شعر در مورد تلافی ، کردن بدی از حافظ و سعدی و مولانا و عظار و خیام و شهریار

شعر در مورد تلافی

شعر در مورد تلافی ، شعر در مورد تلافی کردن بدی ، شعر در مورد تلافی و انتقام ، شعر در مورد تلافی از حافظ و سعدی و مولانا

شعر در مورد تلافی ، شعر در مورد تلافی کردن بدی ، شعر در مورد تلافی و انتقام ، شعر در مورد تلافی از حافظ و سعدی و مولانا همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد و هرگز دنبال تلافی کردن بدی دیگران نباشید.

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

حافظ

⇔⇔⇔⇔

باردوش هرکه گردم چون سبوی پرشراب

در تلافی از غم عالم سبکبارش کنم

⇔⇔⇔⇔

زانصاف است دورای جان جوانم

تو را  اهل  ادب  اصلاً  نـــــدانم

ولی این را بدان در آخـــــر کــــار

تلافــــی می کنم  هر چـــه بــدانم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ثابت قدمی ، ثبات قدم و پایداری و عزم راسخ

در وبال و هبوط و بعد و شرف

گه تلافی گرند و گاه تلف

دو جهانگیر و پنج صاحب رخش

زیر این طارم دوازده بخش

تر و خشکند و گرم و سرد به هم

نرم رفتار و تیز گرد به هم

بشدنشان ز خانه در خانه

فتنه‌ها در جهان ویرانه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی

روزی از همین روزها

تلافی میکنم نبودنت را

اما نه آنگونه که تو کردی

من خودم را تلافی میکنم

تو را – یعنی خودم

و نخواهم بود

دیگر

تا هرگز کسی نباشد که با نبودنت

بیازاری اش!!

⇔⇔⇔⇔

چرخ می‌گفت که برکیست تلافی وجود

همتت دست ببر بر زد و گفتا که علی

خویشتن بر نظرت جلوه همی کرد جهان

آسمان گفت که خود را چکنی رسواهی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تلافی

کردیم به جان و دل تلافی

چون دعوت «ارجعی » شنیدیم

⇔⇔⇔⇔

گر خرمن امید سراسر تلف شود

از کیل روزگار تلافی آن مخواه

در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی

در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه

دل گوهر بقاست به دست جهان مده

گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه

عزلت تو را به کنگرهٔ کبریا برد

آن سقفگاه را به ازین نردبان مخواه

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تلافی

حاشا که پذیرد این تلافی

از پرده شعر حیله بافی

⇔⇔⇔⇔

امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست

عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست

من بندهٔ نگه که به سد شرح و بسط گفت

حرف عنایتی که تبسم، نگفته خواست

از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد

درهای راز هم که نگاهش نسفته خواست

لطف آمد و تلافی سد ساله می‌کند

خشم ارچه کرد هر چه در این یک دو هفته خواست

بارد به وقت خود همه باران التفات

ابر عنایتی که ریاضی شکفته خواست

دل را نوید کاتش خوی تو پاک سوخت

خار و خسی کش از سر آن کوی رفته خواست

شکر خدا را که مرد به بیداری فراق

وحشی کسی که دیدهٔ بخت تو خفته خواست

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی تلافی

می خواست ز تار مهربافی

آن زخم گذشته را تلافی

⇔⇔⇔⇔

از دست مده راتبهٔ ورد شبانروز

تا آنکه نویسند ترا ز اهل عبادت

برخیزی و وتری بگذاری بسحرگاه

مفتوح شود بر رخت ابواب سعادت

هرگز نتوانی که تلافی کنی آنرا

گر از تو شود فوت نمازی بجماعت

طاعت نپزیرند در آن نیست چه تقوی

زنهار مکن معصیتی داخل طاعت

این کار بعادت نشود راست خدا را

هنگام عبادات به پرهیز ز عادت

هر رنج که در راه عبادت کشی ای فیض

در آخرت آن یابد تبدیل براحت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کوه ، دنا و بیستون و دماوند و الوند + کوه و برف و تنهایی و ابر

