شعر در مورد سکوت ، در برابر ظلم و ظالم و سکوت عشق و شب و عاشقانه

شعر در مورد سکوت

شعر در مورد سکوت ، شعر در مورد سکوت در برابر ظلم ، شعر در مورد سکوت شب و عشق و عاشقانه

شعر در مورد سکوت ، ,شعر در مورد سکوت در برابر ظلم ، شعر در مورد سکوت شب و عشق و عاشقانه در سایت تفریحی پارسی زی.امیدواریم از خواندن این مطلب لذت ببرید و مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.

چند یک دقیقه می ایستم

چند یک دقیقه سکوت می کنم

چند یک دقیقه شکر می کنم

که هستید.

و من

صبح ها

پا می شوم

و صورتم را با دستهای کسی می شویم

که گناه گریه هایم را به گردن نمی گیرد!

⇔⇔⇔⇔

 زمینه ایست سکوت از برای صوت و صدا

ولی سکوت طبیعت ز بان لال و کری

⇔⇔⇔⇔

سکوت پشت گوشی

از سنگین ترین سکوت هاست

نه از دست ها کاری ساخته است ، نه از چشم ها

⇔⇔⇔⇔

 خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته

ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت

سکوت می کنم

به احترام آن همه حرف که در دلم مرد

⇔⇔⇔⇔

 لب ببندم که در طریق سکوت

ادبم رهنما فرستادی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت در برابر ظلم

گاه سکوت معجزه می کند

و تو می آموزی که همیشه بودن در فریادنیست

⇔⇔⇔⇔

 نیست حالی در دل شاعر، خیال انگیزتر

از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت عشق

همه اخطار ها زنگ ندارند عزیز

گاهی هم سکوت آخرین اخطار است

⇔⇔⇔⇔

 سکوت معنویان را بیا و کار بساز

لباس مدعیان را بسوز و دور انداز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت شب

سکوت از نداشتن نیست از بزرگواری است

برای همین هیچ وقت صدای خدا را نخواهی شنید

⇔⇔⇔⇔

 سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی

لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت عاشقانه

امشب بجای شعر سکوت می نویسم

می خواهی بخوانی

نگاهم کن

⇔⇔⇔⇔

 آسمان همره سنتور سکوت ابدی

با منش خنده خورشید نثار آمده بود

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت زن

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

⇔⇔⇔⇔

 تو شهریار بیان از سکوت نیم شب آموز

گمان مبر که گرم لب تکان نخورد خموشم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت تلخ

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست

روی ردیف نازکی از سیم می نشست

⇔⇔⇔⇔

 همره همهمه گله و همپای سکوت

همدم زمزمه نای شبانی گل من

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت دریا

بگذار سر به سینه ی من در سکوت ، دوست

گاهی همین قشنگترین شکلِ گفتگوست

⇔⇔⇔⇔

 نیست از کوته زبانی بر لبم مهر سکوت

تیغ ها پوشیده در زیر سپر باشد مرا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت شب

شب در سکوتِ آینه آشوب می کنی

حالم بد است، حالِ مرا خوب می کنی

⇔⇔⇔⇔

جاهلان را پرده پوشی نیست بهتر از سکوت

پای خواب آلود بیدارست تا در دامن است

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد سکوت

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟

 چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟

⇔⇔⇔⇔

 حال گهر مپرس که از گوش ماهیان

مهر سکوت بر لب ساحل نهاده اند

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سکوت عشق

سکوت که می آید در دلم دلهره ای به پا میکند

انگار کسی بی صدا نامت را صدا می زند و من

دوباره دلتنگ می شوم

⇔⇔⇔⇔

 از حرف و صوت زیر و زبر بود حال ما

مهر سکوت بر لب گویا گذاشتیم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پاییز ، اشعار زیبا در مورد پاییز و باران و انار و عشق و عاشقی

شعر درباره سکوت شب

سکوت کردی و رفتی…ولی درون سرم

صدای ممتد سوت ترن تمام نشد

⇔⇔⇔⇔

 مهر سکوت با دل بی آرزو خوش است

از خامشی چه سود چو گویاست آرزو

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد سکوت شب

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد

چـرا ضـمـیـر تـو بـر عـکس ظاهرت باشد؟

⇔⇔⇔⇔

 خاموش کنم اگر چه با من

در نطق و سکوت سازوارید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سکوت تلخ

پلکهایم سکوت پنجره ای ست که گرفتار وانکردن تست

پلک سنگین خواب یک مرداب که شبیه صدا نکردن تست

⇔⇔⇔⇔

 تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی

مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره سکوت

می خواستم که لال بمانم، به جان تو!

دیدم سکوت در دهنم درد می کند

⇔⇔⇔⇔

 خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی

وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی

⇔⇔⇔⇔

شعری کوتاه در مورد سکوت

همین که بغض می شود سکوت های های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

⇔⇔⇔⇔

 ز راه تجربه، گر هفته ای سکوت کنی

نه خواجه ماند و بانو، نه شکر و انبان

⇔⇔⇔⇔

اشعار کوتاه در مورد سکوت

من آخر ای صدای سبز عشق، کوچ می کنم

از این سکوت یخ زده به سوی گرمسیر تو!

