شعر در مورد عاشورا ، اشعار ظهر و عصر عاشورا و شهادت امام حسین ع

شعر در مورد عاشورا

شعر در مورد عاشورا ، اشعار ظهر و عصر عاشورا و شهادت امام حسین ع

شعر در مورد عاشورا ، اشعار ظهر و عصر عاشورا و شهادت امام حسین ع همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد عاشورا

چیست با عشق آشنا بودن

بجز از کام دل جدا بودن

خون شدن خون خود فروخوردن

با سگان بر در وفا بودن

او فدایی است هیچ فرقی نیست

پیش او مرگ و نقل یا بودن

رو مسلمان سپر سلامت باش

جهد می‌کن به پارسا بودن

کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند

عاشقانند بر فنا بودن

از بلا و قضا گریزی تو

ترس ایشان ز بی بلا بودن

ششه می‌گیر و روز عاشورا

تو نتانی به کربلا بودن

مولانا

⇔⇔⇔⇔

جدیدترین شعر در مورد عاشورا

محرم دیر ، خانیم زینب عزاسی

بیزی سسلر حسینین کربلاسی

یولی باغلی قالیب دشمن الینده

داها زوارینین یوق سس- صداسی

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

چاغیر شاه نجف گلسین هرایه

جهادیله آچاق یول کربلایه

علی نین ذوالفقاری داده چاتسین

حسین قربانلاری گلسین منایه

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

جهاد میدانی دیر، ملت دایانسین

مسلمان خواب غفلتدن اویانسین

اوجالسین نعره الله اکبر

گرک کافر جهنم ایچره یانسین

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

گلیب غیرت گونی ، همت زمانی

اوجالداق باشدا آذربایجانی

گئده ک صدام کافرله جهاده

ییخاق بو بی مروت ائو ییخانی

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

حسین زواری نین قورتاردی صبری

قیراق بو قوردلاری ، کافتاری ، بیری

آچاق یول کربلایه ، کاظمینه

چکک آغوشه او شش گوشه قبری

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

گرک دین اولماسا ، دونیانی آتماق

شرف ،عزتلی بیر دونیا یاراتماق

سعادت دیر حسین قربانلاری تک

شهادتله لقاء اللهه چاتماق

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

مسلمان صف چکیب دعوایه گلسین

چاغیر عباسی تاسوعایه گلسین

قیزی زینب أوزی صاحب عزادیر

چاغیر زهرانی عاشورایه گلسین

( بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر )

(حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر )

آنا ! اوغلون شهید اولدی مبارک

شهادتله سعید اولدی ، مبارک

امید جنتین تاپدین ، دا سندن

جهنم ناامید اولدی ، مبارک

( بئله طوی کیم گؤروب دنیاده قاسم )

( طویی یاسه دؤنن شهزاده قاسم )

شهریار

بیشتر بخوانید : شعر در مورد بشارت ، ظهور و بشارت عاشقان از حافظ و دل غمگین بشارت غم عالم