شعر تلافی کردم

دود دل را اشک چشم تر تلافی می کند

هر چه دوزخ می کند کوثر تلافی می کند

⇔⇔⇔⇔

نکردیم کاری درین بندگیها

ندیدیم خیری از این زندگیها

از این زندگیها نشد کام حاصل

درین بندگیهاست شرمندگیها

بیا عشق ویران کن صبر و طاقت

که آسوده گردیم ز آسودگیها

اگر هست خیری در آشفتگیهاست

که آشفته تر باد آشفتگیها

ززنگار عقل آئینه دل سیه شد

خوشا سادگیها و دیوانگیها

رهی گر بحق هست شوریدگیهاست

خوشا عیش سودای شوریدگیها

پریشان شو از زلفهای پریشان

مجو خاطر جمع ز آسودگیها

بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

که داریم از عمر شرمندگیها

بیا بعد از این فیض بیدار باشیم

که مرگست بهتر ازین خفتگیها

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی

هر ستم کز چشمش آمد عذر می خواهد لبش

تلخی بادام را شکر تلافی می کند

⇔⇔⇔⇔

در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن می‌دهیم

همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر می‌خوریم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تلافی

تلافی کن تلافی کن ز بیعت آنچه ضایع شد

ترقی کن ترقی کن درآ در مشهد عرفان

⇔⇔⇔⇔

آسودگی کنج قفس کرد تلافی

یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی

کند تلافی ذوق آن چنان حکیم فرنگ

فروغ باده فزون تر کند بجام عقیق

⇔⇔⇔⇔

کردیم به جان و دل تلافی

چون دعوت «ارجعی» شنیدیم

بیهوده صداع خود ندادیم

تسلیم شدیم و وارهیدیم

باشد که چه بعد ما عزیزی

گوید چه به مشهدش رسیدیم:

