شعر در مورد جهل ، نادانی و خرافات مردم و انسان از مولانا

شعر در مورد جهل

شعر در مورد جهل , شعر در مورد جهل و خرافات , شعر در مورد جهل دینی , شعر در مورد جهل انسان

با مجموعه شعر در مورد جهل و خرافات ، اشعاری زیبا در مورد جهل دینی ، زیباترین شعر در مورد جهل و نادانی انسان در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار جهل

 اندر سرت بخار جهالت قوی است

من درد جهل را به چه درمان کنم ؟

بیشتر بخوانید: شعر در مورد ثمین + شعر و آهنگ در مورد اسم ثمین

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر

نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر

کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت

جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر

تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی

هست منصور جان را هر طرف دار دیگر

جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا

کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر

جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت

نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر

در خرابات مردان جام جانست گردان

نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

 کشته شدت شمع دین کنون به جهالت

خیره ازان مانده ای تو گمره و شمعون

⇔⇔⇔⇔

 تو ای کشته ی جهالت سوی او شو تا شوی زنده

که از جهل تو حجت سوی تو آمد نمی یارد

⇔⇔⇔⇔

 ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت

با این دل چون قار تو را جای وقار است؟

⇔⇔⇔⇔

 کز بادیه ی جهالت جز سوی او مفر نیست

زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست

⇔⇔⇔⇔

 نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش

کز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند

⇔⇔⇔⇔

 وقت آن است که از خواب جهالت سر خویش

برکنی تا به سرت بر وزد از علم نسیم

شعر در مورد جهل و خرافات

نه چیزی می شناسم

نه به چیزی تعلق دارم

این نادانی را دوست دارم

زیرا می توانم با آن تو را بشناسم

چون طفلی که از مادرش می آموزد

و تا همیشه یاد می گیرد

من با شناختن تو

از آن تو هستم

⇔⇔⇔⇔

از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب

دردمند عشق را دارو به جز دیدار نیست

⇔⇔⇔⇔

ای جهان زشتخو اینقدر زیبایی چرا

با همه نادان نوازیهات دانایی چرا

⇔⇔⇔⇔

فهمیدم اما دیرفهمیدم که “نادان” را

از هرطرف هم که بخوانی باز “نادان” است

⇔⇔⇔⇔

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

⇔⇔⇔⇔

 ز روح فاسد پیران نادان

حجاب جهل ظلمانی دریدن

⇔⇔⇔⇔

برخاستن

 و از خود کاستن

زندانی

 در محبس نادانی

 پوسیدن

 و زمین جهل را بوسیدن

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خودم ، را دوست دارم و خودمراقبتی و تولد و مرگ خودم

چرا شاید چو ما شه زادگانیم

که جز صورت ز یک دیگر ندانیم

چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم

چه شد دریا چو ما مرغابیانیم

برو ای مرغ خانه تو چه دانی

که ما مرغان در آن دریا چه سانیم

مزن بر عاشقان عشق تشنیع

تو را چه کاین چنینیم و چنانیم

چنینیم و چنان و هر چه هستیم

اسیر دام عشق بی‌امانیم

چرا از جهل بر ما می دوانی

نه گردون را چنین ما می دوانیم

عجب نبود اگر ما را بخایند

که آتش دیده و پخته چو نانیم

شعر از مولانا

⇔⇔⇔⇔

یابان در تنهایی خود غرق است

 و نگاه منتظرش بر رهگذریست

 که نادانی به او جرأت داده است

 تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد

⇔⇔⇔⇔

 دوست در میانسالی ، صبح معرفت را دید

 من چرا نبردم ره ، جز به شام نادانی

نور معنویت را ، در دل آرزو کردم

برف خجلتم بنشست ، بر دو سوی پیشانی

⇔⇔⇔⇔

تمامِ حکمتِ حادثه همین بود،

تا شبی

که حیرت از نادانیِ نخست برآمد وُ

جستوجو

جانشینِ تماشایِ دلهره شد.

⇔⇔⇔⇔

 از پی قتل مردم دانا

تیغ در دست طفل نادان است

⇔⇔⇔⇔

 محقق را مقلد کی توان گفت

که دانا تا به نادان فرق دارد

⇔⇔⇔⇔

 عشق تا پدید آمد دانش فروغی رفت

در کمال دانایی محو طفل نادان شد

⇔⇔⇔⇔

 شگفتم آید از آن کو ترا خلاف کند

همه خلاف بود کار مردم نادان

⇔⇔⇔⇔

 ای چرخ امت را قمر بحر زبانت را گهر

تیغ جهالت را سپر ابروی کزو بر جان مطر

⇔⇔⇔⇔

 هم ز جهل تو سوخت حاصل تو

عمر چون پنبه، جهل چون شرر است

⇔⇔⇔⇔

 بشکن به سر بی خردان در به سخن جهل

زیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است

⇔⇔⇔⇔

 از تو زایل نگشت علت جهل

چون طبیبیت کرد عزرائیل

⇔⇔⇔⇔

مجلس چو چراغ و تو چو آبی

وز آب چراغ را خرابی

خورشید بتافته‌ست بر جمع

رو تو ز میان که چون سحابی

بر خوان منشین که نیک خامی

کو بوی کباب اگر کبابی

در پیش شدی که حاجبم من

والله که نه حاجبی حجابی

چون حاجب باب را نشان‌هاست

دانند تو را که از چه بابی

گشتی تو سوار اسب چوبین

از جهل به حمله می‌شتابی

یا عشق گزین که هر سه نقد است

یا زهد چو طالب ثوابی

شعر از مولانا

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خیانت ، به عشق و وطن و دوست و نامردی یار

