شعر در مورد آفتاب ، پاییزی و زمستان + غروب و طلوع آفتاب

شعر در مورد آفتاب

شعر در مورد آفتاب ,شعر در مورد آفتابگردان , شعر در مورد آفتاب پاییزی , شعر در مورد آفتاب زمستان

با مجموعه شعر در مورد آفتاب پاییزی ، اشعاری زیبا در مورد آفتاب زمستان ، زیباترین شعر در مورد طلوع و غروب آفتاب در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار آفتاب

دوستت دارم همان‌گونه که شب، ماه را

دوستت دارم همان‌گونه که صبح، آفتاب را

دوستت دارم مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در

دوستت دارم مثل حبس من با تو تا ابد

در یک اتاق دربسته حتی بی پنجره!

تنها من و تو این چنین دوستت دارم تو را…

شعر از “چیستا یثربی”

⇔⇔⇔⇔

مثل درختی که

به سوی آفتاب قد می کشد

همه وجودم دستی شده است

 و همه دستم خواهشی:

خواهشِ تو…

شعر در مورد چپ دست ها

⇔⇔⇔⇔

چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید

رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی

⇔⇔⇔⇔

چگونه نخواهمت؟ تو آن نیمه سیلی نخورده منی

آن نیمه آفتابی که می شود برکت را از کشتزارهای زیر پیراهنت به زکات گرفت

مرا چنان در آغوشت بگیر که در جنگل های بی تفنگ دراز بکشم

زیر درخت های بی دار آسمان های بی شلیک مرا که از انفجار توده های گوشت به خود می لرزم

در خودت بپیچ و نترس اگر جز زایش عجیب الخلقه این عشق چیزی از من نمی دانی

تو هر چه را که با لحن متین اندوه صدا بزنی من همان هستم.

شعر از “فرنگیس شنتیا”

⇔⇔⇔⇔

مرا زِ شرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن!

مرا هم آفتاب کن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جاده ، برفی و بی انتها زندگی و عشق و تنهایی

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را

که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را

مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد

چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را

خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری

که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را

چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد

چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را

جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد

ولیکن نقش کی بیند به جز نقش و نگاری را

جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد

اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را

شعر از مولانا

شعر در مورد بخشش

⇔⇔⇔⇔

عشق اکنون مهربانی می‌کند

جان جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت

ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیاسازست عشق

خاک را گنج معانی می‌کند

گاه درها می‌گشاید بر فلک

گه خرد را نردبانی می‌کند

گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد

گه چو دریا درفشانی می‌کند

گه چو روح الله طبیبی می‌شود

گه خلیلش میزبانی می‌کند

اعتمادی دارد او بر عشق دوست

گر سماع لن ترانی می‌کند

شعر از مولانا

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

شعر از حافظ

شعر در مورد خواب

⇔⇔⇔⇔

همرنگ سپیده و سپیدار شوید

مشتاق سلام و مست دیدار شوید

روشن شده چشم آسمان، صبح بخیر!

در میزند آفتاب بیدار شوید…

سلام صبح بخیر عزیزم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جوانی ، از دست رفته و نوجوانی و پیری و گذر عمر

همیشه‌ی من، هرگز بود غروب، پلی است از رویا به تاریکی

تاریکی نگاه توست زیر پلک‌های افتاده همیشه‌ی من، هرگز بود غروب، ظهر توست منظومه‌هاست،

پنجره‌های اتاق و آسمانی از شیشه می‌آید بر دست‌های چهار درخت لخت

شگفتا که سایه می‌گذرد بی‌آفتاب از این رهگذر از همیشه من.

شعر از “بیژن نجدی”

شعر در مورد آفتاب پاییزی

آفتاب تکیه داده به شانه ات

آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده

آنچه در تو

نشانِ ماندن در من است

خلاصه شده در سه حرف

عشق …

وَ تمام  …

⇔⇔⇔⇔

به آفتاب سلام

که باز می شود آهسته بر دریچه صبح

⇔⇔⇔⇔

 ز اتحاد کجا عشق کامیاب شود

کدام ذره شنیدی که آفتاب شود

شعر در مورد همدلی

⇔⇔⇔⇔

در شب گیسوان تو مست به خواب می روم مست به خواب این رهِ پر خم و تاب می روم

بوی تو می کشد مرا سوی تو می کشد مرا ای که تو سوی خویش و من سوی سراب می روم

هر شب از آرزوی تو در تب ماه روی تو در خم و تاب موی تو مست و خراب می روم

ای که نگاه می کنی بر من و آه می کشم ای که چو شمع از آتشی عشق تو آب می روم

ماه من آفتاب من باده ی من شراب من خانه ی روی آب من همچو حباب می روم

⇔⇔⇔⇔

به من بتاب که سنگِ سردِ دره ام!

که کوچکم

که ذره ام

به من بتاب …

مرا زِ شرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن!

مرا هم آفتاب کن …

شعر در مورد آب

⇔⇔⇔⇔

ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

تافته‌ام از غمت، روی ز من بر متاب

⇔⇔⇔⇔

هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم  هرگز از زمین جدا نبود ه ام با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقهء گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند

بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاک تر از سکوت سادهء غمی ست آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمی ست روی زنبق تنم بر جدار کلبه ام که زندگی ست یادگارها کشیده اند مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده شمع واژگون نقطه های ساکت پریده رنگ بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید یک ستاره نطفه بست در شبم که می نشست روی رود یادگارها پس چرا ستاره آرزو کنم؟

این ترانهء منست – دلپذیر دلنشین پیش از این نبوده بیش از این.