ایام وفا نکرد با کس

در گنبد او نوشته دیدیم

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از سعدی

در وبال و هبوط و بعد و شرف

گه تلافی گرند و گاه تلف

⇔⇔⇔⇔

صبح مرا به ظن غلط شام کرده‌ای

بی‌تاب مرا گنهی نام کرده‌ای

تا ذوق حرف تلخ تو حسرت کشم کند

ایذای من به نامه و پیغام کرده‌ای

از غایت مضایقه در گفت و گو مرا

راضی به یک شنیدن دشنام کرده‌ای

در غین مهر این که مرا کشته‌ای نهان

تقلید مهربانی ایام کرده‌ای

ترسم دمار از من بی‌ته برآورد

مرد آزمایی که تو در جام کرده‌ای

چشم تلافی ز تو دارم که پیش خلق

روی مرا به شبهه شبه فام کرده‌ای

از قتل محتشم همه احرام بسته‌اند

در دفع وی ز بس که تو ابرام کرده‌ای

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از حافظ

چرخ می گفت که برکیست تلافی وجود

همتت دست ببر بر زد و گفتا که علی

⇔⇔⇔⇔

فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کرد

دگر به راه تلافی سبک عنانش کرد

زبان ز پرسش حالم اگر کشید دمی

دمی دگر به من اقبال هم زبانش کرد

فشاند مرغ دلم را روان به ساعد زلف

به سنگ جور چو آشفته آشیانش کرد

نداده بود دلم را به چنگ غصه تمام

که بازخواست به صد عذر و شادمانش کرد

دلم هنوز ز دریای غم کناری داشت

که غرق مرحمت از لطف بیکرانش کرد

دمی که تیر ستم در کمان خشم نهاد

کشید بر من و سوی دگر روانش کرد

چو خواست قدر نوازش بداند این دل زار

نخست پیش خدنگ بلا نشانش کرد

غرض ستیزه نبودش که نقد قلب مرا

کشید بر محک جور و امتحانش کرد

عنان همرهی از دست محتشم چو کشید

نهفته بدرقهٔ لطف همعنانش کرد

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از مولوی

در هر صفت تلافی غفلت غنیمت است

تاوان زچشم گیر به تقصیر خواب پا

⇔⇔⇔⇔

ما گرانی از دل صحرای امکان می‌بریم

یوسف بی‌قیمت خود را ز کنعان می‌بریم

همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است

مدتی هم غنچه سان سر در گریبان می‌بریم

ریشهٔ ما نیست در مغز زمین چون گردباد

رخت هستی از بساط خاک آسان می‌بریم

گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم

دامن و دست تهی زین باغ و بستان می‌بریم

نیست برق خرمن گل، پنجهٔ گستاخ ما

ما به جای گل ز گلشن چشم حیران می‌بریم

می‌کند منزل تلافی راه ناهموار را

ما به امید فنا از زندگی جان می‌بریم

نیست صائب بی‌غمی از وصل گل آیین ما

ما ز قرب گل چو شبنم چشم گریان می‌بریم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد ثریا ، استاد شهریار + شعر در مورد اسم ثریا

شعر تلافی از مولانا

جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی

دیت همین عرق جبهه ایست کشتن ما را

⇔⇔⇔⇔

با تجرد چون مسیح آزار سوزن می‌کشم

می‌کشد سر از گریبان ز آنچه دامن می‌کشم

کوه آهن پیش ازین بر من سبک چون سایه بود

این زمان از سایهٔ خود کوه آهن می‌کشم

دانه در زیرزمین ایمن ز تیغ برق نیست

در خطرگاهی که من چون خوشه گردن می‌کشم

هر که را آیینه بی‌زنگ است، می‌داند که من

از دل روشن چه زین فیروزه گلشن می‌کشم

در تلافی سینه پیش برق می‌سازم سپر

دانه‌ای چون مور اگر گاهی ز خرمن می‌کشم

جذبهٔ دیوانه‌ای صائب به من داده است عشق

سنگ را بیرون ز آغوش فلاخن می‌کشم

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی ازمثنوی

عارفی را گفتند: از که آموختی محبت را ؟!

گفت: از درخت

پرسیدند: چگونه؟!

گفت: هر موقع به او لگدی زدم، به جای تلافی بر سرم شکوفه ریخت …

⇔⇔⇔⇔

داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون

در فرامشکده هند رها کرد مرا

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از صائب تبریزی

این همه اصرار و خواهش

دیگه فایده ای نداره

این همه ایثار و سازش

انگاری جواب نداره

مگه عاشقت نبودم

که منو زدی شکستی

منو بین این همه غم

رفتی و تنها، گذاشتی

این همه به پات نشستم

اما تو وجدان نداشتی

عشق تو همش فریب بود

پا روی دلم گذاشتی

این همه صبوری کردم

اما دیدم، که نمیشه

نفرت از ،چشات می باره

بدیهات تلافی میشه

⇔⇔⇔⇔

بختم اگر تلافیِ شب‌های غم کند

یک روزِ خوش به مردم عالم نمی‌رسد!

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از عطار

گر نباشد اشک خجلت هم تلافی میکند

بهر عذر چشم تر یک جبهه نم داریم ما

⇔⇔⇔⇔

تلافیه اشکامو در میارم ،تلافیه هر چی که با دلم شد

تلافیه گذشته های خامم،این همه سهم من که از تو کم شد

دوباره پیدامی کنم حسمو تو جاده های مخمل انتظار

تموم نمیشه حرف عاشقونم تو نامه هایی که نخوندی یکبار

من به تو میرسم ولی نه با این آرزوهای بودنه کنارت

اهمیت نداره واسم میخواد هر کس و هر جا باشه بیقرارت

من که بلور عشقتو شکستم شاید تو هم یه گوشه خلوت کنی

بشکنی ازخیانت و هوایی که توش خیالتو مسلط کنی

رؤیای خیستوب ه حدفریاد

از زیر پلکام دیگه میندازم دور

خیال نکن گریه ی عاشقونه ست

چون توی چشمام دیگه هستی منفور

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از دیوان خاقانی

دل بامید تلافی میطپد اما کجاست

آنقدر زخمی که خواباند به بستر تیغ را

⇔⇔⇔⇔

مثل خدا باش …

خوبی دیگران راچندین برابر جبران کن !

