شعر در مورد ذوالفقار ، اشعار زیبا و جدید در وصف ذوالفقار از مولانا و حافظ

شعر در مورد ذوالفقار

شعر در مورد ذوالفقار ، اشعار زیبا و جدید در وصف ذوالفقار از مولانا و حافظ

شعر در مورد ذوالفقار ، اشعار زیبا و جدید در وصف ذوالفقار از مولانا و حافظ همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سود

بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار

دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد

تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار

⇔⇔⇔⇔

هر که بهر تو انتظار کند

بخت و اقبال را شکار کند

بهر باران چو کشت منتظر است

سینه را سبز و لاله زار کند

بهر خورشید کان چو منتظر است

سنگ را لعل آبدار کند

انتظار ادیم بهر سهیل

اندر او صد هزار کار کند

آهنی کانتظار صیقل کرد

روی را صاف و بی‌غبار کند

ز انتظار رسول تیغ علی

در غزا خویش ذوالفقار کند

انتظار جنین درون رحم

نطفه را شاه خوش عذار کند

انتظار حبوب زیر زمین

هر یکی دانه را هزار کند

آسیا آب را چو منتظر است

سنگ را چست و بی‌قرار کند

انتظار قبول وحی خدا

چشم را چشم اعتبار کند

انتظار نثار بحر کرم

سینه را درج در چو نار کند

شیره را انتظار در دل خم

بهر مغز شهان عقار کند

بی کنارست فضل منتظرش

رانده را لایق کنار کند

تا قیامت تمام هم نشود

شرح آن کانتظار یار کند

ز انتظارات شمس تبریزی

شمس و ناهید و مه دوار کند

⇔⇔⇔⇔

کریم شهر علی سفره دار زهرا بود

جمال حق علی…آینه دار زهرا بود

به دست خالی از این خانه سائلی نرود

که در کنار علی خانه دار زهرا بود

قسم به ان زرهی که همیشه پشت نداشت

میان دست علی ذوالفقار زهرا بود

⇔⇔⇔⇔

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد

اجزای خاک حامله بودند از آسمان

نه ماه گشت حامله زان بی‌قرار شد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذوالفقار

من همانم که به عشق تو گرفتار شده

من همانم که به عشق تو قلم در دست است

من همانم که علی گفته و تا شام ابد

به همین نام سر از پا نشناسد ، مست است

⇔⇔⇔⇔

حقست اگر ز عشق آن سرو

با جمله گلرخان چو خارید

حقست اگر ز عشق موسی

بر فرعونان نفس مارید

جان را سپر بلاش سازید

کاندر کف عشق ذوالفقارید

در صبر و ثبات کوه قافید

چون کوه حلیم و باوقارید

چون بحر نهان به مظهر آید

ماننده موج بی‌قرارید

هنگام نثار و درفشانی

چون ابر به وقت نوبهارید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پسر ، بچه های خوب و خوشتیپ پسر عمو و پسر خاله کوچولو

شعری در مورد ذوالفقار

تا شد به روی دست نبی (ص) مرتضی (ع) بلند

شد رایت جلال خدا برملا بلند

بشنید چون که نغمه «یا ایهاالرسول»

