شعر در مورد بخشش ، و گذشت خدا و دیگران و دوست

شعر در مورد بخشش

شعر در مورد بخشش و گذشت , شعر در مورد بخشش گذشت , شعر در مورد بخشش دیگران , شعر در مورد بخشش دوست

با مجموعه شعر در مورد بخشش و گذشت ، اشعاری زیبا در مورد بخشش خدا ، زیباترین شعر در مورد بخشش دیگران در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار بخشش

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

آدم ها را می بخشم…

نه به خاطر اینکه ساده هستم..

نه به خاطر اینکه برای خودم

برای سلامتم  ارزش قائلم

ساده تر بگویم

وقتی برای فکر کردن به

چیزهای بیهوده را ندارم

آنها را می بخشم شاید روزی

کسی همین کار را با آنها بکند

آنوقت خواهند فهمید که

بخشش یعنی چه …

⇔⇔⇔⇔

بـه گیـتـی ز بخـشـش بــود مـرد بـِه

تـو گـر گـنـج داری ببـخـش و مَـنِـه

بـر ارزانـیــان گـنــج بــستـه مــدار

ببـخـشـای بـر مــرد پــرهـیـزکــار

⇔⇔⇔⇔

نمی بارد بارانی که گفتند :

از بخشش آسمان لبریز است.

نمی تابد آفتابی که گفتند : از کرانه لطف دربا می وزد .

آی، چادرنشین قبیله احساس، نمی بینی مرا؟

کویری که تشنگی به تن دارد .

ما ساده نشین بیابان باوریم

آسمان می گذرد، دریا تبخیر می شود و جنگل انبوه …

کویر ، اما، کویر مانده است

شعر در مورد بخشش دوست

وانکه سیمت نداد زر بخشش

وانکه پایت برید سر بخشش

⇔⇔⇔⇔

بخشش او طبیعی و گهریست

بخشش دیگران بروی و ریاست

⇔⇔⇔⇔

کمر خدمت طاعت بخشش

افسر عز قناعت بخشش

⇔⇔⇔⇔

راستی خوردن می مایه عیش است و نشاط

ورکسی با تو خورد عیشی از این خوش‌تر نیست

ساقیا می به قدح کن که فروغی خوش گفت

دوری از دور ملک ناصردین خوش‌تر نیست

آن شه راد که در پیش کف در پاشش

کاری از بخشش درهای ثمین خوش‌تر نیست

تا ابد سلطنتش باد کز او سلطانی

پی آراستن تاج و نگین خوش‌تر نیست

شعر از فروغی بسطامی

شعر در مورد ثمین

⇔⇔⇔⇔

از همه ظلم رهایی بخشش

دولت عدل نمایی بخشش

⇔⇔⇔⇔

بخشش ﮐﻨﯿﺪ

ﺍﻣﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ.

ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯾﺪ،

ﺍﻣﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ ﺑﺪ ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﺷﻮﺩ.

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ،

ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺯﻭﺩﺑﺎﻭﺭ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ.

ﺣﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯾﺪ،

ﺍﻣﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯿﺪ!!!

⇔⇔⇔⇔

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد

دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد

من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد

فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن

که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد

ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم

ولی می‌ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد

به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گه

کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد

سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود

اگر تسبیح می‌فرمود اگر زنار می‌آورد

عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد

به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می‌آورد

عجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه

ولی منعش نمی‌کردم که صوفی وار می‌آورد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

بخشش را از خورشید بیاموز

محبت را بی محاسبه پخش کن،

دروازه های قلبت رابه روی همه بگشا

و باورداشته باش خدایی که در این نزدیکیست،

بهترینها را برایت رقم زده است.

⇔⇔⇔⇔

ببخش مال و مترس از کمی که هر چه دهی

جـزای آن بـه یـکـی ده ز دادگــر یــابـی

شعر در مورد بخشش و گذشت خدا

انتظار، انتظار، انتظار،

این تمام آن چیزی بود که از چشمان یلداییت به من بخشیدی…

همیشه غروب را هدیه ام کردی…و از سیاهی شب نالیدی…

و نماندی به انتظار روزهای خورشیدی…

عشق به ما خندید؛

ولی من بر دیگری و تو بر دیگری تابیدی…

و دوباره یلدا تمام آن چیزی شد که از عشقت به یادگار به من بخشیدی

“تو توانایی بخشش داری!”

تو توانایی بخشش داری؟

⇔⇔⇔⇔

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن

همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین

گلشنی پیرامنش چون روضهٔ دارالسلام

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب

دوستداران صاحب‌اسرار و حریفان دوستکام

بادهٔ گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

غمزهٔ ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ

زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظ شیرین سخن

بخشش‌آموزی جهان‌افروز چون حاجی قوام

هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه

وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

شعر از حافظ

شعر در مورد بخشش از شاعران بزرگ

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را

که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را

مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد

چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را

خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری

که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را

چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد

چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را

جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد

ولیکن نقش کی بیند به جز نقش و نگاری را

جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد

اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

آواز داد اختر بس روشنست امشب

گفتم ستارگان را مه با منست امشب

بررو به بام بالا از بهر الصلا را

گل چیدنست امشب می خوردنست امشب

تا روز دلبر ما اندر برست چون دل

دستش به مهر ما را در گردنست امشب

تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست

تا روز چنگیان را تنتن تنست امشب

تا روز ساغر می در گردش است و بخشش

تا روز گل به خلوت با سوسنست امشب

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

تا عشق تو سوخت همچو عودم

یک عقده نماند از وجودم

گه باروی چرخ رخنه کردم

گه سکه آفتاب سودم

چون مه پی آفتاب رفتم

گه کاهیدم گهی فزودم

از تو دل من نمی‌شکیبد

صد بار منش بیازمودم

این بخشش توست زور من نیست

گر حلقه سیم درربودم

گر دشمن چاشتم خفاشم

ور منکر احمدم جهودم

تفهیم تو تیز کرد گوشم

کان راز شریف را شنودم

سیل آمد و برد خفتگان را

من تشنه بدم نمی‌غنودم

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو

نقش‌هایی دیدم از گلزار تو گلزار تو

کشته عشق توام ور ز آنک تو منکر شوی

خط‌هایی دارم از اقرار تو اقرار تو

می‌گدازم می‌گدازم هر زمان همچون شکر

از شکرها رسته از گفتار تو گفتار تو

شب همه خلقان بخفته چشم من بیدار و باز

همچو بخت و طالع بیدار تو بیدار تو

چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدی

راست گویی ای صنم از کار تو از کار تو

ای طبیب عاشقان این جمله بیماریم

هست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو

ای دم هشیاریم بی‌هوش هشیاری تو

ای دم بی‌هوشیم هشیار تو هشیار تو

چشمه‌ها بر دل بجوشد هر دم از دریای تو

چشم دل پرک زن انوار تو انوار تو

شمس تبریزی که عالم اندک اندک بود

از عطا و بخشش بسیار تو بسیار تو

شعر از مولانا

مطالب مرتبط

شعر در مورد تلاش و کوشش شعر در مورد پروانهشعر در مورد پیریشعر در مورد پدر و مادرشعر در مورد تولد

شعر در مورد بخشش ، و گذشت خدا و دیگران و دوست
4 (80%) 7 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.