 جهل بلندی نپسندد، چه است

عجب سلامت نپذیرد، بلاست

⇔⇔⇔⇔

 معماری عقل چون نپذرفتی

در ملک تو جهل کرد معماری

⇔⇔⇔⇔

 بما جهل زان کرد دستان که هرگز

نکردیم با عقل همداستانی

⇔⇔⇔⇔

 به خار جهل، پای خویش مخراش

براه نیکبختان، آشنا باش

⇔⇔⇔⇔

 جهل باشد فراق صحبت دوست

به تماشای لاله و سمنی

شعر در مورد جهل مردم

 روا داری از جهل و ناباکیت

که پاکان نویسند ناپاکیت

⇔⇔⇔⇔

 در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی

خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی

⇔⇔⇔⇔

 خواهی یابی ز علت جهل شفا

قانون نجات از اشارات مجوی

⇔⇔⇔⇔

 عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی

جهل است خردمندی و دیوانه خردمند

⇔⇔⇔⇔

 در پرده پوشی ام چه کنی کوشش، ای رقیب

جهل است چاک دامن دیوانه دوختن

⇔⇔⇔⇔

 با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

⇔⇔⇔⇔

 پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم

غایت جهل بود مشت زدن سندان را

⇔⇔⇔⇔

 مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر

که جهل پیش خردمند عذر نادانست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد حرف بیهوده ، حرف مفت مردم + حرف زدن و عمل نکردن

اگر که امیدم را تو می کشی

گناه تو نیست ، که حماقت های من است

قافله ام را در پهنای صحرا گم کرده بودم

و در عمق چشمان تو خود را می جستم

⇔⇔⇔⇔

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی

تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی

ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی

ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی

عاشق چو قند باید بی‌چون و چند باید

جانی بلند باید کان حضرتی است سامی

هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن

زنار روم گم کن در عشق زلف شامی

در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است

نادان علم اهل است دانای علم عامی

⇔⇔⇔⇔

گفتند به پاریس می‌آیی

پیراهنی نو خریدم

خودم را با حماقتم معطر کردم

با سادگی‌ام آراستم

و منتظرت ماندم

⇔⇔⇔⇔

می‌توانی بنشینی و

حماقت‌های زندگی‌ات را

یکی یکی پیش رو بگذاری و بشماری

این خنده‌های بی‌شماری را در پی خواهد داشت

اگرچه کمی تلخ

⇔⇔⇔⇔

جنونم را پایانی نیست

عقلم را نیز

حماقت های بسیارم را نهایتی نیست

ای مردی که بی پروایی ام

خشمگینت می کند

شعر در مورد جهل دینی

عجب حماقتی مر تکب شدم

برداشتن سر پوش آتشفشان

آتشفشانی که

سالها خاموش است

⇔⇔⇔⇔

شهادت می‌دهم

غیر از تو

زنی نیست

که حماقت مرا تاب بیاورد

و بر دیوانگی‌ام صبور باشد

آن‌ چنان ‌که تو صبوری کردی

⇔⇔⇔⇔

 رهبران تو رهزنان تواند

کم این مشتی احمق خر گیر

⇔⇔⇔⇔

 غرقه شدیئی به پیش کشتی

گر نیستیی به غایت احمق؟

⇔⇔⇔⇔

 در جنتی که وعده نعمت شنیده ئی

آدم کجاست اکثر سکانش احمق اند

⇔⇔⇔⇔

 احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است

خودبین، بکشتی آمد و پنداشت ناخداست

⇔⇔⇔⇔

 یک ره به دو باده دست کوته کن

این عقل دراز قد احمق را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد خانه ، کاهگلی و قدیمی پدری و مادربزرگ و دوست

 احمق است آنکه ما و حق گوید

مرد عاشق نگوید این حاشا

⇔⇔⇔⇔

 خودپرستی و ما و من گوئی

راه گم کرده ای ایا احمق

⇔⇔⇔⇔

 ما و حق گر عقل گوید گو بگو

من نگویم قول احمق می شنو

⇔⇔⇔⇔

 پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی

طرف بحث به نادان نشدن دانایی است

⇔⇔⇔⇔

 گر خدا خواهی بیا یکرنگ باش

نه چو نادانان احمق دنگ باش

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.