شعر در مورد دوست ، خوب و بد و از دست رفته و بی معرفت و صمیمی

شعر در مورد دوست

شعر در مورد دوست , شعر در مورد دوست خوب , auv nv l,vn n,sj , شعر در وصف دوست

شعر در مورد دوست خوب و بد ، اشعار زیا در مورد دوست از دست رفته و فوت شده و مسافر و نامرد در سایت پارسی زی . با ما با خواندن این مطلب همراه باشید.

شعر در مورد دوست

می خوام در آغوشت بگیرم تا تپش همزمان

قلبمون رو حس کنم همسر دوست داشتنی من

متن عاشقانه

⇔⇔⇔⇔

پشت دریا شهریست که یک دوست در آن جا دارد هر کجا هست

، به هر فکر ، به هر کار ، به هر حال ، عزیز است خدایا تو نگهدارش باش .

⇔⇔⇔⇔

با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه …

اتفاقا” دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الف

یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا

با اینکه میدونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباهه

گفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد …

… تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم میشه بابا ولی …

اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری …

شعر در مورد خانواده

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست خوب

دل بسته‌ام از همه عالم به روی دوست

وز هر چه فارغیم، به‌ جز گفتگوی دوست

ما را زمانه دل نفریبد به هیچ روی

اِلّا به موی دلکش و روی نکوی دوست

باغ بهشت کائن همه وصفش کنند نیست

جز جلوه‌ای ز صحن مصفای کوی دوست

گل‌های باغ با همه شادابی و نشاط

خار آیدم به دیده نبینم چو روی دوست

یک موی یار خویش به عالم نمی‌دهم

ما بسته‌ایم رشته جان را به موی دوست

بر ما غم زمانه زهر سو که رو کند

مائیم و روی دل به همه حال سوی دوست

ما جز رضای دوست تمنا نمی‌کنیم

چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست

⇔⇔⇔⇔

روزهای بارانی را

بیشتر دوست دارم!

انگار مهربان تر می شوی

و من همان هستم!

شعر در مورد هوای پاک

⇔⇔⇔⇔

و بر آمد بهاری دیگر

مست و زیبا و فریبا ، چون دوست

سبدی پیدا کن

پر کن از سوسن و سنبل که نکوست

همره باد بهاری بفرست

پیک نوروزی و شادی بر دوست . . .

سال نو بر شما مبارک

تبریک عید نوروز

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از دست رفته

از آبشار پرسیدم کیستی ؟ گفت اشک کوهم من

گفتم از چه می نالی؟ گفت از جدایی دوست

⇔⇔⇔⇔

 فضای سینه ام منزلگه دوست

درون این صدف در ثمین است

شعر در مورد ثمین

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست صمیمی

دوستی مثل یک کتابه ، چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره

ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه . . .

آرزوی سلامتی برای همه دوستای با معرفت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جهل ، نادانی و خرافات مردم و انسان از مولانا

شعر در وصف دوست

لحظه ای در گذر از خاطره ها

ناخودآگاه دلم یاد تو کرد

خنده آمد به لبم شاد شدم

گویی از قید غم آزاد شدم

هر کجا هستی دوست ، دست حق همراهت . . .

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد دوست

زندگی با صدا شروع میشه ، بیصدا تموم میشه . . .

عشق با ترس شروع میشه ، با اشک تموم میشه . . .

دوستیه خوب ، هر جایی میتونه شروع بشه، اما هیچ جا تموم نمیشه !

⇔⇔⇔⇔

ای دوست

این روزها

با هرکه دوست می شوم احساس می‌کنم

آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر

وقت خیانت است

شعر در مورد خیانت

⇔⇔⇔⇔

متن در مورد دوست

یه رابطه ریاضی هست که میگه

عشق + اهمیت = مادر

عشق + ترس = پدر

عشق + کمک = خواهر

عشق + دعوا = برادر

عشق + اهمیت + ترس + کمک + دعوا + زندگی = رفیق . . .