در غریبی تا به خاک و خون سر خود را گذاشت

رو به سمت آسمان پا بر سر دنیا گذاشت

دست مردی آب بر حلقوم خشک او نریخت

نیزه‌ی نامرد روی حنجر او پا گذاشت

⇔⇔⇔⇔

زیباترین شعر در مورد عاشورا

شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست

سید و صدر جهان بار ندادست کجاست

دیر شد دیر که خورشید فلک روی نمود

چیست امروز که خورشید زمین ناپیداست

بارگاهش ز بزرگان و ز اعیان پر شد

او نه بر عادت خود روی نهان کرده چراست

دوش گفتند که رنجور ترک بود آری

بار نادادنش امروز بر آن قول گواست

پرده دارا تو یکی درشو و احوال بدان

تا چگونه است بهش هست که دلها درواست

ور ترا بار بود خدمت ما هم برسان

مردمی کن بکن این کار که این کار شماست

ور توانی که رهی بازدهی به باشد

تا درآییم و سلامیش کنیم ار تنهاست

ور چنانست که حالیست نه بر وفق مراد

خود مگو برگ نیوشیدن این حال کراست

که تواند که به اندیشه درآرد به جهان

کز جهان آنکه جهان صد یک ازو بود جداست

وانکه باقی به مدد دادن جاهش بودی

نعمت و ایمنی امروز نه در حال بقاست

وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست

چون چنین است بهین کاری تسلیم و رضاست

آفریده چکند گر نکشد بار قضا

کافرینش همه در سلسلهٔ بند قضاست

والی ما که سپهر است ولایت سوز است

وای کین والی سوزنده به غایت والاست

اجل از بارخدای اجل اندر نگذشت

گر تو گویی که ز من درگذرد این سوداست

چه توان کرد برون شد ز قضا ممکن نیست

دامن از عمر بیفشاند و به یک ره برخاست

ای ز اولاد پیمبر وسط عقد مپرس

کز فراق تو بر اولاد پیمبر چه عناست

وی دو قرن از کرمت برده جهان برگ و نوا

تو چه دانی که جهان بی‌تو چه بی‌برگ و نواست

به وفات تو جهان ماتم اولاد رسول

تازه‌تر کرد مگر سلخ رجب عاشوراست

از فنای چو تویی گشت مبرهن ما را

که تر و خشک جهان رهرو سیلاب فناست

با تو گیتی چو جفا کرد وفا با که کند

وین عجب نیست که خود عادت او جمله جفاست

دایهٔ دهر نپرورد کسی را که نخورد

بینی ای دوست که این دایه چه بی‌مهر و وفاست

گرچه خلقی ز جفاهای فلک مجروحند

اندرین دور که شب حامل تشویش و بلاست

بلخ را هیچ قفایی چو وفات تو نبود

آخر ای دور فلک وقت بدان این چه قفاست

رفتی و با تو کمالی که جهان داشت ببرد

گر جهان را پس از این ناقص خوانیم سزاست

کی دهد کار جهان نور و تو غایب ز جهان

شب و خورشید بهم هر دو کجا آید راست

تنگ بودی ز بزرگیت جهان وین معنی

داند آنکس که به اسباب بزرگی داناست

وین عجب‌تر که کنون بی‌تو از آن تنگترست

زانکه از درد تو خالی نه خلا ونه ملاست

گرچه در هر جگری درد و غمت بیخی زد

که شبان‌روزی چون ذکر تو در نشو و نماست

ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت

وان تصور نه به اندازهٔ این سینهٔ ماست

کیست با این همه کز نالهٔ زارش همه شب

سقف گردون نه پر از ولولهٔ صوت و صداست

کیست ای بوده چو دریا و چو ابرت دل و دست

کز فراقت نه مژه ابرو کنارش دریاست

تا جهان را نگذاری ز چنان جاه یتیم

که یتیمی جهان گرچه نه طفلست خطاست

تا به خاک اندر آرام نگیری که سپهر

همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست

ای دریغا که ز تو درد دلی ماند به دست

وانکه این درد نه دردیست که درمانش دواست

ای دریغا که غم هجر و غم رفتن تو

نیست آن شب که درو هیچ امید فرداست

ای دریغا که ثناها به دعا باز افتاد

چون چنین است بهین ذکر درین حال دعاست

یاربش در کنف لطف خدایی خوددار

کان چنان لطفی کان درخور آنست تراست

چون رهانیدی از این تفرقها جمعش کن

با که با اهل عبا زانکه هم از اهل عباست

ور به گیتی نظری کرد برو تنگ مکن

که جهان دجله شد و ما همه را استسقاست

انوری

⇔⇔⇔⇔

شعر در وصف ظهر عاشورا

گفت می خواهم بگیرم دست تو؛ او در عوض

چکمه بر پا، پا به روی سینه‌ی آقا گذاشت

هر نفس از سینه‌ی مجروح او خون می‌چکید

خون او یک دشت لاله در دل صحرا گذاشت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عاشورا و تاسوعا

کار من بالا نمی‌گیرد در این شیب بلا

در مضیق حادثاتم بستهٔ بند عنا

می‌کنم جهدی کزین خضرای خذلان بر پرم

حبذا روزی که این توفیق یابم حبذا

صبح آخر دیدهٔ بختم چنان شد پرده در

صبح اول دیدهٔ عمرم چنان شد کم بقا

با که گیرم انس کز اهل وفا بی‌روزیم

من چنین بی‌روزیم یا نیست در عالم وفا

در همه شروان مرا حاصل نیامد نیم دوست

دوست خود ناممکن است ایکاش بودی آشنا

من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر من

روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا

ای عراق الله جارک نیک مشعوفم به تو

وی خراسان عمرک الله سخت مشتاقم تو را

گرچه جان از روزن چشم از شما بی‌روزی است

از دریچهٔ گوش می‌بیند شعاعات شما

عذر من دانید کاینجا پای بست مادرم

هدیهٔ جانم روان دارید بر دست صبا

تشنهٔ دل تفته‌ام از دجله آریدم شراب

دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا

بوی راحت چون توان برد از مزاج این دیار

نوشدارو چون توان جست از دهان اژدها

پیش ما بینی کریمانی که گاه مائده

ماکیان بر در کنند و گربه در زندان سرا

گر برای شوربائی بر در اینها شوی

اولت سکبا دهند از چهره آنگه شوربا

مردم ای خاقانی اهریمن شدند از خشم و ظلم

در عدم نه روی، کانجا بینی انصاف و رضا

خاقانی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ظهر عاشورا

کو رقیّه تا ببیند قاتلی از جنس سنگ

تیغ را بر حلق خشک و زخمی بابا گذاشت

در شب سرد غریبی در تنور داغ درد

خسته بود و سر به روی دامن زهرا گذاشت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عاشورای حسینی

روز عاشورا همه اهل حلب

باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم

ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا

شیعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان

کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت

پر همی‌گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید

روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد

قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد

چیست این غم بر که این ماتم فتاد

این رئیس زفت باشد که بمرد

این چنین مجمع نباشد کار خرد

نام او و القاب او شرحم دهید

که غریبم من شما اهل دهید

چیست نام و پیشه و اوصاف او

تا بگویم مرثیه ز الطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم

تا ازینجا برگ و لالنگی برم

آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای

تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای

روز عاشورا نمی‌دانی که هست

ماتم جانی که از قرنی بهست

پیش مؤمن کی بود این غصه خوار

قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح

شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

مولانا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نماز ظهر عاشورا

انگار کسی در نظرت غیر خدا نیست

این مرحله را غیر امام الشّهدا نیست

آئینه تر از روی تو خورشید ندیده

این روی برافروخته جز رنگ خدا نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نماز عاشورا

