اشعار منوچهر آتشی ، آواز خاک ، در مورد بوشهر و شعر گندم و گیلاس

اشعار منوچهر آتشی

اشعار منوچهر آتشی ، اشعار منوچهر آتشی آواز خاک ، در مورد بوشهر و شعر گندم و گیلاس

اشعار منوچهر آتشی ، اشعار منوچهر آتشی آواز خاک ، در مورد بوشهر و شعر گندم و گیلاس در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

اشعار منوچهر آتشی

برادرم

چرا نمی‌شناسی‌ام؟

در حیرتم

می‌دانم فرزند مادرمی

برادر برادرم

و خواهر خواهرم

اما

نمی‌شناسی‌ام و نمی‌شناسم‌ات

و در حیرتم

جانوری گرفتار دور از مأمن

در قفسی بسیار بزرگ به گذرگاهی

میان صداها و چشم‌های بی عاطفه

میان هوس‌های خام

و کودکانی معصوم و ترسان

که درس فردای خود را می‌آموزند

رنجاندن و به بند کشاندن را

یکی نانی می‌دهد یکی آتش سیگاری

یکی استخوانی و دیگری لقمه زهرآگینی

و شلاق

که بیرق در اهتزاز این جشن بی امان است

تا بیاموزم خویگری را

و رقصی را

که طبیعتم نیاموخته بود این گونه

چه می‌کنم این جا در این گذرگاه دیوانه

کنار برادران دیروزم

هم زنجیران امروز

و شلاق‌زنان همیشه‌ام؟…

⇔⇔⇔⇔

زیباترین اشعار منوچهر آتشی

تو آواز زرین مرغ طلوعی

که بر تاج نخل افق پرفشاند

⇔⇔⇔⇔

بهترین اشعار منوچهر آتشی

سپیده که سر بزند

نخستین روز روزهای بی تو

آغاز می شود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد سکوت ، در برابر ظلم و ظالم و سکوت عشق و شب و عاشقانه

قشنگ ترین اشعار منوچهر آتشی

اندوهت را با من قسمت کن

شادیت را با خاک

و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان

مثل گنجشکی پر می‌زند و می‌گذرد

اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است

با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی

می‌توانیم به ساحل برسیم

و از آنجا ناگهان

با هزاران قایق

به جزیره‌های تازه برون جسته مرجان

حمله‌ور گردیم

تو غمت را با من قسمت کن

علف سبز چشمانت را با خاک

تا مداد من

در سبخ‌زار کویر کاغذ

باغی از شعر برانگیزد

تا از این ورطه بی‌ایمانی

بیشه‌ای انبوه از خنجر برخیزد

⇔⇔⇔⇔

اشعار منوچهر آتشی

نه رفته‌ای

نه پیام آمدنی داده‌ای

خانه در تصرف بوی توست

تو نیستی و خانه در تصرف بوی توست

⇔⇔⇔⇔

مجموعه اشعار منوچهر آتشی

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود

نوتر برآورد گل اگر ، ریشه نو شود

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی آواز خاک

حس می‌کنم

تنهایی ستاره را

این همه ستاره‌ی تنها ؟

یکی به یکی نمی‌گوید بیا

هر یک

از آسمانه‌ی خویش

چونان چشم پرنده درخشان

از آشیانه‌ی تاریک

⇔⇔⇔⇔

گزیده اشعار منوچهر آتشی

نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند

سکوت چه قدر جای صدا را

هنوز نگفته ام دوستت دارم

نگاهم اما به عربده گفت

عربده ای که نرگس حافظ راپژمرده کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی در مورد بوشهر

حس می‌کنم

نیش ستاره را

در چشمم

طعم ستاره را

در دهانم

و طعم یک کهکشان تنهایی را

در جانم

⇔⇔⇔⇔

ناب ترین اشعار منوچهر آتشی

هنوز نگفته ای دوستت دارم

سکوتت اما بارانی شد

و دل صنوبری خشکم را خرم کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی بوشهر

کجای جهان بگذارمت

تا زیباتر شود آن جا ؟

بنویس می‌آیم

تا آشیانه به گام و به دست و سلام

آراسته شود

⇔⇔⇔⇔

اشعار زیبای منوچهر آتشی

سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز

نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را

این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست

از تمامی تاریخ بپرس

⇔⇔⇔⇔

گلچین اشعار منوچهر آتشی

بر کنده ی تمام درختان جنگلی

نام ترا به ناخن برکندم

اکنون ترا تمام درختان

با نام می شناسند

⇔⇔⇔⇔

خانه ات سرد است ؟

خورشیدی در پاکت می گذارم

و برایت پست می کنم

ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار

و به آسمانم روانه کن

بسیارتاریکم 

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی

نام ترا به گرده ی گور و گوزن

با ناخن پلنگان بنوشتم

اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها

اکنون ترا تمام گوزنان زردموی

با نام می شناسند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد رفتن ، دوست و یار و سفر و کربلا و عشق و رفتن از دنیا

