شعر در مورد شمع ، و گل و پروانه و شمعدانی و تاریکی از سعدی و حافظ

شعر در مورد شمع

شعر در مورد شمع ، و گل و پروانه و شمعدانی و تاریکی از سعدی و حافظ

شعر در مورد شمع ، و گل و پروانه و شمعدانی و تاریکی از سعدی و حافظ همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شمع

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و پروانه

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید

از قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و گل

هم چو پروانه که با شمع مقابل شده است

بارها سوخته است این دل اگر دل شده است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و تاریکی

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد انتظار ، یار و معشوق و عشق + انتظار کشیدن بیهوده

شعر در مورد شمع

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع زیبا

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو

به هواداری آن عارض و قامت برخاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و پروانه

مگو شمع رخ مه پیکران پروانه ها دارد

تـو شمع روی خود بنما بُتا  پروانه اش با من

⇔⇔⇔⇔

چه حالت است که گل در سحر نماید روی

چه شعله است که در شمع آسمان گیرد

چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره‌شکل

مرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمعدانی

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی!

⇔⇔⇔⇔

چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول

بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد

کجاست ساقی مه‌روی که من از سر مهر

چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمعدونی

شمع نذر عاشقانم اختیار از من نبود

در شبستان حرم یا در کلیسا سوختم

⇔⇔⇔⇔

سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن

صاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن

سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروز

روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن

هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر

مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن

مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بود

شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و گل

خانه ای که سوخت هرگز کار یک دیوانه نیست

یک نفر اینجا به یادت شمع روشن کرده است!

⇔⇔⇔⇔

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمعدانی

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

⇔⇔⇔⇔

چنان دید روشن روانم به خواب

که رخشنده شمعی برآمد ز آب

همه روی گیتی شب لاژورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و گل و پروانه

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست

آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

⇔⇔⇔⇔

آنانکه محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و تاریکی

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار…

⇔⇔⇔⇔

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

در یکتای که و گوهر یک دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شمع

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بوسه ، عاشقانه یار بر پیشانی و لب عشق و معشوق

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شمع و پروانه

چه میدانی؟تمام پیکرم چون شمع می سوزد

که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی

⇔⇔⇔⇔

ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت

وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایت است

کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

کلک زبان بریده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شمع و پروانه

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

⇔⇔⇔⇔

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر سعدی در مورد شمع و پروانه

گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی

در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

⇔⇔⇔⇔

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن

که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شمع و گل و پروانه

شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع

عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده است

⇔⇔⇔⇔

هیچ شمعی دل به باد نمی بندد اگر مجبور نباشد

و هیچ ابری نمی بارد

اگر ذائقه زمین عوض شود

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شمع و پروانه

آه!یارم نشدی،کاش که بعد از مرگم

شمعِ جا مانده به پهلوی مزارم باشی

⇔⇔⇔⇔

امشب که حضور یار جان افروزست

بختم به خلاف دشمنان پیروزست

گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا

آن شب که تو در کنار باشی روزست

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد شمع پروانه

خیره بر کیک تولد شمع ها را فوت کرد

غنچه ى لب هاى اورا چید دست دوربین

⇔⇔⇔⇔

 شمع خردی که نسیمش بکشد

شمع این پرتگه مظلم نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره شمع گل پروانه

نیستی! پنجره و شمع به خود می لرزند

دلخوشی های کمم توی مسیر بادند

⇔⇔⇔⇔

 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها

شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی شمع و پروانه

چون زخم، لب گشودن و چون شمع سوختن

“لبخند” ناگزیر، همین است زندگی

⇔⇔⇔⇔

 پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بی اعتمادی ، عشق و بی وفایی و خیانت

شعر در مورد گل شمعدانی

چو دیدم شمع بالایت سحر را در نمی یابد

 میان شعلــــه افکندم پــر پروانه خود را

⇔⇔⇔⇔

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد گل شمعدانی

شمعِ خاموشم،  ز رویت برفروزانم شبی

شاخه ی خشکم،  درآغوشت بسوزانم شبی

⇔⇔⇔⇔

 پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شمعدانی

دور از تو، من سوخته در دامن شبها

چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم

⇔⇔⇔⇔

 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شمعدانی

همچو صبحم

یک نفس باقی ست

با دیدار تو،

چهره بنما دلبرا

تا جان برافشانم چو شمع.

⇔⇔⇔⇔

تو خورشید درخشان نیمه شبم هستی

شمع فروزان راهنمای من.