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ظهر عاشورا

آرامِ دلم، خیمه به هم ریخته بی تو

برگرد که بعد از تو مرا غیر بلا نیست

با این همه لشگر چه کنی ای گل زهرا

این دشت به جز نیزه و شمشیر بلا نیست

⇔⇔⇔⇔

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره عصر عاشورا

ای یوسفم از غارت این گرگ صفت ها

جز پیرهن کهنه تو را چاره گشا نیست

دستی به دلم گر بنهی زنده بمانم

ورنه پس از این چاره به جز مرگ مرا نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عاشورا

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عصر عاشورا

هرچند که دل داده ای ای ماه به رفتن

والله که جز ماندن تو حاجت ما نیست

تا بر سر معجر ننهم دست اسیری

کار تو برایم به جز از دست دعا نیست

⇔⇔⇔⇔

زیباترین شعر در مورد عاشورا

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد عصر عاشورا

از غارت خیمه به دلم شور عجیبی است

سجّاد اگر هست علمدار وفا نیست

ای کاش که انگشتر تو زود درآید

در سنّت غارتگر انگشت حیا نیست

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر در مورد عاشورا

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

همه دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

⇔⇔⇔⇔

شعر ناصرالدین شاه در مورد ظهر عاشورا

می روی همراه خود جانم به میدان می بری

در قفای خویشتن موی پریشان می بری

گرچه امر بر صبوری می کنی، جانا بدان

دست زینب را سوی چاک گریبان می کنی

⇔⇔⇔⇔

خواب دیدم که گل روی تو پر پر می گـشت

ولبت بسکه ترک داشت ز خون تر می گشت

خواب دیدم نفس  ِتـــــــــــــنگ کبوترها را

 قفس دست شما را که پُر از پَـر می گشت

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ظهر عاشورا

می روی با سر به سوی نیزه داران پلید

پیش چشمم تا رود بر نیزه قرآن می بری

نعل مرکبهای دشمن تشنه کام سینه اند

بوسه گاه عشق، زیر پای عدوان می بری

⇔⇔⇔⇔

خواب دیدم نظرت کـار مســـــــیحا می کرد

هرچه پـــر بود کــــنار تو کبوتر می گشت

راستی گوشــــــه ای از خواب مرا آزرده

که چرا از حرمت چشم تــرت بر می گشت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره نماز ظهر عاشورا

تا نماند دست خالی ساربان بی حیا

خاتم پیغمبران را ای سلیمان می بری

باز هم دارد به دستش حرمله تیر سه پر

بهر آن تیر سه شعبه قلب سوزان می بری

همسفر، سالار زینب قدری آهسته برو

نیمه جان گشتم تو هم این نیمه ی جان می بری

⇔⇔⇔⇔

بی مهابا که دلم در دل آتــــش می سوخت،

قحطی آب که نه…. قحطی معجر می گشت

هرکه از کاشــــــته نـیزه خود بر می داشت

هرکسی پارچه ای داشــت پی سر می گشت

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ی نماز ظهر عاشورا

وقتی که کافرها تورا تکفیر کردند

سرنیزه ها خواب تورا تعبیر کردند


ظهر است اما اسبها روی تن تو


چندین هلال ماه را تصویر کردند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خسیس ، بودن آدم و شعر طنز خسیسی از حافظ و سعدی و مولانا

زیر باران پر از سنگ و شن و خاک و کلوخ

افق دید مـــــــن و چشم تو کمتر می گشت

صحبت از نعل که شد لعل لبت ریخت زمین

سینه دشــــــــت زعطر تو معطر می گشت

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ی ظهر عاشورا


حالا که افتادست کارت دست اینها


اوباش مرگ صعب را تقدیر کردند


هرچه گذشت اوضاع تو غمبارتر شد

حتی دعاهای شما تغییر کردند

⇔⇔⇔⇔

گرچه بـــــودند در اطراف تنـــت خیلی ها

دور شش گوشه ای ازجسم تو مادر می گشت

تکــــــــــــیه ام داده بـه دیــوار بلند حاشا

آخر خواب که انگار مـــــــــــقدر می گشت

خوب شد نیزه به دســـــــتی به کنارت آمد

قاری من، سر تـــــو در پی منبر می گشت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی عصر عاشورا

این یا غیاث المستغیثینی که گفتی

روی دهانت با لگد تفسیر کردند

ای آیه ی تطهیر خوناب لبت را

با ضربه های پشت هم تطهیر کردند

⇔⇔⇔⇔

همه آباد نشینان ز خرابی ترسند

من خرابت شدم و دم به دم آبادترم

⇔⇔⇔⇔

اشعار درباره عصر عاشورا

پیش نگاه تو جوانت را گرفتند


بعد از علی اکبر توراهم پیر کردند

با پا تنت را زیر و رو میکرد یعنی


با آن همه عزت تورا تحقیر کردند

⇔⇔⇔⇔

دو دست دادی و دست دو عالم به سوی توست

یا ابوالفضل

⇔⇔⇔⇔

شعر یا متن درمورد عصر عاشورا

هرکس ز آزار تو سهم خویش را برد

اما عصاداران دوباره دیر کردند

از ضربه های پیرمردان پیکرت سوخت

از اضطراب زینبت چشم ترت سوخت

⇔⇔⇔⇔

فرقی نمی کند در کجای قرن چندم ایستاده باشم !