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از شاعران بزرگ

شعر در مورد دوست از سعدی

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست

که زندگانی او در هلاک بودن اوست

مرا جفا و وفای تو پیش یک سان است

که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست

مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده‌ست

دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست

هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست

علی‌الخصوص که از دست یار زیباخوست

دلم ز دست به در برد سروبالایی

خلاف عادت آن سروها که بر لب جوست

به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش

گرفته بودم و دستم هنوز غالیه‌بوست

چو گوی در همه عالم به جان بگردیدم

ز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست

جماعتی به همین آب چشم بیرونی

نظر کنند و ندانند کآتشم در توست

ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد

مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست

⇔⇔⇔⇔

برادر مثل هر پسری که نزدیک توست، نیست

برادر بهترین دوست است

ممکن است از تو بزرگ تر یا کوچک تر باشد

اما اهمیتی ندارد، او بهترین دوست توست

شعر در مورد برادر

⇔⇔⇔⇔

 ای دوست، به خسرو برسان شربت دردی

کز زمزم کعبه دم سگ را نتوان شست

شعر در مورد سگ

⇔⇔⇔⇔

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

شعر از حافظ

شعر در مورد ثبات قدم

⇔⇔⇔⇔

پسرم جان منی از این عزیزتر نمی شود

جان منی و خوش به حالت که مادرت

تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرده دوست دارد

برایت یک مشت بوسه میفرستم

باز هم هست

از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام

شعر در مورد پسر

⇔⇔⇔⇔

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

⇔⇔⇔⇔

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

⇔⇔⇔⇔

زنده بی‌دوست در وطنی

مثل مرده است در کفنی

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جدایی ، از دوستان و معشوق و عشق و یار

من از دوست داشتن، تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می‌خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم، من آواز را برای پر کردن لحظه‌‌های سکوت می‌خواستم.

من هرگز نمی‌خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه‌آلود و غمناک

با پنجره‌های مسدود و تاریک. دوست داشتن را چون ساده‌ترین جامه‌ی کامل عید کودکان می‌شناختم.

هلیا! تو زیستن در لحظه‌ها را بیاموز و از جمیع فرداها پیکر کینه‌توز بطالت را میافرین!

“نادر ابراهیمی”

شعر در مورد آب

⇔⇔⇔⇔

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

⇔⇔⇔⇔

چون من خیال رویت جانا به خواب بینم

کز خواب می‌نبیند چشمم به جز خیالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی

زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

شعر در مورد هجرت

⇔⇔⇔⇔

بی تو خاکسترم

 بی تو ای دوست

 بی تو تنها و خاموش

 مهری افسرده را بسترم

بی تو در آسمان اخترانند

 دیدگان شررخیز دیوان

 بی تو

نیلوفران آذرانند

شعر در مورد آذر ماه

⇔⇔⇔⇔

یارا بهشت صحبت یاران همدمست

دیدار یار نامتناسب ،جهنمست

هر دم که در حضور عزیزی برآوری

دریاب کز حیات جهان حاصل ،آن دمست

نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست

بس دیو را که صورت فرزند آدمست

آنست آدمی که در او حسن سیرتی

یا لطف صورتیست، دگر حشو عالمست

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام

جز بر دو روی یار موافق که در همست

آنان که در بهار به صحرا نمی‌روند

بوی خوش ربیع بر ایشان محرمست

وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب

پندش مده که جهل در او نیک محکمست

آرام نیست در همه عالم به اتفاق

ور هست در مجاورت یار محرمست

گر خون تازه می‌رود از ریش اهل دل

دیدار دوستان که ببینند مرهمست

دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از حافظ

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

⇔⇔⇔⇔

نی قصه‌ آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته‌دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از مولانا