تو آواز زرین مرغ طلوعی

که بر تاج نخل افق پرفشاند

تو پرواز خونین مرغ غروبی

که بر صخره ساحل آزرده خواند

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی آواز خاک

دیگر

نام ترا تمام درختان

گاه بهار زمزمه خواهند کرد

و مرغ های خوشخوان

صبح بهار نام ترا

به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد

⇔⇔⇔⇔

تو قوی سفیدی

تو مهتاب

که از بیشه بر آب راند

تو رویای آن قوچ بشکوه

در خوان جادو

که در نیمروز عطش تهمتن را به دنبال

به آبشخور ناز آهو کشاند

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی در مورد بوشهر

ای بی خیال مانده ز من، دوست

دیگر ترا زمین و زمان

از برکت جنون نجیب من

با نام می شناسند

⇔⇔⇔⇔

تو رگبار آن ابر دیراب دوری

سرود طری را

که با ساقه خشک من خواندی ای دوست

تو از مشت خاکستر من شکفتی

تو از بیشه خواب بر آب من راندی ای دوست

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی بوشهر

ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره

در واپسین غروب بهار

نام مرا به خاطر بسپار

⇔⇔⇔⇔

مرا به سفره ی بی نان خوی مهمان کن

مرا به مائده ی خام نام سفیدت

مرا به خانه ی بی خانه و در و دیوار

مرا به خلوت بی دشمنت بخوان ای یار

⇔⇔⇔⇔

شعر گندم منوچهر آتشی

یاد داری چه شبی بود ؟

باد گرم نفس من

ساقه ی بازوی شفاف ترا می آزرد ؟

و اندکی آنسوتر

جوی اندام تو در کوچه ی تاریک

ماهی چشم مرا می برد ؟

⇔⇔⇔⇔

مرا به زمزمه ی بی صدای افسانه

که نرم می چکد از چنگ بیت های بلند

مرا بخوان که به محراب معبد پاکت

نماز واجب شعری را

به سجده سر بگذارم به مهر باطل عشق

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای منوچهر آتشی

یاد داری چه هراس انگیز

گرگ خاکستری ابری

کشته ی میش سفید ماه را می خورد ؟

یاد داری چه شبی بود ؟

⇔⇔⇔⇔

مرا ببر به هیاهوی شهر مرموزی

که ارث برده ام از بهت بایر اجداد

که ناشنفته و ناخوانده مانده و مانده هنوز

که من به سایه روشن گرگ و میش

ربودمش ز کلبه ی ملعون چه مبروصم

⇔⇔⇔⇔

سبک شعر منوچهر آتشی

خوابیده ای کنار من

آرام مثل خواب

خواب کدام خوب ترا می برد چنین

مثل گلی سفید شناور به روی آب ؟

⇔⇔⇔⇔

مرا به بایر پر انتظار سیلابت

کویر تشنه ی سیلاب شعر سیلابی

مرا به راندن گاو آهن مدادی دعوت کن

که شعر خرم گندم را

که مثنوی هزاران منی گندم را

به پهنه ی کویر تو

بی باران بفشانم

⇔⇔⇔⇔

شعر گندم و گیلاس از منوچهر آتشی

در پشت پلک های تو باغی ست

می بینم

باغی پر از پرنده و پرواز و جست و خیز

در پشت سینه تو دلی می تپد به شور

می شنوم

نزدیک کرده با تو هر آرزوی دور

پیش تو باز کرده هر بسته عزیز

رگ های آبی تو در متن مات پوست

دنباله های نازک اندیشه دل است

⇔⇔⇔⇔

تو عزلت تمام رسولان روزکور

تو غربت تمام شب آوازان

تو از رواق های دروغ آوران سودایی

تو از تمام ارسطو بزرگتری

مرا نجات بده

⇔⇔⇔⇔

شعرهای زیبای منوچهر آتشی

در نوک پنجه های تو نبضان تند خون

در گوش کودکی که هنوز

پر جست و خیز ماهی نازاب خون تست

تکبیر زندگی کیست

خوابیده ای کنار من آرام مثل خواب

خواب تو باغ خاطره ها و خیال هاست

⇔⇔⇔⇔

مرا ز کوچه ز میدان

مرا ز ده ز بیابان

مرا ز راست ها که دروغند

مرا ز عشق که آغاز نفرت است

مرا ز نفرت

مرا ز عاطفه حتی نجات بده

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا از منوچهر آتشی

می دانم

اما بگو

آب کدام خوب ترا می برد چنین

مثل گلی سفید شناور به شط خواب ؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دخترم ، تاج سرم با تو سخن می گویم و دنیا محل گذر است