مهم این است که من همچنان رعیتم و تو اربابی یا حسین

⇔⇔⇔⇔

شعر ظهر عاشورا

میزند آتش به قلبم ماجرای نیزه ها

دیده میشد محشری از لا به لای نیزه ها

مصحفی که جای آن بر شانه های عرش بود

عاقبت تقطیع شد در کربلای نیزه ها

⇔⇔⇔⇔

کاش وقتی خدا در حشر بگوید چه داشتی ؟

سر برکند حسین و بگوید : حساب شد

⇔⇔⇔⇔

شعر نماز ظهر عاشورا

نه، مکن باور اگر چه گفت عصر واقعه

دیده میشد پشت خیمه رد پای نیزه ها

میشود سرها به نی منظومه ای دنباله دار

میرود تا آسمانها ناله های نیزه ها

⇔⇔⇔⇔

به سینه هرکه تمنای کربلا دارد

همیشه در دل خود روضه ای به پا دارد

کسی که عشق تو دارد دگر چه کم دارد ؟

بدون عشق تو عالم کجا بها دارد ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ظهر عاشورا

میشود فهمید از خون گریه های محفلی

برگرفته با قلبی در هوای نیزه ها

از چه رو خورشید، بین کوچه های کوفیان

گاه بالا بود و گاهی زیر پای نیزه ها

⇔⇔⇔⇔

بزم عشق تو شلوغه ، پر فروغه

همه ی عشقای دنیا بجز عشق تو دروغه

⇔⇔⇔⇔

شعر روضه ظهر عاشورا

دختری میگفت با حسرت چه میشد می زدم

بوسه ای بر حنجرت بابا به جای نیزه ها

با ردیف نیزه ها شاعر غزل خوانی نکن

آه میشوزد دلم از های های نیزه ها

⇔⇔⇔⇔

از همان روز که مسکین سرای تو شدم

به تو سوگند که نمک گیر عطای تو شدم

گر کسی سلطنتی یافت به خود مینازد

من کنم ناز به عالم که رفیق تو شدم

⇔⇔⇔⇔

شعر برای ظهر عاشورا

ای وای من که دلبرم از دست می رود

این دلخوشی آخرم از دست می رود

پیراهنش عجیب بوی سیب می دهد

این یادگار مادرم از دست می رود

⇔⇔⇔⇔

عاشق اگر شدم ، اثر چشمهای توست

اصلا تمام ، زیر سر چشمهای توست

دلهای سنگ را به نگاهی طلا کنی

این کیمیا گری هنر چشمهای توست

⇔⇔⇔⇔

شعر های ظهر عاشورا

امشب میان خیمه سرم روی پای اوست

فردا ولی برابرم از دست می رود

زیر گلوش سرخ شده، گل درآمده

این غنچه های پرپرم از دست می رود

⇔⇔⇔⇔

همیشه با تو می مانم حسین جان

به عشقت نوحه می خوانم حسین جان

طنین نوحه ام پیچیده در شهر

حسین جانم حسین جانم حسین جان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد ظهر عاشورا

عصری که صحبت از سر و تیغ و سنان نمود

گفتم مگو که حنجرم از دست می رود

با من مگو ز صبر که بی تاب می شوم

وقتی که روح پیکرم از دست می رود

⇔⇔⇔⇔

امشب به یاد کربلا ماتم گرفته ایم……

امشب میان روضه ها آتش گرفته ایم…..

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد نماز ظهر عاشورا

همراه خود قبیله به گودال می بری

مادر، پدر، برادرم از دست می رود

باید از این به بعد به آفتاب خو کنم

انگار سایهء سرم از دست می رود

⇔⇔⇔⇔

دگر از دوری تو  پاک  شدم  دیوانه

آب ونانم شده عکس حرمت،باور کن

اربعین یا عرفه یا که  محرم ، آقا!

جان ارباب! یکی قسمت این نوکرکن

⇔⇔⇔⇔

شعر ظهر عاشورا علی اکبر لطیفیان

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

⇔⇔⇔⇔

زینب چو جسم پاک برادر نظاره کرد

کرد این خطاب و پیرهن صبر پاره کرد

ای تشنه لب به سوی که بعد از تو رو کنم؟

جویم که را که درد دل خود به او کنم؟

⇔⇔⇔⇔

شعر ظهر عاشورا سهیل عرب

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

⇔⇔⇔⇔

چند وقتی می شود لحظه شماری می کنم

سی ؛ هشت ؛ نود و پنج به موعد برسد

تا در این روز پیاده برسم کرب و بلا

حضرت شاه نگاهی؛ که براتی برسد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره نماز ظهر عاشورا

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

⇔⇔⇔⇔

چای روضه قلب عاشق را هوایی میکند

یاد بی آبی دلم را نینوایی میکند

غالبا در روضه ی ارباب مشهد میدهند

اکثرا ما را رضا کرب و بلایی میکند

⇔⇔⇔⇔

شعر برای نماز ظهر عاشورا

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

⇔⇔⇔⇔

سال ها گفتیم ما از کربلا

از شهید عشق و میدان بلا

از غمش بر سینه و بر سر زدیم

بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم : مظلوما حسین

بی کس و بی بال و پر ؛ تنها حسین

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ی نماز ظهر عاشورا

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دشمن ، دوست نما و دشمنی و دوستی و دشمنان و دشمن شناسی

در پس ضربه های خنجر شمر

پیکرش تیغ می کشد … نبُرید

روی تلّ … در کنار عمّه ی خویش

دختری جیغ می کشد … نبرید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره عصر عاشورا

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

⇔⇔⇔⇔

همواره بـــــــرای نوگلم مادر باش

خونین جگر و شکسته و پر پر باش

ای لاله که خون کربلا در تن توست

قنداقه ی خونین علی اصغــر باش

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ظهر عاشورا

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

⇔⇔⇔⇔

دلی دارم ، دلی دارم ، فدایـــــــت

سر آشفتـــــــه بازارم ، فدایــــــت

دوبیتی می نویسم ، از غم عشق

دوبیتـــی های بیمارم ، فدایــــــت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عصر عاشورا

