شعر در مورد چای ، داغ روضه نوشیدن و چای آتیشی و ذغالی قند پهلو

شعر در مورد چای

شعر در مورد چای , شعر در مورد چای داغ , شعر در مورد چای روضه , شعر در مورد چای نوشیدن

با مجموعه شعر در مورد چای داغ روضه ، اشعاری زیبا در مورد چای نوشیدن ، زیباترین شعر در مورد چای آتیشی و ذغالی در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار چای

دست می‌کشم از مشغله های ریز و درشت.

یک فنجان چای می‌ریزم. می‌نشینم کنار پنجره

و فکر می‌کنم به دوست داشتنت.

فکر می‌کنم به جهانی که آن را چند روز پیش در آغوشت کشف کرده ام.

به بوسیدنت وقتی که سرت را خم می‌کنی

و چشم هایت را می‌بندی و من تمامِ دلبستگی ام را می‌نشانم بر پیشانی‌ات …

اینکه دلم می‌خواهد تو را پس انداز کنم برای فردا،

برای سالِ بعد، برای تمامِ زندگی ام، قند را هم در دلم

و هم در چای آب می‌کند …

حتی وقتی کتاب می‌خوانم مُدام حواسم

از لا به لای ورق ها پرت می‌شود و درست می‌افتد وسطِ آغوشت.

اینجاست که مداد را لای کتاب می‌گذارم،

به سمتت می‌آیم و حس می‌کنم باید تو را در همین لحظه،

هزار بار بیشتر در آغوشِ کوچک اما صمیمی ام بگیرم،

تا مبادا عشق از دهانِ دوست داشتنمان بیفتد …

که عشق باید از فنجان های چای تا روی لب ها اتفاق بیفتد …

شعر از “مریم قهرمانلو”

⇔⇔⇔⇔

چای من لبریز و لب دوز است و لب سوز است، آآآی!

می خوری با من تو چای؟

گرچه کامم تلخ و چایم تلخ و روزگارم نیز تلخ

⇔⇔⇔⇔

روزنامه‌ها هرگز نمی‌دانند

تمام اتفاق‌های تلخ جهان

می‌تواند از فنجانی چای شروع شود

و گاهی دریا در سکوت رفتن کسی

غرق می‌شود

⇔⇔⇔⇔

دلم می گیرد

وقتی “تنهایی”، زودتر از من

رو به رویت نشسته

و با تو چای می نوشد

⇔⇔⇔⇔

روزهای بارانی را بیشتر دوست دارم!

انگار مهربان تر می شوی و من همان هستم!

هوا که سرد می شود دلشوره می گیری نگران می شوی

مثل زمستان پشت پنجره گاهی مغرور و مهربان لبخند می زنی!

و من مثل یک فنجان چای گرم عادی ام!

شعر از “امیر ارسلان کاویانی”

⇔⇔⇔⇔

حالا من مانده ام

و پنجره ای خالی

و فنجان قهوه ای

که از حرف های نگفته

پشیمان است

شعر در مورد چای روضه

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت “احلی من العسل” دارد

⇔⇔⇔⇔

عصر زمستان

تو چای می نوشی و من..

قند در دلم

آب می شود

⇔⇔⇔⇔

تو رفته ای

و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه

مهمترین بحران خاورمیانه است و

این احمق ها هنوز سر نفت میجنگند

⇔⇔⇔⇔

گو به مردِ من این شاهزاده شیرین نیست

زنی است تلخ تر از طعم ِقهوه قجری

⇔⇔⇔⇔

بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟

گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟

حضورت شادی‌بخش است مثل حضور شعر

⇔⇔⇔⇔

گاهی

تنها دو نفر می‌توانند

تمام دنیا را پشت میز کافه‌ای

مثل یک حبه قند در فنجانی چای

به هم بزنند…

⇔⇔⇔⇔

حرف نزن فقط محکم در آغوشم بگیر مثل آب، آهن گداخته را …

شاعر که باشی غریزه در تو صلب می شود!

و فقط محبت و آرامش است

که هر صبح یک فنجان گرمت می کند!

شعر از “امیر ارسلان کاویانی”

⇔⇔⇔⇔

دو استکان بنشین، رفعِ خستگی خوب است

دوبــاره در دلم انگار، چــای دم کردند

⇔⇔⇔⇔

تنهایی ام

استکانِ چای‏ی به نیمه رسیده

نه میداند که تمام میشود

نه میداند که نیمه رها میشود

⇔⇔⇔⇔

تو نیستی

اما من برایت چای می‌ریزم

⇔⇔⇔⇔

پُری از حس آرامش، شبیه ِ چای ِ بابونه

با لبخندای شیرینت، تنفس می‏کنه خونه

⇔⇔⇔⇔

تو رفتی

من هم نمردم،

قبول

درست مثل همین چای، بی قند!

⇔⇔⇔⇔

دو هفته ای ست که ظرف نبات‏مان خالی ست

و چای می‏خورم و حسرت خراسان را

⇔⇔⇔⇔

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد

تو نامِ مرا چه زود بردی از یاد

من حبّه‌ی قندِ کوچکی بودم که …

از دستِ تو در پیاله‌ی چای افتاد

⇔⇔⇔⇔

و گاه

حبّه قندهای

رنگـارنـــگ

از جنسِ دلتنــگی

می افتند در فنجان دل م

و حل می شــوند؛ آرام آرام…

و روح مـن؛

سرمیکشد این نوشیدنی شیریــن را…

آری؛ سر میکشم این دلتنگیِ رنگارنـگم را….

