇔⇔

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم

کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

شعر در مورد حافظ

⇔⇔⇔⇔

به دو چشم من ز چشمش چه پیام‌هاست هر دم

که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا

شعر در مورد مولانا

⇔⇔⇔⇔

به چشمی ناز بی‌اندازه می‌کرد

به دیگر چشم عذری تازه می‌کرد

شعر در مورد نظامی

⇔⇔⇔⇔

از چشٖم و دل مپرس که در اولین نگاه

شد چشم من خرابِ دل و دل خراب چشم

شعر در مورد صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است

ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است

شعر در مورد شهریار

⇔⇔⇔⇔

دو چشم داشت دو سبز آبی بلاتکلیف

که بر دوراهی دریا ـ چمن مردد بود

شعر در مورد حسین منزوی

⇔⇔⇔⇔

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

شعر در مورد علیرضا بدیع

⇔⇔⇔⇔

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود

گرچه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

شعر در مورد علیرضا قروه

⇔⇔⇔⇔

چشم تو باده‌ترین جام حلالیست که هست

در مقامی که همان حال محالیست که هست

شعر افشین یدالهی

⇔⇔⇔⇔

کاش می‌دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می‌تابانی

بال مژگان بلندت را

می‌خوابانی

آه وقتی که

تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می‌گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می‌گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می‌کند

ای غنچه رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می‌گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

شعر در مورد فریدون مشیری

مطالب بیشتر

شعر در مورد بهارشعر در مورد آسمانشعر در مورد آزادیشعر در مورد خدا

شعر در مورد چشم ، سیاه و یار و سبز + چشم بد دور و چشم آهو و چشم پوشی
5 (100%) 4 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.