شعر در مورد انسانیت ، مرگ انسانیت و انسان خوب و بزرگ و جاهل

شعر در مورد انسانیت

شعر در مورد انسانیت , شعر در مورد مرگ انسانیت , شعر در مورد انسان خوب , شعر در مورد انسان بزرگ

شعر در مورد انسانیت ، اشعار زیبا در مورد مرگ انسانیت و برترین اشعار در مورد انسان خوب و بزرگ و بی ادب و تازه به دوران رسیده و جاهل.در این مطلب از سایت پارسی زی می خواهمی در مورد زیباترین اشعار در مورد انسانیت صحبت کنیم.

شعر انسانیت

ای نسخه اسرار الهی که تویی

و ای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

تو نیکی می کــن و در دجلــه انـداز

کــه ایــزد در بیــابــانت دهــد بـاز

شعری کوتاه در مورد انسانیت
خیــر کـــن بــا خـلق، بهـر ایزدت

یــا بـــرایِ راحــتجــان خـودت

 تــا هـمــاره دوســت بینی در نظــر

در دلت نـایــد ز کین نـاخوش صور

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

اهمیت وفاداری به عهد و پیمان

چون درخت است آدمی و بیخ، عهد

بیـخ را تیــمــار می بایـــد بـه جهد

عهـدفاسد، بیخِ پوســــــــیده بود

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

فرزندم! تو می‌توانی هرگونه “بودن” را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی‌معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان، و دیگر هیچ‌کس، هیچ‌چیز

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان)، و می‌آفریند (خود را و جهان را)،

و تعصب می‌ورزد، و می‌پرستد، و انتظار می‌کشد، و همیشه جویای مطلق است،

جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.

رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند.

اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی

و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود.

انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود.

علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرت‌مند بدل می‌کند.

تو، هر چه می‌خواهی باشی، باش، اما… آدم باش…”

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

این موجود انسانی چه شگفت مخلوقی است!

گاهی در پستی چنان می شود که هیچ جانور کثیفی به او نمی‌رسد،

و گاه در عظمت تا آنجا اوج می‌گیرد که در خیال نیز نمی‌گنجد

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

با همه چیز درآمیز، و با هیچ چیز آمیخته مشو!

که در انزوا پاک ماندن، نه دشوار است، و نه با ارزش

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

مقصود از انسان، نه آن نوع حیوان ناطقی است که علوم طبیعی و بیولوژی از آن سخن می‌گویند،

بلکه مقصود آن خودآگاهی، آگاهی، و اراده‌ی آزادی است که:

تصمیم می‌گیرد، انتخاب می‌کند. انسان همواره در انتخاب کردن است

شعر در مورد مرگ انسانیت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مُرد !

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مُرده بود !

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت ؛

قرن ما ،

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مردِ در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام

زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم !

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است …

شعر از فریدون مشیری

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

بعد از این هرگز نمیرنجم ز کج رفتارها

لب فرو میبندم از تفسیرِ این کردارهابیشه هایِ خالی و خاموش گاهی میشوند

در غیابِ شیرها ، جولانگهِ کفتارها

از ازل در گوشه ای تنها بِه از دیدارِ خلق

میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها

حد و مرز عشق را دانستم اما با جنون؛

بی محابا رد شدم از مرزِ آن هشدارها

توبهٔ گرگ است میدانم، پشیمان نیست او

چون که در این راه من هم توبه کردم بارها

گفتمش آن راز را، اما هویدا کرد و رفت

محرمی دیگر نمیبینم، به جز دیوارها

مست باید بود و لایعقل، در این دنیای پست

چون که دائم میرسد، بر عاقلان آزارها

رتبه هر کس در این عالم، به انسان بودن است

کشته شد انسانیت ، با دستِ بی مقدارها

کافر مطلق بخوانیدم، اگر این است دین

آبروی شرع را بُردید، ای دین دارها.

شعر از  مهران اسدپور

انسان خوب

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب “آدم” میدهند

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

 رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

 تپش تبزده نبض مرا می فهمید

 آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

 خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊♦♥♣♠◊

 کاش می شد خویشتن را بشکنیم

یک شب این تندیس تن را بشکنیم

بشکنیم این شیشه صد رنگ را

این تغافل خانه نیرنگ را

مطالب مرتبط

شعر در مورد ایران ♥ شعر در مورد خدا ♥ شعر در مورد عشق ♥ شعر در مورد زندگی ♥ شعر در مورد بهار

شعر در مورد انسانیت ، مرگ انسانیت و انسان خوب و بزرگ و جاهل
5 (100%) 4 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.