شعر در مورد جوانمردی ، پهلوان و رسم مردانگی و مروت

شعر در مورد جوانمردی

شعر در مورد جوانمردی , شعر در مورد جوانمردان , شعر زیبا در مورد جوانمردی , شعر نو در مورد جوانمردی

با مجموعه شعر در مورد جوانمردی ، اشعاری زیبا در مورد جوانمردان ، زیباترین شعر در مورد مردانگی و جوانمردی در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار جوانمردی

از جوانمردان جوانمردی بیاموز ای بشر

تا شوی تو در جوانمردی به کردار قمر

راز موقع دوستی را زمان دشمنی ابراز کردن؛

دور از جوانمردی انسانیت و مردانگی است

کاوه بر ضحاک گفت این نا جوانمردی بود

از نیامت تو کشی خنجر زنی مغز سحر

در تنور مردانگی سردی مکن،

در مقام عشق نامردی مکن،

لاف مردی میزنی، مردانه باش،

در سرای دوستی افسانه باش

محبت بر خلایق انتهای سادگی ست

مردی و مردانگی آخرش آوارگی ست

ماندن

مرد می خواهد

پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن

مرد می خواهد

مردانگی به منطقی بودن نیست

عشق و عاشقی کردن

مرد می خواهد

احساس امنیت مرد می خواهد

شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد

مرد می خواهد

به یاد سه نفر سوختم:

اول مادری که چشم به او دوختم…

دوم پدری که مردانگی را از او اموختم…

سوم رفیقی که جز مرام و معرفت چیزی از او نیاموختم…

سلامتی همشون

هی داداش دل به این دنیا نبد، دنیا اگه مردانگی داشت،

اسمش دخترانه نبود

بگذارید تکیه گاه مازنان “مردانگی مرد ” باشد

نه “هوسرانی مرد

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند

گداییه عشق می کنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند

اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردانگی به جا می آورند

قول میدهم بشوم همان پسرک شلوغ و پرهیاهو…..

وقتی کسی را یافتم که لایق مردانگی هایم باشد

قول های زنانه شرف دارد

به قول های مردانه ای که نتیجه اش یک دنیا نامردی است

جز مردانگی

شعر در مورد جوانمردی

مردانگی

جنسیت سرش نمی شود

معرفت

که نداشته باشی

نامردی

تو را در ره خراباتی خراب است

گر آنجا خانه‌ای گیری صواب است

بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی

که خلق عالم و عالم سراب است

در آن خانه تو را یکسان نماید

جهانی گر پر آتش گر پر آب است

خراباتی است بیرون از دو عالم

دو عالم در بر آن همچو خواب است

ببین کز بوی درد آن خرابات

فلک را روز و شب چندین شتاب است

به آسانی نیابی سر این کار

که کاری سخن و سری تنک یاب است

به عقل این راه مسپر کاندرین راه

جهانی عقل چون خر در خلاب است

مثال تو درین کنج خرابات

مثال سایه‌ای در آفتاب است

چگونه شرح آن گویم که جانم

ز عشق این سخن مست و خراب است

اگر پرسی ز سر این سؤالی

چه گویم من که خاموشی جواب است

برای جست و جوی این حقیقت

هزاران حلق در دام طناب است

ز درد این سخن پیران ره را

محاسن‌ها به خون دل خضاب است

جوانمردان دین را زین مصیبت

جگرها تشنه و دلها کباب است

ز شرح این سخن وز خجلت خویش

دل عطار در صد اضطراب است

شعر از عطار

چهار اصل پیشرفت :

مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

من از حرارت چشمانت یخ میزنم و از سرمای نگاهت اتش میگیرم…..

مردانگی های تو فیزیک را هم نابود میکند. من را که دیگر هیچ

خوشابحالت که دلت خوش شد به زندگی ای

که همش دم از نامردیش میزدی…

موقعی که تو مرا ترک کردی آخر مردانگی بود

بوی زنانگی ات را به دست باد نسپار

مرد های شهر به باد میدهند مردانگیِ شان را

در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگی است …

ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت میشوند

فشار آرام دستانت را دوست دارم!

وقتی که مردانگی ات را به رخ انگشتانم میکشی

بدون زن…

مردانگی مرد…

شایعه ای بیش نیست

مردانگی من و زنانگی تورا میخواهد

در چشمان شیشه ای تو زل زدن

و گفتن دوستت دارم

گاهی آنقدر زن میشی که جواب نامردی را با مردانگی میدی…

صفت ضعیفه را روی نامردها باید گذاشت…

نه روی جسم ظریف و زیبای زنانه ات

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی

صد کافر منکر را دین‌دار کنی حالی

ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه

تسبیح همه مردان زنار کنی حالی

روزی که ز گلزاری بی روی تو گل چینم

گلزار ز چشم من گلزار کنی حالی

چون دیدهٔ من هر دم گلبرگ رخت بیند

از ناوک مژگانش پر خار کنی حالی

صد گونه جفا داری چون روی مرا بینی

بر من به جوانمردی ایثار کنی حالی

صد بلعجبی دانی کابلیس نداند آن

ما را چو زبون بینی در کار کنی حالی

بردی دلم از من جان چون با تو کنم دعوی

خود را عجمی سازی انکار کنی حالی

چون صبح صبا زان‌رو در خاک کفت مالد

کز بوی سر زلفش عطار کنی حالی

شعر از حافظ

دانشجو بودن هنر نیست

جوینده‌ی دانش بوده هنره!!!!

