شعر در مورد خودم ، را دوست دارم و خودمراقبتی و تولد و مرگ خودم

شعر در مورد خودم

شعر در مورد خودم , شعر در مورد خودم را دوست دارم , شعر در مورد خودمراقبتی , شعری در مورد خودم

با مجموعه شعر در مورد خودم را دوست دارم ، اشعاری زیبا در مورد خودمراقبتی ، زیباترین شعر در مورد خودم در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار خودم

بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی

به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی

آیا این همان چیزی است

که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟

⇔⇔⇔⇔

خسته شدم 

از بس ادای کوه بودن را درآوردم 

می خواهم خودم باشم 

می خواهم فرو بریزم

⇔⇔⇔⇔

سال‌هاست رفته‌ای و من

هنوز به خودم می‌لرزم

درست مثلِ شاخه‌ای که چند لحظه قبل

پرنده‌اش پریده باشد

⇔⇔⇔⇔

و همچنان استواری در وفادار ماندن

به راهم

خودم

هدفم

و به تو

وفایی که مرا

و تو را

به سوی هدف

راه می نماید

⇔⇔⇔⇔

به خاطر تو گریه نمی کنم

تو خوبی .. خوبی ات به لبخند وادارم می کند.

می دانی؟

برای خودم گریه می کنم.. برای حال خوشم گریه می کنم

به اینکه هربار که می افتم.. بزرگ تر می شوم

⇔⇔⇔⇔

برای فراموشی تو

هیچ راهی وجود ندارد

خودم را

به هر راهی که می زنم

روزی با تو رفته بودم

⇔⇔⇔⇔

حسودم

و هی می‌ترسم از تو 

از خودم

شعر در مورد حسادت

⇔⇔⇔⇔

منتظرم

شبیه یک آهنگِ غمگین قدیمی ،

در آرشیو رادیو

زنگ بزن،

بگو که می‌خواهی مرا بشنوی

⇔⇔⇔⇔

دلم را مبتلایت کرده بودم

خودم را خاک پایت کرده بودم

ندانستم بی وفا هستی

وگرنه همان اول رهایت کرده بودم

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

شعر در مورد خیانت

⇔⇔⇔⇔

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

⇔⇔⇔⇔

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود  آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

شعر در مورد خودم

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

⇔⇔⇔⇔

زندگی ، بازی نافرجامی است

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

⇔⇔⇔⇔

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی  امید تو را  خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

⇔⇔⇔⇔

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با  امید است

⇔⇔⇔⇔

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

⇔⇔⇔⇔

به اندازه چراهای بی شماری

که از خودم پرسیده ام

به اندازه سیب هایی

که نچیده پیش پای من افتاد

به اندازه خواب هایی

که ناخواسته دیده ام

به جرم بوسیدن یک “تــــو”

در شعری کوتاه

به خاطر رقص پیراهنم در باد

چقدر گناهکارم!

نزدیک تر بیا

تا بهشتی شوم

و از این همه حساب و کتاب

دست بردارم.

⇔⇔⇔⇔

به هوای دیدنت

در قاب پنجره ها قد می کشم

نیستی

فرو می ریزم

مثل فواره ای بر سر خودم

زیر آوار خودم می مانم در گوشه ی اتاق

⇔⇔⇔⇔

بوی تنت

مرا برمی‌گرداند

به دوران پیش از خودم

پیش از آن که باشم.

مگر پیش از تو

سیب هم وجود داشت؟

⇔⇔⇔⇔

من در سلول انفرادیِ تنم

بسیارمستعدِ آلوده شدن

 به بی خوابی هایت شدم

این شب ها،

شب های بی بازگشتِ من به خودم …

⇔⇔⇔⇔

ما آدمها دو سبد با خودمون داریم…

یکی جلومون آویزونه، یکی هم پشتمون.

نکات مثبت و خوبی هامونو میندازیم تو سبد جلویی، عیبهامونو تو سبد پشتی.

وقتی تو مسیر زندگی داریم راه میریم، فقط دو چیزو می‌بینیم:

خوبیهای خودمون و عیبهای نفر جلویی.

⇔⇔⇔⇔

خودم را قانع می کنم

که شاید نمی خواند

که شاید به گوشش نمی رسد

که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند

از حجمِ دلتنگى ام

مگر می شود

یک نفر جان دادنَت را ببیند

بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و

سراغَت را نگیرد…؟!

⇔⇔⇔⇔

غمگینم

خودم را بغل گرفته ام

و شانه هایم

چون گهواره ی کودکی گریان

تکان تکان می خورد!

