شعر در مورد رفتن ، دوست و یار و سفر و کربلا و عشق و رفتن از دنیا

شعر در مورد رفتن

شعر در مورد رفتن ، شعر در مورد رفتن یار و دوست ، شعر در مورد رفتن عشق سفر به کربلا

شعر در مورد رفتن ، شعر در مورد رفتن یار و دوست ، شعر در مورد رفتن عشق سفر به کربلا همگی در سایت پارسی زی. با نا با خواندن این مطلب زیبا و خواندنی همراه باشید.

چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار

گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

⇔⇔⇔⇔

تو را از شاخه می‌چینم

که برایم گنجشک باشی،

این ‌روزهای سکوت و وحشت را

پُر از آوازِ رفتن کنی.

⇔⇔⇔⇔

گاهی ادای رفتن در می آوری

فقط خودت می‌دانی که

چمدانت خالیست و پایت نای رفتن

و دلت قصد کندن ندارد.

⇔⇔⇔⇔

بهار که رفتن اسفند و

آمدن فروردین نیست!

بهار یعنی

جای بوسه‌های مردی

که تو باشی

روی گونه‌های زنی

که من باشم

شکوفه بدهد!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن

آدم ها یا می‌مانند یا می‌روند

تو اما هیچکدامشان نیستی

نه آنچنان رفته که دل بسوزاند

نه آنقدر ها مانده

که خیالْ راحت کن باشد.

درد دارد این بلاتکلیفی..!

ترجیح می‌دهم روزی هزار بار از رفتنت بمیرم

تا اینکه ماندنت

قدرِ یک در آغوش کشیدن هم

به کار نیاید …

⇔⇔⇔⇔

نمی دانم

تاثیر خنده های توست

یا ور رفتن با گل های باغچه

که آینه مدتی است

جوان تر از

پارسال نشانم می دهد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آسمان ، ابری و آبی و پرستاره شب و کویر و عشق و زمین و پرواز

شعر در مورد رفتن دوست

می آیی

خسته

با چمدانی که گویی

دسته اش به دستانت

قفل بسته

کفش های پوشیده

بند های بسته

می آیی

اما آمدنت،شبیه نماندن

درست شبیه رفتن است

⇔⇔⇔⇔

آسمان

و هر چه آبیِ دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدر رفته است

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگ‌ها که هدر رفتند

و تو نشدند.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن یار

از کوی تو رفتم من تا دل بشود آرام

بیهوده سفرکردم وقتی که تو مـاوایی

⇔⇔⇔⇔

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها

که اشتباه نمی‌کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند

بعضی هم به دریا نمی‌رسند.

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن به سفر

اگر بگویم:

“دیشب بعدِ بوسیدنت

وقتی داشتی بِر و بِر نگاهم میکردی

همان لحظه که دستِ من و موی تو

عشق را به بازی گرفتند،

درست قبلِ بیدار شدنم

بال درآوردم”

باور میکنی…!؟

⇔⇔⇔⇔

سال‌ها بعدِ رفتنت

هربار که از پنجره به کوچه نگاه می کنم

برایم دست تکان می دهی

با چمدانی که

همه چیز را بُرد

حتی همین کوچه را،

همین پنجره را،

چشم هایم را،

ادامه ی این شعر را…

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن به کربلا

لب بر لبت

چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى

که درخت شوى

که رفتن اگر بخواهى

نتوانى!

که بمانى…

⇔⇔⇔⇔

اشتباه نکن

رفتنت فاجعه نیست برایم

من ایستاده می میرم،

چون بیدهای مجنون…!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن عشق

آنکه دوستش داشتم

مسافری بود

همیشه در دست‌هایش چمدانی و

در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود

اما از لب هایش حرفی از رفتن نمی ریخت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بهار ، شیراز برای کودکان و نوروز و عشق و طبیعت و دوبیتی کوتاه

بعد رفتنت

رودخانه ای از این اتاق گذشت

و من

نه سیبی سرخ بودم

که به دست های کسی برسم

نه برگی خشک

که جایی گیر کنم

قایقی کاغذی بودم

پر از کلماتی از تو.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن از دنیا

من

با تو می نویسم و می خوانم

من

با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوقِ این محال

که دستم به دست توست

من

جای راه رفتن

پرواز می کنم

⇔⇔⇔⇔

قسمت نشد که لحظه غمگین رفتنت

با اشک ها مسیر تو را شستشو کنم

بوسیدنت که هیچ

بغل کردنت که هیچ

حتی نشد تو را

یک دل سیر بو کنم

از یادها گذشتی و

در بادها گم شدی

حالا حضور تو را کجا جستجو کنم

قسمت نشد،

تو رفتی و من ماندم که باز

باقیمانده عمر، تو را آرزو کنم.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن به سربازی

با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار

گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم

⇔⇔⇔⇔

رفتن که بهانه نمی خواهد،

یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و

گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده

رفتن که بهانه نمی خواهد،

وقتى نخواهى بمانى،

با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد رفتن به حج

دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها

چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم

⇔⇔⇔⇔

بماند که بی بهانه رفتی و

هیچ سخاوتی در کار نبود

بماند که بی اعتنا به حقوق بشر

مرا در بند چشمانت کرده ای

⇔⇔⇔⇔

شعر+در+مورد+رفتن+پدر(مرگ+پدر)

