شعر در مورد انار ، ترک خورده و پاییز و عاشقانه و کودکانه

شعر در مورد انار

شعر در مورد انار و پاییز , شعر در مورد انار پاییزی , شعر در مورد انار , شعر در مورد انار ترک خورده

با مجموعه شعر در مورد انار ترک خورده ، اشعاری زیبا در مورد انار و پاییز ، زیباترین شعر در مورد انار عاشقانه در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار انار

باز من و

پنجره ی رو به باغ…

و انارهایی که از فرط نبودنت،

ترک برداشته اند…

باز من و

خاطره ی بچگی هایی که پشت درخت های پربار انار گم می شد

و رد پایی که تو را ،

تاپشت پرچین های باغ،

برای همیشه پنهان می کرد…

در کدامین لحظه ی پرشیطنت کودکی جاماندیم؟

⇔⇔⇔⇔

انار گونه هایت

از شرم ترک برداشت

وقتی دستانت را به آرامی گرفتم

دانه های یاقوت سرازیر شد

و چشمانت

ملتمسانه ،

عشق را از چشمانم می خواند

بگذار بی پروا دوستت بدارم

بگذار جسورانه تو را درآغوش بگیرم

شاید لب های سرد و یخ بسته ات ,

به گرمی بوسه ای زنده گردد

⇔⇔⇔⇔

درخت‏ ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه

چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏ های میوه شد و

چقدر جعبه‏ ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ ام آنقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خنده‏ ی کلاغان شد

⇔⇔⇔⇔

جز ما دو سه تا انار عاشق در باغ

کی مانده از آن تبار عاشق در باغ

گفتی که بهار عاشقان پاییز است

دلخونم از این بهار عاشق در باغ

سر داده به باد انار عاشق در باغ

از کار گذشته کار عاشق در باغ

“پاییز” نگو…! بگو که رستاخیز است

با اینهمه سربدار عاشق در باغ

⇔⇔⇔⇔

تمام لحظه هایم

به دنبال ناب ترین دانه های انار بودم

و هرگز دانه ای نیافتم . . .

کاش می دانستم که باغ چهار فصل تو پُر بود از انار

با دانه هایی به سرخی خون

آنگاه هرگز التماس به درختان خشکیده باغ خود نمی بردم . . .

⇔⇔⇔⇔

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن

به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست.

میلاد تو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

میلادی که با عطر بهار گره خوره است.

شعر در مورد انار و پاییز

هنوز لبخند میسازم

تا درونم را کسی نفهمد

برای دلخوشی دلم و دلخور نشد دلها

لبخندی همانند لبخند انار

که می گویند از رسیدگی ست

اما دریغ که از نرسیدن ست

دل انار از تنهایی می گیرد و به لبخندی ترد میشکند

تا با دستان باغبان از تنهایی در آید

و من اما آرزو دارم با دستان تو چیده شوم

پس لبخند میزنم

لبخندی اناری

فصل مهر چیدن من و لبخندم را به یادآور

ای مهربان

⇔⇔⇔⇔

بچه که بودم موقع گل انارها ی زنبور عسل رفت تو ی گل انار که هنوز درست باز نشده بود

.منم از روی کنجکاوی گل و محکم فشار دادم که زنبوره له بشه و بمیره

ولی چشمتون روز بد نبینه همچین نیشم زد که اشکمو درآورد.

آخه من هشت نه سال بیشتر نداشتم.

الان بعد از اینهمه سال هنوز خاطرش برام زنده است.

کاش هنوز همون روزا بود.

این روزا غصه ها از پا درمون آوردن صدامون درنمیاد…

⇔⇔⇔⇔

آسمان ، آبی تر ،

آب ، آبی تر ،

من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

رخت می شوید رعنا .

برگ ها می ریزد.

مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند .

من * ودا * می خوانم ، گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یکدست .

سارها آمده اند .

تازه لادن ها پیدا شده اند .

من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :

خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود .

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .

مادرم می خندد .

رعنا هم .

⇔⇔⇔⇔

باید به خرمالوهای کال سربزنم،

به انارهای سبز به آدمهای ناپخته

به آنها که هنوز عاشق نشده اند

بگویم که اتفاق بزرگی خواهد افتاد بگویم که پاییز در راه است…!

و من عاشقانه منتظرم…

⇔⇔⇔⇔

می توان عاشق بود

به همین آسانی…

من خودم

چند سالی ست که عاشق هستم

عاشق برگ درخت

عاشق بوی طربناک چمن

عاشق رقص شقایق در باد

عاشق گندم شاد!

