شعر در مورد دخترم ، تاج سرم با تو سخن می گویم و دنیا محل گذر است

شعر در مورد دخترم

شعر در مورد دخترم ، شعر در مورد دخترم تاج سرم ، شعر در مورد دخترم با تو سخن می گویم

شعر در مورد دخترم ، شعر در مورد دخترم تاج سرم ، شعر در مورد دخترم با تو سخن می گویم در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد و باعث خوشنودی دخترانتان شود.

شعر در مورد دخترم

 شاید که کند به زنده در گور

در عهد تو هر که دختر آورد

⇔⇔⇔⇔

 سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد

به چنین صورت و معنی که تو می آرایی

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دخترم

آرزو کردم خدا را گوهری

سالم و زیبا نگارین اختری

بر سرم او ریخت یکدنیا گهر

داد ما را او زرحمت دختری

⇔⇔⇔⇔

 سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد

به چنین زیور معنی که تو می آرایی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر

دختری مانند گل زیبا و پاک

از همه ناراستی‌ها او بری

او گل کاشانه ما می‌شود

می‌کند بر ماهتاب او سروری

لطف حق شامل شده بر حال ما

می‌گشاید یک به یک بر ما دری

⇔⇔⇔⇔

 به سان دختر چادرنشین صحرائی

عروس لاله به دامان کوهسار آمد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دخترم

خنده بر لب دارد و نوری به چشم

با نگاهش می‌کند افسونگری

من چه خوشبختم که دارم دختری

دختری زیبا رخی تاج سری

⇔⇔⇔⇔

 به کلیسا روی و مسجدیانت در پی

چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر بچه

او شده نور دو چشمان پدر

میفروشم فخر بر انس و پری

بارالهی لطفت از حد شد فزون

بازهم کردی تو بنده پروری

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف دخترم

 تا چراگاه فلک هست و غزالان نجوم

دختر ماه بر این گله شبان خواهد بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر بابا

دوست دارم تا بگویم بشنود

حرف دل با شعر زیبای دری

دخترم زیبا گلم ای عشق من

در نگاهم از همه عالم سری

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف دخترم مینا

 که باده دختر کرمست و خاندان کرم

دهان کیسه گشادست و از سخا گوید

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر پاییز

کاش می‌شد تا ببینی در دلم

کز همه خوبان عالم برتری

من برایت آرزو دارم همه

خوبی و پاکی و نیکو اختری

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دخترم تاج سرم

 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان

زان گنجگه دل ها زان سجده گه مستان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دخترا

دختر که باشی گیسوانت رود جاریست

قلب درون سینه ات هم یک قناریست

دختر که باشی دست تو یعنی نوازش

دختر که باشی شانه هایت، استواریست

⇔⇔⇔⇔

 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی

از جنبش او جنبش این پرده نبینی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد چشم ، سیاه و یار و سبز + چشم بد دور و چشم آهو و چشم پوشی

شعر در مورد دختر خاله

دختر که باشی گاه می‌خندی و گاهی

آب و هوای چشم‌هات ابری بهاریست

دختر که باشی خنده بر لب داری اما

پشتش کمی اشک و شکایت گه‌گداریست

⇔⇔⇔⇔

 طبعم چو حیات یافت از جلوه فکر

آورد عروس نظم در حجره ذکر

در هر بیتی هزار دختر بنمود

هر یک به مثال مریم آبستن و بکر

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر ایرانی

دختر پر از شور است شیرین است دختر

دختر همیشه آن کسی که دوست داریست

دختر تمام سهمش از دنیا، زمین، عشق

دل بی‌قراری بی‌قراری بی‌قراریست

⇔⇔⇔⇔

 برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر شیرازی

خالق برای زینت عرش افریدَش

دختر میان آفرینش شاهکاریست

آیینه نام چشم‌های دختران است

دختر که باشی طعم لبخندت اناریست

⇔⇔⇔⇔

 جمال دختر رز نور چشم ماست مگر

که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر بختیاری

شهزاده ی من، دختر شرقی!

تندیسی از سحر و فریب و ناز

تو شاهکار خالقی! امشب

چون عشوه پردازی پری‌خو باش!

⇔⇔⇔⇔

 امام خواجه که بودش سر نماز دراز

به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دخترم

امروز روز توست در تقویم

روزت مبارک بانوی خورشید!