درخشانترین ستاره‌ای هستی که دیده‌ام

حتی در روزهای تاریک و ابری

همه چیز روبراه می‌شود

وقتی که خورشید نیمه شب مرا لمس کند

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد شمعدانی

شمع نیستم

که به یک فوت تو

کلاه از سرم بیفتد

رسم دهان دوختن نیز تازگی ها

با رواج شکنجه ی روح

یکسره منسوخ شده است

⇔⇔⇔⇔

 چون شمع نکورویی در رهگذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورویی

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد شمعدانی

دیدی ای ماه که شمع شب تارم نشدی

تا نکشتی ز غمم، شمع مزارم نشدی

⇔⇔⇔⇔

گریه ام چون شمع بزم آهسته است

دل کند زاری، ولی لب بسته است

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد شمعدونی

بیا و به این‌ها بگو

کم خودشان را

به پنجره اتاقم بکوبند!

بگو آن طرف پنجره

شمع نیست

دل من است که آتش گرفته!

اصلا

آن روز که روسری گلدارت را سرت کردی

فکر بی‌تابی این همه پروانه نبودی!؟

⇔⇔⇔⇔

 بر من که دلم چو شمع یکتاست

پیراهن غم چو شمع ده توست

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد شمعدونی

منم و شمع دل سوخته، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

⇔⇔⇔⇔

 گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا

آن شب که تو در کنار باشی روزست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بخشش ، و گذشت خدا و دیگران و دوست

شعر درباره شمع و گل

بنگر ز جهان، چه طَرْف بربستم؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ.

⇔⇔⇔⇔

نیست پای شمع را از شمع جز ظلمت نصیب

زنگ نتوانست بردن از دل مینا شراب

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شمع و گل و پروانه

در نور شمع

زن تری؛

در آفتاب صبح که چشم باز می‌کنی

فرشته تر؛

و من بین این دو زیبایی ِ با شکوه

عاشقانه آونگ شده ام

⇔⇔⇔⇔

کشتی هزار شمع به دامن فشاندنی

یک شمع را به دست حمایت نگاه دار

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شمعدانی

پروانه نیستم اما

سال‌هاست دور خودم می‌چرخم وُ

می‌سوزم.

رفتن‌َت در من

شمعی روشن کرده است انگار

⇔⇔⇔⇔

 مدعا از انجمن پروانه راجز شمع نیست

شمع چون بر جاست محفل گر نباشد گو مباش

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ی شمع و پروانه

چه کسی باور می کرد در نبود تو تقویم ها ورق بخورند

و من هر سال شمع های تولدم را فوت کنم

بی آن که صدای کف زدنت در گوشم بپیچد؟

⇔⇔⇔⇔

شبها غم خود به شمع گویم

کو نیز ز محرمان رازست

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف شمع

تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود

⇔⇔⇔⇔

 ای دهانت، چشمه آب حیات

شمع رویت آفتاب کاینات

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف شمع و پروانه

برق چشمانت شرر می زد به دل

شمع شب های سیاهم بود و نیست

⇔⇔⇔⇔

 درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع

تو را دوست می دارم

به سان کودکی

که آغوش گشوده ی مادر را!

شمع بی شعله ای که جرقه را!

نرگسی که آینه ی بی زنگار چشمه را

⇔⇔⇔⇔

 دردمندانه در برابر جمع

گریه و خنده میکنی چون شمع

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمع و پروانه

پیاده آمده ام

بی چارپا و چراغ

بی آب و آینه

بی نان و نوازشی حتی

تنها کوله یی کهنه و کتابی کال

دلی که سوختن شمع نمی داند

⇔⇔⇔⇔

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شمعدانی

دلم‌ می‌خواست‌ تو را

در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !

⇔⇔⇔⇔

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بیشعوری ، و نداشتن شعور و شخصیت

شعر در مورد شمعدونی

عشق ایرانی

نرسیدن است

نبودن است

سر به بیابان زدن و

نی زدن است

یار را شمع محفل دیگران دیدن و

سر بر شانه ی ساقی سوختن است

⇔⇔⇔⇔

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

⇔⇔⇔⇔

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

شعر در مورد شمع ، و گل و پروانه و شمعدانی و تاریکی از سعدی و حافظ

 ای نگار دلبر

زیبای من

شمع شهرافروز

شهرآرای من

شعر شمع و پروانه

 شمع بالین

این گرانخوابان

بی بقا چون

ستاره سحرست

شعر شمع و پروانه منم

 دل ز بیداد

روشنی گیرد

شمع این خانه،

برق شمشیرست

شعر شمعدانی سهراب

 قدسیان پروانه

شمع جهان افروز تو

آسمانها طوطیان

شکرستان تواند

شعر شمعدانی

 نزدیکی شمع است

جهانسوز وگرنه

فانوس حجاب

پر پروانه نگردد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.