چشمی دارم همه پر از صورت دوست

با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست

از دیده دوست فرق کردن نه نکوست

یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست

⇔⇔⇔⇔

ای دوست به دوستی قرینیم تو را

هرجا که قدم نهی زمینیم تو را

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از سنایی

دارم سر خاک پایت ای دوست

آیم به در سرایت ای دوست

آنها که به حسن سرفرازند

نازند به خاک پایت ای دوست

چون رای تو هست کشتن من

راضی شده‌ام برایت ای دوست

خون نیز تو را مباح کردم

دیگر چه کنم به جایت ای دوست

دانی نتوان کشید ازین بیش

بار ستم جفایت ای دوست

⇔⇔⇔⇔

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

آنجا که جمال دلبر آمد

والله که میان خانه صحراست

وانجا که مراد دل برآمد

یک خار به از هزار خرماست

گر چه نفس هوا ز مشکست

ورچه سلب زمین ز دیباست

هر چند شکوفه بر درختان

چون دو لب دوست پر ثریاست

هر چند میان کوه لاله

چون دیده میان روی حوراست

چون دولت عاشقی در آمد

اینها همه از میانه برخاست

هرگز نشود به وصل مغرور

هر دیده که در فراق بیناست

اکنون که ز باغ زاغ کم شد

بلبل ز گل آشیانه آراست

بر هر سر شاخ عندلیبی‌ست

زین شکر که زاغ کم شد و کاست

فریاد همی کند که باری

امروز زمانه نوبت ماست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از ابو سعید ابوالخیر

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جمعه ، پاییزی + جمعه های انتظار و امام زمان

ای دوست دوا فرست بیماران را

روزی ده جن و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

بر کشت امید ما بده باران را

⇔⇔⇔⇔

آنروز که آتش محبت افروخت

عاشق روش سوز ز معشوق آموخت

از جانب دوست سرزد این سوز و گداز

تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

⇔⇔⇔⇔

آزادی و عشق چون همی نامد راست

بنده شدم و نهادم از یکسو خواست

زین پس چونان که داردم دوست رواست

گفتار و خصومت از میانه برخاست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از رضی الدین آرتیمانی

بگیرید زنجیرم ای دوستان

که پیلم کند یاد هندوستان

دلا خیز و پائی به میخانه نه

صلائی به مستان دیوانه ده

⇔⇔⇔⇔

کجایم، چه میگویم ای دوستان

مگر مست گشتم درین بوستان

ملولیم ساقی می ناب ده

یکی جرعه ز آن قرمزین آب ده

⇔⇔⇔⇔

نداند دوست از دشمن گل از خار

برش یکسان بود تسبیح و زنار

ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

بجز خون جگر چشمم مبناد

⇔⇔⇔⇔

هر دوست که در جهان گرفتیم

دشمن به از آن گرفت ما را

هر چند که راستیم چون تیر

او همچو کمان گرفت ما را

⇔⇔⇔⇔

من از تو جز تو نخواهم، که در طریقت عشق

بغیر دوست تمنا ز دوست، رسوائی است

عجب نمک به حرامی است دور از تو رضی

که با وجود خیالت به تنگ تنهائی است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از رودکی