پیراهنی از نور بر تن کن!

در برکه ات زیباترین «قو» باش!

⇔⇔⇔⇔

 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر بچه ها

رویه پیشونیه فرشته ها نوشته هرکی دختر داره جاش وسطه بهشته

از آسمون میباره درو طلا و گوهر زرو سیمو نقره وقتی میخنده دختر

یکی یدونه دختر چراغه خونه دختر گلابتونه دختر ماه آسمونه دختر

⇔⇔⇔⇔

 نامه تعزیت دختر رز بنویسید

تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر بچه

قندو نباته دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر

تو شبایه تاریک ماه و ستاره دختر کوچیکو بزرگش فرقی نداره دختر

⇔⇔⇔⇔

 به نیم شب اگرت آفتاب می باید

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

⇔⇔⇔⇔

شعر دختر بچه در مورد حجاب

شاخه نبات دختر آب حیات دختر وقتی که غم داره دلت میمونه باهات دختر

یکی یدونه دختر چراغه خونه دختر گلابتونه دختر ماه آسمونه دختر

⇔⇔⇔⇔

 فریب دختر رز طرفه می زند ره عقل

مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

⇔⇔⇔⇔

شعر خوانی دختر بچه در مورد حجاب

ای بهار آرزوی نسل فردا، دخترم

ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم

چشم و گوش خویش را بگشا کز راه حسد

نشکند آیینه‌ات را چشم دنیا، دخترم

⇔⇔⇔⇔

 عروسی بس خوشی ای دختر رز

ولی گه گه سزاوار طلاقی

⇔⇔⇔⇔

دانلود شعر دختربچه در مورد حجاب

دست در دست حیا بگذار و کوشش کن مدام

تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم

کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر

دم مزن تا می‌توانی از دریغا، دخترم

⇔⇔⇔⇔

 سیماب دختر است عطارد را

کیوان چو مادر است و سرب دختر

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر بچه ها

من از تو گلبنی بهتر ندیدم

ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم

میان این همه گل‌های عالم

گلی خوشبوتر از دختر ندیدم

⇔⇔⇔⇔

 شیخی پس سد چله پی دختر ترسا

آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر دختر بچه در مورد شوهر

میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت

میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت

میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید

میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید

⇔⇔⇔⇔

 دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد

مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر بابا

همیشه غصه ات بر باد، دختر

دل دریایی ات آزاد، دختر

الهی مهر تو پاینده باشد

دلت از نور حق آکنده باشد

و نقش بیستون پرنشاطت

پر از اندیشه ی فرهاد، دختر

⇔⇔⇔⇔

 ساقیا دیوانه ای چون من کجا دربر کشد

دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر و بابا

حضرت معصومه یک دختر پر از احساس بود

خواهر شمس الشموس و کوهی از الماس بود

او برای شیعیان مانند زهرای بتول

عطر او همچون شمیم غنچه های یاس بود

حضرت معصومه چون دُری میان شهر قم

نایب زهرا در ایران بین خلق الناس بود

⇔⇔⇔⇔

 دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد

مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر پاییز

عفت و ایمان مرام دختر است

کل ارزش ها به نام دختر است

گوش جان بسپار بر گفتار او

دُر و گوهر در کلام دختر است

⇔⇔⇔⇔

 شعیب جلوه سینا جهیز دختر خود کرد

خدا چه اجرت و مزدی که می دهد به شبانی

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دخترا

دختر ها سلیقه های خوبی دارند

دختر ها نقاشی های خوبی دارند

”درد را در زیباترین شکلش می کشند“

ولی ادعا نمی کنند…!

⇔⇔⇔⇔

 دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده ست

رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر تنها

دختر یعنی لبخند در هجوم گریه ها،

آرامش وقت بی قراری ها، عاشقانه ای هنگام غروب،

دختر یعنی تفسیر جمله ی “دوستت دارم” یعنی خدا هم زیباست،

عجب نقاشی خوبی است دختر یعنی دختر، مادر، معصومیت تا بی نهایت…

⇔⇔⇔⇔

دختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست  !

ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر خاله

دختر که داشته باشی

گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه

روزی بر شانه مردی دیگر

غیر از پدرش

تکیه می زند

⇔⇔⇔⇔

عامل انقلاب تو قلبم

جرمت و اعتراف کن دختر

چشم های مسلحی داری

خنجرت رو غلاف کن دختر

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره دختر خاله

جامعه خوب دخترانی خوب تربیت میکند

و دختران خوب، جامعه خوب را

⇔⇔⇔⇔

چار ترمی می شود از زندگی افتاده ام

واحد افتاده دارم در نگاه دختری

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دختر خاله

تمام عروسک های دنیا تا همیشه یتیم می ماندند

اگر خدا دختر را نمی آفرید

⇔⇔⇔⇔

باحال ترین شعر در مورد دخترم

دختر دوید…حیف…عروسک گلوله خورد

بعد از پدر به سینه یِ قلّک گلوله خورد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زن ایرانی

دختر سیبی است که باید از درخت سربلندی چیده شود

نه در پای علف های هرز

⇔⇔⇔⇔

قشنگ ترین شعر در مورد دخترم

ای از سفر رسیده که مهمان دختری

اول بگو مرا کی ازاین شهر می بری ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زنان ایرانی

فرشته ها همیشه وجود دارن

اما چون بال و پر ندارن بهشون می گن دختر

⇔⇔⇔⇔

جدیدترین شعر در مورد دخترم

جای او یک دختر شاد ِغزلخوان ساختم!

یک کمی تلخ است.. در نوع خودش نوبر شده ست

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر ایرانی

زیبایی دلت رابه رخ آسمان می کشم تا کمتر به مهتابش بنازد …

تولد حضرت معصومه و روز دختر مبارک

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر در مورد دخترم

تو دختران شهر را دق می دهی آخر

روی تو روی هرچه زیباروست کم کرده

بیشتر بخوانید : شعر در مورد انسانیت ، مرگ انسانیت و انسان خوب و بزرگ و جاهل

شعر در مورد دختر شیرازی

هیچ عروسکی

پیر نمی شود

دخترها

مهربان ترین مادرانند

⇔⇔⇔⇔

استاتوس و شعر در مورد دخترم

جادوی چشم های تو را دختری نداشت

جادوی چشم های تو را دیگری نداشت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر شیرازی

دوستم داشته باش

مثلِ پدری

که دخترش را

دختری که موهایش را

موهایی که باد را

و بادی که گلهای پبراهنم را

دوست دارد

⇔⇔⇔⇔

اشعار و شعر در مورد دخترم

جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است

مادر! این جرم شبی، بی‌پسرت خواهد کرد

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد دختر شیرازی

هی‌ دختر باران!

زیاد این دست و آن دست نکن!

بترس از دلی‌ که دارد پرپر می شود

⇔⇔⇔⇔

جمله و شعر در مورد دخترم

خواهی که به کام دشمنانت نکنند

انگشت نمای مردمانت نکنند

پرهیز کن از خواهر و از دختر و زن

تا حیز و دیوث و قلتبانت نکنند

ابن حسام خوسفی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دختر شیراز

بگذار همه بدانند

چه قدر دلم می‌خواست

روی شانه‌های تو

به خواب روم.

تو آرام بلند شدی

دست‌هایم را از هم گشودی

موهای پریشانم را شانه زدی.

حالا این دختر کوچک

که مدام تو را می‌خواهد

خسته‌ام کرده است.

او حرف‌های مرا نمی‌فهمد

بیا و برایش بگو

که دیگر باز نخواهی گشت. 

⇔⇔⇔⇔

متن و شعر در مورد دخترم

در راه خدا حجاب شد یک سو زن

رو جملهٔ کار خویش را یک سو زن

در ماندهٔ نفس خویش گشتی و ترا

یک سو غم مال و دختر و یک سو زن

ابوسعید ابوالخیر

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره دختر شیرازی

کاش آیینه‌ای بودم

در اتاق زنی زیبا

تا جلوه‌گر زیبایی‌اش باشم

کاش گل سرخی بودم

در روز والنتاین

تا تقدیم دختری گردم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دخترم تاج سرم