شعر در مورد مرگ خودم

من از تمام دنیا

فقط آن دایره مشکی

چشمان تو را می خواهم

وقتی که در شفافیتش

بازتاب عکس خودم را می بینم

⇔⇔⇔⇔

نزدیک تر به تو

خودم را با دریاچه ی کوچکی

اشتباه می گیرم

بیا کنار من

و جای تمام آهوهایی باش

که از لب هایم آب می نوشند.

⇔⇔⇔⇔

در این سلولِ انفرادی را بشکن!

می‌خواهم از خودم فرار کنم

تو زندان‌بانِ خوبی نبودی

برای اسیری که

تمامِ نقشه‌هایِ فرارش

به آغوشِ تو ختم می‌شد!

⇔⇔⇔⇔

چقدر ساده‌ایم ری‌را!

نه تو، خودم را می‌گویم

من هنوز فکر می‌کنم سیب به خاطرِ من است

که از خوابِ درخت می‌افتد.

⇔⇔⇔⇔

دستم را بگیر

مرا بگیر از خودم

مرا ببر با خودت.

یک جای امن…

من در سر رویایی دارم

تو درخت نارنج شوی،

من خاک…

در من ریشه بدوانی

به وقت بهار،

شکوفه‌ها‌مان را

بارور شویم

و خدا

مست شود از عطر باهارنارنجِ ما…

⇔⇔⇔⇔

دیدم، خودم دیدم، پروانه قشنگی هی در گلوی من میرقصید.

من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.

دیدم، خودم دیدم، یک قناری قشنگ، از آن همه آواز، تنها حنجره ترا نشانم می داد.

زندگی چقدر زیباست “ری را”!*

⇔⇔⇔⇔

شبیه باران بر دریا

بیهوده به تو فکر می کنم

و سهم بیشتری 

از قدم زدن در پیاده رو را

مال خودم می کنم

مثل یک پدر

دست های دلم را به دست می گیرم

و در کوچه ها تاب می خوریم

به پارک

سینما

به بلندترین نقطه ی شهر

فرقی نمی کند

اصلا به هرجایی که تو بودی باید رفت

دلم

مثل غروب جمعه

همه جا دلگیر است

⇔⇔⇔⇔

به تو نزدیک می شوم

لب روی تن ات می گذارم

اما هیچکس نمی فهمد

خودم را بوسیدم

یا تو را!

گفته بودم قبلا:

که به برکه ها شبیهی.

⇔⇔⇔⇔

می آویزم خودم را

به چوب رختی احساست

شاید هوس کردی

یک روز

مرا

به تن کنی

دستان من

گرم‌ترین شال‌گردن است

حلقه کن به دور گردنت

در این روز ها که

عشق در بوران بی تفاوتی

دارد یخ می زند.

شعر در مورد تولد خودم

گاهی نگاهت

آنقدر نافذ است

که خودم را نه

دیوار پشت سرم را

در چشمت می بینم.

⇔⇔⇔⇔

اینکه شمعدانی را “جانم” صدا می زنم،

دست خودم نیست

همیشه فکر می کنم که گل‌ها را

تو به دنیا آوردی

به گل‌های مریم و نرگس و یاس

یا همین بنفشه و شب بو

نگاه کن

زیبایی شان به تو رفته

تنهایی شان به من.

⇔⇔⇔⇔

در یلداهای بی نهایت هر روزمان

آنقدر به دنبال

آرزوهای گم شده ی خودمان گشتیم

که روزهایمان

به کوتاهی نگاهمان شد!

آرزویم ماندگاری یلدا

در نگاهت است؛

نه فقط در شب هایت

⇔⇔⇔⇔

پروانه نیستم اما

سال‌هاست دور خودم می‌چرخم وُ

می‌سوزم.

رفتن‌َت در من

شمعی روشن کرده است انگار

⇔⇔⇔⇔

در این روزهای بی‌قراری‌

دست‌هایم اگر

در خیال تنت گم نشود

چه جوری خودم در آغوش تو پیدا شوم؟

نفس من !

چقدر به تو فکر کردن را دوست دارم…

⇔⇔⇔⇔

شعر و شاعری را بی خیال

این بار که به دنیا آمدم …

گره ی روسری ات می شوم

من هی …

و به هر بهانه ای

خودم را وا می کنم از سرت

و تو محکمتر از قبل …

گره ام میزنی پیش خودت.

⇔⇔⇔⇔

آتش دوزخ باشد

شراب باشد

تو کنار من باشی

و شیطانی که گولمان بزند!

شب که شد

از بام جهنم خودمان

بهشت دیگران را می‌بینیم…

مطالب مرتبط

شعر در مورد پروانه شدن شعر در مورد پیری مادرشعر در مورد پدر و مادر فوت شدهشعر در مورد تولد خودمشعر در مورد تلاش و کوشش و موفقیت

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.