مثل خدا باش ،

با مظلومان و درمانده گان دوستی کن …

مثل خدا باش ،

عیب و زشتی دیگران را فاش نکن …

مثل خدا باش ،

در رفتار باهمه ی مردم عدالت رارعایت کن …

مثل خدا باش ،

بدون توقع و چشمداشت نیکی کن …

مثل خدا باش ،

بدی دیگران را با خوبی و محبت تلافی کن …

مثل خدا باش ،

با بزرگواری و بی نیازی از مردم زندگی کن …

مثل خدا باش ،

اشتباهات و بدی دیگران را نادیده بگیر و ببخش …

مثل خدا باش ،

برای اطرافیانت دلسوزی کن …

مثل خدا باش ،

مهربان تر از همه …

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از ثنایی

افسردگی تلافی جولان چه همت است

ای قطره از محیط گذشتی گهر برا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جاده ، برفی و بی انتها زندگی و عشق و تنهایی

از غبار دل ما عشق تلافی ها کرد

خاک اگر طعمه سیلاب شد از گریه ما

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از شیخ بهایی

صبری مگر تلافی آزار ما کند

مینا شکسته آنچه بدل بست سنگ بود

⇔⇔⇔⇔

رتبه گفتار را حیرت تلافی می کند

چاره خاموشی است شعری را که از تحسین گذشت

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از دیوان انوری

سعی قاتل را تلافی مشکلست از بسملم

تا بعذر آیم زمان عذرخواهی میرود

⇔⇔⇔⇔

دامن شب را ز غفلت گر نیاوردی به دست

در تلافی دامن آه سحر باید گرفت

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از بیدل دهلوی

خورشید در تلافی سودای همت است

گر یک دو دم چو صبح زهستی زیان کنید

⇔⇔⇔⇔

شهباز انتقام تلافی کند به زخم

هر خنده ای که کبک به کهسار کرده است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی

کشیده اند درین معرض پشیمانی

عسل تلافی نیش از طبیعت زنبور

⇔⇔⇔⇔

دلجویی بهار تلافی کند مگر

از زندگانی آنچه مرا در قفس گذشت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تلافی

خودشناسی است تلافی گر پرواز دلت

نیست بر آئینه ها منت روشنگر خویش

⇔⇔⇔⇔

چشم و دهان یار تلافی کند مگر

عمر عزیز را که به خواب و خیال رفت

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد تلافی

سعی خود را خود تلافی کرده ایم

هم سر خویش است پاانداز شمع

⇔⇔⇔⇔

در تلافی کوه غم از خاطرش برداشتم

دوش هرکس را گرانی از سبوی من رسید

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی تلافی

بترک های و هویم بی تلافی نیست سامانش

نی بزمم غنا گر بینوا شد بوریا کردم

⇔⇔⇔⇔

روی تلخ بحر را گوهر تلافی می کند

تلخی از معشوق شیرین کار می باید کشید

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی کردم

حالم بد است…

خیلی بد…

تمام باران خیابان را قدم زدم…

کنج کافه تنها نشسته ام و به آهنگ ملایم و دردآور گوش میکنم…

و با گوش دیگر؛

صدای بوق لعنتی زجرآور…

چندین بار شمردمش،

ازین صدا متنفرم،

حال قلبم خیلی بد است…

تو بی رحم ترین مرد زمینی…

اگر روزی،

جایی،

خواستی در آغوشم بکشی،

تلافی این روزها را سرت خواهم آورد…

با تمام قدرت به سینه ات مشت میزنم،

مشتهای پشت هم و بی پایان،

مثل صدای این بوقهای لعنتی،

آنجا هم اشک میریزم اما…

من مترصد تلافی کردنم…

⇔⇔⇔⇔

سهل باشد، نوشخند گل تلافی می کند

صد جواب تلخ اگر از باغبان باید شنید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جوانی ، از دست رفته و نوجوانی و پیری و گذر عمر

