شعر در مورد درد ، دل و عشق و تنهایی و غم و رنج و جدایی

شعر در مورد درد

شعر در مورد درد ، شعر در مورد درد دل ، شعر در مورد درد عشق ، شعر در مورد درد و غم و رنج فراق و جدایی

شعر در مورد درد ، شعر در مورد درد دل ، شعر در مورد درد عشق ، شعر در مورد درد و غم و رنج فراق و جدایی در سایت پارسی زی.با ما با خواندن این مطلب زیبا همراه باشید و از خواندن این مطلب لذت ببرید.

شعر در مورد درد از صائب تبریزی

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی است

هر چند پرده‌هاست مخالف، نوا یکی است

خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومنات

از اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است

این ما و من نتیجهٔ بیگانگی بود

صد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی است

در چشم پاک بین نبود رسم امتیاز

در آفتاب، سایهٔ شاه و گدا یکی است

بی ساقی و شراب، غم از دل نمی‌رود

این درد را طبیب یکی و دوا یکی است

از حرف خود به تیغ نگردیم چون قلم

هر چند دل دو نیم بود، حرف ما یکی است

صائب شکایت از ستم یار چون کند؟

هر جا که عشق هست، جفا و وفا یکی است

⇔⇔⇔⇔

صف پیشینه صافها خوردند
درد دردی به من رها کردند
درد دل را به درد بنشانم
درد بهتر که درد برجانم

⇔⇔⇔⇔

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

⇔⇔⇔⇔

بگفتم درد من درمان کن ای دوست

بگفتا درد تو درمان ندارد

اگر باشد برای درد درمان

دوای درد تو درد است و درد است

⇔⇔⇔⇔

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد

یکی با من

یکی با تو

یکی پیوسته می خواند

میان بغض سنگینم

به زودی درد میمیرد

به زودی عشق می آید

و من درگیر رویایم

پریشانم

ولی انگار

درگیر خوشیهایم

نمی خواهم ببینم روی زردی را

نمی خواهم بمیرد ذوق امید از نگاه من

و می خواهم بریزم اشکهای درد آلود غریبی را

میان بستر دستان چون سروم

و بیداری کنم با خود

ببینم رونق فردا

بخوانم در دلم آوا

چقد من مست پروازم

و پروازم    و پروازم    الهی …ب.ی.ت.ن.ش….. باشد

⇔⇔⇔⇔

دردیست درد عاشقی کان را تو حاشا می کنی
گشتم زه احوالت جوان در قلب ما جا میکنی
در حسرت دیدار تو مٌردیم امشب تا سحر
پس کی تو ای لیلای من قفل دلم وا می کنی
نیک و بد و خرد وکلان دارند هر یک این بیان
عشق تو باشد در نهان آن را تمنّا می کنی
ما را نمودی امتحان هر یک به یک سنگ محک
در حیرتم از لطف تو از چه تو رسوا می کنی
نادی بخوان شعر دگر باشد تو را چندین هنر
در منتهای لطف خود شعرم تو امضا می کنی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد دل

بجز غم با دلم کس آشنا نیست
که هر جا میروم از من جدا نیست
مگر با غم گل ما را سرشتند
که شادی با دل ما آشنا نیست
دگر دیدار گلهای بهاران
برایم روح بخش و جانفزا نیست
بهر دلدار دل بستیم دیدیم
نشانی از وی از مهر و وفا نیست
هزاران داغ دارم بر دل از هجر
که داغ لاله همچون داغ ما نیست
جوانی رفت همچون برق افسوس
بجز یادی دگر از او بجا نیست
چنان دلتنگم از این زندگانی
که از زندان او جانم رها نیست
خدایا با که گویم از غم دل
که در عالم کسی غمخوار ما نیست
(فتوت) قصه های غصه ی دل
بهر دل هست با ما گو، کجا نیست

⇔⇔⇔⇔

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد و درمان

ندارد درد من درمان دریغا

بماندم بی سر و سامان دریغا

درین حیرت فلک ها نیز دیر است

که می‌گردند سرگردان دریغا

⇔⇔⇔⇔

امروز بزرگترین درد من اینست

نمی توانم گریه کنم

حتی در عزای بزرگترین عشق دنیا

نمی توانم .

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد عشق

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

⇔⇔⇔⇔

خدایا بی سر و سامان منم من
خدایا رنج بی پایان منم من

رسان تو مرحمی درمان دردی
خدایا درد بی درمان منم من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد و رنج

کجا گوییم به کی گویم من از درد
کسی اینجاندیده دیده پردرد
سخن بامن نگفت هیچکس از درد
که کم دید درد کس این دیده مست
که من سلطان دردم زندگی درد…
خدا هیچت کند ای مرد بد درد…

⇔⇔⇔⇔

درد درد عشق او نوشیده ایم / درد درد عشق او ما را دواست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد غربت

من  از  طبیب  و  پرستار  هر  دو  آزادم       دوای درد من این درد بی‌دوای من است

⇔⇔⇔⇔

درد درد او اگر یابی به نوش / زانکه درد درد او ما را دواست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد جدایی

بگذار  که  پنهان  بود این درد جگر سوز        پندار که گفتیم و دلی چند شکستیم

⇔⇔⇔⇔

تو هجوم گریه و درد وقتی که چشام میباره
دستای سرد و کبودم دستاتو باز کم میاره

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد دندان

آخر  این  درد  دل  من  به  دوائی برسد       آخر  این  ناله  شبگیر  به جایی برسد

⇔⇔⇔⇔

تپش ساعت مرگ ؛
زندگی پشت نفسهای کبود افسون
و غریو یک برگ.
آه ، ای درد
بسی سنگینی ،
روی فریاد جنون

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد و دل

با جفا خو کن و با درد بساز ای «سلمان»       کاین نه دردی است که هرگز به دوائی برسد

⇔⇔⇔⇔

باران هم درد مرا دوا نمی کند …
باران که می اید به یادم باش ….

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد فراق

من  گرفتار  و  تو  در  بند  رضای دگران       من  ز درد  تو  هلاک و تو  دوای دگران

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آتش ، عشق و دل و شب و چای و آتش نشانی برای کودکان

طبیبا!

برایم درد تجویز کن؛

دردی بی‌درمان، دردی بی‌پایان.

چه اصراری داری

قلب شکسته ام را

بند بزنی.

