شعر در مورد بشارت ، ظهور و بشارت عاشقان از حافظ و دل غمگین بشارت غم عالم

شعر در مورد بشارت

شعر در مورد بشارت ، شعر در مورد بشارت از حافظ ، شعر در مورد بشارت عاشقان

شعر در مورد بشارت ، ظهور و بشارت عاشقان از حافظ و دل غمگین بشارت غم عالم سرآید در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب بشارت خوبی برای شما عزیزان باشد و بتواند جوابگوی خواسته شما باشد.

شعر در مورد بشارت

بشارت باد مخموران این گلزار را صائب

که جام لاله لبریز از شراب بی خمار آمد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت مردم

روی در برج شرف آورد خورشید منیر

حوت از بهر بشارت گشت سر تا پا زبان

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت مومنان

اشارت گرم ایمای بشارت

بشارت کار فرمای بشارت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت دادن

به سوی بلبل بیدل برد بشارت گل

به باغ مژده ایام نوبهار آرد

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد بشارت

بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی

که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شیراز ، و عشق و شیرازی ها + نرگس و بهار شهر شیراز

شعر در مورد بشارت دادن

ای دل من ترا بشارت داد

که ترا من بدوست خواهم داد

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت

قرعه خط بشارت بردنش

بر بشیر نیک خواه انداختند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت یعقوب

امیر یوسف را اندر اینجهان شجریست

که جز بشارت و جز تهنیت ندارد بر

⇔⇔⇔⇔

شعر هله عاشقان بشارت

لاتعجبوا اشارت کرده به مرسلین

لاتقنطوا بشارت داده به اتقیا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت دادن به دیگران

شهریست پر بشارت ازین کار و هر کسی

سازد همی ز جان وزدل هدیه بشیر

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت ظهور

بتشنگان بیابان برد بشارت آب

ببلبلان چمن مژده بهار آرد

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت خرد

هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد

کاین حله مر ترا برساند به نام و نان

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت حافظ

بشارت باد بر اهل نشابور

ز گرد موکب دارای منصور

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد بشارت خوش

فدای قاصد جانان کز او آسوده شد جانم

بشارت های خوش داد از اشارت های جانانم

⇔⇔⇔⇔

شعر های آزاده بشارتی

اینت اشارت ز کردگار پیاپی

اینت بشارت ز کردگار دمادم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پرسپولیس ، کوتاه و قهرمان و استقلال + شعر طنز و زیبا پرسپولیس

شعر در مورد بشارت مردگان

وز نشاط این بشارت مردگان را زیر خاک

باغ جنت شد قبور و زلف حورا شد کفن

⇔⇔⇔⇔

شعر آزاده بشارتی

زنو کوس بشارت کوفت گردون

در استقلال نواب همایون

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد بشارت

مرا تهدید کشتن چون کند دوست

به عمر جاودان بخشد بشارت

⇔⇔⇔⇔

به بشارت بهشت گشت جهان

نصرت آورد شاخ طوبی بار

⇔⇔⇔⇔

جان کیست تن کدام صبوری چه تاب چیست

گر در رسد بشارت یرغویی از غمت

⇔⇔⇔⇔

شعر دل غمگین بشارت

مستان شبانه را بشارت

ساقی به سحور می خرامد

⇔⇔⇔⇔

بگفتمش چه بشارت چه روی داده چه شد

مگر مدار دگرگونه گشت دوران را

⇔⇔⇔⇔

شعر هله عاشقان بشارت از مولانا

بشارت های غیبی شد غذااش

ز شیرش وارهانید از بشیرش

⇔⇔⇔⇔

چه گفت گفت که قاآنیا بشارت ده

که روزگار وفا کرد عهد و پیمان را

⇔⇔⇔⇔

متن شعر هله عاشقان بشارت

روح امین برگ بشارت گرفت

بال بهم برزد و رخصت گرفت

⇔⇔⇔⇔

چه دهی تسلی من به بشارت توقف

تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شب بخیر ، و صبح بخیر گفتن عاشقانه عشقم از حافظ و سعدی و مولانا