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور

بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا

اثر میر نخواهم که بماند به جهان

میر خواهم که بماند به جهان در اثرا

هر که را رفت، همی باید رفته شمری

هر که را مرد، همی باید مرده شمرا

به حق نالم ز هجر دوست زارا

سحرگاهان چو بر گلبن هزارا

قضا، گر داد من نستاند از تو

ز سوز دل بسوزانم قضا را

چو عارض برفروزی می‌بسوزد

چو من پروانه بر گردت هزارا

نگنجم در لحد، گر زان که لختی

نشینی بر مزارم سوکوارا

جهان این است و چونین بود تا بود

و همچونین بود اینند بارا

به یک گردش به شاهنشاهی آرد

دهد دیهیم و تاج و گوشوارا

توشان زیر زمین فرسوده کردی

زمین داده مر ایشان را زغارا

از آن جان تو لختی خون فسرده

سپرده زیر پای اندر سپارا

⇔⇔⇔⇔

دلا، تا کی همی جویی منی را؟

چه داری دوست هرزه دشمنی را؟

چرا جویی وفا از بی وفایی؟

چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟

ایا سوسن بناگوشی ، که داری

به رشک خویشتن هر سوسنی را

یکی زین برزن نا راه برشو

که بر آتش نشانی برزنی را

دل من ارزنی، عشق تو کوهی

چه سایی زیر کوهی ارزنی را؟

ببخشا، ای پسر، بر من ببخشا

مکش در عشق خیره چون منی را

بیا، اینک نگه کن رودکی را

اگر بی جان روان خواهی تنی را

⇔⇔⇔⇔

مرا همینگونه که هستم دوست داشته باش…

نمیتوانی؟؟

من میروم

تو هم برو مجسمه ساز شو

شعر در مورد بی اعتمادی

⇔⇔⇔⇔

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گه وصال ببینند روی دوست

تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا

تا اندران میانه، که بینند روی او

تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا

⇔⇔⇔⇔

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گه وصال ببینند روی دوست

تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا

تا اندران میانه، که بینند روی او

تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از بابا طاهر

بود درد مو و درمانم از دوست

بود وصل مو و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست

جدا هرگز نگردد جانم از دوست

⇔⇔⇔⇔

دیم آلاله‌ای در دامن خار

واتم آلالیا کی چینمت بار

بگفتا باغبان معذور میدار

درخت دوستی دیر آورد بار

⇔⇔⇔⇔

ز عشقت آتشی در بوته دیرم

در آن آتش دل و جان سوته دیرم

سگت ار پا نهد بر چشمم ای دوست

بمژگان خاک راهش رو ته دیرم

⇔⇔⇔⇔

دلم از دست تو دایم غمینه

ببالین خشتی و بستر زمینه

همین جرمم که مو ته دوست دیرم

که هر کت دوست دیره حالش اینه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد دوست از فریدون مشیری

دل من دیر زمانی ست که می پندارد

«دوستی» نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می‌دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته

بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن، هر رفتار،

دانه‌هایی ست که می‌افشانیم

برگ و باری ست که می‌رویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مهر» است

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس

زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه‌ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می‌باید کرد

رنج می‌باید برد

دوست می‌باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل‌هامان را

مالامال از یاری، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند:

شادی روح تو

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه، عطر افشان

گلباران باد

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جنگل ، پاییزی مه آلود سوخته و درخت و عشق

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

هی رفیق

بدون چتر کنارم قدم نزن، خیس دلتنگی هایم میشوی

دنیای من ابری تر از آن است که فکرش را میکنی

متن زیبا برای دوست

من

از میان واژه‌های زلال

« دوستی » را برگزیده‌ام،

آن‌ جا که

برف‌ های تنهایی

آب می‌ شوند

در صدای تابستانی یک دوست…

⇔⇔⇔⇔

دو چیز هیچ وقت از یاد آدما نمیره

دوستای خوب و روزهای خوب

یه چیز هم هیچ وقت از دل آدم نمیره

روزهای خوبی که با دوستای خوب گذشت

⇔⇔⇔⇔

رفــــیــــق…

مـبـادا “گـرفـتـه” بـاشـی;

کــه شـهـری را بـه نـمـاز آیـــات وا مــیــدارم

⇔⇔⇔⇔

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …

اول یکی یکی جمع شون میکنی تو بغلت بعدش یکی یکی پرت شون میکنی تو آب ؛

اما بعضی وقتها یک سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمی تونی پرت شون کنی …

⇔⇔⇔⇔

با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا

بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !

خـالی از هـر تشبیه و استعـاره و ایهـام …

تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :

دوستت دارم بهترین دوست دنیا

⇔⇔⇔⇔

فراموش کردن رفیقان بی احترامی به قانون خاطره هاست

ارادت مرا هر روز در سر رسیدت تیک بزن . . .

⇔⇔⇔⇔

پرسید دوست رو چون دوستش داری بهش نیاز داری

یا که چون بهش نیاز داری دوستش داری؟

گفتم چون دارمش بی نیازم…

بیشتر بخوانید : شعر در مورد جنگ ، و صلح و افغانستان و جنگ تحمیلی ایران و عراق

سلامتی رفیقایی که روز قیامت فقط زمین از دستشون شاکیه !

اونم به خاطر سنگینیه مرامشون . . .

⇔⇔⇔⇔

معجزه ای وجود دارد که دوستی نامیده می شود

و در میان دل اقامت دارد

شما نمی دانید که چگونه بوجود می آید و چگونه آغاز می شود

اما شادمانی که برایتان به ارمغان می آورد همیشه موهبتی خاص می بخشد

و شما متوجه می شوید که دوستی ارزشمندترین نعمت خداوند است!

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.