شعر در مورد جدایی ، از دوستان و معشوق و عشق و یار

شعر در مورد جدایی

شعر در مورد جدایی , شعر در مورد جدایی از عشق , شعر در مورد جدایی از دوستان , شعر در مورد جدایی یار

با مجموعه شعر در مورد جدایی از عشق ، اشعاری زیبا در مورد جدایی از دوستان ، زیباترین شعر در مورد جدایی یار در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار جدایی

من و یک لحظه جدایی

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

⇔⇔⇔⇔

به دست ِ تو چو اسیر و تو مثل ِ زندانبان

رها کنم ز جدایی ، امان بده جلاّد

⇔⇔⇔⇔

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

به آب زندگانی برده‌ام پی

نه رازش می‌توانم گفت با کس

نه کس را می‌توانم دید با وی

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام

رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی

بده جام می و از جم مکن یاد

که می‌داند که جم کی بود و کی کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب

رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند

بساط زهد همچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار

به یاد لعلش ای ساقی بده می

نجوید جان از آن قالب جدایی

که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

از تو جدا شدم

چون سیبی از درخت

دردِ کنده شدن با من است

اندوه پاره پاره شدن.

⇔⇔⇔⇔

اینکه با تو باشم

و با من باشی

و با هم نباشیم؛

جدایی همین است.

⇔⇔⇔⇔

خانه‌یی،‌ من‌ُ تو را در برگیرد

وَ در کهکشانی‌ جای‌ نگیریم‌،

جدایی‌ این‌ است‌

⇔⇔⇔⇔

قلب‌ِ من‌ اتاقی‌ با دیوارهای‌ عایق‌ِ صدا باشد

وَ تو آن‌ را به‌ چشم‌ ندیده‌ باشی‌،

جدایی‌ این‌ است

⇔⇔⇔⇔

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

جست‌ُ جو کردن‌ِ تو در تنت‌،

جست‌ُ جو کردن‌ِ صدای‌ تو در سخنت‌،

جست‌ُ جو کردن‌ِ نبض‌ تو در دستانت‌،

جدایی‌ این‌ است‌!

شعر در مورد جدایی عشق

من‌ با تو باشم‌ُ تو با من‌

امّا با هم‌ نباشیم‌،

جدایی‌ این‌ است‌

⇔⇔⇔⇔

جدایی

بریدن درخت از ریشه است

و اره کردن زندگی

که مرگ را رقم می زند

اما من زنده ام

و این یعنی من آنجایم

کنار تو

کنار تو و درخت توت و اسب.

⇔⇔⇔⇔

نخستین نگاه؛

لحظه ای است که در میان خواب و بیداری زندگی

جدایی می اندازد

⇔⇔⇔⇔

شب روی شانه من خواب می بیند

و شب پره ها از من و شب

با تردید می گذرند

و او که بهترین آرزوها را برایم داشت

هفده بار بیشتر از من

خداحافظی را آزموده است

و این فاصله ای نیست

که با دعا و دویدن پر شود

«تسبیح مادربزرگ گم شده…»

و من عجیب خوابم می آید.

⇔⇔⇔⇔

فصل ها

رنگ به رنگ

در لباست جا به جا می شوند

از آستینت

جنگلی روییده است

و هزار باغ پنهان

در سینه داری

تا همیشه برای خداحافظی

از لباست

برف ببارد

⇔⇔⇔⇔

آدم های کمی هستند که می دانند،

تنهایی ِ یک نفر حرمت دارد .

همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند

و بپرند وسط تنهایی آن فرد..!

چون خوب می دانند که اگر آمدند،

باید بمانند؛

تا آخرش باید بمانند؛

آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد .

وگرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی،

تنهایی را هزار برابر می کنند

⇔⇔⇔⇔

به یاد تو هستم

کاش

خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی

من عمری خداحافظی تو را

به یاد داشتم

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

مرا نظاره می‌کند

که چرا من

هنوز جهان را ترک نکرده‌ام

من که قلب فرسوده دارم

من که باید با قلب فرسوده

کم کم تو را فراموش کنم

⇔⇔⇔⇔

هرگز نگو خداحافظ!

خداحافظی با تو

سلام گفتن به در به دری هاست

و در آغوش کشیدن

تمام تنهایی ها،

ترس ها،

سرگشتگی ها…

هرگز نگو خداحافظ!

خداحافظی با تو،

منجمد شدن قلب هجده ساله ای ست

که نام تو را آواز می داد

به تپیدن های خود…

⇔⇔⇔⇔

نامه ای که نوشته ای

هرگز نگرانم نمی کند

گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت

اما، نامه ات چرا اینقدر طولانی است؟

تمیز نوشته ای، پشت و رو و دوازده برگ!