داشتی می‌رفتی

که باران گرفت

باید بودی، می دیدی

باران

چقدر به رفتنت می آمد..!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد امام زمان(عج) ، حضرت مهدی کودکانه و امام حسین از حافظ و سعدی

ببخش خودت را

برایِ تمامِ راه های نرفته

برایِ تمامِ بی راه های رفته

ببخش،

بگذار احساست

قدری هوایی بخورد …

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد رفتن دوست

رفتنت

حفره‌ ای در من ایجاد خواهد کرد

که تابستان و زمستان

از آن سوز می‌آید؛

با اینهمه آغوشت را بردار و برو

هرجای دنیا را که خواستی گرم کن!

⇔⇔⇔⇔

می روی و من پشت سرت آب نمی ریزم

وقتی هوای رفتن داری

دریا را هم به پایت بریزم

برنمی گردی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره رفتن دوست

گاهی خواستن توان ندارد

زورش به رفتن، نبودن، نیست شدن

نمی رسد که نمی رسد

⇔⇔⇔⇔

ناگهان چقدر زود دیر می شود

حرفهای ما هنوز ناتمام…

تا نگاه می کنی 

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره رفتن یار

دیروز فکر می کردم

تمام قله های جهان را

می توانم فتح کنم.

تازه امروز فهمیدم

چه نفس گیر است

بالا رفتن از پله های خانه ای که

تو

دیگر در آن نیستی!

⇔⇔⇔⇔

چون آمدنم به من نبود روز نخست

وین رفتن بی مراد عزمیست درست

برخیز و میان ببند ای ساقی چُست*

کاندوه جهان به مِی فرو خواهم شست

⇔⇔⇔⇔

شعری در باره ی رفتن یار

شعر و

بغض و

اشک

کفافِ رفتنت را نمی دهند

باید

سر فرصت

برایت

بمیـرم …

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ایران ، باستان و کوتاه من کودکانه برای کودکان وطن از سعدی

از وقتی که دوست ام مرا ترک کرده است،

کاری ندارم به جز راه رفتن!

راه می روم تا فراموش کنم.

راه می روم.

می گریزم.

دور می شوم.

دوست ام دیگر

برنمی گردد،

اما من حالا

دونده دوی استقامت شده ام

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد رفتن یار

هر صبح

که چشم باز می کنم

نیستی

تو پای بودنت همیشه لنگ می زند

و من پای رفتنم

⇔⇔⇔⇔

هزار سال

پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند     

دلتنگِ تو بودم،

انگار

هزار سال منتظر بودم

بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس

برایم دست تکان بدهی،

تا این شعر را برایت بنویسم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی رفتن یار

حقیقت این است:

فرودگاه ها، بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به خود دیده اند!

و دیوار بیمارستان ها، بیشتر از عبادت گاه ها دعا شنیده اند!

به راستی چرا این گونه ایم؟

همه چیز را موکول می کنیم

به زمانی که چیزی در حال از دست رفتن است!

⇔⇔⇔⇔

آرزویم مردن در صدای تو بود

یا رفتن با صدایت

یا خاموش شدن در صدایت

صدای تو چون باد گذشت

و من به دامن تاریکی

آویخته ام.

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره رفتن یار

بعد از رفتنت

نسبت به هر چیزی دلهره دارم!

به باز شدن در

زنگ تلفن

پیامک گوشی

صدای آشنا

نم باران

راه همیشگی 

دلهره هایی که

هیچ کدامشان

تو نیستی..!

⇔⇔⇔⇔

راه دوری برای رفتن ندارم

جای نزدیکی برای ماندن

و بلاتکلیفی پاهایم راه به هرجا می­برند،

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره رفتن به کربلا

می دانی؟

وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد

محبت خراب می شود

محبت ویران می شود

محبت هیچ می شود

باور کن

یا برو

یا

بمان

اما اگر

رفتی

هیچ وقت برنگرد.

هیچ وقت.

⇔⇔⇔⇔

جوانی‌ام

گوشه‌ی آغوش تو بود

لحظه‌ای صبر اگر می‌کردی

پیدایش می‌کردم

آغوشت را باز کردی

برای رفتن‌ام

شاید حق با تو بود

من دیر شده بودم!

بیشتر بخوانید : شعر تولد ، مادر و دوست و کودکانه و پدر و دختر عاشقانه و برادر تولدت مبارک

شعر در مورد سفر به کربلا

پروانه نیستم اما

سال‌هاست دور خودم می‌چرخم وُ

می‌سوزم.

رفتن‌َت در من

شمعی روشن کرده است انگار

⇔⇔⇔⇔

وقتی سفر

دوست داشتن تو باشد

رفتن هم آمدن است.

⇔⇔⇔⇔

دوستم داشته باش

از رفتن بمان!

دستت را به من بده،

که در امتداد دستانت

بندری است برای آرامش!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.