⇔⇔⇔⇔

 هر که صائب چون صدف بر لب زند مهر سکوت

از دهانش گوهر سیراب می آید برون

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف سکوت

بعد از این بین سکوت من و لبخند شما

رازهایی که شنیدیم نگه می داریم

⇔⇔⇔⇔

 بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش

چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف سکوت

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

⇔⇔⇔⇔

 چند خموش می کنم سوی سکوت می روم

هوش مرا به رغم من ناطق راز می کنی

⇔⇔⇔⇔

شعری در وصف سکوت

سمفونی سکوت مرا نت به نت بخوان

تا بغض های کال غزل را صدا کنی

⇔⇔⇔⇔

چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهاد

جانا به قصد خون دل ناتوان نهاد

گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنم

مُهر سکوت، لعل تواَم بر دهان نهاد

یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچ

طبع لطیف اگر چه مرا خرده دان نهاد

چشمت به فتنه خانه ی مردم خراب کرد

نتوان دگر بهانه بر آخر زمان نهاد

دل در میان دوست به مویی خیال بست

باریک نکته ایست که دل در میان نهاد

دندان به آرزوی لبش تیزکرد کام

گفتا که بر رطب نتوان استخوان نهاد

دیگر مخوان به صومعه ابن حسام را

کو سربر آستانه ی پیر مغان نهاد

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در وصف سکوت

چه روزهای سیاهی که بی تو سهم دلم

سکوت بود و سکوت و شکست بود و شکست

⇔⇔⇔⇔

در خانه خود به کمترین مایه قوت

بیچاره به سر کنی به صد صبر و سکوت

بر سفره مردم نکشی دست به لوت

تا پر نکنی شکم به سان الموت

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در وصف سکوت

تو با منی و بی توام ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

⇔⇔⇔⇔

منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق

این نشه بمن نیست اگر با دگری هست

عرفی

ای ترا حق خاتم اقوام کرد

بر تو هر آغاز را انجام کرد

ای مثال انبیا پاکان تو

همگر دلها جگر چاکان تو

ای نظر بر حسن ترسازاده ئی

ای ز راه کعبه دور افتاده ئی

ای فلک مشت غبار کوی تو

«ای تماشا گاه عالم روی تو»

همچو موج ، آتش ته پا میروی

«تو کجا بهر تماشا میروی»

