شعر در مورد خدا ، کودکانه از حافظ و سعدی و مولانا و قیصر امین پور

شعر در مورد خدا

شعر در مورد خدا

شعر در مورد خدا و خدای متعال ، اشعار زیبا در مورد خدا برای کودکان و خدای مهربان ، شعر در مورد خدا کوتاه و هداشناسی.در این مطلب از پارسی زی می خواهیم بهترین اشعار را به شما تقدیم کنیم.

اشعار زیبا در مورد خدا

شعر در مورد خدا

گر سینه شود تنگ، خدا با ما هست

گر پای شود لنگ، خدا با ما هست

دل را به حریم عشق بسپار و برو

فرسنگ به فرسنگ خدا با ما هست

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

من خدا را دارم

اوست هر قافیه و وزن و صدا

اوست جاری به دل ثانیه ها

همه باران ها، همه جریان ها، همه تاب و تب دل، تپش ثانیه ها

پر از صحبت اوست

با دلم می خوانم…:من خدا را دارم

به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده ، به غم ، وعده این خانه مده

⇔⇔⇔⇔

وقتی تو

دست من و

ثانیه ها را می گیری

چشم هایم را می بندم؛

یک نوک پا

به دیدن خدا می روم

ناغافل صورتش را می بوسم

و آرام به گوشش می گویم :

چه خوب

که حواست نبود و

این فرشته را روی زمین

برای من

جا گذاشتی…!

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

صبح آمده تا که عشق ابراز کنی

لبخند زنان پنجره را باز کنی

هر روز تو یک منظره از زیبایی ست

با نام خدا هفته که آغاز کنی

سلام صبح بخیر رسمی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

راهی به خدا دارد  خلوتـگه  تنـهایی

آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیی

هر جا که سری بردم در پــرده تو را دیدم

تو پرده نشینی و من هـرزه ی هر جایی

⇔⇔⇔⇔

پسرم ! وقتی که به تو نگاه میکنم

نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم

آخه فقط خدا میتونسته

موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه

شعر در مورد پسر

⇔⇔⇔⇔

ما همه هستیم یه خونواده

خونه داریم کوچیک و قشنگ و ساده

هر کسی تو خونه ی خود دلخوش و شاده

شکر خدا داده به ما یه خونواده

شعر در مورد خانواده

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

همه ذرات جان پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اندیشه ی اوست

نمی بینم به غیر از دوست اینجا

خدایا! این منم یا اوست اینجا؟

⇔⇔⇔⇔

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه‌ آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی،

دیگر آفتابگردان‌ نیست.

شعر گل آفتابگردان

⇔⇔⇔⇔

هرکس که ندارد به جهان نعمت خواهر

افسوس که تنها بود و بی کس و یاور

در موقع تنگی و بلا محنت و سختی

یک خواهر دلسوز به از یک صف لشکر

هم رونق کاشانه و هم نعمت و رحمت

دلسوز برادر بود و حامی مادر خواهر

اگر از درد و غم خویش صبور است

حاضر نبود خار رود پای برادر

چون شمع شود آب و به اطراف دهد نور

پروانه صفت بر جگر خود زند آذر

دوران خوشی با پدرش هست چه کوته

کوتاه‌تر از عمر گل و میوه نوبر

تحت قدم مادر اگر باغ بهشت است

از قول محمد(ص) تو بخوان ارزش مادر

در روی زمین نزد پدر مثل ندارد

یک موی سرش با همه دنیاست برابر

هر کس دل خواهر شکند رحم ندارد

بی رحم شفاعت نشود در صف محشر

از بس که بها داده خدا بر زن و دختر

نازل شده در منزلتش سوره کوثر

خواهی شوی آگاه ز دلسوزی خواهر

یادی تو ز زینب کن و شاهنشه بی سر

هر لحظه کنم شکر به درگاه الهی

زیرا که خدا داده به من دختر و خواهر

شعر در مورد خواهر

⇔⇔⇔⇔

شب وصل است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک می‌بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

شعر از حافظ

شعر در مورد ثابت قدمی

⇔⇔⇔⇔

خنده های تو تنها چیزی ست

که خدا

با دست هایش خلق کرد!

زمین و کهکشان و کوه ها

دایناسورها و دریاها

و تمام مردم

خود به خود پیدا شدند

شعر در مورد دریا

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد

دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد

آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش

یابد او هستی باقی بیرون ز حد

وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان

کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد

تو لحد خویش را پر کن از زر صدق

پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد

هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی

چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد

قلب میاور بدانک غره کنی مشتری

ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد

آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست

گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد

شعر از مولانا

شعر در مورد تواضع

⇔⇔⇔⇔

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است

اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد

پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند. . .