ای بهار من

ای کاغذ ای سفید

که من تمام گناهان شهر را

که من تمام بذر گناهان شهر را

به دشت پاک تو

با دست پاک پاشیدم

تو بار مهربانی داری

مرا رها کن از این بختک سیاه

از این شب سربی

که رو به سقف سکوتم به وحشت افکنده ست

⇔⇔⇔⇔

اشعار منوچهر آتشی

یک روز

در دشت صبحگاهی پندارت

از جاده یی که در نفس مه نهفته است

چون عاشقان عهد کهن

با اسب بور خسته می آیم من

در بامدادهای بخار آلود

در عصرهای خلوت بارانی

پا تا به سر دو چشم درشت و سیاه

تو گوش با طنین سم مرکب منی

⇔⇔⇔⇔

چه خوب است لبخند تو تا با آن

به دنیا که نمی شود به خودم بخندم

چه خوبند چشم های تو تا

با چشم های تو

به خودم که نمی شود به دنیا نگاه کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی آواز خاک

من چون عاشقان عهد کهن

با اسب پای پنجره می مانم

بر پنجه های نرم تو لب می نهم به شوق

و آنگاه

همراه با تپیدن قلب نجیب تو

از جاده های در دل مه پنهان

می رانم

⇔⇔⇔⇔

با تو بودن خوبست

و کلام تو

مثل بوی گل ، در تاریکی است

مثل بوی گل در تاریکی ، وسوسه انگیز است

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی در مورد بوشهر

سلام 

به پوست سبز آب

به پوست سبزه ی تو

که زیر پوست سفید روز، می گردد

⇔⇔⇔⇔

بوی پیراهن تو

مثل بوی دریا ، نمناک است

مثل باد خنک تابستان

مثل تاریکی ، خواب انگیز است

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی بوشهر

چشم تو آبی نبود نام تو آبی بود

که آن همه مرا به جستجوی نام خودم

میان این همه دریاچه های مرده سرگردان کرد

⇔⇔⇔⇔

گفتگو با تو

مثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتش

می برد چشم خیالم را

تا بیابان های دورترین خاطره ها

که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها

اهتزازی دارند

که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند

⇔⇔⇔⇔

گلچین اشعار منوچهر آتشی

هر زن اگر دریاچه ای بوده یا نگینی آبی در انگشتر

حساب کنید من به گرداب چند دریاچه ی مرده

یا در انگشتان چند زن آبی غرق شده ام

بیشتر بخوانید : شعر در مورد درد ، دل و عشق و تنهایی و غم و رنج و جدایی

نوشخند تو

می برد گرگ نگاهم را

تا چراگاه چالاک ترین آهو ها

می برد آرزوی دستم را

تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو

این پهنه ی پاک زیبا

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی

نام مرا نام تو دیوانه کرد

و آن چه یافتم آخر کار نه فیروزه بود نه زمرد کوه های شرق

چخماقی بود از جنس آتش های کیهان

که به ژرفاهای گم دریای فارس

خیس خورده و مرجانی شده بود

جنس من آبی نبود نام تو آبی بود

⇔⇔⇔⇔

مثل دریایی تو

اندوه انگیز و غرور آهنگ

مثل دریای بزرگ بوشهر

که پر از زورق آزاد پریشانگرد است

مثل زورق پر از مرد است

مثل ساحل که پر از آواز ست

مثل دشتستان

که بزرگ و بازست

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی آواز خاک

نامت

گل‌واژه ای به سپیدای ماهتاب و سپیده است

با عطر باغ اطلسی

و دشت های گرم شب بوهای دشتستان

⇔⇔⇔⇔

تو ظریفی

مثل گلدوزی یک دختر عاشق

که دل انگیز ترین گلها را

روی روبالشی عاشق خود می دوزد

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی در مورد بوشهر

نامت گل هزار بهار نیامده است

نامت تمام شب هایم

و گستره ی خمیده ی رویاهایم را

پُر می کند

و در دهانم

مانند ماه در حوض، مد می شود

⇔⇔⇔⇔

با تو بودن خوبست

تو چراغی ، من شب

که به نور تو ، کتاب تن تو

و کتاب دل خود را ، که خطوط تن تست

خوش خوشک می خواند

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی بوشهر

نامت در چشمانم

چون لاله، سرخ

چون نسترن سپید

و مثل سرو سبز می ایستد