شعر مولانا هله عاشقان بشارت

هیچ می خواره ندارد طمع حور و بهشت

این بشارت به من باده پرست آوردند

⇔⇔⇔⇔

به نگاه تو چو از لطف بشارت یابد

به اشارت ز لبت بوسه رباید گستاخ

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر پیک بشارت حافظ

رو بشارت زنان، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز

⇔⇔⇔⇔

تو زین سان محتشم نومید چون هستی اگر ناگه

بشارت در رساند قاصدی کان نازنین آمد

⇔⇔⇔⇔

شعر دل غمگین بشارت غم عالم سرآید

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

⇔⇔⇔⇔

تو ای بشیر بشارت ببر به قافله جان

که یوسف امل از چاه آرزو بدرآمد

⇔⇔⇔⇔

متن شعر دل غمگین بشارت

چون ز آتشت بسوزم دیگر بشارت آرم

تا بنگرم که هستی، زان بهترت بسوزم

⇔⇔⇔⇔

ز نقد جان صله اش بخشد از اشارت من

به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد بشارت

دوستان را همه خون ریخته چشم تو وز آن

دشمنان در همه آفاق بشارت برده

⇔⇔⇔⇔

ز خاک هر سر خاری که میشود پیدا

بشارت است به توحید واحد یکتا

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت

رو بشارت بزن، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز

⇔⇔⇔⇔

مژده اقبال او شد متحرک جناح

پیش رو صد هزار مرغ بشارت رسان

⇔⇔⇔⇔

شعر هله عاشقان بشارت

این چو پیکان بشارت بر، شتابان در هوا

وان چو پیلان جواهرکش خرامان در قطار

⇔⇔⇔⇔

دی قاصدی به کلبه این ناتوان رسید

کز مقدمش هزار بشارت به جان رسید

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت ظهور

کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند

از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر

⇔⇔⇔⇔

بشارت باد کایندم روی دربخشنده ای داری

که عارش از عطای درهم و دینار می آید

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت حافظ

نامه فتح تو سیاره به آفاق برد

که بشارت بر فتح تو نشاید بشری

⇔⇔⇔⇔

تو ای صبا که زره می رسی نوید آلود

ببر به شهر بشارت که شهریار آمد

⇔⇔⇔⇔

شعر های آزاده بشارتی

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

⇔⇔⇔⇔

صبا به عزم بشارت بگرد شهر سبا

ز پای تخت سلیمان کامکار آمد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جوانمردی ، پهلوان و رسم مردانگی و مروت