شعر تلافی

هزار دفعه هم اگر ملال خود به من دهی

تلافی اش هزار بار تو را حلال میکنم

⇔⇔⇔⇔

تلافی را مکافات عمل در آستین دارد

دهن گوینده را تلخ اول از دشنام می گردد

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره تلافی

وقت تلافی با من است

هر آنچه می خواهی بگو

هر قدر می خواهی بزن

هر لحظه می خواهی برو

⇔⇔⇔⇔

در فراسوها :

انجا که هر انچه ندیدنی “قابل رویت میشود!

انجا که هیچ ها جمعند

انجا که انسوی هرچیزیست

به دیدارم بیا!

تورا در بر خواهم گرفت!و بوسه ات خواهم داد

گرم!

گرم!

گرم!

به تلافی تمام سردیها!

به تلافی دستهای منجمدم در قبال مرداد دستانت!!!

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی

بترک های هویم بی تلافی نیست آسایش

نی بزم غنا گر بینوا شد بوریا کردم

⇔⇔⇔⇔

زن محبت را تلافی می‌کند

خستگی را ترمه بافی می‌کند

زن درخشان می‌کند الماس را

زن تجلی می‌دهد احساس را

زن، گل و آواز شبنم، با هم است

زن، پر از سجاده و ابریشم است

دسترنجِ جسم ما، جانِ زن است

نیمی از آیینه‌ی عرفان، زن است

زن فقط آویز‌ه‌ی آغوش نیست

زن همین یک گوشوارِ گوش نیست

بلبلان، آواز در گُل یافتند

شاعران، در زن، تکامل یافتند.

” تقدیم به مهربانوهای یه جمله

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از سعدی

جهان تلافی شغل ترددی که ندارد

تو فرض کن که من هیچکار کردم و دیدم

⇔⇔⇔⇔

به تلافی نگاهت

دل را می سپارم به امواج مست دریا

تا آن زمان

به تو اثبات کنم

راز قلب دیوانه ام

فراتر از نگاه سردت بود

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از حافظ

پوچست قماش تو باظهار تلافی

ای کسوت موهوم فنا رنگ نبافی

⇔⇔⇔⇔

لب پرخنده گرفتند گر از من صائب

به تلافی مژه اشک فشانم دادند

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از مولوی

زان پیش که احسان فلک شعله فروشد

(بیدل) عرقی ریز بسامان تلافی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی بدی

خط غبار به وجه حسن تلافی کرد

اگر دو سلسله مشکبار رفت به گرد

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از مولانا

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی خوبی

ز خط زمانه ترا می کشد به پای حساب

تلافی ستم بی حساب خواهد شد

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از مثنوی

گر خرمن امید سراسر تلف شود

از کیل روزگار تلافی آن مخواه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی کردن

ز باج و خرج مسلم شدن تلافی کرد

ز سیل هرچه به این کشور خراب رسید

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از صائب تبریزی

به تلافی مال دنیی و دین

کی کنم خیره ای ملک نفرین

⇔⇔⇔⇔

دیوان عاشقان به قیامت نمی کشد

ایام خط تلافی بیداد می کند

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از عطار

وصل تو گر نصیب شد از سعی ما نبود

گر دون تلافی ستم خویش می کند

⇔⇔⇔⇔

در تلافی کاسه زانو شود جام جمش

هر که یک چندی گذاردسربه زانو در خمار

⇔⇔⇔⇔

شعر تلافی از دیوان خاقانی

سختی ایام را مردن تلافی می کند

عذرخواهی هست چون مغز استخوان سخت را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد تلافی

شوخی مژگان تلافی می کند رخسار را

می زند ناخن به دلها خاراین گلشن هنوز

⇔⇔⇔⇔

حریف تلخی بادام چشم او که شود؟

تلافی ار ننماید لب شکرخایش

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.