شعر در مورد باد ، باد صبا و باد پاییزی و باد خزان و باد بهاری و مو

شعر در مورد باد

شعر در مورد باد , شعر در مورد باد صبا , شعر در مورد باد و مو , شعر در مورد باد پاییزی

با مجموعه شعر در مورد باد صبا ، اشعاری زیبا در مورد باد پاییزی ، زیباترین شعر در مورد باد خزان در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار باد

عشق تو به باد می ماند وقتی که بخواهم شعله بکشم می آید و خاموشم می کند.

عشق تو به باد می ماند همین که شعله کشیدم می آید

و شعله ور ترم می کند…

“شیرکو بی کس”

⇔⇔⇔⇔

معمای پیچیده ای ست

موهای تاب خورده ات

در میان باد

⇔⇔⇔⇔

به موهایت سنجاق بزن

باد

تحمل این همه پریشانی را ندارد

من به باد سوء ظن دارم

به تو که می رسد

نسیم می شود…

⇔⇔⇔⇔

من و باد ِ صبا مسکین دو سرگردان ِ بی حاصل

من از افسون ِ چشمت مست و او از بوی گیسویت

⇔⇔⇔⇔

من ناگزیرم از دوست داشتن

باد اگر بایستد

مرده است

شعری از مژگان عباسلو

شعر در مورد دوست داشتن

⇔⇔⇔⇔

امروز برای تو پیراهنی خریده‌ام

لطیف وُ نرم

مثل چشم‌هایت

که تابستان به تنت نرسد

فردا برای تو شال می‌گیرم

که باد موهایت را جایی تعریف نکند

دیروز هم که دیدی

چه‌قدر برای تو ناز خریدم!

حالا بخواب !

می‌خواهم برای خود یک خوابِ آب‌دار بخرم.

شعر در مورد خواب

⇔⇔⇔⇔

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی موی تو دعوا بشود

⇔⇔⇔⇔

توی دلم گفتم: عزیز دلم، با نگاهت مرا بدوز به هرجا که دلت می‌خواهد

بدوز؛ به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری.

در برابر نگاهت من ابر می‌شوم، دود می‌شوم

که بتوانی مثل باد بازی‌ام بدهی. نفس گرمت را روی تنم فوت کن،

ببین چه‌جوری ناپدید می‌شوم…

“عباس معروفی”

⇔⇔⇔⇔

راستی خوردن می مایه عیش است و نشاط

ورکسی با تو خورد عیشی از این خوش‌تر نیست

ساقیا می به قدح کن که فروغی خوش گفت

دوری از دور ملک ناصردین خوش‌تر نیست

آن شه راد که در پیش کف در پاشش

کاری از بخشش درهای ثمین خوش‌تر نیست

تا ابد سلطنتش باد کز او سلطانی

پی آراستن تاج و نگین خوش‌تر نیست

شعر از فروغی بسطامی

شعر در مورد ثمین

⇔⇔⇔⇔

اگر مـوهـایت نبود…

بـاد را

چگونه نقاشی میکردم؟!…

⇔⇔⇔⇔

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

شعر از حافظ

شعر در مورد ثبات قدم

⇔⇔⇔⇔

از روی پل حافظ که رد می‌شوی‌،

روی پشت‌بام‌ خانه‌ها لباس‌هایی است

که انگار با باد دوره ناصرالدین‌شاه خشک می‌شود،

من این هم‌زمانی گذشته و آینده را دوست دارم.

شعر در مورد تهران

⇔⇔⇔⇔

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد!

عید می آید و اجناس گران خواهد شد!

همسرت چند ورق لیست به تو خواهد داد!

کل اعضای وجودت نگران خواهد شد!

میزنی ساز مخالف دو سه روزی اما!

عاقبت هرچه او گفت همان خواهد شد!

پول را به علف خرس یکی می‌دادند!

فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد!

کل عیدی و حقوقت به شبی خواهد رفت!

بر سر جیب بغل فاتحه باید خواند!

تبریک عید نوروز

⇔⇔⇔⇔

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔

درخت‏ ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه

چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏ های میوه شد و

چقدر جعبه‏ ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ ام آنقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خنده‏ ی کلاغان شد

شعر در مورد انار

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

دختر زیبای جنگل های آرام شمال!