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد دل با خدا

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

⇔⇔⇔⇔

چو رندان درد درد عشق می نوش / که درد درد او صاف روان است

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد درد دل

ز بازار محبت غم خریدم

خریدم غم ولیکن کم خریدم

همین داغی که حالا بر دل ماست

ندانم از کدام عالم خریدم

عسل میجستم ‌از بازار هستی

عدم رخ داد جایش سم خریدم

ز عشق و عاشقی آگه نبودم

غم و درد ترا مبهم خریدم

نبودم واقف از آیینهء دل

که از جمشید جام جم خریدم

برای زخم ناسور دل خویش

ز مژگان کسی مرهم خریدم

محبت عشقری راحت ندارد

ز مجبوری متاع غم خریدم

⇔⇔⇔⇔

دوای صاف نخواهیم درد درد بیاور / که جان خسته ما راست درد درد موافق

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره درد دل

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندیدم جز درد

یک مونس نامزد ندارم جز غم

⇔⇔⇔⇔

درد داروی کهن را نو کند / درد هر شاخ ملولی خو کند

کیمیای نو کننده دردهاست / کو ملولی آن طرف که درد خاست

هین مزن تو از ملولی آه سرد / درد جو و درد جو و درد درد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره درد دل با خدا

گیرم که با تو حال بگویم  ولی چه سود       تــــو درد دل شنیده ای امّـا ندیده ای

⇔⇔⇔⇔

جان داد به درد و جاودان زیست / آن کو ندهد به درد جان کیست
جانی که به درد برنیاید / در قالب مرد درنیاید
باشی به جهان به درد یکچند / وز وی ببری به درد پیوند
در بودن درد و در سفر درد / آوخ ز جهان درد بر درد
زین درد کسی کنار گیرد / کو پیشترک ز مرگ میرد
زین مکمن درد خیز برخیز / زین دشمن پر ستیز بگریز

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره درد دل

گر  درد   کند   پای   تو   ای   حور  نژاد       از  دردمدان  که هـرگــــزت  درد  مباد

آن  درد  من  است  بر  منش  رحم آمد       از  بهـــر  شفـــاعتم  به  پای  تو  فتاد

⇔⇔⇔⇔

قصه درد خویشتن گفتم / گر نیاید پدید داروی درد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد و دل با خدا

در این دیارکه نام و نشان زدرمان نیست       هزار درد به  دنبال یک دل افتاده است

⇔⇔⇔⇔

روزی چو پرنده خاک ول خواهم کرد
از نو بدنی ز اب و گل خواهم کرد
گر ادمکان سخره نمایند مرا
با کوه و کویر درد دل خواهم کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد بی درمان

گیرم ز خلق روی به هامون کند کسی       ازدست خود کجارود وچون کند کسی

⇔⇔⇔⇔

تمام تارهای ساز من درد می کند
تمام غصه های من درد می کند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره درد و درمان

بیا    جانا    دل    پر    درد    من    بین       سر شک سرخ و رنگ زرد من بین

⇔⇔⇔⇔

درد خفته چیست؟
درد خفته این درون مرده روزهای سوخته
درد خفته عشق های پوچ و باخته
جامه های میش در لباس گرگ ساخته
این تمام دردهای من درد می کند
درد خفته ام
رسم این زمانه ی تهی شکافته
سوی روزهای تهمتن شتافته

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درمان درد

غم   مهجوری    و       درد      صبوری       بیا   بر جان   غم پرورد    من  بین

⇔⇔⇔⇔

این شعر نیست
درد دلهای دلم با کاغذ است
همان کاغذ
که عمریست دردهای دل را محرم است
دفترم
مرا ببخش
این نوشته ام تلخ است
ترانه که نیست
قصه جدایی و درد است
یاران
سفرکردند
و با خاک هم اغوش شدند
خانه دل اتش زدند
خود چون دود شدند

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد درد عشق

چون  درد تو داریم  و دوا پیش تو باشد       هر جاکه تو باشی دل ما پیش تو باشد

⇔⇔⇔⇔

در هجر ز درد بی قرارم / کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده / زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو / جز درد مرا چه یادگارست

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره درد عشق

ز  روزگار  مرا  خود  همیشه دردی بود       غم  تو  آمد  و  آن  را  هزار  چندان کرد

⇔⇔⇔⇔

همه درد دل پیش دستان بخواند / غم پور گم بوده با او براند

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد درد عشق

با غم  ایّوب  نیست  رنج  مرا  نسبتی       صبرم از او کمتر است دردم از او بیشتر

⇔⇔⇔⇔

زندگی بازی تکرار و غم و دردِ برام
به خدا این همه درد و دیگه اصلا نمی خوام
زندگی برام شده فقط یه زندون غریب
آدماش به فکر آ‌ذار و همش فکر فریب
یکی باز بیاد بگه با این همه غم چه کنم
مگه میشه من شبا رو به غمام فکر نکنم؟
حالا مستیم دیگه دردِ منو دوا نکرد
منو تو شهر غریب یه آشنا صدا نکرد
معنی خندهُ درد و داره باورم میشه
تو شبای تنهائی غم داره یاورم میشه

⇔⇔⇔⇔

شعر طنز درباره دندان درد

برجان رسید دردمن از مشکلم مپرس       رنگ   مرا  ببین  و  دگر   از  دلم مپرس

⇔⇔⇔⇔

لحظه ای
منگم ازین خویم درین گوی زیر پای خودم
لحظه ای
سرمست خیالاتم از آن خال لب یار خودم
نفهمیدم هنوز
درد مسکینان کشم
یا ابروان یار را

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره درد دندان

در  دفتر طبیب خرد باب عشق نیست       ای  دل  به  درد خو کن و نام دوا مپرس

⇔⇔⇔⇔

می دونی بدترین درد دنیا چیه؟؟؟؟؟

بدترین درد دنیا اینه که یکی رو به اندازه ی جونت دوست داشته باشی و اون بی خبر باشه.

ولی بدترین درد توی این دنیا یه چیز دیگس اونم برای من!

اینه که ساعت ها به یک عکس خیره بشم و تو رویاها باهاش سر کنم

ولی بدونم که هیچوقت متعلق به من نخواهد بود.

بدترین درد اینه که ببینم آرزوهای دیگران دست یافتنیه

ولی برای من حتی تو خواب هم ممکن نیست

بدترین درد اینه که بدونی که اون برای تو نیست ولی نتونی فراموشش کنی.

بدترین درد اینه که:

یک خیـــال رو هـم بخـوان ازت بـگیـرن

با اینکه مـیـدونـن دل تـوالـکی عـاشـق نـیسـت.