⇔⇔⇔⇔

تو درختی ، من آب

من کنار تو ، آواز بهاران را

می خندم و می خوانم

می گریم و می خوانم

⇔⇔⇔⇔

شعر گندم منوچهر آتشی

جان می‌دهیم و ناز تو را باز می‌خریم

سودا همان کنیم اگر ، پیشه نو شود

⇔⇔⇔⇔

با تو بودن خوبست

تو قشنگی

مثل تو ، مثل خودت

مثل وقتی که سخن می گویی

مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه

مثل تصویر درختی در آب

روی کاشانه ، در چشمان منتظرم می رویی

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبای منوچهر آتشی

نامت مژگانم را در می گیرد

نامت در جانم

گر می گیرد

⇔⇔⇔⇔

مثل شبی دراز

با هر چه روزگار به من داد

با هر چه روزگار گرفت از من

مثل شبی دراز

در شط پاک زمزمه خویش می روم

⇔⇔⇔⇔

سبک شعر منوچهر آتشی

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها 

که سر به صخره گذارد

غریبی و پاکی

ترا ز وحشت توفان به سینه می فشردم

عجب سعادت غمناکی

⇔⇔⇔⇔

با من ستاره ها

نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند

و مثل ماهیان طلایی شهاب ها

در برکه های ساکت چشمم

سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند

⇔⇔⇔⇔

شعر گندم و گیلاس از منوچهر آتشی

جاده گفتی یعنی رفتن ؟

جاده یعنی تکرار همین واژه ؟

دریغ !

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دروغ ، گفتن و دروغگویی و راستگویی و خیانت و دروغ بودن عشق

کنون رؤیای ما باغی است

بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو

سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند

به ساق هر درختش یادگاری ها

و با هر یادگاری نقش یک سوگند

⇔⇔⇔⇔

شعرهای زیبای منوچهر آتشی

شبدیز ، رام خسرو و شیرین به کام او

بر فرق ما چه فرق اگر ، تیشه نو شود

⇔⇔⇔⇔

کنون رویای ما باغی است

بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک

بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم

و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا

بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را

به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا از منوچهر آتشی

جاده رفتن نیست

جاده طومار و نواری نه و جوباری

جاده یعنی رفت

رفت ، رفت

همین !

⇔⇔⇔⇔

بر دست سیمگونه ی ساقی

روشن کنید شمع شب افروز جام را

با ورد بی خیالی

باطل کنید سحر سخن های خام را

⇔⇔⇔⇔

اشعار منوچهر آتشی

همه جا می بینمت

به درخت و پرده و آیینه

نمی دانم اما تو مرا دنبال می کنی

یا من تو را ؟

⇔⇔⇔⇔

من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح

پای حصار نیلی شبها دویده ام

از لاشه های گند هوس ها رمیده ام

مستان سرشکسته ی در راه مانده را

با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش

هشیار کرده ام

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی آواز خاک

ما را غم کهن به می کهنه بسپرید

به حال ما چه سود اگر ، شیشه نو شود

⇔⇔⇔⇔

تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها

واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز

زنجیر های وحشی پرسش را

چون بردگان وحشی از خواب

بیدار کرده ام

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی در مورد بوشهر

ای چشم شیرین زیبا .

به گلها می بینیم و می بینمت

به گلها نشسته ای و می بینیم

بر آب می نگرم و می بینمت

در آب می لرزی و می بینیم

تو مرا جست و جو می کنی یا من تو را

⇔⇔⇔⇔

این شب خالی را ، ای لب نامیمون ورد

از هراسی همه رگ فرسا کن سرشارش

ساقه ی نازک وس یراب گل رؤیا را

انتظار تبر حادثه ای بگمارش

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی بوشهر

ای چشم شیرین دلربا .