بدین کار ما گفت یزدان گوا

چنین پاک جانهای فرمانروا

همین تار و روشن شتابندگان

همین چرخ پیمای تابندگان

ببستش به.پیمان و سوگند خویش

گرفتش ز دل جفت و پیوند خویش

پس از سر یکی بزم کردند باز

به بازیگری می ده و چنگ ساز

به شادی و جام دمادم نبید

همی خورد تا خور به خاور رسید

چو بر روی پیروزهٔ چنبری

ز مه کرد پس شب خم انگشتری

بگسترد بر جای زربَفت بُرد

به مرمر برافشاند دینارِ خُرد

نهان برد جم را سوی کاخ ماه

به مشکوی زرّین بیاراست گاه

نشستند با ناز دو مهر جوی

شب و روز روی آوریده به روی

گزیده به هم بزم و دیدار یار

می و رود و بازی و بوس و کنار

جوانیّ و با ایمنی خواسته

چه خوش باشد این هرسه آراسته

چو برداشت دلدار از آمیغ جفت

به باغ بهارش گل نو شکفت

چو در نقطه جان گهر کار کرد

دو جان شد یکی چهره دیدار کرد

مه نو در آمد به چرخ هنر

زمین شد برومند و کان پرگهر

ز گردون و از گشت گیتی فروز

برین راز چندی بپیمود روز

به نزد پدر کم شدی سرو بن

پدر بدگمان شد بدو زین سخن

بدش قندهاری بتی قند لب

که ماه از رخش تیره گشتی به شب

یکی سرو سیمین بپرورده ناز

برش مشک و شاخش بریشم نواز

بدو گفت شبگیر چون دخترم

به آیین پرسش بیاید برم

بدو بخشمت من همی چند گاه

همیدار رازش نهانی نگاه

نهاد و نشست و ره و ساز او

بدان و مرا بر رسان راز او

دگر روز چون چرخ شد لاجورد

برآمد ز تل کان یاقوت زرد

به نزد پدر شد بت دلربای

نشستند و کردند هرگونه رای

شه از گنج دادش بسی سیم و زر

هم از فرش و دیبا و مشک و گهر

وزان قندهاری بهاری کنیز

سخن راند کاین در خور تست نیز

تورا شاید این گلرخ سیمتن

که هم پای کوبست هم چنگزن

به مردان همی دل نیاسایدش

بجز با زنان هیچ خوش نایدش

به تو دادمش باش ازو تازه چهر

گرامی و گستاخ دارش به مهر

سمنبر به سرو اندر آورد خم

سوی کاخ شد شاد نزدیک جم

به آرام دل روز چندی گذاشت

چنین تا دگر ز تخمی که داشت

گدازان شد از رنج سیمین ستون

گلش گشت گِل رنگ و مه تیره گون

سَهی سروش از خَم کمان وار شد

تهی گنجش از دُرّ گرانبار شد

همه هرچه بُد رازش اندر نهفت

کنیزک بدانست و شد بازگفت

شه آن راز نگشاد بر دخترش

همی بود تا دختر آمد بَرش

چو دیدش، گره زد بر ابرو ز خشم

بدو گفت کای بدرگِ شوخ چشم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد زن بختیاری

شمعی روشن کن ، رفیق

روزگاری در این معبد

دختران شهر

سرخی دل‌ها و

کبودی گونه‌هاشان را

پاک می کردند

با اشک

شمعی روشن کن ، رفیق

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خنده ، تلخ یار و معشوق از ته دل ، خنده و گریه و شادی کودکانه کودک