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

⇔⇔⇔⇔

برای آن که رویــــــــــت را ببوسند

لب آلاله بویــــــــــــــت را ببوسنـد

ملایک مادران ، صف می نشینند

گلویــــت را ، گلویــــت را ببوسند

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره ی ظهر عاشورا

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

⇔⇔⇔⇔

علم افتاد،این یعنی اشارت

رسول اله: یا زینب! بشارت

تمام امتحانت هست در این:

“غروب ِ کربلا یعنی اسارت”

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی عصر عاشورا

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

⇔⇔⇔⇔

می‌زند امروز بر سر بوتراب از یک طرف

گرید از غم حضرت ختمی‌مآب از یک طرف

چار ارکان در تنزلزل شش جهت در اضطراب

نه فلک افتاده اندر انقلاب از یک طرف

پاره پاره بر زمین جسم عزیز فاطمه

تیر یک جاه نیزه یک سو آفتاب از یک طرف

اصغر بی‌شیر یک جا تیر پران در گلو

مادرش در آه و افغان چون رباب از یک طرف

همچو اشک چشم زینب موج زن آب فرات

آل حیدر تشنه یک قطره آب از یک طرف

قاسم داماد یک جا زیر سم اسبها

نوعروس از خون او بر کف خضاب از یک طرف

بر بهار آل پیغمبر شده فصل خزان

گل ز یک جا غارت گلچین گلاب از یک طرف

گیسوی مشکین اکبر یک طرف در خاک و خون

قلب لیلا مضطرب در پیچ و تاب از یک طرف

زیر چتر زر و یک سو زاده سعد لعین

عابد نالان ز سوز تب و تاب از یک طرف

حسرت مرگ جوانان در دل زهرا بخلد

زاده مرجانه دون کامیاب از یک طرف

خار راه شام برپا کودکان در بدر

بازوی کلثوم و زینب در طناب از یک طرف

از کجا (صامت) برد جان بعد از این درد زیاد

گریه یک جا ناله یک سو اضطراب از یک طرف

⇔⇔⇔⇔

شعر و روضه ظهر عاشورا

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

⇔⇔⇔⇔

ماند چون نعش حسین تشنه‌لب در آفتاب

می‌ندانم از چه زبور بست دیگر آفتاب؟

ز خم تیره و نیزه و شمشیر عدوان بس نبود؟

از چه می‌تابید بر آن جسم بی‌سر آفتاب؟

بود گر در دامن زهرا سر آن تشنه‌لب

از چه نامد شرمش از خاتون محشر آفتاب؟

گشت راس شاه دین چون از زمین بکنی بلند

حیرتم سر زد چرا از کوه خاور آفتاب؟

سر برهنه پا برهنه کودکان بی‌پدر

خار ره بر پا بدل اخگر به پیکر آفتاب

دید چون نیلی رخ اطفال را از جور شمر

کرد موج حون روان از دیده تر آفتاب

چادر عصمت چو بردند از سر زینب، فکند

شب کلاه خسروی در چرخ از سر آفتاب

سر برهنه دید زینب را چو در بزم یزید

شد نهان در ابر از شرم پیمبر آفتاب

همچو بخت زینب و کلثوم شد از غم سیاه

بسکه زد دست عزا بر سینه و سر آفتاب

(صامتا) از خانه‌ات تا این رقم شد آشکار

گشت از آه جهانسوزت مکدر آفتاب

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا برای ظهر عاشورا

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آل سعود ، خبیث و نابودی و جنایت و مرگ بر آل سعود سگ

از نفاق فلک و گردش دوران امشب

تن صدچاک حسین مانده به میدان امشب

ز فلک رخ منما زهره که زهرای حزین

شده از داغ حسین موی پریشان امشب

آنکه بودی به یتیمان پدر مرده پناه

مانده اطفال وی اندر کف عدوان امشب

کوفه را بزم طرب گرم تماشا دارد

که چراغان شده از آه یتیمان امشب

پاسبانی به تن سبط پیمبر نبود

مانده در دشت بلا پیکر عریان امشب

نی غلط گفتم باشد به سر بالینش

ساربان و به کفش خنجر بران امشب

گفتگویی بودش گر به برادر زینب

گو که در مطیع خولی شده مهمان امشب

آه و صد آه که دادن مکان زینب را

بایتیمان حسین گوشه زندان امشب

غیر خون جگر و لخت دل و اشک بصر

آب و نانی نبود از بهریتیمان امشب

عجبی نیست اگر از ستم ابن زیاد

ملک ایجاد شود یکسره ویران امشب

کلک (صامت) اگر اینگونه دهد شرح عزا

خلق باید که بشویند دل از جان امشب

⇔⇔⇔⇔

شعر ظهر عاشورا از قیصر امین پور

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

⇔⇔⇔⇔

شام عاشورا چو آن موج بلا

موج زن شد در زمین کربلا

آل بوسفیان «کذاب اشر»

عازم جنگ «ملیک مقتدر»