گردید منبری همه از پشته‌ها بلند

⇔⇔⇔⇔

شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم

نمی‌دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد

مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد

برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد

⇔⇔⇔⇔

شعرهایی در مورد ذوالفقار

مرآت پاک لم‌یزلی، آیت جلی

شد بر سریر دست حبیب خدا بلند

آیین پاک ختم رسل ناتمام بود

گر بر نمی‌شد آن مه برج ولا بلند

⇔⇔⇔⇔

سماع از بهر جان بی‌قرارست

سبک برجه چه جای انتظارست

مشین این جا تو با اندیشه خویش

اگر مردی برو آن جا که یارست

مگو باشد که او ما را نخواهد

که مرد تشنه را با این چه کارست

که پروانه نیندیشد ز آتش

که جان عشق را اندیشه عارست

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید

در آن ساعت هزار اندر هزارست

شنیدی طبل برکش زود شمشیر

که جان تو غلاف ذوالفقارست

بزن شمشیر و ملک عشق بستان

که ملک عشق ملک پایدارست

حسین کربلایی آب بگذار

که آب امروز تیغ آبدارست

⇔⇔⇔⇔

شعر جدید در مورد ذوالفقار

هنگامه شد به کوری چشمان دشمنان

شد بانگ مرحبا ز همه ما سوی بلند

خورشید دین، سپهر یقین، ختم مرسلین

شد زین سبب میان همه انبیا بلند

⇔⇔⇔⇔

مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا

ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا

سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من

که خاطرش بگرفتست این غبار چرا

ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد

چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا

چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود

دمید از دل مسکین هزار خار چرا

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد ذوالفقار

تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش

شد این ندا ز بارگه کبریا بلند

تکمیل شد شریعت پاک محمدی

چونان که گشت دین خدا را لوا بلند

⇔⇔⇔⇔

آمد بهار خرم آمد نگار ما

چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما

آمد مهی که مجلس جان زو منورست

تا بشکند ز باده گلگون خمار ما

شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی

ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما

پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش

در بیشه جهان ز برای شکار ما

دریا به جوش از تو که بی‌مثل گوهری

کهسار در خروش که ای یار غار ما

در روز بزم ساقی دریاعطای ما

در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما

چونی در این غریبی و چونی در این سفر

برخیز تا رویم به سوی دیار ما

ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست

ما را کشان کنید سوی جویبار ما

سوی پری رخی که بر آن چشم‌ها نشست

آرام عقل مست و دل بی‌قرار ما

شد ماه در گدازش سوداش همچو ما

شد آفتاب از رخ او یادگار ما

ای رونق صباح و صبوح ظریف ما

وی دولت پیاپی بیش از شمار ما

هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر

کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما

جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود

درکش به روی چون قمر شهریار ما

این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد

کار او کند که هست خداوندگار ما

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پشت سر حرف زدن ، دیگران و حرف مفت و مردم

شعر درباره ذوالفقار

ای مظهر صفات خداوند لایزال

وی از تو آسمان ولایت به پا بلند

هرجا که بود پیکر هر ناتوان به خاک

هر جا که بود ناله هر بی‌نوا بلند

⇔⇔⇔⇔

در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق

با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا

از بحر لامکان همه جان‌های گوهری

کرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها

خاصان خاص و پردگیان سرای عشق

صف صف نشسته در هوسش بر در سرا

چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند

بس نعره‌های عشق برآید که مرحبا

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف ذوالفقار

هر جا که بود طفل یتیمی سرشک‌بار

هرجا که بود شعله شور و نوا بلند

از بهر دستگیری آنان سپندوار

یک‌باره می‌شد ید مشکل‌گشا بلند

⇔⇔⇔⇔

به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو

چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را

ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی

که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

⇔⇔⇔⇔

شعر ذوالفقار

تا خانه‌زاد خود کُنَدَت کردگار پاک

بهرت نمود خانه خود را بنا بلند

آهنگ «تفلحوا» چو شنیدی ز کوی دوست

و آواز خوش چو شد ز حریم حرا بلند

⇔⇔⇔⇔

آخر چنین شوند درختان روح نیز

پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار

لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ

اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار

گویند سر بریم فلان را جو گندنا

آن را ببین معاینه در صنع کردگار

آری چو دررسد مدد نصرت خدا

نمرود را برآید از پشه‌ای دمار

⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ در مورد ذوالفقار

یک‌باره دست بیعت خود را از روی شوق

کردی به سوی شمس رُسل، مصطفی بلند

مدحت‌گر تو ذات جلالت مأب حق

مدح تو کرده با سخن «هل اتی» بلند

⇔⇔⇔⇔

گردنک را پیش کردم گفتمش

ساجدی را سر ببر از ذوالفقار

تیغ تا او بیش زد سر بیش شد

تا برست از گردنم سر صد هزار

⇔⇔⇔⇔

شعر سعدی در مورد ذوالفقار

پا بر حریم خانه چون بگذاری از شرف

فریاد شوق می‌شود از بوریا بلند

با ذوالفقار تو همه جا آشکار بود

دست بلند شیر خدا، «لافتی» بلند

⇔⇔⇔⇔

از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار

چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار

دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید

مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار

هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر

رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار

هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده

لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار

⇔⇔⇔⇔

شعر مولانا در مورد ذوالفقار

ما ریزه‌خوار خوان ولای توایم و بس

از لطف توست این که بُوَد بخت ما بلند

خمّ غدیر بود و به قدرت خدا نمود

جاه و جلال آن دُر یکدانه را بلند

⇔⇔⇔⇔

آنگه فقیر بودی بس خرقه‌ها ربودی

پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی

هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری

گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی

⇔⇔⇔⇔

شعر نظامی در مورد ذوالفقار

در پهن دشت ظلمت کفر و نفاق و کین

همواره بود آیت شمس الضّحی بلند

باب المراد اهل جهانی و می‌کنند

بر آستان قدس تو دست دعا بلند

⇔⇔⇔⇔

در اولُ الاولین عیان کیست علی است

در آخر الآخرین نهان است علی

احسان قدیم و حکم فرمای ازل

مسجود همه فرشتگان است علی

⇔⇔⇔⇔

شعر خیام در مورد ذوالفقار

ای نفس قدرت ازلی، – یا علی – نمای

نخل شکوه نهضت «روح خدا» بلند

ما پیروان مکتب سرخ ولایتیم

گر می‌زنیم گام سوی کربلا بلند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پرنده ، شاهین و مهاجر و قفس برای کودکان