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد درد دندان

دوای درد درون را هم از درون به طلب       اگر  چه  درد تو  افزون ز درد ایوب است

⇔⇔⇔⇔

فضل درد سر است خاقانی
فاضل از درد سر نیاساید
سرور عقل و تاجدار هنر
درد سر بیند و چنین شاید
تاج بی درد سر کجا باشد
گنج بی اژدها کجحا پاید

⇔⇔⇔⇔

شعر طنز در مورد درد دندان

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

⇔⇔⇔⇔

تندرستان را نباشد درد ریش / جز بهمدردی نگویم درد خویش

⇔⇔⇔⇔

شعر در باره دندان درد

درون سینه ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد

⇔⇔⇔⇔

دردمندیم و درد می نوشیم / درد دردش دوای ما باشد

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره درد دندان

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

⇔⇔⇔⇔

دوباره آمدی درد
به سراغ بیچاره ی من
دیگر مرو به جای دگر
عادت کرده ام به زخم هایت
؛میازار موری که دانه کش است؛
موریانه ها را ببر تو از یادم
درد تو را نیز دوست می دارم
تن من خانه ی تو است
کمی استراحت کن!!!

⇔⇔⇔⇔

شعر طنز درباره درد دندان

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست / چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست

آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست / انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست

عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم / با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست

شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب / داروی دردناکست آنرا که درد نیست

آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان / بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست

⇔⇔⇔⇔

ای دل عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

این جویبار خرد که می‌بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می‌نتوان کردن

از چشم عقل قصهٔ پیدا را

دیدار تیره‌روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی

پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می‌نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

بیمار مرد بسکه طبیب او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

فضل است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ زیبا را

عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

ای نیک، با بدان منشین هرگز

خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

صیاد را بگوی که پر مشکن

این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی

نیکو دهند مزد عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند

پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

آموزگار خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد

نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار خوار و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار دل فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار بند صبر و مدارا را

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره درد و دل

درون سینه آهی سر دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟

همی دانم دلی پر درد دارم

⇔⇔⇔⇔

ای دل، فلک سفله کجمدار است

صد بیم خزانش بهر بهار است

باغی که در آن آشیانه کردی

منزلگه صیاد جانشکار است

از بدسری روزگار بی باک

غمگین مشو ایدوست، روزگار است

یغماگر افلاک، سخت بازوست

دردی کش ایام، هوشیار است

افسانهٔ نوشیروان و دارا

ورد سحر قمری و هزار است

ز ایوان مدائن هنوز پیدا

بس قصهٔ پنهان و آشکار است

اورنگ شهی بین که پاسبانش

زاغ و زغن و گور و سوسمار است

بیغولهٔ غولان چرا بدینسان

آن کاخ همایون زرنگار است

از نالهٔ نی قصه‌ای فراگیر

بس نکته در آن ناله‌های زار است

در موسم گل، ابر نوبهاری

بر سرو و گل و لاله اشکبار است

آورده ز فصل بهار پیغام

این سبزه که بر طرف جویبار است

در رهگذر سیل، خانه کردن

بیرون شدن از خط اعتبار است

تعویذ بجوی از درستکاری

اهریمن ایام نابکار است

آشفته و مستیم و بر گذرگاه

سنگ و چه و دریا و کوهسار است

دل گرسنه ماندست و روح ناهار

تن را غم تدبیر احتکار است

آن شحنه که کالا ربود دزد است

آن نور که کاشانه سوخت نار است

خوش آنکه ز حصن جهان برونست

شاد آنکه بچشم زمانه خوار است

از قلهٔ این بیمناک کهسار

خونابه روان همچو آبشار است

بار جسد از دوش جان فرو نه

آزاده روان تو زیر بار است

این گوهر یکتای عالم افروز

در خاک بدینگونه خاکسار است

فردا ز تو ناید توان امروز

رو کار کن اکنون که وقت کار است

همت گهر وقت را ترازوست

طاعت شتر نفس را مهار است

در دوک امل ریسمان نگردد

آن پنبه که همسایهٔ شرار است

کالا مبر ای سودگر بهمراه

کاین راه نه ایمن ز گیر و دار است

ای روح سبک بر سپهر برپر

کاین جسم گران عاقبت غبار است

بس کن به فراز و نشیب جستن

این رسم و ره اسب بی فسار است

طوطی نکند میل سوی مردار

این عادت مرغان لاشخوار است

هرچند که ماهر بود فسونگر

فرجام هلاکش ز نیش مار است

عمر گذران را تبه مگردان

بعد از تو مه و هفته بیشمار است

زندانی وقت عزیز، ای دل

همواره در اندیشهٔ فرار است

از جهل مسوزش بروز روشن

ای بیخبر، این شمع شام تار است

کفتار گرسنه چه میشناسد

کهو بره پروار یا نزار است

بیهوده مکوش ای طبیب دیگر

بیمار تو در حال احتضار است

باید که چراغی بدست گیرد

در نیمه‌شب آنکس که رهگذار است

امسال چنان کن که سود یابی

اندوهت اگر از زیان پار است

آسایش صد سال زندگانی

خوشنودی روزی سه و چهار است

بار و بنهٔ مردمی هنر شد

بار تو گهی عیب و گاه عار است

اندیشه کن از فقر و تنگدستی

ای آنکه فقیریت در جوار است

گلچین مشو ایدوست کاندرین باغ

یک غنچه جلیس هزار خار است

بیچاره در افتد، زبون دهد جان

صیدی که در این دامگه دچار است

بیش از همه با خویشتن کند بد

آنکس که بدخلق خواستار است

ای راهنورد ره حقیقت

هشدار که دیوت رکابدار است

ای دوست، مجازات مستی شب

هنگام سحر، سستی خمار است

آنکس که از این چاه ژرف تیره

با سعی و عمل رست، رستگار است

یک گوهر معنی ز کان حکمت

در گوش، چو فرخنده گوشوار است

هرجا که هنرمند رفت گو رو

گر کابل و گر چین و قندهار است

فضل است که سرمایهٔ بزرگی است

علم است که بنیاد افتخار است

کس را نرساند چرا بمنزل

گر توسن افلاک راهوار است

یکدل نشود ای فقیه با کس

آنرا که دل و دیده صد هزار است

چون با دگران نیست سازگاریش

با تو مشو ایمن که سازگار است

از ساحل تن گر کناره گیری

سود تو درین بحر بی کنار است

از بنده جز آلودگی چه خیزد

پاکی صفت آفریدگار است

از خون جگر، نافه پروراندن

تنها هنر آهوی تتار است

ز ابلیس ره خود مپرس گرچه

در بادیهٔ کعبه رهسپار است

پیراهن یوسف چرا نیارند

یعقوب بکنعان در انتظار است

بیدار شو ای گوهری که انکشت

در جایگاه در شاهوار است

گفتار تو همواره از تو، پروین

در صفحهٔ ایام یادگار است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آرامش ، زندگی و دل و دریا و شب با یاد خدا از مولانا