رمز سوز آموز از پروانه ئی

در شرر تعمیر کن کاشانه ئی

طرح عشق انداز اندر جان خویش

تازه کن با مصطفی پیمان خویش

خاطرم از صحبت ترسا گرفت

تا نقاب روی تو بالا گرفت

هم نوا از جلوه ی اغیار گفت

داستان گیسو و رخسار گفت

بر در ساقی جبین فرسود او

قصه ی مغ زادگان پیمود او

من شهید تیغ ابروی تو ام

خاکم و آسوده ی کوی تو ام

از ستایش گستری بالاترم

پیش هر دیوان فرو ناید سرم

از سخن آئینه سازم کرده اند

وز سکندر بی نیازم کرده اند

بار احسان بر نتابد گردنم

در گلستان غنچه گردد دامنم

سخت کوشم مثل خنجر در جهان

آب خود می گیرم از سنگ گران

گرچه بحرم موج من بیتاب نیست

بر کف من کاسه ی گرداب نیست

پرده ی رنگم شمیمی نیستم

صید هر موج نسیمی نیستم

در شرار آباد هستی اخگرم

خلعتی بخشد مرا خاکسترم

بر درت جانم نیاز آورده است

هدیه ی سوز و گداز آورده است

ز آسمان آبگون یم می چکد

بر دل گرمم دمادم می چکد

من ز جو باریکتر می سازمش

تا به صحن گلشنت اندازمش

زانکه تو محبوب یار ماستی

همچو دل اندر کنار ماستی

عشق تا طرح فغان در سینه ریخت

آتش او از دلم آئینه ریخت

مثل گل از هم شکافم سینه را

پیش تو آویزم این آئینه را

تا نگاهی افکنی بر روی خویش

می شوی زنجیری گیسوی خویش

باز خوانم قصه ی پارینه ات

تازه سازم داغهای سینه ات

از پی قوم ز خود نامحرمی

خواستم از حق حیات محکمی

در سکوت نیم شب نالان بدم

عالم اندر خواب و من گریان بدم

جانم از صبر و سکون محروم بود

ورد من یاحی و یاقیوم بود

آرزوئی داشتم خون کردمش

تا ز راهدیده بیرون کردمش

سوختن چون لاله پیهم تا کجا

از سحر دریوز شبنم تا کجا؟

اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع

با شب یلدا در آویزم چو شمع

جلوه را افزودم و خود کاستم

دیگران را محفلی آراستم

یک نفس فرصت ز سوز سینه نیست

هفته ام شرمنده ی آدینه نیست

جانم اندر پیکر فرسوده ئی

جلوه ی آهی است گرد آلوده ئی

چون مرا صبح ازل حق آفرید

ناله در ابریشم عودم تپید

ناله ئی افشا گر اسرار عشق

خونبهای حسرتگفتار عشق

فطرت آتش دهد خاشاک را

شوخی پروانه بخشد خاک را

عشق را داغی مثال لاله بس

در گریبانش گل یک ناله بس

من همین یک گل بدستارت زنم

محشری بر خواب سرشارت زنم

تا ز خاکت لاله زار آید پدید

از دمت باد بهار آید پدید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد افغانستان ، جنگ و وطن دوستی و شعر کوتاه در مورد کابل

شعری در مورد سکوت

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

⇔⇔⇔⇔

این زمین و آسمان ملک خداست

این مه و پروین همه میراث ماست

اندرین ره هر چه آید در نظر

با نگاه محرمی او را نگر

چون غریبان در دیار خود مرو

ای ز خود گم اندکی بیباک شو

این و آن حکم ترا بر دل زند

گر تو گوئی این مکن آن کن ،کند

نیست عالم جز بتان چشم و گوش

اینکه هر فردای او میرد چو دوش

در بیابان طلب دیوانه شو

یعنی ابراهیم این بتخانه شو

چون زمین و آسمان را طی کنی

این جهان و آن جهان را طی کنی

از خدا هفت آسمان دیگر طلب

صد زمان و صد مکان دیگر طلب

بی خود افتادن لب جوی بهشت

بی نیاز از حرب و ضرب خوب و زشت

گر نجات ما فراغ از جستجوست

گور خوشتر از بهشت رنگ و بوست

ای مسافر جان بمیرد از مقام

زنده تر گردد ز پرواز مدام

هم سفر با اختران بودن خوش است

در سفر یک دم نیاسودن خوش است

تا شدم اندر فضاها پی سپر

آنچه بالا بود ، زیر آمد نظر

تیره خاکی برتر از قندیل شب

سایهٔ من بر سر من ای عجب

هر زمان نزدیک تر نزدیکتر

تا نمایان شد کهستان قمر

گفت «رومی از گمانها پاک شو

خوگر رسم و ره افلاک شو

ماه از ما دور و با ما آشناست

این نخستین منزل اندر راه ماست

دیر و زود روزگارش دیدنی است

غارهای کوهسارش دیدنی است»

آن سکوت آن کوهسار هولناک

اندرون پر سوز و بیرون چاک چاک

صد جبل از خافطین و یلدرم

بر دهانش درد و نار اندر شکم

از درونش سبزه ئی سر بر نزد

طایری اندر فضایش پر نزد

ابر ها بی نم ، هوا ها تند و تیز

با زمین مرده ئی اندر ستیز

عالم فرسوده ئی بی رنگ و صوت

نی نشان زندگی در وی نه موت

نی بنافش ریشهٔ نخل حیات

نی به صلب روزگارش حادثات

گرچه هست از دودمان آفتاب

صبح و شام او نزاید انقلاب

گفت رومی «خیز و گامی پیش نه

دولت بیدار را از کف مده

باطنش از ظاهر او خوشتر است

در قفار او جهانی دیگر است

هر چه پیش آید ترا ای مرد هوش

گیر اندر حلقه های چشم و گوش

چشم اگر بیناست هر شی دیدنی است

در ترازوی نگه سنجیدنی است

هر کجا رومی برد آنجا برو

یک دو دم از غیر او بیگانه شو»

