شعر در مورد جاده ، برفی و بی انتها زندگی و عشق و تنهایی

شعر در مورد جاده

شعر در مورد جاده , شعر در مورد جاده بی انتها , شعر در مورد جاده زندگی , شعر در مورد جاده عشق

با مجموعه شعر در مورد جاده بی انتها زندگی ، اشعاری زیبا در مورد جاده عشق ، زیباترین شعر در مورد جاده تنهایی در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار جاده

در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه شب

رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

⇔⇔⇔⇔

خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم

به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم

اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد

مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم

کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل

مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم

اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد

کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم

به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم

به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم

مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده

که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم

شراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدم

درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم

چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم

چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم

معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم

پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم

به خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده می‌گوید

پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم

شعر از سعدی

⇔⇔⇔⇔

روی خاکِ لبِ یک جاده چنان می رفتی

جای پای تو درین عکس، عجب جائی بود

⇔⇔⇔⇔

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید    !

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

⇔⇔⇔⇔

یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود

کسی از عشق من و حسن تو آگاه نبود

⇔⇔⇔⇔

اوضاع رو به راه نباشد چه می کنیم؟

توی بساط آه نباشد چه می کنیم؟

شعر در مورد جاده

من اینجا بس دلم تنگ است !

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آفتاب ، پاییزی و زمستان + غروب و طلوع آفتاب

روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست

دیدم انگار دوستت دارم علّتش را درست یادم نیست

⇔⇔⇔⇔

من کمی بیشتر از عشق تورا می فهمم

عشق راه و روشِ بچه دبستانی هاست

⇔⇔⇔⇔

دل ز هر نقش گشته ساده مرا

دو جهان از نظر فتاده مرا

تا چو مجنون شدم بیابانگرد

می‌گزد همچو مار، جاده مرا

صبر در مهد خاک چون طفلان

دست بر روی هم نهاده مرا

چون گهر قانعم به قطرهٔ خویش

نیست اندیشهٔ زیاده مرا

صد گره در دلم فتد چو صدف

یک گره گر شود گشاده مرا

تختهٔ مشق نقشها کرده است

همچو آیینه، لوح ساده مرا

هر قدر بیش باده می‌نوشم

می‌شود تشنگی زیاده مرا

بیخودی همچو چشم قربانی

کرده آسوده از اراده مرا

مانع سیر و دور شد صائب

صافی آب ایستاده مرا

شعر از صائب تبریزی

⇔⇔⇔⇔

 شبیه مردی با چارچرخه ای بیکار

 پر از کلافگی چهار راه مولوی ام

⇔⇔⇔⇔

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی

من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

⇔⇔⇔⇔

من‌که در بندم کجا ؟ میدان آزادی کجا ؟

کاش راه خانه‌ات این‌قدر طولانی نبود

⇔⇔⇔⇔

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم

 راه رود جاری احساسمان را سد کنیم

⇔⇔⇔⇔

ثانیه ای صبر کن

از من و چشمانم نگذر ، تا ابد که نمی شود کنار جاده نشست

بیا کنارم بنشین ، هنوز جایی برایت هست …

شعر در مورد ثانیه ها

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آذر ، ماهی ها + متولدین دختر و پسر آذر ماه

کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌ دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می‌ خواهد

⇔⇔⇔⇔

صد هزاران راه را بیراهــه می پیموده ام

حال امّا کفشِ ایمــان را ببین پـــا کرده ام

⇔⇔⇔⇔

چون واگنی فرسوده در راه آهنی خالی

از من چه باقی مانده جز پیراهنی خالی؟

شعر در مورد جاده عشق

نرم نرمک بهار در راه است… تو دلت را تکانده ای آیا؟

مطمئنی که سبز خواهی شد؟ در زمستان نمانده ای آیا؟

⇔⇔⇔⇔

داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم

که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد

⇔⇔⇔⇔

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

 