مرد بودن هنر نیست

مردانگی هنره!!!!

انسان بوده هنر نیست

انسانیت هنره!!!!

آنچنان مردانه پای عشقم ایستادم

که یادش رفت” او”مرد است نه “من”

آنچنان مردانگی کردم که مردانگی رااز یاد برد

شعر درباره جوانمردی

زنان هوشیارتر از آن هستن

که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند

مردانگی تنها به مرد بودن نیست؛

به همت و گذشت است

من اگر عروس تو باشم…

دیگر هیچ لباسی برازنده ی اندام من نخواهد بود!

آغوش تو تمام قد من را در بر خواهد گرفت

نه حریری نه یراقی نه دکمه ای…

و نه هیچ و هیچ!

آنچه هست تمام مردانگی تو است

که تن پوش و نگین زنانگی من است

فرقی نمیکند دختر باشی یا پسر

همین که با دل کسی بازی نکنی مردی !!!

آن نیست شجاعت که گلو چاک کنی

مردانگی آنجاست که دل پاک کنی

وقتی که به باشگاه تقوا رفتی

ای کاش حریفِ نفس را خاک کنی

زن‌ها گاهی تمامی ِ دنیایشان را

میان ِ چاردیـواری ِ آغوش یک مرد جستجو می کنند

زنی که خنده ها و گریه هایش؛

ناز و بهانه هایش

همه و همه،

تنها آغوش ِ خالص ِ مردانه ات را می خواهد

که مبادا برای لحظه ای

دست از مردانگی ات برداری!

پس جوانمردان کجا اسطوره را سر میبرند

ان بود جهل و جهالت ان نباشد یک هنر

محبت بر خلایق انتهای سادگی ست

مردی و مردانگی آخرش آوارگی ست

کاوه باشد در جوانمردی جهان را مرد حق

در کجای این جهان ضحاک شد مرد بصر

 تو در مقام فتوت کم از درخت مباش

که سنگ می خورد و بار بر زمین ریزد…

از فریدون گویمت ان یاور مردان حق

بر درفش کاوه او اندیشه داد و یا که زر

بگذارید تکیه گاه مازنان “مردانگی مرد ” باشد

نه “هوسرانی مرد

او بزد بر نا جوانمردان یکی تیغی زعشق

تا که زیر پا نگردد له جوانمرد گهر

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند

گداییه عشق می کنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند

اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردانگی به جا می آورند

هم چو کاوه در وطن بسیارها باشد بدان

داده چون ستار خان بر خاک پاک ما اهر

قول میدهم بشوم همان پسرک شلوغ و پرهیاهو…..

وقتی کسی را یافتم که لایق مردانگی هایم باشد

از جوانمردی بشد طیب سر داری بلند

او بشد با جذبه در پیش خداوندش ثمر

شعر در مورد جوانمردی و مردانگی

آدمی فضل بر دگر حیوان

به جوانمردی و ادب دارد

گر تو گویی به صورت آدمیم

هوشمند این سخن عجب دارد

پس تو همتای نقش دیواری

که همین گوش و چشم و لب دارد

مردانگی

جنسیت سرش نمی شود

معرفت

که نداشته باشی

نامردی

بر وطن تختی ببوده در جوانمردی چو کوه

گشت تختی بر جوانان در جوانمردی پدر

من از حرارت چشمانت یخ میزنم و از سرمای نگاهت اتش میگیرم…..

مردانگی های تو فیزیک را هم نابود میکند. من را که دیگر هیچ

چشم دل را گر گشایی ((ساقیا))بینی بسی

این پدر بسیارها  داده برین خاکم پسر

خوشابحالت که دلت خوش شد

به زندگی ای که همش دم از نامردیش میزدی…

موقعی که تو مرا ترک کردی آخر مردانگی بود

در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگی است …

ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت میشوند

جوانمردی آموز از مرتضی

مکن بر ضعیفان دوران جفا

امید به شیر و جوانمردی فسانه ئیش

به شام می کشد و صبحدم نخواهد ماند

عدالت چون نسیمی دست در دستِ جوانمردی

نــوازش می کنــد هـابیـلیــان را در زمـــانِ تـو

بازوی مردی و جوانمردی گذشته است

روزگار رنگ و نیرنگ است

سطر به سطرش همه دلدادگیست

عطر جوانمردی وو آزادگیست

مطالب مرتبط

شعر در مورد جوانمردی ، پهلوان و رسم مردانگی و مروت
5 (100%) 2 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.