دست من آهسته سوی خود کشید

تند رفت و بر سر غاری رسید

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد سکوت

این روزها سکوت من از ناتوانی است

من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟

⇔⇔⇔⇔

ای ز تیغ تو در سرافرازی

ملک ترکی و ملت تازی

روزگاری به حل و عقد و سزد

به چنین روزگار اگر نازی

بحر سوزی چو در سخط رانی

کان فشانی چو با کرم سازی

به سر تیغ ملک بستانی

به سر تازیانه دربازی

به مباهات آسمان به صدا

کرده با کوس تو هم‌آوازی

فتح رابا سپید مهرهٔ رزم

بوده در موکب تو دمسازی

آسمانت شکارگاه مراد

واختران بازهای پروازی

روز هیجا که ترکیان گردند

زیر ران مبارزان تازی

تیغ بینی زمرد و مرد از تیغ

هر دو نازان ز روی دمسازی

زلف پرچم نگارد اندر چشم

شکل جرارهای اهوازی

باشد از روی نسبت و صولت

سوی دشمن چو حمله آغازی

تیغ تو تیغ حیدر عربی

کوس او طبل حیدر رازی

چون گشاد تو در هوای نبرد

کرد شاهین فتح پروازی

نوک پیکانت بر فلک دوزد

حکم آینده را به طنازی

مرگ در خون کشته غوطه خورد

گر در آن کر و فر درو یازی

تو که از رعد کوس و برق سنان

در دل دیو راز بگدازی

در چنان موقفی ز حرص سخا

خصم را در سؤال بنوازی

ور ز تو جان رفته خواهد باز

به سر نیزه در وی اندازی

ملک می‌کرد با ظفر یک روز

فتنه را در سکوت غمازی

کاین چنین خصم در کمین و تو باز

فارغ از هر سویی همی تازی

رونق کار من که خواهد داد

گر تو روزی به من نپردازی

ظفر آواز داد و گفت ای ملک

چه حذوریست این و مجتازی

سایهٔ ایزد آفتاب ملک

آن ظفرپیشه خسرو غازی

شاه سنجر که کار خنجر اوست

فتنه‌سوزی و عافیت‌سازی

آنکه چون آتش سنانش را

باد حمله دهد سرفرازی

فتح بینی که با زبانهٔ او

چون سمندر همی کند بازی

آنکه در ظل رایتش عمریست

تا به نهمت همی سرافرازی

وانکه بر طرف رستهٔ عدلش

شیر دکان ستد به خرازی

وانکه در مصر جامع ملکش

قرص خورشید کرد خبازی

ای زمان تو بی‌تناسخ نفس

کبک را داده در هنر بازی

وی ز خرج کفت مجاهز کان

کرده با آفتاب انبازی

تا خزان و بهار توبه نکرد

این ز صرافی آن ز بزازی

باغ ملک ترا مباد خزان

تا درو چون بهار بگرازی

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت

مرا به حال خودم واگذار … خواهم مُرد…

از این سکوت پرازمرگ، خسته ام دیگر

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خواهر ، برادر و خواهر زن و خواهر زاده و خواهر شوهر