شعر آزاده بشارتی

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

⇔⇔⇔⇔

روی بشارت نمود زآینه صدق و گفت

از پی آئین و عدل داور دوران نرسید

⇔⇔⇔⇔

شعر درمورد بشارت

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

⇔⇔⇔⇔

به شیرین حرفهای پر بشارت

که می بردند تسکین را به غارت

⇔⇔⇔⇔

شعر دل غمگین بشارت

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

⇔⇔⇔⇔

چون داد شهنشه این بشارت

گوئی که ز غیب شد اشارت

⇔⇔⇔⇔

شعر هله عاشقان بشارت از مولانا

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

⇔⇔⇔⇔

ز بار نامه دولت بزرگی آمد سود

بدین بشارت فرخنده شاد باید بود

⇔⇔⇔⇔

متن شعر هله عاشقان بشارت

خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت

کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن

⇔⇔⇔⇔

بدین بشارت مطرب نوای نغز بزن

بدین سعادت ساقی نبیند لعل بیار

⇔⇔⇔⇔

شعر مولانا هله عاشقان بشارت

اگر مرا ندای ارجعی رسد امروز

وگر بشارت لاتقنطوا رسد فردا

⇔⇔⇔⇔

بدین بشارت چون بگذری به هر کشور

فشاند ابر هوا بر تو لؤلؤ شهوار

⇔⇔⇔⇔

معنی شعر پیک بشارت حافظ

کاس بخندید کز نشاط سحر گاه

کوس بشارت نوای کاسه گر آورد

⇔⇔⇔⇔

تو را بشارت باد ای خدایگان عجم

به جاه کسری و ملک قباد و دولت جم

⇔⇔⇔⇔

شعر دل غمگین بشارت غم عالم سرآید

مرغ را گل باشارت چه سخن می گوید

باز هدهد چه بشارت ز سبا می آرد

⇔⇔⇔⇔

تو را بشارت دادم به ملک هفت اقلیم

که تیغ تیز تو خواهد گشادن این عالم

⇔⇔⇔⇔

متن شعر دل غمگین بشارت

آدم غمزده را بوی بهشت آوردند

مرغ را باز بشارت ز گلستان دادند

⇔⇔⇔⇔

دادی از تیر مه بشارت ها

باز رستیم از آن حرارت ها

⇔⇔⇔⇔

 شعر درمورد بشارت

دهلزن گو دو نوبت زن بشارت

که دوشم قدر بود امروز نوروز

⇔⇔⇔⇔

شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد

دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد صبح بخیر ، گفتن عشقم + صبح زیبا جمعه پاییزی و بهاری عاشقانه

شعر بشارت

دشمن که نمی خواست چنین روز بشارت

همچون دهلش پوست به چوگان بدریدیم

⇔⇔⇔⇔

تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن

لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را

⇔⇔⇔⇔

شعر هله عاشقان بشارت

خبر دهد که تو مردی وشد دلت زنده

زمرگ رستی اگر بشنوی بشارت عشق

⇔⇔⇔⇔

یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی

عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی

ز می فراق بوئی شده آفت حضورم

چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی

عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم

ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی

چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل

تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی

چه دهی تسلی من به بشارت توقف

تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی

بجز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر

تو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی

به دو روزه وصلی باقی چه امید محتشم را

که بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت ظهور

عشق آمد و عقل کرد غارت

ای دل تو بجان بر این بشارت

⇔⇔⇔⇔

سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی

ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی

به لاجورد افق ته کشیده برکه شب

مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی

صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید

خروس دهکده از صیحه سحرگاهی

به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه

بسا که قافله آه کرده ام راهی

نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر

بجز چراغ جمال بقیت اللهی

برآی از افق ای مشعل هدایت شرق

برآر گله این گمرهان ز گمراهی

ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم

همای عرش کجا و کبوتر چاهی

بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن

که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی

به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود

حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی

تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست

به کوه محنت من بین و چهره کاهی

⇔⇔⇔⇔

شعر بشارت حافظ

رومگردان از دم شمشیر چون جوهر که هست

صد بشارت در لب خاموش مضمر تیغ را

⇔⇔⇔⇔

ز حرمت داشتی چون بی وبالم

بشارت ده به کابین حلالم

درونم سوخت این حاجت نهانی

گرم حاجت بر آری می‌توانی

⇔⇔⇔⇔

شعر های آزاده بشارتی

بشارت باد آغوش دل امیدواران را

که گرد خط زرخسارش عجب مستانه می خیزد

⇔⇔⇔⇔

ملک را داده گردون دوتا پشت

بشارت نامهٔ مقصود در مشت

صنم با او برسم دل نوازی

نشسته بر سریر سرفرازی

ستد جام شراب از دست ساقی

دمی خورد و به خسرو داد باقی

که چون من چاشنی گیرم ازین جام

ازانکن چاشنی لعل من وام

⇔⇔⇔⇔

که خوش باش ای ز هجر آزار دیده

خرابیهای دل بسیار دیده

بشارت میرسانم ز آسمانت

که گشت ایمن ز هر اندیشه جانت

چو بشنید این بشارت عاشق مست

هم از پا اوفتاد و هم شد از دست

بماند افتاده چون گنجشک بی بال

چه از شادی، چه از حیرت، چه از حال

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.