ملامت کردن پدر دختر خویش را از ابوسعید ابوالخیر

چنان تند و خودکام گشتی که هیچ

به کاری در از من نخواهی بسیچ

ز سر تاج فرهنگ بفکنده ای

ز تن جامهٔ شرم برکنده ای

نگویی مرا کز چه این روزگار

گریزانی از من چو کاهل ز کار

دو چشم ترا دیدنم سرمه بود

کنون از چه گشتست آن سرمه دود

گمانی که رازت ندانم همی

ز چهرت چو نامه بخوانم همی

زبانت ار چه پوشندهٔ راز تست

همی رنگ چهرت بگوید درست

رخت پیش بُد چون یکی گلستان

در آن گلستان هر گلی دلستان

کنون سوسنت دردمندی گرفت

گلت ریخت ، لاله نژندی گرفت

بهاری بُدی چون نگار بهشت

نمانی کنون جز به پژمرده کِشت

ز خورشید رویت بُد آن گه فزون

فروغ چراغی نداری کنون

نه آنی که بودی اگرچه تویی

که آن گه یکی بودی اکنون دویی

ز مردان ازین پیش ننگ آمدت

ز بودن بود مرد ار به جنگ آمدت

پس پرده گشتی چنین پرفسوس

نه آگه من از کار و ، تو نوعروس

نگویی تو را جفت در خانه کیست

پس پرده این مرد بیگانه کیست

چو دختر شود بد، بیفتد ز راه

نداند ورا داشت مادر نگاه

چنین گفت دانا که دختر مباد

چو باشد، به جز خاکش افسر مباد

به نزد پدر دختر ار چند دوست

بتر دشمن و مهترین ننگش اوست

پریرخ بغلتید در پیش شاه

به خاک از سر سرو بر سود ماه

چنین گفت کای بخت پیشت رهی

تو دانی که ناید ز من بی رهی

اگر بزم، اگر ساز جنگ آورم

نه آنم که بر دوده ننگ آورم

مرا داده بودی تو فرمان ز پیش

که آن را که خواهم کنم جفت خویش

کنون جفتم آن شاه نیک اخترست

که از هر شه اندر جهان بهترست

همه کار جم یاد کرد آنچه بود

چو بشنید ازو شاه شادی نمود

بدو گفت خوش مژده ای دادیم

ز شادی دری تازه بگشادیم

ز تو بود فرخ مرا تاج و تخت

ز تست اینکه جم را به من داد بخت

کنون بر هیون بسته او را به گاه

فرستم به درگاه ضحاک شاه

که گفتست هر ک آرد او را به بند

به گنج و به کشور کنمش ارجمند

ز جان دختر امید دل بر گرفت

به پیش پدر زاری اندرگرفت

دو مشکین کمان از شکن کرد پر

ببارید صد نوک پیکان ز دُر

مشو، گفت در خون شاهی چنین

که بدنام گردی برآیی ز دین

هم از خونش تا جاودان کین بود

هم از هرکسی بر تو نفرین بود

گرت سوی نخچیر کردن هواست

هم از خانه نخچیر نکنی رواست

بترس از خداوند جان و روان

که هست او توانا و ما ناتوان

گر ایدر نگیردت فرجام کار

بگیرد به پاداش روز شمار

بدی گرچه کردن توان با کسی

چو نیکی کنی بهتر آید بسی

اگرچند بدخواه کشتن نکوست

از آن کشتن آن به که گرددت دوست

گر او را جدا کرد خواهی ز من

نخستین سر من جدا کن ز تن

بگفت این و شد با غریو و غرنگ

به لؤلؤ ز لاله همی شست رنگ

روان پدر سوخت بر وی به مهر

به چهرش بر از مهر برسود چهر

مبر، گفت غم کان کنم کت هواست

به هر روی فرمان و رایت رواست

ز بهر جم از جان و شاهی و گنج

برای تو بدهم ندارم به رنج

تو رو زو ره پوزش من بجوی