خسروا روزی ز عمرم گر سپهر افزون کند

یا نگیرد بسته مرگم چون مگس را عنکبوت

گر توانم سجده‌گاه شکر سازم ساحتت

چون مسیح مریم از صفر حمل تا پای حوت

پس چه گویی صرف یارم کرد بر درگاه تو

هریکی این روزها را از پی یک‌روزه قوت

بخت را دانی که یارد کرد حی لاینام

اعتکاف سدهٔ درگاه حی لایموت

طالب مقصود را یک سمت باید مستوی

مرد را سرگشته دارد اختلافات سموت

من چو کرم پیله‌ام قانع به یک نوع از غذا

توامان با صبر چون وتر حنیفی با قنوت

فضلهٔ طبعم نسیج‌الوحد از این معنی شدست

فضلهٔ کرمک نسیج‌الالف شد با برگ توت

انوری لاف سخن تا کی زنی خاموش باش

بو که چون مردان مسلم گرددت ملک سکوت

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت شب

سکوت میکنی اما در انتهای سکوت

لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم

⇔⇔⇔⇔

ای به تو مخصوص اعجاز سخن

چون به وترای وتر در معنی قنوت

سمت درگاهت سعود چرخ را

گشته در دوران کل خیرالسموت

روزگاری در کمال ناقصان

روزگار اطلس کند ز برگ توت

ما چو قرص ارزن و حوت غدیر

تو چو قرص آفتا و برج حوت

صعوهٔ ما مرد سیمرغ تو نیست

تو قوی بازو به فضلی ما به قوت

پیش نظم چون نسیج الوحد تو

چیست نظم ما نسیج النعکبوت

گرچه در تالیف این ابیات نیست

بی‌سمین غثی و قسبی بی‌کروت

رای عالی در جواب این مبند

لایق اینجا السکوتست السکوت

ای به حق بخت تو حی لاینام

بادی اندر حفظ حی لایموت

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوتم از رضایت نیست

امشب سـکـوت من به نگاهت نیاز داشت

با این سکوت غم زده، محرم نمی شوی؟؟

⇔⇔⇔⇔

این چرخ گرد گرد کواکب نگار چیست؟

وین اختر ستیزه گر کینه کار چیست؟

هان! ای حکیم، هرچه بپرسم ترا، بگوی

تا منکشف شود که درین پود و تار چیست؟

پروردگار نفس بباید شناختن

این نفس خود چه باشد و پروردگار چیست؟

زین سوی لامکان و از آن سوی هفت چرخ

پیوند آن دو واسطهٔ کامکار چیست؟

این طول و عرض چند و زمان و مکان کدام؟

این خط و نقطه چون و محیط و مدار چیست؟

این چار عنصر و سه موالید و شش جهت

این پنج زورق و دو در و یک سوار چیست؟

این جان روشن و تن تاریک را چه حال؟

وین خاک ساکن و فلک بی‌قرار چیست؟

این وصلت و مفارقت و جوهر و عرض

این بهمن و تموز و خزان و بهار چیست؟

این قلب و این لسان و سکوت و کلام چه؟

این طبع و این مزاج و خیال و بخار چیست؟

دریک مگس مجاورت نوش و زهر چون؟

در یک مکان مناسبت گنج و مار چیست؟

اصل فرشته از چه و نسل پری ز که؟

وین آدمی بدین صفت و اعتبار چیست؟

درپای دار این فلک بی‌گناه کش

چندین هزار پیکر ناپایدار چیست؟

آوردنش به عالم و بردن به خاک چند؟

پروردنش به شکر و کردن شکار چیست؟

گوش ملوک از «لمن الملک» چون پرست

باز این نزاع و نخوت واین گیرودار چیست؟

منزل یکی و راه یکی و روش یکی

چندین هزار تفرقه در هر کنار چیست؟

اعداد را چو اصل به غیر از یکی نبود

این عقدهای مختلف اندر شمار چیست

ای نقشبند پیکر معنی، بگوی تا

زین نقشها ارادت صورت‌نگار چیست؟

الهام و وحی و کشف و مقامات و معجزه

در جنبش نبی و ولی آشکار چیست؟

ابلیس و خلد و آدم و حوا و خوشه چه؟

ذبح و خلیل و گلشن و نمرود و نار چیست؟

مصر و عزیز و یوسف و زندان و خواب چه؟

طور و عصا و موسی و سجیل‌خوار چیست؟

سیر براق و مسجد اقصی و جبرییل

طوبی و عرش و سدره و دیدار یار چیست؟

بوجهل را مخالفت احمد از چه خاست؟

و آن عنکبوت و پرده و صدیق و غار چیست؟

این حج و عمره و حرم و کعبه و مقام

وین خلق و سعی و وقفه ور می حجار چیست؟

رومی رخان هفت زمین را چنان طواف

بر گرد آن سرادق زنگی شعار چیست؟

گر دیده‌ای مدینهٔ علم رسول را

باب مدینه و اسد و ذوالفقار چیست؟

مد صراط و وضع ترازو و طی ارض

هول حساب و قول شفاعت گزار چیست؟

رحمت چو در قیاس فزون آمد از غضب

تشویش عبد و خشم خداوندگار چیست؟

از جای آمدن تو اگر واقفی به عقل

در باز گشتن این فزع و زینهار چیست؟

فرمان که می‌دهد به مکافات نیک و بد؟

مخلوق را درین بد و نیک اختیار چیست؟

ای زاهد، ار به سر عبادت رسیده‌ای

شرط نماز و روزهٔ لیل و نهار چیست؟

هر جزو را که باز شمردم حقیقتست

گر راه برده‌ای به حقیقت، به یار، چیست؟

امر رموز «لیسک فی جبتی» چه بود؟

آن گفتن «اناالحق» و منصور و دار چیست؟

برما هزار گونه مباهات می‌کنی

ای مدعی بگو که: یکی از هزار چیست؟

گر جاهلی، ز راهرو کاروان بپرس

ورعارفی، بگوی که تا: اصل کار چیست؟

تا کی دویدنت به یسار از یمین چنان؟

نادیده این قدر که یمین از یسار چیست؟

ما در حصار این فلک تیز گردشیم

وز جان بی‌خبر که: برون از حصار چیست؟

ای پادشاه، اگر نظر لطف می‌کنی

زان روی پرده دور کن، این انتظار چیست؟

با اوحدی ز آتش دوزخ سخن مگوی

در دست این شکسته دل خاکسار چیست؟

باران رحمت تو به هر گوشه می‌رسد

او هم به کوی تست، برو هم ببار، چیست؟

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت میکنم

شده ست حال تو را تا غریبه می پرسد

فقط سکوت کنی در جواب گریه کنی ؟

⇔⇔⇔⇔

بیاکه هیچ بهاری به حسرت ما نیست

شکسته رنگی امید بی‌تماشا نیست

به قدر پر زدن ناله وسعتی داریم

غبارشوق جنون مشرب است صحرا نیست

زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش

که غیرضبط نفس نام این معما نیست

غنا مخواه‌که تمثال هستی امکان

برون آینهٔ احتیاج پیدا نیست

چو موج اگر به‌شکستی رسی غنیمت‌دان

درین محیط‌که جز دست عجز بالا نیست

به هرچه می‌نگری پرفشان بیرنگی‌ست

که‌گفته است جهان آشیان عنقا نیست

اگر ز وهم برآیی چه موج و کو گرداب

جهان به خویش فرو رفته است دریا نیست

حساب هیچکسی تا کجا توان دادن

بقا کدام و چه هستی فنا هم از ما نیست

به آرمیدگی شمع رفته‌ایم از خویش

دلیل مقصد از سرگذشتگان پا نیست

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل

که هر طرف نگری جز در قفس وا نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت عشق

بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی همزبان

با زبان واکردنم کفران نعمت می کنم

⇔⇔⇔⇔

هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر

به موج چشمهٔ خورشید می‌زند ساغر

حضور منزل دل ختم جادهٔ نفس است

پی درودن هر ریشه می‌رسد به ثمر

چو لاله غیر سویدا چه جوشد از دل ما

حباب داغ شمارد، محیط خون جگر

به کسب طینت بیمغز باب عرفان نیست

ز باده نشئه محال است قسمت ساغر

سخن چو آب دهد طبعهای بیحس را

به نثر و نظم نگردد، دماغ‌کاغذ، تر

ستم به خامه‌ کند خشکی دوات اینجا

زبان به حرف نگردد چوگوش باشدکر

نجات یافت ز مرگ آنکه با قضا پیوست

به چوب دسته الم نیست از جفای تبر

زنیک و بد مژه بستن هجوم عافیت است

خمار خواب مکش‌گر فکندی این بستر

در این زمانه‌که غیر از سکوت آفت نیست

به تیغ حادثه همواری‌ام نمود سپر

نداشت مایدهٔ عمر بیوفا مزه‌ای

نمک زدندکباب مرا ز خاکستر

درای قافلهٔ رنگ سخت خاموش است

خبر مگیرکه از ماگرفته‌اند خبر

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل

در این بساط به امید بخیه جیب مدر

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت بی پایان

با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کرد

با زنگ نام ات این سکوت آباد را آزار خواهم کرد

⇔⇔⇔⇔

آدمی ز اصل فطرت آمد صاف

از صفا قابل همه اوصاف

هر صفت را که می شود طالب

می شود بر نهاد او غالب

گر به خوی فرشته آرد روی

زود گردد فرشته سیرت و خوی

ور زند فعل دیو از وی سر

شود از فعل بد ز دیو بتر

ای نگشته ز فطرت اول

فطرت خویش را مکن مبدل

جهد کن جهد تا به عالم دل

ملکات ملک کنی حاصل

نسپاری عنان به حیله و رید

نشوی کارخانه دد و دیو

ور نمانده ست فطرت تو سلیم

بل کز آفات نفس گشته سقیم

از هواهای نفس خود وا کن

هر صفت را به ضد مداوا کن

گر بخیلی به جود کوش و کرم

بذل دینار پیشه ساز و درم

ور حریصی به داده شو خرسند

جز قناعت شعار خود مپسند

نفس تو گر ز نطق یابد قوت

لب ببند از سخن به مهر سکوت

ور ز خاموشی اش نصیب افتاد

بایدت لب به گفت و گوی گشاد

گفت و گویی کلید صدق و صواب

نه که گردد مزید بعد و حجاب

گر کند عقل و شرع حکم سخن

تو به طبع و هوا خموش مکن

ور نباشد سخن فروشی خوش

رخت بر ساحل خموشی کن

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت اجباری مادمازل

رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت

دنیای کوچکی که در آن ، جا نمی‌ شدی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خدا ، کودکانه از حافظ و سعدی و مولانا و قیصر امین پور