عتترت طه به صد شوق و شعف

بهر جانبازی گرفته جان به کف

کفر و ایمان گشت یک جا روبرو

حق و باطل هر دو با هم جنگجو

اندر آن اشم چون روز رستخیز

یک زنی دیدند زار و اشکریز

وه چه زن غم داده بنیادش به باد

بلکه غم او را غلام خانه‌زاد

غصه‌اش افزون و صبرش کم شده

در جوانی همچو پیران خم شده

خود یکی اشکش ز بی‌تابی هزار

دیده‌اش چون ابر نیسان قطره بار

اندر آن شب همچو بخت خود ز آه

کرده روز هر دو عالم را سیاه

شعله افشانی به شمع آموخته

یک جهان جان را به آهی سوخته

تیر آهش در کمان قد بره

گریه‌اش اندر گلو بسته گره

تر نموده ز آب چشمان خاک را

رفتی از مژگان خس و خاشاک را

خاره و خاری که در آن بادیه

بود در خاک زمین ماریه

جمگلی را آن زن ژولیده مو

می‌نمودی اندر آن شب رفت و رو

کرد از وی حق‌شناسی این سئوال

کیستی تو ای زن افسرده حال؟

اندر این شب آه و افغانت ز چیست؟

جسجویت اندر اینجا بهر چیست

گفت: من خاتون اقلیم غمم

مالک الملک دیار ماتمم

نام من زهراستاندر خافقین

مادرم بر خسرو بی‌کس حسین

چون که فردا اوفتد از صدر زین

جسم مجروح حسینم بر زمین

ترسم اندر خاک چون شد مسکنش

گردد افزونتر جراحات تنش

می‌کنم در این دیار هولناک

این زمین را از خس و خاشاک پاک

زین حکایت بازشدن خون در دلم

گشت مشکل‌تر عزیزان مشکلم

بد ز روز آن شب محنت اثر

گوئیا خاتون محشر باخبر

کز سر زین زینت عرش اله

کرد جا اندر زمین کربلا

روسیاهی پیرهن برد از تنش

آن دگر عمامه آن یک جوشنش

خواهرش زینب دوان با اشک و آه

بی‌تامل کرد رو در قتلگاه

کرد چندی اندر آن هول هراس

در بر شمر ستمگر التماس

چون ز شمر سنگدل شد ناامید

نزد بن سعید لعین دون دوید

چون کسی بر بی‌کسی آرد پناه

دست‌ها بر سر بدان حال تباه

گفت ای شیطان پرست بی‌ادب

غیرتت کو آخر ای ننگ عرب

کرده‌ای جا ظالم بزیر چتر زر

یک زمان کن بر حسین من نظر

می‌کنند از تن سر او را جدا

پیش چشم من بخواری از قفا

نیست یارای نوشتن خامه را

مختصر کن (صامت) این هنگامه را

⇔⇔⇔⇔

شعر ظهر عاشورا حرم کربلا

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عاشورا

به خاطرش مگر آمد ز ظهر عاشورا

که گشته خسته حسینش ز کوشش اعدا

به نیزه تکیه چو از بهر استراحت کرد

ابوالحنوق یکی سنگ کین حوالت کرد

رسید سنگ چو آن شاه را به پیشانی

شکست تارک پاک عزیز ربانی

برای شکر شهادت به ذکر بسم‌الله

گشود لب که «علی مت رسول الله»