تبریک عید نوروز

⇔⇔⇔⇔

باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر

کوچه های عریض آشتی کنان

 همصدایی دف ها و دست ها را

 گفتم : آن چشم ها را

 از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟

 گفتی : گواه گریه خدا داد است

شعر در مورد آذر ماه

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

⇔⇔

مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

شعر در مورد حق خوری

⇔⇔⇔⇔

بکن شکر خدا، خوش باش و راحت

هوا آلوده شد جونت سلا مت!

دهان پردود شده جونت سلامت!

شعر در مورد هوای پاک

⇔⇔⇔⇔

باز دیروز جهد می کردی

 که ز عهد قدیم یاد آرم

سرد و بی اعتنا تو را گفتم

 که «دگر دوستت نمی دارم!»

ذره های تنم فغان کردند

که، خدا را! دروغ می گوید

جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید

شعر در مورد خیانت

⇔⇔⇔⇔

ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را

که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را

به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین را

چه غم ز لاغری رشته است در ثمین را؟

چه حاجت است به گلگشت باغ، گوشه نشین را؟

که تنگنای رحم باغ دلگشاست جنین را

ز خانه پدری کی شوند مانع فرزند؟

ز ما دریغ ندارد خدا بهشت برین را

ازان کنم دم مردن نگاه خیره به رویش

که نیست خجلتی از پی نگاه بازپسین را

بغل به شاهسواری گشوده است امیدم

که کرده است تهی صد هزار خانه زین را

رسید هر که درین خاکدان به گنج قناعت

چو مور، زیر زمین برد عیش روی زمین را

خراش درد ز دل می توان به چاره زدودن

اگر به دست توان محو کرد نقش نگین را

تلاش صدر برون کرد ز دل که گرد خجالت

چو آستانه دهد خاکمال، صدر نشین را

غبار خط نگرفته است روی سیمبران را

چنان که فکر تو صائب گرفته روی زمین را

شعر از صائب تبریزی

شعر در مورد ثمین

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

همت بلند دار که نزد خدا و خلق

باشد به قدر همت تو اعتبار تو

شعر در مورد تلاش و کوشش

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تولد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خداشناسی

رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم‌ ها قیاسی نیست

خدا کسیست که باید به دیدنش برویم

خدا کسی که از آن سخت می‌ هراسی نیست

فقط به فکر خودت باش، ای دل عاشق

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

به عیب‌پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

شعر از فاضل نظری

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

شعر از شهریار

⇔⇔⇔⇔

از خدا خواهیم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

شعر در مورد ادب

عکس پروفایل خاص , عکس پروفایل خاص دخترونه , عکس پروفایل خاص جدید , عکس پروفایل خاص 2019

تا خدا هست

کسی تنها نیست

من اگر گم شده ام

تو اگر خسته شدی

در پس پرده ی اشک من وتو

مأمن گرم خداست

او همین جاست

کنار من و تو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خدا برای کودکان

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده ی مهربان

خداوند سنجاقک رنگ رنگ

خداوند پروانه های قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید

درخت و گل و سبزه را آفرید

خدایی که از بوی گل بهتر است

صمیمی تر از خنده ی مادر است

خدایا به ما مهربانی بده

دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی کینه مانند آب

دلی روشن و گرم چون آفتاب

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

من خدا را دیدم امروز

توی بارانی که بارید

روی گلبرگ گلی که

شادمانی کرد و خندید

من خدا را بو کشیدم

توی عطر پاک یک گل

من شنیدم نام او را

در صدای شاد بلبل

من خدا را می نویسم

توی قلبم شاد و خندان

او همیشه پیش ما هست

توی ابر و باد و باران

گر که با هم همصدا ملت شود

تابع این مردمان دولت شود

⇔⇔⇔⇔

گر که همفکری کنند با یکدگر

شهر میگردد گلستان سر بسر

گر که همکاری بود در بینشان

سهل واسان میشود هر کارشان

با تعاون شهر خود گلزار کن

با تعاون خفته را بیدار کن

سختی خود با تعا ون رفع کن

با تعاون دشمنان را دفع کن

اقتصادت با تعاون جور کن

تلخی دنیا زکامت دور کن

زندگی شیرین شود با اتحاد

حل شود هر مشکلی با اتحاد

پیشه کن در زندگی وارستگی

چیره شو در کار با همبستگی

با رفاقت تو به دنیا سروری

گوی سبقت با اخوت میبری

با رفیقان جملگی یکدل شوید

تا شما حلال هر مشکل شوید

یک صدا ویک جهت با اتفاق

تا کدورت رفع گردد با نفاق

گفت پیغمبر به آواز رسا

کل دنیا را بود مالک خدا

با خدای خود اگر مومن شوید

شاد هم شنگول هم خوشدل شوید

گر تعاون شد به شهری برقرار

محتکر از شهر بنماید فرار

آنچه پیغمبر به مردم یاد داد

اتحاد است اتحاد است اتحاد

شعر در مورد همدلی

⇔⇔⇔⇔

دستم را بگیر

مرا بگیر از خودم

مرا ببر با خودت.