همه رویاهایم را نیلوفری کرده ای

و همه خیال هایم را به بوی شراب آغشته ای

⇔⇔⇔⇔

تو آواز زرین مرغ طلوعی

که بر تاج نخل افق پرفشاند

⇔⇔⇔⇔

گلچین اشعار منوچهر آتشی

زیباست روی کاکل سبزت کلاه تو

زیباتر آن که در سرت ، اندیشه نو شود

⇔⇔⇔⇔

اگر چه دیر نینجامد آن کابوس که
بانی از جنس باد شب ها
در حواشی مزرعه ی متروک همسایه می چرند
با شیهه هایی از جنس نور
و گرده ها
و گرد نانی از خطوط نازک نورانی اما
پندار نخ نمایی از ماجرا
در ذهن خسته ی من مانده است
و اتفاقی که شاید می افتاد
هر شب صدای پچ پچ اشباحی
از سایه سار چپرها می آید
اشباحی
از جنس کاه و کلور انگار
ه طرح توطئه ای گنگ را با خود
واگویه می کنند
در
بامداد اما
غیر از شغال گری نیم سیر سفره ی کم مایه ام
ترسان نیش نور
به دخمه های ماهور رم می کند
چیزی به چشم نمی آید
می گوید : شاید
این نیز خواب دیدنی از خوابی از یاد رفته باشد
از اتفاقی که شاید
به روزگار دور افتاده است
به روزگاری که
سبانی
جنس تاختوارگی و یال و فربهی
و مردانی
از جنس دست و تیغ و خرد
در بوته های مزرعه ی معمور
و سایه سار خرم پرچین ها
می مانده اند و توطئه می کرده اند
بر طرح یک شبیخون
با اشتیاق فتحی
بر حجره های برج جوانی
می گویم : نه این فسانه نیست
و
خواب هم نباید باشد
من خود به چشم خویش هر شب
این اسب های بادی را می بینم
با گرده ها و گرد نانی از خطوط مورب
نورانی
نیز

⇔⇔⇔⇔

گوش خویش پچ پچ مردان کاهی را
از سایه سار پرچین ها می شنوم
و حیرتا ! هم اینک می بینم
دامان سبز زن هایی را از جنس آب و هوس
که در
نشیب نهر کهن جاری اند
و اسب های بادی را که
ناگاه شیهه می کشند شیهه ای از جنس خون و حنجره
و پهلوانان کاهی را ناگاه تیغ و سنگ و غرور که
هی می شوند
سمت سیاه باروری بی دندان
شاید
این خواب نیز طرحی از خوابی در خوابی می گوید
باروری پیر بی دندان اما
آوار یا سنگسار
نمی دانم

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی

همه جا

گرمای خانه و جان و جهان است حضورت

ولی چشم که باز می کنم نمی بینمت دیگر

⇔⇔⇔⇔

دایم دلدار را با دل و جان ماجراست

پوست بر او نیست اینک پیش شما می رود

اسب سقاست این بانگ دراست این

بانگ کنان کز برون اسب سقا می رود

⇔⇔⇔⇔

شعر منوچهر آتشی آواز خاک

با آن که می دانم تو می بینیم همه جا

من شیدای توام

یا تو مرا گرفته ای به بازوی سودا

ای چشم شیرین بی پروا !

⇔⇔⇔⇔

تیغم زن، ای رقیب، که قربان شوم ترا

آن دم که من روارو آن ماه بشنوم

آواز ارغنون ندهد ذوقم آن چنان

کاواز پای اسب تو ناگاه بشنوم

⇔⇔⇔⇔

اسبی که صفیرش نزنی می‌نخورد آب

نه مرد کم از اسب و نه می کمتر از آب است

اشعار منوچهر آتشی ، آواز خاک ، در مورد بوشهر و شعر گندم و گیلاس

من اگرچه دیو سنگ فرسوده ام

در گذر گردبادهای ماسه

تو اما

آن شعبده باز بی رنگ و حجمی

که از هفت لایه ی دیوار چین عبور می کنی

تا پرتو گرمی از حس

بر تاریکی های من بتابانی

و برزبان سوخته ام شعرهای شبنمی فراخوانی

.

من اگرچه دیو سنگی فرسوده ام

در سینه چیزی دارم

که از حرارت حضور تو یاقوت شده است

این است که

از پشت هفت کوه سیاه

می بینمت که به سمت من می ایی

و همچنان عقیق می سایی در کوره ی نگاه

ازجان من و آن تکه ی پنهانم

.

نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند

سکوت چه قدر جای صدا را

هنوز نگفته ام دوستت دارم

نگاهم اما به عربده گفت

عربده ای که نرگس حافظ راپژمرده کرد

.

هنوز نگفته ای دوستت دارم

سکوتت اما بارانی شد

و دل صنوبری خشکم را خرم کرد

در این تابوت آرواره ، سروی به شکل دل آدمی بود

سروی مرده در خشکسال مهر

.

از مژگان میترائی تو آفتابی جاری شد

مرده بیدارشد و تابوت را شکست

و شلنگ انداز خیابان ها را باغ سرو کرد

سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز

نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را

این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست

از تمامی تاریخ بپرس

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.