شعر در مورد ثریا ، استاد شهریار + شعر در مورد اسم ثریا

شعر در مورد ثریا

شعر در مورد ثریا , شعری در مورد ثریا , شعر استاد شهریار در مورد ثریا , شعر شهریار در مورد ثریا

با مجموعه شعر در مورد ثریا ، اشعاری زیبا در مورد شهریار و ثریا ، زیباترین شعر در مورد اسم ثریا در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار ثریا

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

آن که می خواست برویم در دولت بگشاید

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم

آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را

گو به سر می رود از آتش هجران تودودم

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس

این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

شعر از شهریار

⇔⇔⇔⇔

یک شب همه شب دیده ی من سوی فلک بود

من بودم و مه بود و ثریا تو نبودی

⇔⇔⇔⇔

از غم یاران چه ها بر سر ما می رود

ناله ی جانسوز من سر به ثریا کشید

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پدر و مادر ، فوت شده و از دست رفته کودکانه

اگر یکه باشی به نام

آوری

وگر مهر باشی به روشنگری

اگر روزگاری تو را برنهند

نگین حکومت بر انگشتری

به رفعت اگر تا ثریا

روی

شوی برتر از زهره و مشتری

⇔⇔⇔⇔

دلارام نهان گشته ز غوغا

همه رفتند و خلوت شد برون آ

برآور بنده را از غرقه خون

فرح ده روی زردم را ز صفرا

کنار خویش دریا کردم از اشک

تماشا چون نیایی سوی دریا

چو تو در آینه دیدی رخ خود

از آن خوشتر کجا باشد تماشا

غلط کردم در آیینه نگنجی

ز نورت می‌شود لا کل اشیاء

رهید آن آینه از رنج صیقل

ز رویت می‌شود پاک و مصفا

تو پنهانی چو عقل و جمله از تست

خرابی‌ها عمارت‌ها به هر جا

هر آنک پهلوی تو خانه گیرد

به پیشش پست شد بام ثریا

چه باشد حال تن کز جان جدا شد

چه عذر آورد کسی کز تست عذرا

چه یاری یابد از یاران همدل

کسی کز جان شیرین گشت تنها

به از صبحی تو خلقان را به هر روز

به از خوابی ضعیفان را به شب‌ها

تو را در جان بدیدم بازرستم

چو گمراهان نگویم زیر و بالا

چو در عالم زدی تو آتش عشق

جهان گشتست همچون دیگ حلوا

شعر از مولانا

شعر در مورد ثریا

مشتری را بر پرند آسمان دیدار کن

 رقص صدها اختر و بزم ثریا را ببین

تکیه بر ساحل بزن وقت طلوع آفتاب

قایق زرین مهر و نقش دریا را ببین

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تولد ، خودم و مادر و پسر و خواهر و دوست

زهره را در جامه ی مهتاب بنشاندم به تخت

بهر گوشش از ثریا گوشواری ساختم

⇔⇔⇔⇔

چه شبهای تاریک چشمم نخفت

که ناهید مرد و ثریا نبود

⇔⇔⇔⇔

تو ماه منی یایرا تا خیره کنی ما را

 مریخ و ثریا را بر زلف بزن بنشین

⇔⇔⇔⇔

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

آن جا که وصال دوستانست

والله که میان خانه صحراست

وان جا که مراد دل برآید

یک خار به از هزار خرماست

چون بر سر کوی یار خسبیم

بالین و لحاف ما ثریاست

چون در سر زلف یار پیچیم

اندر شب قدر قدر ما راست

چون عکس جمال او بتابد

کهسار و زمین حریر و دیباست

از باد چو بوی او بپرسیم

در باد صدای چنگ و سرناست

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

شهریاری پر از اندوه ثریا هستم

شاید آخر سر پیری به نگارم برسم

شعر در مورد اسم ثریا

 ثریا با علو همت تو

به نسبت چون ثری پیش ثریا

⇔⇔⇔⇔

 از مقامات تا ثریا همچنان

کز ثریا تا ثری فرقست و بین

⇔⇔⇔⇔

 وصیت تو از ثری به ثریا رسیده باد

پیوسته تا ثری به ثریا نمی رسد

⇔⇔⇔⇔

 ور کند دیگر ثریا خنده دندان نما

از سر کین چرخ دندان ثریا بشکند

⇔⇔⇔⇔

 بسازیم بر آسمان سلمی

اگر شاهدان بر ثریا روند

⇔⇔⇔⇔

 قدم از بساط گلستان کشیدی

مکان بر فراز ثریا گرفتی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تلاش و کوشش ، و موفقیت و پشتکار سعدی

 ثریا همچو بگسسته جمیلی

هلال ایدون چو خمیده خلالی

⇔⇔⇔⇔

 تا نظم ترا ز بر کند چرخ

برداشته سبحه ثریا

⇔⇔⇔⇔

 آن روز که نور بر ثریا بستند

وین منطقه بر میان جوزا بستند

⇔⇔⇔⇔

 عروجم بینشانی بود لیک از پستی همت

شرار من فسردن در گره بست و ثریا شد

⇔⇔⇔⇔

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را

شعر از شهریار

⇔⇔⇔⇔

 از دماغ خاکساری هیچکس آگاه نیست

آبله در زیر پا جام ثریا میزند

⇔⇔⇔⇔

 ادب عشق اگر مانع شوخی نشود

خاک ما مرهم ناسور ثریا دارد

شعر در مورد ثریا از شاعران بزرگ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

شعر از حافظ

بیشتر بخوانید : شعر در مورد تجربه ، تلخ و زندگی و جدید به زبان عربی

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا

از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم

نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا

یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست

که اسباب شکرریز مهیاست خدایا

به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش

چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا

تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی

ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا

نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو

که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا

نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد

دم ناییست که بیننده و داناست خدایا

که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان

چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا

ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی

چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا

از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت

که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا

ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار

به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا

با اشک غم و زمزمه راز و نیازت

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی

بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی

هر چنبره ماری است به گنجینه رازت

در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم

باشد که ببینیم بدین شعبده بازت

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار

ای جاده انصاف ندیدیم ترازت

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم

ای شاه به نازم دل درویش نوازت

شعر از شهریار

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.