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد عصر عاشورا

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

⇔⇔⇔⇔

تاپ ترین شعر در مورد عاشورا

حکایت دل پر خون خویش سرتاسر

نوشته بود در آن نامه از برای پدر

گرفت یک عرب نامه را از آن دلخون

به عزم کرببلا گشت از مدینه برون

نمود طی ره مقصود روز و شب ز وفا

به دشت ماریه آمد به ظهر عاشورا

به ساعتی که ز بیداد خلق کوفه و شام

شهید گشته محبان شاه تشنه تمام

عزیز فاطمه لب‌تشنه و غریب و وحید

ستاده یکه و تنها به نزد جیش یزید

عرب دو دست ادب را به سینه نزد امام

نهاد و کرد بدان شاه کم سپاه سلام

شه شهید دم عیسوی ز هم بگشود

به لطف خاص جواب سلام او فرمود

به گریه گفت که ای قاصد خجسته پیام

تو کیستی که نمودی بدین غریب سلام

ز چهره تو هویدا بود بوجه حسن

حدیث محنت و اماندگان اهل وطن

نمود عرض که ای مظهر صفات خدا

مراست نامه‌ای از نزد دختر صغرا

گرفت از عرب آن شاه بی‌سپاه و حشم

کتاب و دل پرخون روانه شد به حرم

به دور خویش زنان را تمام جمع نمود

ز روی نامه صغری ز مهر مهر گشود

نوشته بود در آن نامه کای جناب پدر

نموده‌ای ز چه از این علیله قطع نظر

نما مرا ز وفا سربلند نزد کسان

سلام من بعموها و عمه‌ها برسان

بگو به حضرت عباس کای عموی رشید

ز دوری تو ز دنیا بریده‌ام امید

فدایی سر و جان تو باد جان و سرم

عمو به کرببلا کن حمایت پدرم

اگر به کرببلا گشته قاسم داماد

عروس را بده از جای من مبارک باد

⇔⇔⇔⇔

شعر ناصرالدین شاه در مورد ظهر عاشورا

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عاشورا

طلب نمود حسینش چو روز عاشورا

پی نماز امان از جماعت اعدا

جواب داد لعینی از آن گروه جهود

که ای حسین نماز تو کی بود مقبول

دو تن ز یاور و انصار سبط پیمبر

به پیش تیر بلا جان خود نمود سپر

به خاک کرد تیمم امیر ملک حجاز

ز قحط آب به جای وضو برای نماز

⇔⇔⇔⇔

اشعار ظهر عاشورا علی اکبر لطیفیان

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

⇔⇔⇔⇔

ناب ترین شعر در مورد عاشورا

تیره شد ماه خرد بر آسمان مهتری

خشک شد سرو هنر در بوستان سروری

راست پنداری که جنبان شد زمین از زلزله

پاره شد از جنبش او بارهٔ اسکندری

کس ندید این حادثه کز روز یکساعت شده

در نشیب افتد زبالا آفتاب خاوری

بامداد از دولت و نیک‌اختری ثانی نداشت

چاشتگه فانی شد اندر محنت و شوم اختری

مردمان‌گفتند سعد آید زگردون قسم خلق

چون قران سازد به چرخ اندر زحل با مشتری

قسم فخرالملک نحس آمدکنون پیش از قران

سعد بیرون رفت‌گویی از سپهر چنبری

باغ‌ دولت را مظفر بود و سعد سرفراز

هرکه دیدی غرهٔ دیدار اوگفتی فری

تا که او پژمرده شد بسیار گل پژمرده شد

سرو چون پژمرده گردد گل کجا ماند تری

گرچه وافر بود مالش‌ گشت عصرش مختصر

ورچه کامل بود عقلش گشت عمرش سرسری

چون نگین در حلقهٔ انگشتری شایسته بود

ازچه شدگیتی بر او چون حلقهٔ انگشتری

ای زمین اندر کنارت گوهری با قیمت است

قدر آن‌گوهر بدان با او مکن بدگوهری

زینهار از طبع او نورکریمی نگسلی

زینهار از روی او نقش بزرگی نَستری

گر به پای خویش بسپاری سپردست او تورا

تومگر او را به پای خویش هرگز نسپری

این سخن با تومحال و بیهده است از بهرآنک

تو به‌گوهر نفس فرسایی و صورت پروری

ای سرایی‌کز وجود و از عدم داری دو در

هرچه از یک دردرآری از دگر بیرون بری

گر تو ما را دوستی با آفت است این دوستی

ور تو ما را مادری بی‌راحت است این مادری

ای سپهر بی‌وفا بازی‌گری دانی مگر

کز شگفتی هر زمانی بر مثال دیگری

عالمی را از ثریّا در ثَرَی انداختی

کس نکردست ای عجب زین طرفه‌تر بازیگری

ای نظام‌الدین همی خواهم‌که یک بار دگر

چشم بگشایی و درکار خلایق بنگری

ای شهید بن شهید از درد تو ناچیز شد

بی‌نهایت امتی از شهریار و لشکری

بر دریغ تو خروشان است وگریان باب تو

گاه آن آمد که گویم کم‌خروش وکم‌گری

بندگان خویش را وَیْحَک نبخشایی همی

از تپانچه‌کرده روی لاله‌گون نیلوفری

گشت سرو اندر فراق تو خمیده چون کمان

خوشهٔ سنبل برید‌ه برَ ‌بَرِ مه مشتری

نیستی پیدا ندانم تا کجا داری نشست

ایمن و ساکن همانا خفته اندر بستری

یا به حاجت با نماز و روزه پیش ایزدی

یا به خدمت پیش تخت شاه مشرق سنجری

یا به دیوان با بزرگان شغلها سازی همی

یا به ایوان با ندیمان جفت جام و ساغری

این سعادت باد یارت‌ کز قضای ایزدی

گشته با حضرت چو مظلومان به تابوت اندری

تو ملک بودی و دیوی شخص تومجروح‌کرد

تا ز چشم آدمی پنهان شدی همچون پری

زان سپس کز دست شیران جهان خوردی شراب

کی‌گمان بردم‌که از دست سگی شربت خوری

روز عاشورا به زاری‌ کشته گشتی چون حسین

زان سعادت با حسین اندر شهادت همسری

صدر عالم بودی و هرگز ندانستم که تو

صدر بگذاری و از عالم به زودی بگذری

شاه مشرق را پدر بودی کجا رفتی کنون

کز پسر گشتی جدا وز لشکرش‌ گشتی بری

گرچه از سوز تو روز ما چو روز محشرست

شاه مشرق را شفاعت خواه روز محشری

گر هوا از بوی خلقت بود مشکین شصت سال

شد زمین از بوی خلقت تا قیامت عنبری

ازکنار صفهٔ زرین اگر غایب شدی

با پدر در خلد رضوان بر کنار کوثری

تا منور مرقدت پرنور و پر ریحان بود

من نپندارم‌ که با هول نکیر و منکری

سیرت والا ز تو در هفت کشور ظاهرست

گر تو پنهان‌ گشته اندر خاک چارم ‌کشوری

خالقی‌کاندر فراقت کرد گریان چشم ما

داور حق است و با او نیست ما را داوری

صبر بادا در فراق تو شه آفاق را

تا بیابد در صبوری پایهٔ پیغمبری

نیک‌بختی باد و نیکوسیرتی نسل تورا

زانکه کارت نیک‌عهدی بود و نیکومحضری

تا فراق تو دل و جان معزی خسته‌کرد

از دریغ و حسرت تو توبه‌کرد از شاعری

امیر معزی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تلافی ، کردن بدی از حافظ و سعدی و مولانا و عظار و خیام و شهریار