وآخرین وصف کان کلام بود

نه به حلق و زبان و کام بود

بر کلامش سکوت سابق نی

تهمت خامشیش لاحق نی

حق تعالی چو بی عبارت و حرف

با عدم گفته نکته های شگرف

عدم آمد ز ذوق آن سخنان

به فضای وجود رقص کنان

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت من

سکوت کرده ای اما غمین و بغض آلود

به گوش می رسد اینک صدای چشمانت؟

⇔⇔⇔⇔

حق چو آن وهم و آن گمان دانست

چاره آن در امتحان دانست

بهر نقد خلیل خواست محک

داد فرمان که فرقه ای ز ملک

خلعت از صورت بشر کردند

سبحه گویان بر او گذر کردند

بانگ تسبیح و نعره تهلیل

بر گرفتند در جوار خلیل

زان نوای و صدای جان افزای

عقل و هوش خلیل رفت از جای

نام جانان شنید و جان افشاند

آستین بر همه جهان افشاند

ای خوش آن نغمه های دردآمیز

که بود ذوق بخش و شورانگیز

بر کند عقل را ز بیخ و ز بن

نو کند در درونه عشق کهن

چون شدند آن گروه سبحه سرای

خامش از سبحه های هوش ربای

با خود آمد خلیل و داد آواز

کین نوا را ز نو کنید آغاز

جان من از سماع ناشده سیر

بر خموشی چرا شدید دلیر

حالت صوفیان نگشته تمام

بر مغنی بود سکوت حرام

نیست در مذهب مسلمانی

جز به اتمام ذبح قربانی

مرغ را کز کف تو دانه کش است

نیم بسمل رها کنی نه خوش است

یا مکن قصد هیچ جانداری

یا چو کشتی تمام کش باری

نیم کشته نه مرده نی زنده ست

جان عاشق به آن نه ارزنده ست

حال اهل ضلال در عقبی

لایموت آمده ست و لا یحیی

قدسیان گوهر ادب سفتند

در جواب خلیل حق گفتند

تا کی این ذکر رایگان گوییم

کار کردیم مزد آن جوییم

کار بی مزد هیچ کس نکند

مزد دیده ز کار بس نکند

کار خواهی به مزد بگشا دست

گره از کار مزد بگشاده ست

زانچه دارم ز مال گفت و عقار

می کنم بر شما دو دانگ نثار

بار دیگر کنید بهر خدا

این نوای طرب فزای ادا

بر بیان بلیغ و لفظ فصیح

برگرفتند قدسیان تسبیح

بانگ قدوس و نعره سبوح

شد براهیم را مهیج روح

دل و جانش در اهتزاز آمد

وجد و حال گذشته باز آمد

وجد و حالی چنانکه هست محال

درک آن پیش عقل و وهم و خیال

بلکه نارسته از خیال و گمان

نیست ادراک آن تو را امکان

قدسیان باز لب فرو بستند

زان صدا و خموش بنشستند

بانگ برداشت آن ستوده سیر

که فدا می کنم دو دانگ دگر

باز این ذکر را اعاده کنید

شورش و وجد من زیاده کنید

جان من ماهی است و ذکر حق آب

صبر ماهی از آب نیست صواب

ماهی از آب صبر نتواند

ور کند صبر زنده کی ماند

هر چه از آب بر کنار بود

آن نه ماهی که سوسمار بود

سوسمار است زیر ریگ روان

ماهیش می برند خلق گمان

سبحه خوانان که مزد جوی شدند

مزد دیدند و سبحه گوی شدند

های و هویی فکند در ملکوت

ذکر ذوالکبریاء و الجبروت

شد خلیل از سماع آن بی خویش

ساخت طی پرده وجود از پیش

کرد بر خود لباس هستی شق

سر برون زد ز جیب هستی حق

چون دگر باره زمره ملکوت

بر لب خود زدند مهر سکوت

ناله شوق برگرفت خلیل

کانچه دارم من از کثیر و قلیل

جمله را می کنم فدای شما

تا ز هم نگسلد نوای شما

منشینید ازین سرود خموش

که شدم در سماع آن همه گوش

باز آغاز آن نوا کردند

ورد تسبیح خود ادا کردند

شد خلیل از نوای ایشان مست

داد یکبارگی عنان از دست

وقت خوش یافت زان ترانه خوش

دست همت فشاند صوفی وش

هر چه بودش ز ملک و مال پسند

جمله در پای مطربان افکند

در سماعی که در وی از سر ذوق

نفشاند حریق شعله شوق

بر خود و خلق آستین وداع

گرد خود گشتن است و آن نه سماع

ز آتش امتحان چو ابراهیم

خالص آمد چو زر ناب و سلیم

قدسیان پیش او شدند عیان

که رسولیم از خدای جهان

آدمی نیستیم ما ملکیم

نقد پنهانی تو را محکیم

آمده بهر امتحان توییم

ناقد مخزن نهان توییم

لله الحمد کامدی به شمار

چون زر ده دهی تمام عیار

تو خلیلی و در تو عشق خدای

متخلل شده ز سر تا پای

جزو جزو تو از قدم تا فرق

گشته در خلت و محبت غرق

بنده منعمی نه بند نعم

از فوات نعم تو را چه الم

گر نعم فی المثل نقم گردد

نیست عشق تو آن که کم گردد

چون دلت از خدای نشکیبد

تاج خلت همین تو را زیبد

هر گمانی که داشتیم تو را

گشت روشن که سهو بود و خطا

عشق تو ذاتی است نه عرضی

گشته صافی ز شوب هر غرضی

عشق چون بر جمال ذات بود

حاش لله که بی ثبات بود

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت تلخ

رامشگران سکوت جهان را نواختند

در پنجگاه دلهره با زیر و بم رفیق

⇔⇔⇔⇔

شاها سریر و تاج کیان چون گذاشتی

سی ساله ملک و ملک جهان چون گذاشتی

پرویز عهد بودی و نوشیروان وقت

ایوان سیم کرده چنان چون گذاشتی

در انتظار قطرهٔ عدل تو ملک را

همچون صدف گشاده دهان چون گذاشتی

ناگه سپر فکندی و یادت نیامد آنک

بر پهلوی زمانه سنان چون گذاشتی

خط بر جهان زدی و ز خال سیاه ظلم

بر هفت عضو ملک نشان چون گذاشتی

از مه چهار هفته گذشت آن دو هفته ماه

زیر خسوف خاک نهان چون گذاشتی

ملک تو را جهان به جهان صیت رفته بود

این ملک را زمان به زمان چون گذاشتی

ما را چو دست سوخته می‌داشتی به عدل

در پای ظلم سوخته جان چون گذاشتی

این گلبنان نه دست نشان دل تو اند

بادامشان شکوفه فشان چون گذاشتی

آسیب زمهریر دریغ و سموم داغ

بر گلبنان دست نشان چون گذاشتی

چشم سیاهشان گه زردآب ریختن

نرگس مثال در یرقان چون گذاشتی

ما را خبر ده از شب اول که زیر خاک

شب با سیاست ملکان چون گذاشتی