که فردا من آیم به گه نزد اوی

بشد دلبر و شاه را مژده داد

شد ایمن جم و بود تا بامداد

سپهر آتش روز چون برفروخت

درو خویشتن شب چو هندو بسوخت

بیامد بَر جم شه سرفراز

ز دور آفرین کرد و بردش نماز

لبت گفت جاوید پرخنده باد

درین خانه بودنت فرخنده باد

چو خورشید بی کاست بادی و راست

بداندیش چون ماه بگرفته کاست

بر آمد جم از جای و بنواختش

به اندازه بستود و بنشاختش

به بهبود برگفت بر من گمان

گرت نابیوس آمدم میهمان

بود نام نیک و سرافراشتن

ز ناخوانده مهمان نکو داشتن

همی تا توان راه نیکی سپر

که نیکی بود مر بدی را سپر

همی خوب کاریست نیکی به جای

که سودست بر وی به هر دو سرای

ازین پس دهد بوسه ماه افسرت

هم از گوهر من بود گوهرت

بود نامداری دلیر و سترگ

وزین تخمه خیزد نژادی بزرگ

به پنجم پسر باز گرد اوژنی

بود اژدهاکش هژبر افکنی

که جوشنش پیل ار به هامون کشد

به گردن نتابد به گردون کشد

ولیکن بترسم که از بهر من

بتابدت روزی ز راه اهرمن

به طمع بزرگیم بدهی به باد

بدان اژدها پیکر دیوزاد

به جم گفت شه کای جهان شهریار

به من بنده بر بد گمانی مدار

به یزدان که گردون به پرگار زد

کره هفت پیمود و بر چار زد

به باد این زمین باز گسترد پست

به آبش گشاد و به آتش ببست

که جز کام تو تا زیم زین سپس

نجویم، نه رازت بگویم به کس

به از خوب کاری به گیتی چه چیز

کی اندر رسم من بدین روز نیز

گرم دسترس در سزای تو نیست

بسندم که ایدر ترا هست زیست

که با دختر خویش تا زنده ام

پرستار تُست او و، من بنده ام

گر اکنون نه آنی که بودی ز پیش

بَرِ من همانی وزان نیز بیش

گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاس

گرامی بود نزد گوهرشناس

درنگ آور ایدر،همی زی به ناز

بود کاید آن بخت برگشته باز

نماند جهان بر یکی سان شکیب

فرازیست پیش از پس هر نشیب

پسِ تیرگی روشنی گیرد آب

برآید پسِ تیره شب آفتاب

بهر بدت خُرسند باید بُدن

که از بد بتر نیز شاید بُدن

غمی نیست کان دل هراسان کند

که آن را نه خُرسندی آسان کند

نبست ایچ دَر داور بی نیاز

کز آن به دری پیش نگشاد باز

بگفت این و با مهر برخاست تفت

به رخ خاک پیشش برُفت و برفت

می و عنبر و عود و کافور خشک

هم از دیبه و فرش و دینار و مشک

فرستاد ازین هرچه بُد در خورش

یکی بار هر هفته رفتی برش

همی بود با دلبر و جام جم

که روزی نگشت از دلش کام کم

نهان مانده در کاخ آن سرو بُن

چو اندر دل رازداران سخن

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره دختر بختیاری

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

رویا ببارد

دختران برقصند

قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد بخاطر ما

ما که کاری نکرده ایم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ادب ، تواضع و احترام و مهرورزی و اخلاق و معرفت و تربیت از مولانا