شعر در وصف ظهر عاشورا

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

⇔⇔⇔⇔

زیباترین شعر در مورد عاشورا

ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید

حال خود را دیده‌، واغوثا و واویلا کنید

کیسه‌های خالی خود را دهید آخر تکان

پس تکانی خورده دزد خوبش را پیدا کنید

تا به کی با این لباس ژنده می‌ریزید اشگ

با جوی غیرت لباس از اطلس و دیبا کنید

کشته شد شاه شهیدان تا شما گیرید پند

پیش ظالم پافشاری یکه و تنها کنید

خانه‌هاتان شد خراب اما صداهاتان گرفت

آخر ای خانه‌خرابان لااقل نجوا کنید

انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهر

کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید

خودکشی باشد قمه برسرزدن‌، آن تیغ تیز

بر سر دشمن زنید و خویش را احیا کنید

این دکاکین کساد ای اهل تهران بسته به

دکه بربندید و مشت ظالمان را واکنید

ای جوانان مدارس‌، بی‌سوادان حاکمند

این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید

ای رفیقان اداری‌، رفت قانون زبر پای

حفظ قانون را قیامی سخت و پابرجا کنید

ای دیانت‌پیشگان دین رفت و دنیا نیز رفت

جشم‌پوشی بعد از این از دین و از دنیا کنید

چشم‌هاتان روشن ای مشروب خواران قدیم

هم به‌ضد یکدگر هنگامه و غوغا کنید

کشور دارا لگدکوب سمند جور شد

راستی فکری برای کشور دارا کنید

چون که ننهادید بر قانون و بر خویش احترام

مستبدین از شما یک‌یک کشیدند انتقام

رفته حس مردمی از مرد و زن‌، من باکیم

نیست گوشی تا نیوشد این سخن‌، من با کیم؟

بیست سال افزون زدم داد وطن، نشنید کس

تازه از نو می‌زنم داد وطن‌، من با کیم

همچو بلبل گر هزار آوا برآرم‌، چون که هست

گوش‌ها بر نغمهٔ زاغ و زغن‌، من با کیم

هی‌علی و هی‌حسین و هی‌حسن گویم‌،‌چو نیست

نی علی و نی حسین و نی حسن‌، من با کیم

گاه گویم کز مشیری مؤتمن جویم علاج

چون نمی‌بینم‌ مشیری مؤ تمن‌، من با کیم

می‌زنم در انجمن فریاد واوبلا ولیک

پنبه دارد گوش اهل انجمن‌، من با کیم

خلق ایران دسته‌ای دزدند و بی‌دین‌، دسته‌ای

سینه‌زن‌، زنجیرزن‌، قداره‌زن‌، من با کیم

گویم این قداره را بر گردن ظالم بزن

لیک شیطان گویدش بر خود بزن‌، من باکیم

گویم این زنجیر بهر قید دزدانست و او

هی زند زنجیر را بر خویشتن‌، من با کیم

گویم ای نادان به ظلم ظالمان گردن منه

او بخارد گردن و ریش و ذقن‌، من با کیم

گویمش باید بپوشانی کفن بر دشمنان

باز می‌پوشد به عاشورا کفن‌، من با کیم

گویم ای واعظ دهانت را لئیمان دوختند

او همی بلعد ز بیم آب دهان‌، من با کیم

گویم ای‌ آخوند خوردند این شپش‌ها خون تو

او شپش می‌جوید اندر پیرهن‌، من با کیم

گوبمش دین رفت از کف‌، گوید این باشد دلیل

بر ظهور مهدی صاحب زمن‌، من با کیم

گویم ای کلاش‌، آخر این گدایی تا به کی

گوبدم‌: چیزی به نذر پنج تن‌، من با کیم

پس همان بهتر که لب بربندم از گفت و شنید

مستمع چون نیست باری‌، خامشی باید گزید

ملک الشعرای بهار

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عاشورا

نه هر پرنده به پروانه می‌رسد در عشق

که بازماند اگر صد هزار پر دارد

و در اینجا بر کمال همت حضرت عباس و نهایت قابلیت آن زبده‌ی ناس، سلام اللّه علیه بر مشرب اهل عرفان گوید:

آن شنیدستم یکی ز اصحاب حال

کرده روزی از در رحمت سؤال

کاندرین عهد از رفیقان طریق

رهروان نعمت اللهی فریق

کس رسد در جذبه بر نور علی

گفت اگر او ایستد بر جا، بلی

لاجرم آن قدوه‌ی اهل نیاز

آن بمیدان محبت یکه تاز

آن قوی؛ پشت خدا بینان ازو

و آن مشوش؛ حال بیدینان ازو

موسی توحید را، هارون عهد

از مریدان، جمله کاملتر بجهد

طالبان، راه حق را بد دلیل

رهنمای جمله، بر شاه جلیل

بد بعشاق حسینی؛ پیشرو

پاک خاطر آی و پاک اندیش رو

می گرفتی از شط توحید آب

تشنگان را می‌رساندی با شتاب

عاشقان را بود آب کار ازو

رهروان را رونق بازار ازو

روز عاشورا بچشم پر ز خون

مشک بر دوش آمد از شط چون برون

شد بسوی تشنه کامان رهسپر

تیر باران بلا را شد سپر

بس فرو بارید بر، وی تیر تیز

مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک چندان ریخت بر وی چشم مشک

تا که چشم مشک، خالی شد ز اشک

تا قیامت تشنه کامان ثواب

می‌خورند از رشحه‌ی آن مشک آب

بر زمین آب تعلق پاک ریخت

وز تعین بر سر آن، خاک ریخت

هستیش را دست از مستی فشاند

جز حسین اندر میان چیزی نماند

عمان سامانی

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.