نه گنج نطق داشتی آن روز وقت نزع

مهر سکوت زیر زبان چون گذاشتی

دانم که کوچ کردی ازین کوچهٔ خطر

ره بر چهار سوی امان چون گذاشتی

این راه غول‌دار و پل هفت طاق را

تا چار سوی هشت جنان چون گذاشتی

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت نکن

من بودم و سکوت و حرم- صحن انقلاب-

تو بودی و نبود به جز من کبوتری

⇔⇔⇔⇔

اگر دانی زبان اختران را

شبانه بشنوی راز جهان را

سکوت شب به صد آهنگ خواند

به گوشت قصه های آسمان را

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت شبانه

تو با کدام زبان صدایم می زنی

سکوت تو را لمس می کنم

به من که نگاه می کنی

⇔⇔⇔⇔

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب

خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست

جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا

گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب

دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست

تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب

نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم

بوی آغوش تو آید از هوای نیمشب

نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر

از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

با امید وصل از درد جدایی باک نیست

کاروان صبح آید از قفای نیمشب

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش

تا سرایم قصه ای از ماجرای نیمشب

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت شب

تو که نمی دانی؛

از آن دهان

با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت!

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت شب و نوای بلبل

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می‌خواندم از لایتناهی.

آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز

شب‌ها که سکوت است و سکوت و سیاهی.

⇔⇔⇔⇔

شعر شب سکوت کویر

پاییز از چشمان من شروع شد

از برگ ریزان دلم

از نارنجیِ سکوتم

که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آزادی ، آزادگی و اختیار و پرنده + آزادی بیان و زندان

شعر شب سکوت کویر

کسی از غیبتِ پنهانِ ستاره به دریا نمی‌رسد

ما سکوتِ سختِ‌ این همه راه را

به دندان شکسته‌ایم

پس تو … تنفسِ ناتمامِ من

کی، کی پروانه خواهی شد؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره سکوت شب

همین که می آیی

تنم خو می گیرد با عطرت

لب هایت مُهر سکوت لب‌هایم می شوند

و من افطار می کنم

روزه ی نبودنت را

با همین عاشقانه های ساده

و ماهَ م عسل می شود!

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت و شب

به تو اندیشیدن سکوت من است

عزیزترین، طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت

تو درونم هستی، همیشه

همچون قلبی که ندیده ام

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سکوت شب

پیشانی ات را

به پیشانی ام بچسبان

و در چشم هایم خیره شو

خسته ام از سکوت

این بار می خواهم

دوست داشتن را

روی لب هایت فریاد بکشم…

⇔⇔⇔⇔

متن شعر شب سکوت کویر

کسی با سکوتش،

مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

⇔⇔⇔⇔

دانلود آهنگ سکوتم از رضایت نیست ویکی صدا

در آخر،

ما حرف‌های دشمنانمان را فراموش خواهیم کرد.

اما سکوت دوستانمان را .. هرگز.

⇔⇔⇔⇔

آهنگ سکوتم از رضایت نیست

سکوت را می‌پذیرم

اگر بدانم

روزی با تو سخن خواهم گفت

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوتم از رضایت نیست

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش

⇔⇔⇔⇔

آهنگ سکوتم از رضایت نیست قمیشی

همه‌ی کلمات

معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌ها همه

که بوی تو را پراکنده‌اند .

سکوت کرده‌ام

که فراموشت کنم

اما مدام

مثل زنبوری سرگردان ،

رانده از کندویش

دور گلم می‌گردم

⇔⇔⇔⇔

متن شعر سکوتم از رضایت نیست

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود

⇔⇔⇔⇔

دانلود آهنگ سکوتم از رضایت نیست

درختان کوچه

نمی‌توانند یکدیگر را بغل کنند

دست‌های آنها را همیشه قطع می‌کنند

مثل دست‌های من

که بیهوده کشیده شده است در فاصله

و در این سکوت

که هیزم‌شکن بین من و توست

⇔⇔⇔⇔

متن آهنگ سکوتم از رضایت نیست

در زیر سکوت تو گنجی است

خاموش و مغرور

همچون میراث یک دهکدۀ دور

گنجی پنهان

در خطر هجوم غارتگران

گنجی که من دیده ام

و خود را به ندیدن می زنم

⇔⇔⇔⇔

دانلود آهنگ سکوتم از رضایت نیست قمیشی

کفش، ابتکار پرسه های من بود !

و چتر، ابداع  بی سامانی هایم !

هندسه، شطرنج سکوت من بود!

و رنگ، تعبیر دل تنگی هایم

⇔⇔⇔⇔

متن آهنگ سکوتم از رضایت نیست سیاوش

تو سکوت می کنی

فریاد زمانم را نمی شنوی

یک روز من سکوت خواهم کرد

و تو آن روز برای اولین بار

مفهوم “دیر شدن” را خواهی فهمید

⇔⇔⇔⇔

شعر سکوت میکنم

در مقابل احساس من

تو سکوت می‌کنی

مثل هر کس دیگر

تو سکوت می‌کنی

مثل هر روز دیگر!

واژه می¬‌میرد،

شعر می‌خشکد،

احساس من…

اشک می‌شود

می‌افتد

و در سکوت تو،

سکوت من،

سکوتِ سردِ دنیای خاموشم،

خاک می‌شود،

می‌پوسد!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.