موسای قلندر از علی نیل گشود

بر کشتی نوح پشتوان است علی

عیسا نه به خویش مرده را زنده کند

تجدید حیات مردگان است علی

⇔⇔⇔⇔

شعر عطار در مورد ذوالفقار

عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان

تیغی که گشت بر سر آن مقتدا بلند

تا مست جام توست «براتی» به روزگار

سر می‌کند به عشق تو روز جزا بلند

⇔⇔⇔⇔

علیست مرغ حق و کعبه آشیانه اوست

حریم عشق پر از دلنشین ترانه اوست

پس از گذشت زمانها هنوز گوش بشر

بنغمه­های دل انگیز و عاشقانه اوست

⇔⇔⇔⇔

شعر بابا طاهر در مورد ذوالفقار

کس را چه زور و زهره که وصف علــی کند

جــــــبار در مــــــناقـب او گفت هل اتی

⇔⇔⇔⇔

زلال چشمه زمزم کجا و اشگ علی

صفای این حرم از گریه شبانه اوست

علیست محرم اسرار رب بی همتا

کلید دار عطابخش هر خزانه اوست

⇔⇔⇔⇔

شعر شاملو در مورد ذوالفقار

شبی در محفلی ذکر علی بود

شنیدم عاقلی فرزانه فرمود:

اگر دوزخ به زیر پوست داری

نسوزی گر علی را دوست داری

اگر مهر علی در سینه ات نیست

بسوزی گر هزاران پوست داری

⇔⇔⇔⇔

بهشت ماحضر سفره عطای علیست

جحیم سوزش یک ضرب تازیانه اوست

وسیله کرم ذات حق یدالله است

خدای هر چه ببخشد علی بهانه اوست

⇔⇔⇔⇔

شعر شهریار در مورد ذوالفقار

از صحبت اغیار گذشتیم علی الله

ما از همه جز یار گذشتیم علی الله

⇔⇔⇔⇔

علی به پله آخر رسید در ایمان

نبی سر است و علی پای تا به شانه ی اوست

علی است خانه یکی با خدای بی همتا

درون بیت خدا زادگاه و خانه اوست

⇔⇔⇔⇔

شعر فروغ در مورد ذوالفقار

ای وجه رب العالمین هو یا امیر المومنین

ای قبله ی اهل یقین هو یا امیر المومنین

⇔⇔⇔⇔

علی است فرد نمودار خلقت کامل

که عقل در عجب از خالق یگانه اوست

مقام صید علی برتر از تفکر ماست

چو بی نظیر بعالم غم زمانه اوست

⇔⇔⇔⇔

شعر پروین در مورد ذوالفقار

به جز از علی نباشد به جهان گره‌گشایی

طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پرواز ، روح و هواپیما و عقاب بدون بال

یا خدا دست به دستان پیمبر دارد

یا علی جلوه ای از حضرت داور دارد

ظاهرا کعبه حجاز است ولی در واقع

یک عدد کعبه خدا در دل حیدر دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر صائب در مورد ذوالفقار

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد

جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار؟

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان

پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر

چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار

⇔⇔⇔⇔

یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد

نام تو نقش نگین امرِ اَلله الصّمد

لم یلِد از مادر گیتی و لم یولَد چو تو

در جهان بعد از نبی، مِثلت لهُ کُفواً احد

⇔⇔⇔⇔

شعر خواجوی کرمانی در مورد ذوالفقار

که من شهر علمم علیم در است

درست این سخن قول پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن‌ها از اوست

تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

⇔⇔⇔⇔

حقّا که حقیقتاً علی حق باشد

حق است علی ز حق که بر حق باشد

دیدیم خطی به دفتر لم یزلی

حق با علی و علی مع الحق باشد

⇔⇔⇔⇔

شعر سنایی در مورد ذوالفقار

منم بنده‌ی اهل بیت نبی

ستاینده‌ی خاک پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج ازو تندباد

⇔⇔⇔⇔

هر دل که شکست ره به جایی دارد

هر اهل دلی قبله نمایی دارد

با آنکه بُود قبله ما کعبه ولی

ایوان نجف عَجب صفایی دارد

⇔⇔⇔⇔

شعر وحشی بافقی در مورد ذوالفقار

چو هفتاد کشتی برو ساخته

همه بادبان‌ها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

⇔⇔⇔⇔

این گفت: بزرگ و نامدار است علی

آن گفت که مرد روزگار است علی

امّا به حقیقت او نه آنست و نه این

آیینه ذات کردگار است علی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذوالفقار

محمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید

کرانه نه پیدا و بن ناپدید

⇔⇔⇔⇔

سست مکن زه که من تیر توام چارپر

روی مگردان که من یک دله‌ام نی دوسر

از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا

یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر

گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار

نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر

جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ

از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذوالفقار

بدانست کو موج خواهد زدن

کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شوم غرقه دارم دو یار صفی

⇔⇔⇔⇔

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره‌ایم

بیچاره نیستیم که درمان و چاره‌ایم

در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار

در شکر همچو چشمه و در صبر خاره‌ایم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذوالفقار

همانا که باشد مرا دستگیر

خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین

همان چشمه‌ی شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و علی گیر جای

⇔⇔⇔⇔

اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم

میان حلقه عشاق ذوفنون باشم

منم به عشق سلیمان زبان من آصف

چرا ببسته هر داروی فسون باشم

خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه

مقیم کعبه شوم کعبه را ستون باشم

هزار رستم دستان به گرد ما نرسد

به دست نفس مخنث چرا زبون باشم

به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون را

شهید عشقم و اندر میان خون باشم

در این بساط منم عندلیب الرحمان

مجوی حد و کنارم ز حد برون باشم

مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی

ز روح قدس ز کروبیان فزون باشم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی ذوالفقار

ای حیدر شهسوار وقت مددست

ای زبده‌ی هشت و چار وقت مددست

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار

ای صاحب ذوالفقار وقت مددست

⇔⇔⇔⇔

باز بهار می کشد زندگی از بهار من

مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من

من دل پردلان بدم قوت صابران بدم

برد هوای دلبری هم دل و هم قرار من

تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیش

گفت برو ندیده‌ای تیزی ذوالفقار من

از قدم درشت او نرم شده‌ست گردنم

تا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من

پخته نجوشد ای صنم جوش مده که پخته‌ام

کز سر دیگ می رود تا به فلک بخار من

هین که بخار خون من باخبر است از غمت

تا نبرد به آسمان راز دل نزار من

روح گریخت پیش تو از تن همچو دوزخم

شرم بریخت پیش تو دیده شرمسار من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد باد ، باد صبا و باد پاییزی و باد خزان و باد بهاری و مو

شعر در مورد ذوالفقار علی

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای

شمّه‌ای واگو از آن‌چه دیده‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

⇔⇔⇔⇔

منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین

دلم پرنیش هجران است بهر نوش شمس الدین

چو آتش‌های عشق او ز عرش و فرش بگذشته‌ست

در این آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدین

در آغوشم ببینی تو ز آتش تنگ‌ها لیکن

شود آن آب حیوان از پی آغوش شمس الدین

چو دیکی پخت عقل من چشیدم بود ناپخته

زدم آن دیک در رویش ز بهر جوش شمس الدین

در این خانه تنم بینی یکی را دست بر سر زن

یکی رنجور در نزع و یکی مدهوش شمس الدین

زبان ذوالفقار عقل کاین دریا پر از در کرد

زبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدین

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ذوالفقار اسدالله

بازگو دانم که این اسرار هوست

زآن‌که بی شمشیر کشتن کار اوست

راز بگشا ای علی مرتضی

ای پس از سوء‌القضا حسن‌القضا

⇔⇔⇔⇔

چو شراب لاله رنگت به دماغ‌ها برآید

گل سرخ شرم دارد ز رخ و عذار مستان

چو جناح و قلب مجلس ز شراب یافت مونس

ببرد گلوی غم را سر ذوالفقار مستان

صنما تو روز مایی غم و غصه سوز مایی

ز تو است ای معلا همه کار و بار مستان

بکشان تو گوش شیران چو شتر قطارشان کن

که تو شیرگیر حقی به کفت مهار مستان

⇔⇔⇔⇔

شعر ذوالفقار

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

⇔⇔⇔⇔

من از کی باک دارم خاصه که یار با من

از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من

کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان

کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف ذوالفقار

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

⇔⇔⇔⇔

تویی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو

همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو

فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ذوالفقار

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به‌جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

⇔⇔⇔⇔

ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست تو

همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو

فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری

⇔⇔⇔⇔

تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین

اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی

تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا

تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.