شعر درباره درد و دل با خدا

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

⇔⇔⇔⇔

ای عجب! این راه نه راه خداست

زانکه در آن اهرمنی رهنماست

قافله بس رفت از این راه، لیک

کس نشد آگاه که مقصد کجاست

راهروانی که درین معبرند

فکرتشان یکسره آز و هواست

ای رمه، این دره چراگاه نیست

ای بره، این گرگ بسی ناشتاست

تا تو ز بیغوله گذر میکنی

رهزن طرار تو را در قفاست

دیده ببندی و درافتی بچاه

این گنه تست، نه حکم قضاست

لقمهٔ سالوس کرا سیر کرد

چند بر این لقمه تو را اشتهاست

نفس، بسی وام گرفت و نداد

وام تو چون باز دهد؟ بینواست

خانهٔ جان هرچه توانی بساز

هرچه توان ساخت درین یک بناست

کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن

پاک کن این خانه که جای خداست

پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است

موعظت دیو شنیدن خطاست

تا بودت شمع حقیقت بدست

راه تو هرجا که روی روشناست

تا تو قفس سازی و شکر خری

طوطیک وقت ز دامت رهاست

حمله نیارد بتو ثعبان دهر

تا چو کلیمی تو و دینت عصاست

ای گل نوزاد فسرده مباش

زانکه تو را اول نشو و نماست

طائر جانرا چه کنی لاشخوار

نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست

کاهلیت خسته و رنجور کرد

درد تو دردیست که کارش دواست

چاره کن آزردگی آز را

تا که بدکان عمل مومیاست

روی و ریا را مکن آئین خویش

هرچه فساد است ز روی و ریاست

شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی

این دل آلوده به کارت گواست

پای تو همواره براه کج است

دست تو هر شام و سحر بر دعاست

چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک

گوش تو بر بیهده و ناسزاست

بار خود از دوش برافکنده‌ای

پشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست

نان تو گه سنگ بود گاه خاک

تا به تنور تو هوی نانواست

ورطه و سیلاب نداری به پیش

تا خردت کشتی و جان ناخداست

قصر دل‌افروز روان محکم است

کلبهٔ تن را چه ثبات و بقاست

جان بتو هرچند دهد منعم است

تن ز تو هرچند ستاند گداست

روغن قندیل تو آبست و بس

تیرگی بزم تو بیش از ضیاست

منزل غولان ز چه شد منزلت

گر ره تو از ره ایشان جداست

جهل بلندی نپسندد، چه است

عجب سلامت نپذیرد، بلاست

آنچه که دوران نخرد یکدلیست

آنچه که ایام ندارد وفاست

دزد شد این شحنهٔ بی نام و ننگ

دزد کی از دزد کند بازخواست

نزد تو چون سرد شود؟ آتش است

از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست

وقت گرانمایه و عمر عزیز

طعمهٔ سال و مه و صبح و مساست

از چه همی کاهدمان روز و شب

گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست

گر که یمی هست، در آخر نمی‌است

گر که بنائی است، در آخر هباست

ما بره آز و هوی سائلیم

مورچه در خانهٔ خود پادشاست

خیمه ز دستیم و گه رفتن است

غرق شدستیم و زمان شناست

گلبن معنی نتوانی نشاند

تا که درین باغچه خار و گیاست

کشور جان تو چو ویرانه‌ایست

ملک دلت چون ده بی روستاست

شعر من آینهٔ کردار تست

ناید از آئینه به جز حرف راست

روشنی اندوز که دلرا خوشی است

معرفت آموز که جانرا غذاست

پایهٔ قصر هنر و فضل را

عقل نداند ز کجا ابتداست

پردهٔ الوان هوی را بدر

تا بپس پرده ببینی چهاست

به که بجوی و جر دانش چرد

آهوی جانست که اندر چراست

خیره ز هر پویه ز میدان مرو

با فلک پیر ترا کارهاست

اطلس نساج هوی و هوس

چون گه تحقیق رسد بوریاست

بیهده، پروین در دانش مزن

با تو درین خانه چه کس آشناست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد

اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غـم که هزار آفرین بر غم باد

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج

نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست

دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست

از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

آن سفله‌ای که مفتی و قاضی است نام او

تا پود و تار جامه‌اش از رشوه و رباست

گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند

کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست

جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است

دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد دل

من عافیت طلب نیم ای بی وفاطبیب       کاری بکن که  درد دل  من  فزون  شود

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آینه ، شکسته و آینه ها عاشقانه از مولانا

سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند

ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند

روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست

که نکردیم حساب کم و بسیاری چند

زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد

صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند

خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود

باید این مسئله پرسید ز بیداری چند

گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم

چه کند راحله و مرکب رهواری چند

دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما

داروی درد نهفتیم ز بیماری چند

سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد

آه از آن لحظه که آیند خریداری چند

چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا

چه بود بهره‌ات از کیسهٔ طراری چند

جامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماند

پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند

پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس

بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند

آز تن گر که نمیبود، بزندان هوی

هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند

حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند

چه روی از پی نان بر در ناهاری چند

دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب

ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند

چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم

بنمودند بما خانهٔ خماری چند

دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست

وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند

دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،

نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند

تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک

گر نپویند براه تو سبکساری چند

به که از خندهٔ ابلیس ترش داری روی

تا نخندند بکار تو نکوکاری چند

چو گشودند بروی تو در طاعت و علم

چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند

دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن

تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند

دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق

کرم نخل چه دانند سپیداری چند

هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند

مستی ما چو بگویند به هشیاری چند

تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد

سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند

روز روشن نسپردیم ره معنی را

چه توان یافت در این ره بشب تاری چند

بسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیم

عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند

شوره‌زار تن خاکی گل تحقیق نداشت

خرد این تخم پراکند به گلزاری چند

تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری

هنر و علم بدست تو چو افزاری چند

تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی

نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند

افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه

سر منه تا نزنندت بسر افساری چند

دیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافت

که توانیم فرستاد ببازاری چند

گفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب

حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند

اگرت موعظهٔ عقل بماند در گوش

نبرندت ز ره راست بگفتاری چند

چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین

ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد و درمان

از  کس دوا  نخواست  دل غم نورد ما       این است دردما که رسد کس به درد ما

⇔⇔⇔⇔

ای دوست، دزد حاجب و دربان نمی‌شود

گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود

ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنی

معمورهٔ دلست که ویران نمی‌شود

درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی

کاین جامه جامه‌ایست که خلقان نمی‌شود

دانش چو گوهریست که عمرش بود بها

باید گران خرید که ارزان نمی‌شود

روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست

وز گردش زمانه پریشان نمی‌شود

دریاست دهر، کشتی خویش استوار دار

دریا تهی ز فتنهٔ طوفان نمی‌شود

دشواری حوادث هستی چو بنگری

جز در نقاب نیستی آسان نمی‌شود

آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود

از بهر طفل روح دبستان نمی‌شود

همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای

دکان آز بهر تو دکان نمی‌شود

تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل

هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی‌شود

گر شمع صد هزار بود، شمع تن دلست

تن گر هزار جلوه کند جان نمی‌شود

تا دیده‌ات ز پرتو اخلاص روشن است

انوار حق ز چشم تو پنهان نمی‌شود

دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود

خندید و گفت: دیو سلیمان نمی‌شود

افسانه‌ای که دست هوی مینویسدش

دیباچهٔ رسالهٔ ایمان نمی‌شود

سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است

فرخنده آن امید که حرمان نمی‌شود

هر رهنورد را نبود پای راه شوق

هر دست دست موسی عمران نمی‌شود

کشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد

این خشک رود، چشمهٔ حیوان نمی‌شود

جز در نخیل خوشهٔ خرما کسی نیافت

جز بر خلیل، شعله گلستان نمی‌شود

کار آگهی که نور معانیش رهبرست

بازرگان رستهٔ عنوان نمی‌شود

آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت

از بهر خانهٔ تو نگهبان نمی‌شود

اندرز کرد مورچه فرزند خویشرا

گفت این بدان که مور تن آسان نمی‌شود

آنکس که همنشین خرد شد، ز هر نسیم

چون پر کاه بی سر و سامان نمی‌شود

دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی

این درد با مباحثه درمان نمی‌شود

آن کو شناخت کعبهٔ تحقیق را که چیست

در راه خلق خار مغیلان نمی‌شود

ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند

جز با صفای روح تو جبران نمی‌شود

ما آدمی نیم، از ایراک آدمی

دردی کش پیالهٔ شیطان نمی‌شود

پروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواب

از بهر عمر گمشده تاوان نمی‌شود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد عشق

چند ای دل فکر درد بی‌دوای ما کنی       از برای خود چه کردی کز برای ما کنی؟

⇔⇔⇔⇔

نیز نگیرد جهان شکار مرا

نیست دگر با غمانش کار مرا

دیدمش و دید مر مرا و بسی

خوردم خرماش و خست خار مرا

چون خورم اندوه او چو می‌بخورد

گردش این چرخ مردخوار مرا؟

چون نکنم بیش ازینش خوار که او

بر کند از پیش خویش خوار مرا؟

هر که زمن دردسر نخواهد و غم

گو به غم و دردسر مدار مرا

هر که پیاده به کار نیستمش

نیست به کار او همان سوار مرا

چند بگشت این زمانه بر سر من

گرد جهان کرد خنگ‌سار مرا

یار من و غمگسار بود و، کنون

غم بفزوده است غمگسار مرا

مکر تو ای روزگار پیدا شد

نیز دگر مکر پیش مار مرا

نیز نخواهد گزید اگر بهشم

زین سپس از آستینت مار مرا

من نسپندم تو را به پود کنون

چون نپسندی همی تو تار مرا

سر تو دیگر بد، آشکار دگر

سر یکی بود و آشکار مرا

یار من امروز علم و طاعت بس

شاید اگر نیستی تو یار مرا

بار نخواهم سوی کسی که کند

منت او پست زیربار مرا

شاید اگر نیست بر در ملکی

جز به در کردگار بار مرا

چون نکنم بر کسی ستم نبود

حشمت آن محتشم به کار مرا

چون نپسندم ستم ستم نکنم

پند چنین داد هوشیار مرا

ننگرم از بن به سوی حرمت کس

کاید از این زشت کار عار مرا

زمزم اگر زابها چه پاکتر است

پاکتر از زمزم است ازار مرا

خواندن فرقان و زهد و علم و عمل

مونس جانند هر چهار مرا

چشم و دل و گوش هر یکی همه شب

پند دهد با تن نزار مرا

گوش همی گوید از محال و دروغ

راه بکن سخت و استوار مرا

چشم همی گوید از حرام و حرم

بسته همی دار زینهار مرا

دل چه کند؟ گویدم همی ز هوا

سخت نگه دار مردوار مرا

عقل همی گویدم «موکل کرد

بر تن و بر جانت کردگار مرا

نیست ز بهر تو با سپاه هوا

کار مگر حرب و کارزار مرا»

سر ز کمند خرد چگونه کشم؟

فضل خرد داد بر حمار مرا

دیو همی بست بر قطار سرم

عقل برون کرد از آن قطار مرا

گرنه خرد بسندی مهارم ازو

دیو کشان کرده بد مهار مرا

غار جهان گرچه تنگ و تار شده‌است

عقل بسنده است یار غار مرا

هیچ مکن ای پسر ز دهر گله

زانکه ز وی شکر هست هزار مرا

هست بدو گشتم و، زبان و سخن

هر دو بدو گشت پیشکار مرا

دهر همی گویدت که «بر سفرم

تنگ مکش سخت در کنار مرا»

دهر چه چیز است؟ عمر سوی خرد

کرد به جز عمر نامدار مرا؟

عمر شد، آن مایه بود و، دانش دین

ماند ازو سود یادگار مرا

راهبری بود سوی عمر ابد

این عدوی عمر مستعار مرا

این عدوی عمر بود رهبر تا

سوی خرد داد ره‌گذار مرا

سنگ سیه بودم از قیاس و خرد

کرد چنین در شاهوار مرا

خار خلان بودم از مثال و، خرد

سرو سهی کرد و بختیار مرا

دل ز خرد گشت پر ز نور مرا

سر ز خرد گشت بی‌خمار مرا

پیش‌روم عقل بود تا به جهان

کرد به حکمت چنین مشار مرا

بر سر من تاج دین نهاد خرد

دین هنری کرد و بردبار مرا

از خطر آتش و عذاب ابد

دین و خرد کرد در حصار مرا

دین چو دلم پاک دید گفت «هلا

هین به دل پاک بر نگار مرا

پیش دل اندر بکن نشست گهم

وز عمل و علم کن نثار مرا»

کردم در جانش جای و نیست دریغ

این دل و جان زین بزرگوار مرا

چون نکنم جان فدای آنکه به حشر

آسان گردد بدو شمار مرا؟

لاجرم اکنون جهان شکار من است

گرچه همی دارد او شکار مرا

گرچه همی خلق را فگار کند

کرد نیارد جهان فگار مرا

جان من از روزگار برتر شد

بیم نیاید ز روزگار مرا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد و رنج