شعر از “فروغ فرخزاد”

⇔⇔⇔⇔

من

صدای نفست را

سلامی می دانم

که آفتاب

اولین بار

به دانه ی گندم داد

⇔⇔⇔⇔

نه یک بار نه صد بار نه هزار بار به اندازه هر نفسی

که در هوای تو می کشم بگو که دوستم داری.

وقتی که بوی آغوش تو در میان باشد

در اعماق من زنی درد می کشد که کمبود شدید محبت دارد و

تعادل روانی اش را از دست می دهد

همین که می فهمد تو با آفتابِ پشت پنجره سر و سرّی داری.

⇔⇔⇔⇔

آفتاب را

دوخته‌ای به لب‌هایت!

آدم دوست دارد هر روز خورشیدش

از لب‌های تو طلوع کند..

آدم، اگر آدم باشد

دوست دارد روی لب‌های تو

جان بکند!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جهل ، نادانی و خرافات مردم و انسان از مولانا

تو آفتابی

هرصبح

می تابی برپنجره ی خیالم

و نورمی پاشی

روی سایه ی تنهایی ام

امروز را

عاشقانه بتاب رؤیای من!

⇔⇔⇔⇔

آفتاب را

پشت دروازه ی شب

منتظر نشانده ام

و طلوع را

به دیداری عاشقانه دعوت کرده ام

امشب

چقدر ستاره می پاشد بر آسمان دلم

و صبح که بیاید

حتما تو در آغوش منی!

⇔⇔⇔⇔

آفتاب،

پشت پنجره

در انتظار پلک گشودن،

پرنده،

در انتظار پرواز

و عشق

در انتظار بوسیدن و

 نوازش تو ست.

شعر در مورد آفتاب زمستان

می شناسمت

چشمهای تو

میزبان آفتاب صبح سبز باغ‌هاست

⇔⇔⇔⇔

در نور شمع

زن تری؛

در آفتاب صبح که چشم باز می‌کنی

فرشته تر؛

⇔⇔⇔⇔

از سایه‌ی عاشقان اگر دور شوی

بر تو زند آفتاب و رنجور شوی

پیش و پس عاشقان چو سایه میدر

تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

⇔⇔⇔⇔

این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند.

اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است …

بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند

تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها

آفتابی ترین روزها را خواهد خواند.

⇔⇔⇔⇔

برایم آفتابگردانی پست کن در پاکتی مهر و موم تا روشنی در میان راه هدر نرود!

آدرس همان همیشگی ست و ” من النور الی الظلمات…”

را تمام پستچی ها بلدند!

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جدایی ، از دوستان و معشوق و عشق و یار

در من

آدم برفی ای ست

که عاشق آفتاب شده ..

و این خلاصه ی

همه داستان های عاشقانه جهان است

⇔⇔⇔⇔

من را

شمعدانی‌ئی بدان

در گلدانی کوچک

که بیشتر از آب و آفتاب

به تو نیاز دارد.

⇔⇔⇔⇔

به تو گفتم:

«گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم».

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،

⇔⇔⇔⇔

چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه!

بانوی رنگ های شکوفان!

رنگین کمان!

⇔⇔⇔⇔

بیا و مرا ببر

دیگر نه آفتاب گُر گرفته زبانم را روشن می کند

شعر در مورد طلوع و غروب آفتاب

آخر به چه درد می خورد

آفتاب اسفند!؟

این که جای پای تو را

آب کرده است!

⇔⇔⇔⇔

هر صبح

آفتاب

از نخستین برگ شناسنامه ­ی تو

سر می­ زند

⇔⇔⇔⇔

دوست داشتن ما بازی برف و خورشید بود…

هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم محو تر می شدی!

⇔⇔⇔⇔

من را

شمعدانی‌ئی بدان

در گلدانی کوچک

که بیشتر از آب و آفتاب

به تو نیاز دارد

⇔⇔⇔⇔

مأوای ما گلبرگ کوچکی ست

بازمانده از باغی دور

با هزار زمستان دیوانه اش در پی

و سهم ستاره از آفتاب

تنها تبسم پنهانی ست

⇔⇔⇔⇔

من به چشمهای بی قرار تو

قول می دهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

⇔⇔⇔⇔

بارانی مورب

در نیمروزی آفتابی

هیچ اتفاقی نیافتاده است

تنها تو رفته ای

اما من

قسم می خورم که این باران

بارانی معمولی نیست

حتما جایی دور

دریایی را به باد داده اند.

⇔⇔⇔⇔

چشمان تو گل آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی،

خدا آنجاست …

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جمعه ، پاییزی + جمعه های انتظار و امام زمان

ای‌ آفتابگردان ‌، گل‌های‌ عاشقان‌

کاین‌سان‌ تمامِ عمر ، به‌ خورشید خیره‌اید

یک‌ لحظه‌

گوشِ خویش‌

بدین‌ حرف‌ واکنید

من‌ در مدارِ خویش‌

هرگز قدم‌ برون‌ نَنَهم‌ از طریقِ عشق‌

حتّی‌ اگر شما

همه‌

یک‌روز

خسته‌ شوید و شیوه‌ی خود را رها کنید

⇔⇔⇔⇔

لبخند آدمی اقیانوس صورتش است

و چشم‌هایش آفتاب

⇔⇔⇔⇔

دیگر نه آفتاب گُرگرفته

زبانم راروشن میکند

نه بال‌بال شب پره ای جانم را میشکافد

ونه شبنمی درقلبم آب میشود

بیا دستم رابگیر

وخرده ریز این کلمات تباه شده را

ازپیشم جمع کن

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.