آری

می توان عاشق بود

مردم شهر ولی می گویند

عشق یعنی رخ زیبای نگار!

عشق یعنی خلوتی با یک یار!

یا به قول خواجه

عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار!

من نمی دانم چیست

اینکه این مردم گویند….

من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم….

عشق را اما من

با تمام دل خود می فهمم!

عشق یعنی رنگ زیبای انار

شعر در مورد انار ترک خورده

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد

گل داد سرخ سرخ ، گل ها انار شد داغ داغ

هر انار هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

دانه های توی انار جا نمی شدند، انار کوچک بود

انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد.

⇔⇔⇔⇔

شعرای دفتر من

پر از غم و فریبه

تو قصه های مردم

غریبه ام غریبه

مثل گل اناری

دوستت دارم همیشه

داد می زنم تو دنیا

هیچی چشات نمی شه

وقتی که بارون بیاد

دلم می شه بهاری

دلم فزونی شده

⇔⇔⇔⇔

بالا برای توست من آنجا نمی روم

فالی بزن به نیت باران غزل بخوان

من می روم کنار خدا یا نمی روم

من باز هم رفوزه شدم تنبل کلاس

بالاتر از حروف الفبا نمی روم

دارا انار داشت آه آن طرف

دیگر سراغ غربت سارا نمی روم

مردی که اسب داشت بیامد غروب

تا شیهه طلوعست از آنجا نمی روم

⇔⇔⇔⇔

در شهر انار هوا که عالی!…خوب است

حال همه ی شهر؛ خیالی…خوب است

رونق اگر از پسته ی بابا رفته

پاینده ننه که وضع قالی ….خوب است

آبی سرجای خود؛لاکی جاخود

نقش خواندن ولالایی و لالی…خوب است

خونی شده انگشت ننه با پاکی

لیکن همه خوب؛وضع *حالی* …خوب است

امروز که دستمان نمیرود در جیبی

خاریدن جیبهای خالی…خوب است

القصه که روبه راه،حالمان هم جاخود

وضع همه چیز مثل مالی….خوب است

احوال انار هم اگر میپرسی

مثل یمن و چاد و سومالی …خوب است

⇔⇔⇔⇔

تنهایی تو را

دست های من تاب نمی آورد

“کافی ست انار دلت ترک بخورد”

دانه دانه هاش

بریزد در دهان من

تا سرخی صدای خنده هام

رنگ تو باشد

خودت را از آغوش من نگیر

آقای من!

دنیا در دستان توست

که آغاز می شود.

⇔⇔⇔⇔

پاییز

وفادار ترین فصل خداست

حافظه ی خیس خیابان های شهر را

همیشه همراهی می کند

لعنتی، هی می بارد و می بارد…

و هر سال

عاشق تر از گذشته هایش

گونه های سرخ درختان شهر را

می بوسد و

لرزه می اندازد به اندام درختان

و چقدر دلتنگ می شوند برگ های عاشق

برای لمس تن زمین

که گاهی افتادن

نتیجه ی عشق است…

شعر در مورد انار از شاعران بزرگ

پاییز را دوست دارم… ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ!

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻩ!

ﺑﻐﻀﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ!

ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ !

ﻣﻦ، ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻢ!

ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﻋﺮﻭﺱ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .

ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ؛ ﻟﻪ ﻧﮑﻨﻢ؛ ﺑﺮﮔﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ

ﻧﻔﺲ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﺍﻡ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﻧﺪ …!!!

⇔⇔⇔⇔

بخند خنده های تو

ترکیدن شاهوار کوهستان های انار است

و چشمه های خون دلم که روح مرا خیس می کند

بخند و کشتی سرگشته را به جزیره ای رهنمون شو

که جز برای تو کالایی ندارد

فرو شو در آب دریاچه فرو شو و آب را بشوی

در شعله زار تشنه فرو شو و آتش را گرم کن

دهان بر دهان زمین بگذار

و جان تازه به این مرده بخش.

در آب دریاچه فرو شو

و مرا در اتش خاموشت شست و شو ده.

“محمد شمس لنگرودی”

مطالب مرتبط

شعر در مورد برف کودکانهشعر در مورد افغانستان شعر در مورد خداشعر در مورد خواهرشعر در مورد آزادیشعر در مورد آسمان

شعر در مورد انار ، ترک خورده و پاییز و عاشقانه و کودکانه
4.4 (88.57%) 7 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.