درد باید درد باید درد درد / درد دل می کش که درد دل دواست
نعمت الله درد دردش نوش کرد / آفرین بر وی که او همدرد ماست

⇔⇔⇔⇔

پادشا بر کام‌های دل که باشد؟ پارسا

پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا

پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو

کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا

پادشا گشت آرزو بر تو ز بی‌باکی تو

جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا

آز دیو توست چندین چون رها جوئی ز دیو؟

تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها

دیو را پیغمبران دیدند و راندندش ز پیش

دیو را نادان نبیند من نمودم مر تو را

خویشتن را چون فریبی؟ چون نپرهیزی ز بد؟

چو نهی، چون خود کنی عصیان، بهانه بر قضا؟

چونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه

ور یکی نیکی کنی زان مر تورا باید ثنا؟

چون نیندیشی که می‌بر خویشتن لعنت کنی؟

از خرد بر خویشتن لعنت چرا داری روا؟

جز به دست تو نگیرد ملک کس دیو، ای شگفت

جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا

دست و قولت دست و قول دیو باشد زین قیاس

ور نباشی تو نباشد دیو چیزی سوی ما

چند گردی گرد این و آن به طمع جاه و مال

کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا

گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده

بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا

ای چرای گور، گرد دشت روز و شب چرا

ننگری کاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟

چون چرا جوئی از انک از تو چرا جوید همی؟

این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید، چرا؟

مر ستوران را غذا اندر گیا بینم همی

باز بی‌دانش گیا را خاک و آب آمد غذا

چون بقای هر دو را علت نیامد جز غذا

نیست باقی بر حقیقت نه ستور و نه گیا

خاک و آب مرده آمد کیمیای زندگی

مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا!؟

چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام

خاک را خورشید صورت گشتن این رنگین ردا؟

این ردای خاک و آب آمد سوی مرد خرد

گرچه نور آمد به سوی عام نامش یا ضیا

ای برادر، جز به زیر این ردا اندر نشد

این همه بوی و مزهٔ بسیار با خاک آشنا

کشت زار ایزد است این خلق و داس اوست مرگ

داس این کشت، ای برادر، همچنین باشد سزا

اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بی‌گمان

هر که کارد بدرود، پس چون کنی چندین مرا؟

کردمت پیدا که بس خوب است تا قول آن حکیم

کاین جهان را کرد ماننده به کرد گندنا

مست گشتی، زان خطا دانی صوابی را همی

وین نباشد جز خطا، وز مست ناید جز خطا

بر مراد خویشتن گوئی همی در دین سخن

خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا

دین دبستان است و امت کودکان نزد رسول

در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها

گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی

جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا

حجتی بپذیر و برهانی ز من زیرا که نیست

آن دبیرستان کلی را جز این جزوی گوا

مادر فرقان چو دانی تو که هفت آیت چراست؟

یا شهادت را چرا بنیاد کرده‌ستند لا؟

بر قیاس خویش دانی هیچ کایزد در کتاب

از چه معنی چون دو زن کرده‌است مردی را بها؟

ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس

هر دو را کشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟

وز قیاس تو رسول مصطفائی نیز تو

زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا

وز قیاس تو چو با پرند پرنده همه

پر دارد نیز ماهی، چون نپرد در هوا؟

وز قیاست بوریا، گر همچو دیبا بافته است،

قیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا!

بیش ازین، ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش،

کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا

نیستی آگه چه گویم مر تو را من؟ جز همانک

عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا»

کهربای دین شده ستی، دانه را رد کرده‌ای

کاه بربائی همی از دین به سان کهربا

مبتلای درد عصبانی به طاعت باز گرد

درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا

گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود

مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا

راست گوی و راه جوی و از هوا پرهیز کن

کز هوا چیزی نژاد و هم نزاید جز عنا

گر براندیشی بریده‌ستی رهی دور و دراز

چون نیندیشی که این رفتن بر این سان تا کجا؟

بی عصا رفتن نیابد چون همی بینی که سگ

مر غریبان را همی جامه به درد بی عصا

پاره کرده‌ستند جامهٔ دین بر تو بر، لاجرم

آن سگان مست گشته روز حرب کربلا

آن سگان کز خون فرزندانش می‌جویند جاه

روز محشر سوی آن میمون و بی‌همتا نیا

آن سگان که‌ت جان نگردد بی‌عوار از عیبشان

تا نشوئی تن به آب دوستی‌ی اهل عبا

چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر

نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا

ای شده مدهوش و بیهش، پند حجت گوش دار

کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا

بر طریق راست رو، چون نال گردنده مباش

گاه با باد شمال و گاه با باد صبا

جز به خشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش

من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا

خوب دیبائی طرازیدم حکیمان را کزو

تا قیامت مر سعادت را نبیند کس جزا

گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من

سوده کردی شرم و خجلت مر کسائی را کسا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد امید ، داشتن به خدا و زندگی و فردا

شعر در مورد درد غربت

درد دردش دردمندانه بنوش
زانکه درد درد او باشد دوات

⇔⇔⇔⇔

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

راست می‌گوی، که هشیار نگوید جز راست

ور تو خود کردی تقدیر چنین بر تن خویش

صانع خویش تو پس خود و، این قول خطاست

راست آن است که این بند خدای است تورا

اندر این خانه و، این خانه تو را جای چراست

به چرا فتنه شدن کار ستور است، تورا

این همه مهر بر این جای چرا، چون و چراست؟

گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است،

ای فزوده ز چرا، چاره نیابی تو ز کاست

زیر گردنده فلک چون طلبی خیره بقا؟

که به نزد حکما، گشتن از آیات فناست

گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز

بر درستی، که جهان جای بقا نیست گواست

منزل توست جهان ای سفری جان عزیز

سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست

مخور انده چو از این جای همی برگذری

گرچه ویران بود این منزل، دینت به نواست

پست منشین که تو را روزی از این قافله گاه،

گرچه دیر است، همان آخر بر باید خاست

توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد

که در این صعب سفر طاعت او توشهٔ ماست

نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح

که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست

بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است

یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست

از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید

چند گوئی که بدو نیک به تقدیر و قضاست؟

گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟

که چنین گفتن بی‌معنی کار سفهاست

گر خداوند قضا کرد گنه بر سر تو

پس گناه تو به قول تو خداوند توراست

بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت

گرچه می‌گفت نیاری، کت ازین بین قفاست

اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان

گوئی او حاکم عدل است و حکیم الحکماست

با خداوند زبانت به خلاف دل توست

با خداوند جهان نیز تو را روی و ریاست

به میان قدر و جبر رود اهل خرد،

راه دانا به میانهٔ دو ره خوف و رجاست

به میان قدر و جبر ره راست بجوی

که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست

راست آن است ره دین که پسند خرد است

که خرد اهل زمین را ز خداوند عطاست

عدل بنیاد جهان است، بیندیش که عدل

جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

خرد است آنکه چو مردم سپس او برود

گر گهر روید در زیر پیش خاک سزاست

خرد آن است که مردم ز بها و شرفش

از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست

خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است

خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست

خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح

خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصاست

بی خرد گرچه رها باشد در بند بود

با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست

ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد

تا ببینی که بر این امت نادان چه وباست

اینت گوید «همه افعال خداوند کند

کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست »

وانت گوید «همه نیکی ز خدای است ولیک

بدی ای امت بدبخت همه کار شماست»

وانگه این هر دو مقرند که روزی است بزرگ

هیچ شک نیست که آن روز مکافات و جزاست

چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا

اندر این قول خرد را بنگر راه کجاست

چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟

زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست

حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم!

نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟

اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر

بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست

مر خداوند جهان را بشناس و بگزار

شکر او را که تو را این دو به از ملک سباست

حکمت آموز و، کم آزار و، نکو گو و بدانک

روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست

مردم آن است که دین است و هنر جامهٔ او

نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست

جهد کن تا به سخن مردم گردی و، بدان

که به جز مرد سخن خلق همه خار و گیاست

همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا

سخن خوب، دل مردم را آب و هواست

سخن خوب ز حجت شنو ار والائی

که سخن‌هاش سوی مردم والا، والاست

گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف

سخن حجت با قوت و تازه و برناست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد جدایی

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

⇔⇔⇔⇔

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

راست می‌گوی، که هشیار نگوید جز راست

ور تو خود کردی تقدیر چنین بر تن خویش

صانع خویش تو پس خود و، این قول خطاست

راست آن است که این بند خدای است تورا

اندر این خانه و، این خانه تو را جای چراست

به چرا فتنه شدن کار ستور است، تورا

این همه مهر بر این جای چرا، چون و چراست؟

گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است،

ای فزوده ز چرا، چاره نیابی تو ز کاست

زیر گردنده فلک چون طلبی خیره بقا؟

که به نزد حکما، گشتن از آیات فناست

گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز

بر درستی، که جهان جای بقا نیست گواست

منزل توست جهان ای سفری جان عزیز

سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست

مخور انده چو از این جای همی برگذری

گرچه ویران بود این منزل، دینت به نواست

پست منشین که تو را روزی از این قافله گاه،

گرچه دیر است، همان آخر بر باید خاست

توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد

که در این صعب سفر طاعت او توشهٔ ماست

نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح

که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست

بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است

یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست

از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید

چند گوئی که بدو نیک به تقدیر و قضاست؟

گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟

که چنین گفتن بی‌معنی کار سفهاست

گر خداوند قضا کرد گنه بر سر تو

پس گناه تو به قول تو خداوند توراست

بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت

گرچه می‌گفت نیاری، کت ازین بین قفاست

اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان

گوئی او حاکم عدل است و حکیم الحکماست

با خداوند زبانت به خلاف دل توست

با خداوند جهان نیز تو را روی و ریاست

به میان قدر و جبر رود اهل خرد،

راه دانا به میانهٔ دو ره خوف و رجاست

به میان قدر و جبر ره راست بجوی

که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست

راست آن است ره دین که پسند خرد است

که خرد اهل زمین را ز خداوند عطاست

عدل بنیاد جهان است، بیندیش که عدل

جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

خرد است آنکه چو مردم سپس او برود

گر گهر روید در زیر پیش خاک سزاست

خرد آن است که مردم ز بها و شرفش

از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست

خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است

خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست

خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح

خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصاست

بی خرد گرچه رها باشد در بند بود

با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست

ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد

تا ببینی که بر این امت نادان چه وباست

اینت گوید «همه افعال خداوند کند

کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست »

وانت گوید «همه نیکی ز خدای است ولیک

بدی ای امت بدبخت همه کار شماست»

وانگه این هر دو مقرند که روزی است بزرگ

هیچ شک نیست که آن روز مکافات و جزاست

چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا

اندر این قول خرد را بنگر راه کجاست

چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟

زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست

حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم!

نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟

اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر

بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست

مر خداوند جهان را بشناس و بگزار

شکر او را که تو را این دو به از ملک سباست

حکمت آموز و، کم آزار و، نکو گو و بدانک

روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست

مردم آن است که دین است و هنر جامهٔ او

نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست

جهد کن تا به سخن مردم گردی و، بدان

که به جز مرد سخن خلق همه خار و گیاست

همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا

سخن خوب، دل مردم را آب و هواست

سخن خوب ز حجت شنو ار والائی

که سخن‌هاش سوی مردم والا، والاست

گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف

سخن حجت با قوت و تازه و برناست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد دندان

دردمندی که درد دل دارد

درد درد دل است درمانش

باش همراه سید رندان

در طریقی که نیست پایانش

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد درد عاشقی

باز جهان تیز پر و خلق شکار است

باز جهان را جز از شکار چه کار است؟

نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنی

خوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟

قافله هرگز نخورد و راه نزد باز

باز جهان ره زن است و قافله‌خوار است

صحبت دنیا مرا نشاید ازیراک

صحبت او اصل ننگ و مایهٔ عار است

صحبت دنیا به سوی عاقل و هشیار

صحبت دیوار پر ز نقش و نگار است

کار جهان همچو کار بی‌هش مستان

یکسره ناخوب و پر ز عیب و عوار است

لاجرم از خلق جز که مست و خسان را

بر در این مست بر، نه جاه و نه بار است

سوی جهان بار مر تو راست ازیراک

معده‌ت پر خمر و مغز پر ز خمار است

جانت شش ماه پر ز مهر خزان است

شش مه ازان پس پر از نشاط بهار است

تا به عصیر و به سبزه شاد نباشی!

خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است

غره چرا گشته‌ای به مکر زمانه

گر نه دماغت پر از فساد و بخار است

دستهٔ گل گر تو را دهد تو چنان دانک

دستهٔ گل نیست آن، که پشتهٔ خار است

میوهٔ او را نه هیچ بوی و نه رنگ است

جامهٔ او را نه هیچ پود و نه تار است

روی امیدت به زیر گرد نمیدی است

گرت گمان است کاین سرای قرار است

روی نیارم سوی جهان که بیارم

کاین به سوی من بتر ز گرسنه مار است

هر که بدانست خوی او ز حکیمان

همره این مار صعب رفت نیار است

رهبری از وی مدار چشم که دیو است

میوهٔ خوش زو طمع مکن که چنار است

بهرهٔ تو زین زمانه روز گذاری است

بس کن ازو این قدر که با تو شمار است

جان عزیز تو بر تو وام خدای است

وام خدای است بر تو، کار تو زار است

جز به همان جان گزارده نشود وام

گرت چه بسیار مال و دست گزار است

این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک

آنکه چون دنبه است و آنکه خشک و نزار است

مانده به چنگال گرگ مرگ شکاری

گر چه تو را شیر مرغزار شکار است

گر تو از این گرگ دردمند و فگاری

جز تو بسی نیز دردمند و فگار است

ای شده غره به مال و ملک و جوانی

هیچ بدینها تو را نه جای فخار است

فخر به خوبی و زر و سیم زنان راست

فخر من و تو به علم و رای و وقار است

چونکه به من ننگری ز کبر و سیاست؟

من چه کنم گر تو را ضیاع و عقار است؟

من شرف و فخر آل خویش و تبارم

گر دگری را شرف به آل و تبار است

آنکه بود بر سخن سوار، سوار اوست

آن که نه سوار است کو بر اسپ سوار است

شهره درختی است شعر من که خرد را

نکته و معنی برو شکوفه و بار است

علم عروض از قیاس بسته حصاری است

نفس سخن گوی من کلید حصار است

مرکب شعر و هیون علم و ادب را

طبع سخن سنج من عنان و مهار است

تا سخنم مدح خاندان رسول است

نابغه طبع مرا متابع و یار است

خیل سخن را رهی و بندهٔ من کرد

آنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است

مشتری اندر نمازگاه مر او را

پیش رو و، جبرئیل غاشیه‌دار است

طلعت «مستنصر از خدای» جهان را

ماه منیر است و، این جهان شب تار است

روح قدس را ز فخر روزی صد راه

گرد درو مجلسش مجال و مدار است

قیصر رومی به قصر مشرف او در

روز مظالم ز بندگان صغار است

خلق شمارند و او هزار ازیراک

هر چه شمار است جمله زیر هزار است

رایت او روز جنگ شهره درختی است

کش ظفر و فتح برگ‌ها و ثمار است

مرکب او را چو روی سوی عدو کرد

نصرت و فتح از خدای عرش نثار است

خون عدو را چو خویش بدو داد

دیگ در قصر او بزرگ طغار است

پیش عدوخوار ذوالفقار خداوند

شخص عدو روز گیر و دار خیار است

تا ننهد سر به خط طاعت او بر

ناصبی شوم را سر از در دار است

ناصبی شوم را به مغز سر اندر

حکمت حجت بخار و دود شخار است

نیست سر پر فساد ناصبی شوم

از در این شعر، بل سزای فسار است

بیشتر بخوانید : شعر در مورد استاد ، دانشگاه و شاگرد و معلم و استاد خوب و بد

شعر در مورد درد جانان

خرد چون به جان و تنم بنگریست

از این هر دو بیچاره بر جان گریست

مرا گفت کاینجا غریب است جانت

بدو کن عنایت که تنت ایدری است

عنایت نمودن به کار غریب

سر فضل و اصل نکو محضری است

گر آرایش بت ز بتگر بود

تنت را میارای کاین بتگری است

نکوتر نگر تا کجا می‌روی

که گمره شد آنک او نکو ننگریست

اگر دیو را با پری دیده‌ای،

و گر نی، تنت دیو و جانت پری است

پریت ای برادر برهنه چراست

اگر دیوت اندر خز و ششتری است؟

چو تنت از عرض جامه دارد بدان

که مر جانت را جامهٔ جوهری است

به صابون دین شوی مر جانت را

بیاموز کاین بس نکو گازری است

ز دانش یکی جامه کن جانت را

که بی‌دانشی مایهٔ کافری است

سر علمها علم دین است کان

مثل میوهٔ باغ پیغمبری است

به دین از خری دور باش و بدان

که بی‌دینی، ای پور، بی شک خری است

مگر جهل درداست و دانش دواست

که دانا چنین از جهالت بری است

به داروی علمی درون علم دین

ز بس منفعت شکر عسکری است

سخن به ز شکر کزو مرد را

ز درد فرومایگی بهتری است

سخن در ره دین خردمند را

سوی سعد رهبرتر از مشتری است

گلی جز سخن دید هرگز کسی

که بی‌آب و بی نم همیشه طری است؟

بیاموز گفتار و کردار خوب

که‌ت این هر دو بنیاد نیک‌اختری است

مراد خدای از جهان مردم است

دگر هرچه بینی همه بر سری است

نبینی که بر آسمان و زمین

مر او را خداوندی و مهتری است

خداوند تمییز و عقل شریف

خداوند تدبیر و قول آوری است

متاب، ای پسر، سر ز فرمان آنک

ازوت این بزرگی و این سروری است

به طاعت بکن شکر و احسان او

که این داد نزد خرد عمری است

بجز شکر نعمت نگیرد که شکر

عقاب است و نعمت چو کبگ دری است

مکن شکر جز فضل آن را که او

به فردوس شکر تو را مشتری است

جهان جای الفنج ملک بقاست

بقائی و ملکی که نااسپری است

گر از بهر ملک آفریدت خدای

چرا مر تو را میل زی چاکری است

طلب کن بقا را که کون و فساد

همه زیر این گنبد چنبری است

جهان را چو نادان نکوهش مکن

که بر تو مر او را حق مادری است

به فعل اندرو بنگر و شکر کن

مر آن را که صنعش بدین مکبری است

چه چیز است از این چرخ گردان برون؟

درین عاقلان را بسی داوری است

جهانی فراخ است و خوش کاین جهان

درو کمتر از حلقهٔ انگشتری است

مر آن راست فردا نعیم اندرو

که امروز بر طاعتش صابری است

نباشد کسی تشنه و گرسنه

درو، کاین سخن در خور ظاهری است

چو تشنه نباشد کس آنجا پس آن

چه جای شراب هنی و مری است؟

حذر کن ز عام و ز گفتار خام

گرت میل زی مذهب حیدری است

تو را جان در این گنبد آبگون

یکی کار کن رفتنی لشکری است

بیلفنج ملک سکندر کنون

که جانت در این سد اسکندری است

سخن‌های حجت به حجت شنو

که قولش نه بیهوده و سرسری است

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.