یک جای امن…

من در سر رویایی دارم

تو درخت نارنج شوی،

من خاک…

در من ریشه بدوانی

به وقت بهار،

شکوفه‌ها‌مان را

بارور شویم

و خدا

مست شود از عطر باهارنارنجِ ما…

شعر در مورد خودم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

یه روز دلم گرفته بود

کنج اتاق نشستم

با دلی پر ز غصه

زانو بغل گرفتم

اشکای دونه دونه

می ریخت به روی گونه

دلم که بیقرار بود

هی می گرفت بهونه

رفتم وضو گرفتم

رو به خدا نشستم

گفتم خدا ، مهربونی

درد منو تو میدونی

از غصه ها بکن رها

این دل بی تاب مرا

دلم که بیقرار بود

میون سینه لرزید

از اون بالا بالاها

نوری به قلبم تابید

اندوه و بیقراری

پا به فرار گذاشتند

به جاش امید و شادی

تو قلبم پا گذاشتند

یاد خدا به دلها

امید میده با شادی

با یاد اون مهربون

از رنج وغم، آزادی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خدای مهربان

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند سنجاقک رنگ رنگ

خداوند پروانه‌های قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید

درخت و گل و سبزه را آفرید

خدایی که از بوی گل بهتر است

صمیمی‌تر از خنده مادر است

خدایا به ما مهربانی بده

دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی‌کینه مانند آب

دلی روشن و گرم چون آفتاب

شعر در مورد محمود پور وهاب

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

پیش از اینها فکر می کردم که خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برف کوچمی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعدو برق شب، طنین خنده اش

سیل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب

برق تیغ خنجر او مهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

بیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوست جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خداوند کوتاه

خداوندا دستانم خالی ودلم غرق در آرزوهاست

یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از ارزوهای دست نیافتنی خالی کن

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

بی من تو چگونه ای، ندانم اما

من بی تو در آتشم، خدا داند و من

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی

نه چون کارت به جان آمد خدا از جان و دل خوانی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

همه ذرات جان پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اندیشه ی اوست

نمی بینم به غیر از دوست اینجا

خدایا! این منم یا اوست اینجا؟

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

 زرشناسان، چون خدا نشناختند

سنگشان هر جا که رفت انداختند

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

 به خدا کز تو کسی قطع نظر نتواند

زآن که این حسن خدا داده برای نظر است

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد خدا از شاعران بزرگ

گر خدا داری ز غم آزاد شو

از خیال بیش و کم آزاد شو

شعر از اقبال لاهوری

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟

می‌کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم …!

شعر از قیصر امین پور

⇔⇔⇔⇔

خدا قسمت داشتنش را از من گرفت…

گمانم کسی بیشتر از من دعا کرده بود…

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت…

شعر از سعدی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند

که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت

به رقص درآیی

قصه عشق، انسان بودن ماست

اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست

سرت را بالا بگیر و لبخند بزن

”فهمیدن” کار هر آدمی نیست…

شعر در مورد از احمد شاملو

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

عارف که ز سر معرفت آگاه است

بی خود زخودست و با خدا همراه است

نفی خود و اثبات وجود حق کن

این معنی لا اله الا الله است

شعر از ابوسعید ابوالخیر

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

شعر از فروغ فرخزاد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

بندگان در بند خویش اند از کسی یاری مخواه

از خدا باید بخواهی تا من اویت کند

شعر از علیرضا بدیع

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت

یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت

آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت

ابن سینا

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

متن عاشقانه

دلم لحظه ای را می خواهد !

که تو باشی …

همین کنار نزدیک به من

درست روبروی چشم هایم

همنفس نفسهایم

خیره شوم به لبهایت

دست بکشم به تک تک اعضای صورتت

بعد چشمهایم را ببندم و …

” ببوسمت ”

آن لحظه دنیای من تمام می شود .

” به خدا که واقعاً تمام می شود “

⇔⇔⇔⇔

اتل متل توتوله

غذا خوردن دوجوره

یکی می خوره با نام خدا

یکی می خوره با هول و ولا

حالا تو بگو کدوم بهتره؟

شعر در مورد غذا

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.