⇔⇔⇔⇔

و چای، دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست

برای با تـو نشستن؛ بهانه ی خوبی ست

شعر در مورد چای داغ

چای می‌نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می‌نوشم ولی از اشک، فنجان پر شده است

⇔⇔⇔⇔

دنبال کسی نگرد

که دارد غرق می شود

مرا

که اینقدر آرام روی صندلی نشسته ام و

دارم چای می نوشم

نجات بده.

⇔⇔⇔⇔

چه ‌قدر چای که ننوشیده‌ام در کافه‌هایی

که با تو نرفتم و چه نیمکت‌ها که مرا کنارِ تو، ندیده فراموش کردند!

⇔⇔⇔⇔

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

⇔⇔⇔⇔

استکان شکسته

چای را

در خود نگه نمی دارد.

⇔⇔⇔⇔

گاهى صبح

نبودنت، درد مى کند

و خورشید

آنقدر بى رحمانه در اتاق مى پاشد

که جاى خالى ات

برملا شود

روى تخت

من

موهاى آشفته ام را

از نوازش هاى دیشب

شانه مى کنم

و تو آنقدر عجولانه مى روى

که چایت

سرد مى شود.

⇔⇔⇔⇔

دلتنگ که شدی برای دو نفر چای بریز سهم خودت را بنوش

و بگذار سهم من به عادت همیشگی اش از دهن بیفتد!

⇔⇔⇔⇔

با طلوع نام تو

روی حرفِ “سینِ” سر خوشانه اش

شاد مانه، یک ترانه، سبز می شود.

آن ترانه را جویبارِ روشنی، روانه می کند

-زیرِ پای بوته های چای

نام تو “شمال” را زنانه می کند.

⇔⇔⇔⇔

تو مرا به عصر حجر برمی گردانی

زمانی که آدم

چای را

با خنده حوا شیرین می کرد.

⇔⇔⇔⇔

سرد شده ای

درست مثل این چای

اما نمی دانم چرا

از دهان نمی افتی!…

⇔⇔⇔⇔

دیگر پاک نمی شوند

نه لکه ی چای از روی رومیزی

و نه خاطره ی انگشت های تو از خاطرم 

یک فنجان چای خورده ای

و دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست

⇔⇔⇔⇔

بهترین آدمهای زندگی …

همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی

چایی ات سرد می شود و دلت گرم!

⇔⇔⇔⇔

خسته‌تر از آنم

که لیوانی چای

آرامم کند

آغوش گرم ترا می‌خواهم

در جنگلی ناشناس

وقتی که آسمان

از لا‌به‌لای شاخه‌ها

سرک می‌کشد

⇔⇔⇔⇔

مبل‌ها را چیدم

پرده‌ها را کنار پنجره

قاب‌ها را به دیوار آویختم

بعد

دو فنجان چای ریختم

و فکر کردم به ۳۶۵ روزِ دیگر

که می‌توانم با چیدمانی دیگر

دوستت بدارم…

⇔⇔⇔⇔

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست

هول هولکی و دم دستی، برای رفع تکلیف

اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند

دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود! 

⇔⇔⇔⇔

وقتی دلتنگ می شوی

نه چای دم کرده ی مادر

نه هوای گرم اتاق

نام ش را می پوشی

و تنت 

جا می ماند

در لباسی که اندازه اش نیست

شعر در مورد چای قند پهلو

آرامم!…

دارم برایِ تو چای می‌ریزم

کم رنگ وُ

استکان باریک

پر رنگ وُ

شکسته قلم

آرامم!

دارم برایِ تو خواب می‌بینم

خوابی خوب

خوابی خوش

خوابی پر از چشم‌هایِ قشنگِ تو!

صدایِ جانَ‌م گفتنِ تووُ

برایِ تو مُردنِ،

من!

⇔⇔⇔⇔

با فنجانی چای هم می توان مست شد!

اگر اویی که باید باشد، باشد

⇔⇔⇔⇔

تو نیستی اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند دوست داری گریه کن

و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم

⇔⇔⇔⇔

دلتنگ که شدی

برای دو نفر چای بریز

سهم خودت را بنوش

و بگذار سهم من

به عادت همیشگی اش

از دهن بیفتد!

⇔⇔⇔⇔

چای دم کن…

خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

⇔⇔⇔⇔

چای ریختن شبانه

وقتی تو نیستی

فرسایشی‌ترین کار جهان است

⇔⇔⇔⇔

دیگر نخواهم گشت عاقل، چای لطفا!

من ، یاد تو ، افکار باطل، چای لطفا!

مطالب مرتبط

شعر در مورد بهارشعر در مورد امام زمانشعر در مورد ایرانشعر تولد مادرشعر در مورد چشم

شعر در مورد چای ، داغ روضه نوشیدن و چای آتیشی و ذغالی قند پهلو
5 (100%) 3 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.