شعر در مورد تجربه ، تلخ و زندگی و جدید به زبان عربی

شعر در مورد تجربه

شعر در مورد تجربه , شعر در مورد تجربه جدید , شعر در مورد تجربه تلخ , شعر در مورد تجربه زندگی

اشعار تجربه

مرد خردمند  هنر  پیشه  را

عمر دو بایست در این روزگار

تا بیکی تجربه  آموختن

در دگری تجربه بردن بکار

⇔⇔⇔⇔

هر آنکاهی که باشد مرد هوشیار

زسوراخی دوبارش کی گزد مار

⇔⇔⇔⇔

دیوانگیست قصه ی تقدیروعقل نیست

از بام سرنگون شدن وگفتن ازقضاست

⇔⇔⇔⇔

یک عمر آدمی به جهان رنجها کشید

تا نیک و بد شناسد و از هم جدا کند

⇔⇔⇔⇔

عمری که صرف تجربه گردد میشود دریغ

هرگز کجا به بهره گرفتن وفا کند

⇔⇔⇔⇔

تو از هیچ کجای ذهنم

مدام متولد می شوی و می میری

و من درد بدنیا آمدن و مردنت را

هر روز در کسری از ثانیه تجربه می کنم

شعر در مورد ثانیه ها

⇔⇔⇔⇔

آوخ که دیده بایدش از روزگار بست

روزیکه او بکار جهان چشم وا کند

شعر در مورد تجربه

تجربه بهر همه دردی دواست

تجربه را یکدفعه کردن رواست

تجربه کردیم و نشد تجربه

تجربه را تجربه کردن خطاست

⇔⇔⇔⇔

آدمی بی تجربه هیچ نیست

تجربه یادش آرد که کیست

شعر در مورد تجربه تلخ

آنکه آدمی را سرنشاند

خفت و پستی را،از او براند

همه و همه از تجربت بیش نیست

که غضب خلق در خویش نیست

⇔⇔⇔⇔

با تجربه و علم چو مقرون گردد

نیروی خرد کامل و موزون گردد

انوار چراغ عالم افروز خرد

از دانش و آزمایش افزون گردد

⇔⇔⇔⇔

روزگاریست که ما را نگران می‌داری

مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری

گوشه چشم رضایی به منت باز نشد

این چنین عزت صاحب نظران می‌داری

ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار

دست در خون دل پرهنران می‌داری

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ

همه را نعره زنان جامه دران می‌داری

ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور

چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری

چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ

سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری

گوهر جام جم از کان جهانی دگر است

تو تمنا ز گل کوزه گران می‌داری

پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی

طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری

کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت

این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی

عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ

چه توقع ز جهان گذران می‌داری

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

در عرصهء زندگی ز هر فتح و شکست

بسیار توان تجربه آورد بدست

پیروزی ما بسته به دور اندیشی است

دور اندیشی نتیجهء تجربه است

⇔⇔⇔⇔

در هر کاری ز تجربت ها یاد آر

تا خبط گذشته ات نگردد تکرار

شرط خرد است اینکه اندر هر کار

از تجربه های خود شوی بر خوردار

⇔⇔⇔⇔

در زندگی انسان سه راه دارد:

راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است.

راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.

و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.

⇔⇔⇔⇔

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست

پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت

همت در این عمل طلب از می فروش کن

پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت

هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن

ساقی که جامت از می صافی تهی مباد

چشم عنایتی به من دردنوش کن

سرمست در قبای زرافشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

هر چه می توانید از اشتباهات دیگران چیزهای جدید بیاموزید.

چون شما وقت کافی برای همه این تجربیات نخواهید داشت

شعر در مورد تجربه جدید

تجربه چیزی نیست که برای یک مرد اتفاق می افتد

بلکه عملی است که او در برابر آن اتفاق انجام می دهد.

⇔⇔⇔⇔

هیچ پزشکی واقعاً زبردست نیست

مگر اینکه یک یا دو مریض را کشته باشد

⇔⇔⇔⇔

زمانیکه به چیزی احتیاج دارید و آنرا در اختیار ندارید

تجربه ای با ارزش بدست خواهید آورد

⇔⇔⇔⇔

قضاوت خوب در اثر تجربه بدست می آید

و اغلب تجربه از قضاوت بد بدست می آید.  

⇔⇔⇔⇔

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

تجربه نامی است

که هر کسی بر خطاهای خود می گذارد

⇔⇔⇔⇔

تجربه همان چیزی است که باعث می شود

شخص اشتباه جدیدی را به جای اشتباه قبلی مرتکب نشود

⇔⇔⇔⇔

در جوانی یاد می گیریم

و در پیری می فهمیم

⇔⇔⇔⇔

دانش اگر با تجربه همراه نشود

کالایی کم ارزش است

⇔⇔⇔⇔

تجربه بهترین درس است

هر چند حق التدریس آن گران باشد

شعر در مورد تجربه از شاعران بزرگ

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم

که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش

خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات

چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش

بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

به کوی میکده گریان و سرفکنده روم

چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

تجربه

بالاتر از علم است

⇔⇔⇔⇔

تجربه میوه ای است که آن را نمی چینند

مگر پس از گندیدن.

⇔⇔⇔⇔

با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنید

که چشمهایشان ، چهره ی سالها را دیده و گوشهایشان ،

نوای زندگی را شنیده است .

⇔⇔⇔⇔

به تجربه آموختم

که انسانها هرگز از تجربه چیزی نمی آموزند

⇔⇔⇔⇔

کاش گوش به تجربه ها بسپاریم آموختن تجربه ها

مانع از رسیدن به زاری و زبونی است

⇔⇔⇔⇔

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

تجربه درسی است گرانبها

که ارزش آن ازکلیه دروس مهم اساتید عالیقدر بالاتر است.

⇔⇔⇔⇔

تجربه ، مدرسه ای است

که محصلین خود را با قیمتی گران ، بار می آورد

⇔⇔⇔⇔

من یک بار مرگ را تجربه کرده ام

یک نفر شبیه تو

دست یک نفر

که شبیه من نبود را گرفته بود !

باران هم می آمد

⇔⇔⇔⇔

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاک سر کوی شما بود

هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد

بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو، دروغ

مطالب مرتبط

شعر در مورد بی معرفتیشعر در مورد آفتابشعر در مورد آذرشعر در مورد آرزوشعر در مورد انار

شعر در مورد تجربه ، تلخ و زندگی و جدید به زبان عربی
5 (100%) 2 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.