این خودش یک کتاب کوچک است

هیچ کس برای خداحافظی

نامه ای چنین مفصل نمی نویسد.

شعر در مورد جدایی یار

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

⇔⇔⇔⇔

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی

تکلیفت روشن نیست

من چقدر ساده ام

که هنوز فکر می کنم

روزهای آخر پاییز

تمام طلسم ها باطل می شود

و تو مرا فتح خواهی کرد.

⇔⇔⇔⇔

خداحافظ ای چشمه روشنایی

خداحافظ ای قربت و آشنایی

خداحافظ ای قصه ناتمامم

خداحافظ ای روح خواب و خیالم

خداحافظ ای خواب شیرین مــن

خداحافظ ای عشق دیرین من

خداحافظ ای سربـــه سر زندگی

خداحافظ ای دین و آیین مـــن

خداحافظ ای شادی لحظه هایم

خداحافظ ای مهربان خیالم

خدا حافظ ای راز پنهان قلبم

خداحافظ ای شادمانی هر دم

خداحافظ ای اشک جاری ز چشمم

خداحافظ ای عشق پاک سرشتم

خداحافظ خداحافظ ، عزیزِ مهربانِ من

تو ای تنها ستاره در تمامِ کهکشانِ من

خداحافظ خداحافظ سرآغازِ کتابِ من

تو ای مرموزِ راز آلود ، سوالِ بی جوابِ من

خداحافظ ای ناله های شبانه

خداحافظ ای عاشق بی بهانه

خداحافظ ای شور عشق و جدایی

خداحافظ ای لحظه ی آشنایی

خداحافظ خداحافظ ، ای عشقِ جاوِدانِ من

همیشه همدم و همراز ، تو ماهِ آسمانِ من

خداحافظ خداحافظ سیَه چشمِ سیه گیسو

تو که قلبِ مرا کردی به سحرِ چشمِ خود جادو

خداحافظ ای شوکت بودنـــــــــم

خداحافظ ای مهر زرین مـــن

خداحافظ ای خنده و گریــــــه ام

خداحافظ ای سوگ دیرین مـن

خداحافظ خداحافظ ، تو ای زیباتر از رویا

خداحافظ خداحافظ ، تو ای آبی تر از دریا

خداحافظ خداحافظ ، تو ای جاری مثالِ رود

خداحافظ خداحافظ ، همیشه تا ابد بدرود

خداحافظ ای برگ پاییزی راه

خداحافظ ای بودنت گاه و بی گاه

خداحافظ ای برده ی بیقراری

خداحافظ ای ساز ناسازگاری

خداحافظ ای اشک شبهای هجـــر

خداحافظ ای رخنه در دین من

خداحافظ ای بیم و امیـــــــد دل

خداحافظ ای وهم رنگین مــــن

خداحافظ ای ناشر دفتر درد

خداحافظ ای دوری ام در دلت سرد

خداحافظ ای صاحب این دل من

تو را می سپارم به این خالق تن

⇔⇔⇔⇔

 بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

⇔⇔⇔⇔

 در سینه عشاقی و از سینه جدایی

چون صورت آیینه ز آیینه جدایی

⇔⇔⇔⇔

 ای گزیده نقش از نقاش خود

کی جدایی کی جدایی کی جدا

⇔⇔⇔⇔

 بیا کز جدایی بر انداختم

همه ملک هستی به یکبارگی

شعر در مورد جدایی معشوق

 سراید ساز، از سوز جدایی

به گوشم نغمه های آشنایی

⇔⇔⇔⇔

 شد خزان گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

⇔⇔⇔⇔

 بیا وز رفیقان جدا شو

کاتشم بر جگر زد جدایی

⇔⇔⇔⇔

 ای شب جدایی

که چون روزم سیاهی ای شب

⇔⇔⇔⇔

 بی تو از داغ جدایی

سوختم آتش گرفتم

⇔⇔⇔⇔

تا به شب ای عارف شیرین نوا

آن مایی آن مایی آن ما

تا به شب امروز ما را عشرتست

الصلا ای پاکبازان الصلا

درخرام ای جان جان هر سماع

مه لقایی مه لقایی مه لقا

در میان شکران گل ریز کن

مرحبا ای کان شکر مرحبا

عمر را نبود وفا الا تو عمر

باوفایی باوفایی باوفا

بس غریبی بس غریبی بس غریب

از کجایی از کجایی از کجا

با که می‌باشی و همراز تو کیست

با خدایی با خدایی با خدا

ای گزیده نقش از نقاش خود

کی جدایی کی جدایی کی جدا

شعر از مولانا

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.