از کجا آورده دست باد گیسوی تو را؟

⇔⇔⇔⇔

خسرو که زنده نیست،

نصیحت چه می کنند؟

باد مسیح بر سگ مرده

چه می دمند؟

شعر در مورد سگ

⇔⇔⇔⇔

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند…

شعر در مورد باد پاییزی

می خواهم

گوش باد را بگیرم

که این همه دور موهایت نپیچد

وبا زندگی ام بازی نکند.

تو هم کاری بکن

مثلا دکمه پیراهنت را ببند

مثلا دامنت را جمع کن

و فکر کن پیاده رو خیس است…

عکس پروفایل خاص , عکس پروفایل خاص دخترونه , عکس پروفایل خاص جدید , عکس پروفایل خاص 2019

⇔⇔⇔⇔

هیچ چیز در جهان ماندگار نیست!

جوانی و آنچه که به آن می نازی

روزی به باد خواهد رفت…

توجه کن”خواهند رفت”

نشانه ها را از کفش های نو به نو

از لباس های کهنه

از چروک های گونه!

و خیلی چیزهای دیگر

می توانی بیابى ..

پس اندوه از چه روی داری؟

عکس پروفایل خاص

⇔⇔⇔⇔

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

⇔⇔⇔⇔

بگو به باد که من آفتابگردانم

جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

گل محمدی ام من، سلامم و صلوات

ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم

شعر گل آفتابگردان

⇔⇔⇔⇔

این روزها سخاوت باد صبا کم است

یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است

⇔⇔⇔⇔

باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر

کوچه های عریض آشتی کنان

 همصدایی دف ها و دست ها را

 گفتم : آن چشم ها را

 از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟

 گفتی : گواه گریه خدا داد است

شعر در مورد آذر ماه

⇔⇔⇔⇔

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم

در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟

⇔⇔⇔⇔

شاخه ای تسلیم باد ناموافق شد شکست

بغضِ چندین ساله تبدیلِ به هق هق شد شکست

⇔⇔⇔⇔

کهنه فانوسی که قلب شیشه ای دارم، ولی

باد و باران خوب می دانند، آهن نیستم

⇔⇔⇔⇔

شانه ات رادیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

⇔⇔⇔⇔

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

زینهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکرافشان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی

تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

باد می‌ریزد بــه دورت حسرتِ تلـــخ مرا

باد روزی روسری را از سرت وا می‌کند

⇔⇔⇔⇔

باد از کوچه ی بن بست خبر آورده

ما دوتا پنجره زندانی یک دیواریم

⇔⇔⇔⇔

دست نامریی ِ باد و دسته های تار مو

وای این نامرد با آنها چه بد ور می رود

⇔⇔⇔⇔

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

⇔⇔⇔⇔

تنم را گرچه چون خاکستری در دست باد اما

دلی چون آتشی در زیر خاکستر به من دادی

⇔⇔⇔⇔

عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو

کاش یک باد به کشفت برساند ما را

شعر در مورد باد خزان

سفر به خیر گل من که می روی با باد

ز دیده می روی اما نمی روی از یاد

⇔⇔⇔⇔

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

شعر در مورد تار

⇔⇔⇔⇔

شبیه نغمه ی  چنگی ، شبیه زوزه ی باد

شبیه ِ قلب ِ نجیبم ، که داده ای بر باد

⇔⇔⇔⇔

تار گیسوی تو درمشت گره خورده ی باد

خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد

⇔⇔⇔⇔

بگو به باد پرش را تکان تکان بدهد

بگو به ابر که باران بی امان بدهد

⇔⇔⇔⇔

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد

به گرفتــــــار رهایی نتوان گفت آزاد

⇔⇔⇔⇔

دلم را می سپارم دست باران هرچه بادا باد

به دریاهای تقریبا خروشان هر چه بادا باد

⇔⇔⇔⇔

شاخه ی بید ی و با هر باد سـر،خـم می کنـی

سخت آوردم به دستـت سـاده تـرکــم مـی کنی

⇔⇔⇔⇔

قاصدک هاى پریشان را که با خود ، باد برد

با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد

⇔⇔⇔⇔

در این کورانِ تنهایی ، صدای باد آرام است

بیا برگرد شیرینم ، بیا ! فرهاد آرام است

شعر در مورد باد صبا

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینهٔ نالان من

سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

شعر از حافظ

مطالب مرتبط

شعر در مورد آتششعر در مورد آسمانشعر در مورد برفشعر در مورد باران

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.