نه به دیر همدمم شد، نه به کعبه هم نشینم

عجبی نباشد از من که بری ز کفر و دینم

تو و کوچهٔ سلامت، من و جادهٔ ملامت

که به عالم مشیت تو چنان و من چنینم

نه تو من شوی، نه من تو، به همین همیشه شادم

که به کارگاه هستی تو همان و من همینم

ز سجود خاک پایش به سرم چه‌ها نیامد

قلم قضا ندانم چه نوشته بر جبینم

چه کنم اگر نگردم پی صاحبان خرمن

که فقیر خانه بر دوش و گدای خوشه‌چینم

رخ دوست را ندیدم دم رفتن، ای دریغا

که به روی او نیفتاد نگاه واپسینم

شعر از فروغی بسطامی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد آرزو ، داشتن بزرگ و خوشبختی و موفقیت و سلامتی از مولانا

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام

من پریـــ … یا نه ، پس از تو شانه را گم کرده ام

⇔⇔⇔⇔

میان بیشه ی شیران هاشمی امشب

غزال عرصه ی ایمان ز راه آمده است

⇔⇔⇔⇔

کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد

کسی که راه بیندازمش سوار نشد!

⇔⇔⇔⇔

نمانده راه زیادی، کنار قبرستان

پیاده میشوم آقا… همین بغل، لطفا

⇔⇔⇔⇔

ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر

تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای

⇔⇔⇔⇔

گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست

که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست

⇔⇔⇔⇔

گر چه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه همه ی فاصله ها کوتاه اند

⇔⇔⇔⇔

«مقصد رسیدن‌ست» بهانه‌ست جاده هم!

تا آمدن به سوی تو یک راه لازم‌ست!

شعر در مورد جاده زندگی

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم

اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

⇔⇔⇔⇔

می رسد آخر این جاده به تشویش و جنون

بهتر آن است در این راه قدم نگذاری

⇔⇔⇔⇔

برای تو که تویی ؛ این منی چنین هیچ است

نیا به جاده ی من جان من که پر پیچ است

⇔⇔⇔⇔

نیا به جاده ی این جان ِ زخمی و خسته

تو آسمان ِ منی ؛ من ولی پَرم بسته

⇔⇔⇔⇔

به راه سادگی و جاده ی خیال بزن

که می رسی به غزل های عاشقانه ی من

بیشتر بخوانید : شعر در مورد انار ، ترک خورده و پاییز و عاشقانه و کودکانه

این جاده با تو تا همه جا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنی است

⇔⇔⇔⇔

ز جاده های پر از لاله و گل و نسرین

روان شدیم و نجستیم آشیانه ی دوست

⇔⇔⇔⇔

گاهی برای ما خود این راه مقصد است

یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست

⇔⇔⇔⇔

دوباره زوزه ی باد و شکستن جاده

چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

⇔⇔⇔⇔

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا

با اشک غم و زمزمه راز و نیازت

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی

بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی

هر چنبره ماری است به گنجینه رازت

در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم

باشد که ببینیم بدین شعبده بازت

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار

ای جاده انصاف ندیدیم ترازت

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم

ای شاه به نازم دل درویش نوازت

شعر از شهریار

⇔⇔⇔⇔

سفر همیشه به نام تو می شود آغاز

که بی حضور تو تکلیف جاده روشن نیست

⇔⇔⇔⇔

ای نشسته به قله های سپید! شعر نو! پیش پای من بگذار

تا تو راهی که رفتنی باشد جاده ای که رسیدنی باشد

⇔⇔⇔⇔

من عابر جاده های دردم اما

از خانه ی تو عبور … نه ! ممکن نیست!

⇔⇔⇔⇔

 به خوردم می دهد هر لحظه دوریّ تو حسرت را

منی که خسته از این جاده فرسنگ فرسنگم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد اصفهان ، نصف جهان و زیبا و کودکانه از شاعران معروف

اگر چه چشم پر از خواب و جاده هموار است

به شوق سیب لبت تا بهشت می رانم

⇔⇔⇔⇔

دنبال خود می گردم و گم می شوم در خویش

در جاده های سمت پیدا پا به پایم باش

⇔⇔⇔⇔

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

⇔⇔⇔⇔

انتهای جاده های بی تو بن بست است و من

از تو تا مقصد فقط یک همسفر میخواستم

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.