شعر در مورد دخترم عزیز دلم

چو زی خوابگه شد یل نامدار

بیامد همان گه نگهبان بار

که آمد فرستاده ای گاه شام

ز نزد بهو زی تو دارد پیام

بسی پند و رازست گوید نهفت

که با پهلوان باید امشب بگفت

بخواندش سپهدار پیروز بخت

فرستاده آمد سبک پیش تخت

کمان کرد بالا و گفتار تیر

بخواند آفرین بر یل گردگیر

که تا جاودان پهلوان زنده باد

زمانه رهی و اخترش بنده باد

ز شاه بهو هست پیغام چند

از امید و سوگند و پیوند و پند

گزارم چو فرمان دهد پهلوان

دگر کس نداند جز از ترجمان

سپهبد ز مردم تهی ماند جای

فرستاده بر جست خندان بپای

چنین گفت کای افسر انجمن

دبیر شهم منکوا نام من

بهو شاه قنوّج و رای برین

درودت فرستاد و چند آفرین

همی گوید از فرّ و فرهنگ تو

نزیبد به جنگ من آهنگ تو

نه هرگز به جایت بدی کرده ام

نه شاه جهان را بیازرده ام

ترا با من این شورش کار چیست

ز بهر کسان جنگ و پیکار چیست

کسی کز بدش بر تو نامد گزند

چو با او کنی بد ، نباشد پسند

نه هر کش بود چنگ بر جنگ تیز

بود با همه کس به جنگ و ستیز

به هر باد خرمن نشاید فشاند

نه کشتی توان نیز بر خشک راند

اگر از پیِ باژ شاه آمدی

به فرمان او کینه خواه آمدی

ببین هدیه و باژ کز گنج خویش

چه دادست مهراج هر سال پیش

سه چندان دهم من به فرمانبری

دگر خلعت و هدیه ها بر سری

وگر طمع داری به شاهی و گنج

ز من یابی این هر دو بی بیم و رنج

گر آیی برم با سپاه از نخست

به پیمان و سوگندهای درست

سپارم به تو گنج و هم دخترم

بر اورنگ بنشانمت همبرم

گِرم تخت مهراج و بُرّم سرش

ببخشم به تو گنج و هم افسرش

از آن پس سپه سوی ایران برم

به کین تاختن های شیران برم

کنم جایِ ضحاکِ جادو تهی

گرم هفت کشور به شاهنشهی

ازین هرچه گفتم ز گنج و سپاه

ز فرمان و از کشور و تاج و گاه

همه مر ترا باشد از چیز و کس

مرا نام شاهنشهی بهره بس

به سوگند و پیمان ابا منکوا

فرستادم ، اینک خط من گوا

چو یابد خردمند خوبی و گنج

بیندازد از دست و نارد به رنج

چو آهم و خرگوش یابد عقاب

نیارد به درّاج و تیهو شتاب

همی تا سمورست و سنجاب چین

نپوشد ز ریکاشه کس پوستین

بگفت این و آن خطّ و پیمان بداد

ببوسید ، پیش سپهبد نهاد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره زن بختیاری

عشق

شکل های بسیار دل انگیزی دارد

مثل گل سرخ

در دست دختری زیبا

مثل ماه

بالای کلبه ای برفی

اما من

گوش بریده ونسان ونگوگ ام

شکل تلخی از عشق

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دخترم

نقطهٔ نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر سوزنده تر تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق شود

عشق حق آخر سراپا حق شود

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی بر فروز

روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او ز خوبان خوب تر

خوشتر و زیباتر و محبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و بر افلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار خانه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

کمتر از آنی ز اوقاتش ابد

کاسب افزایش از ذاتش ابد

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

در شبستان حرا خلوت گزید

قوم و آئین و حکومت آفرید

ماند شبها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابیده قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده ی او اشکبار اندر نماز

در دعای نصرت آمین تیغ او

قاطع نسل سلاطین تیغ او

در جهان آئین نو آغاز کرد

مسند اقوام پیشین در نورد

از کلید دین در دنیا گشاد

همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

در مصافی پیش آن گردون سریر

دختر سردار طی آمد اسیر

پای در زنجیر و هم بی پرده بود

گردن از شرم و حیا خم کرده بود

دخترک را چون نبی بی پرده دید

چادر خود پیش روی او کشید

ما از آن خاتون طی عریان تریم

پیش اقوام جهان بی چادریم

روز محشر اعتبار ماست او

در جهان هم پرده دار ماست او

لطف و قهر او سراپا رحمتی

آن بیاران این باعدا رحمتی

آن که بر اعدا در رحمت گشاد

مکه را پیغام «لاتثریب» داد

ما که از قید وطن بیگانه ایم

چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

از حجاز و چین و ایرانیم ما

شبنم یک صبح خندانیم ما

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

چون گل صد برگ ما را بو یکیست

اوست جان این نظام و او یکیست

سر مکنون دل او ما بدیم

نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او

طور ها بالد ز گرد راه او

پیکرم را آفرید آئینه اش

صبح من از آفتاب سینه اش

در تپید دمبدم آرام من

گرم تر از صبح محشر شام من

ابر آذار است و من بستان او

تاک من نمناک از باران او

چشم در کشت محبت کاشتم

از تماشا حاصلی برداشتم

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

کشته ی انداز ملا جامیم

نظم و نثر او علاج خامیم

شعر لبریز معانی گفته است

در ثنای خواجه گوهر سفته است

«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست

جمله عالم بندگان و خواجه اوست»

کیفیت ها خیزد از صبهای عشق

هست هم تقلید از اسمای عشق

کامل بسطام در تقلید فرد

اجتناب از خوردن خربوزه کرد

عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار

تا کمند تو شود یزدان شکار

اندکی اندر حرای دل نشین

ترک خود کن سوی حق هجرت گزین

محکم از حق شو سوی خود گام زن

لات و عزای هوس را سر شکن

لشکری پیدا کن از سلطان عشق

جلوه گر شو بر سر فاران عشق

تا خدای کعبه بنوازد ترا

شرح «انی جاعل» سازد ترا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد همدان ، ادبیات بومی همدان و وصف شهر همدان

شعر در وصف دختر

 حمید، تازه جوان و شکفته رو شده است

مگر به چشمه حیوان تنش فرو شده است

سرشک بیوه زنان سهم ساعد است

ولی گشایش پل دختر نصیب او شده است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دخترم دوستت دارم

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میروی

هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئی

خود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک

راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی

بر خویشتن مناز و نهال منی مکار

من میروم که در خور این دودمان نیم

تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.