شعر در مورد آذر ، ماهی ها + متولدین دختر و پسر آذر ماه

شعر در مورد آذر

شعر در مورد آذر , شعر در مورد آذر ماهی , شعر در مورد آذر ماهی ها , شعر در مورد آذرماه

با مجموعه شعر در مورد آذر ماه ، اشعاری زیبا در مورد آذر ماهی ها ، زیباترین شعر در مورد متولدین آذر در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار آذر

ترجیح می دهم که درختی باشم

 در زیر تازیانه ی کولاک و آذرخش

با پویه ی شکفتن و گفتن

 تا

 رام صخره ای

در ناز و در نوازش

باران

خاموش ار برای شنفتن

بی تو خاکسترم

 بی تو ای دوست

 بی تو تنها و خاموش

 مهری افسرده را بسترم

بی تو در آسمان اخترانند

 دیدگان شررخیز دیوان

 بی تو

نیلوفران آذرانند

ناگهان عشق آفتابوار نقاب برافکند

و بام و در به صوت ِ تجلی درآکند،

شعشعه

ی آذرخشوار

فروکاست و انسان برخاست.

باز مخمورم ، کـــجا شـــد ســـاقی ؟

آن سـاغر کجاست

تشنگـــــــان عشـــــــق را

آن آب چـــــــون آذر کجاست

شعر در مورد آذر ماهی ها

من دختر آذریم !

فــرزنــد سوم پاییز

حال و احوالم پاییزیست !

ساعتی آفتــــابی …

ساعتی ابــــری …

گاهی طوفــــانی …

ولی همیشه سبــــز … !

آذرمــاهــی هــا منــبــع روحــیــه بــرای خــودشــون

و دوســتــاشــون و کــلا اطــرافــیــانــشــون هســتــن

وقتــی یــه اتــفــاقــی بــراشــون مــیــفتــه

انقــدر خوب از پســش بــر مــیــان و روحــیــه شــونــو حفــظ مــی کنن

کــه همــه تعــجــب می کنــن!!!!!

یه آذر ماهی حتی از زندگی خودش هم می گذره

اون موقعست که باید خیلی بترسی

یه آذر ماهی بعد از اینکه تصمیم گرفت

کمانش رو تا آخر میکشه

بدون اینکه از بین رفتن چیزی براش مهم باشه

فقط به هدفش فکر میکنه

خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار

امروز بجشوند که سودای من اینست

دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم

کولکم و برفم همه فردای من اینست

باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر

کوچه های عریض آشتی کنان

 همصدایی دف ها و دست ها را

 گفتم : آن چشم ها را

 از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟

 گفتی : گواه گریه خدا داد است

دوستم داشته‌باش… بی‌ابهام

و میانِ خطوطِ دستم محو شو

دوستم داشته باش… برایِ یک هفته… چند روز… چند ساعت…

من دربندِ ابدیت نیستم

آذرم من… ماهِ باد

باران، سرما

من آذرم… پس بر تنم

چون آذرخش فروبار

دوستم داشته‌باش

یک آذرخش و دیگر شب! زیباییِ درگریز

که نگاهش ناگاه دوباره متولدم کرد

آیا دیگر نخواهمت دید در فراسوی زمان؟

قصری که تو بودی را بیابان خواهم نامید

این صدا را شب، جسمیت‌ات را غیاب

و آن‌گاه که در خاکِ بی‌حاصل افتی

آذرخشی که تو را آورد،‌ نیستی خواهم نامید

اگه دیــــدی یه آذرماهی…..

یکدفعـه ساکــت شد و کم حــــرف !!

شک نکن غـــــرورشو زیــر سوال بردی…

و اون یهـــویی ساکت شده …

نه بخاطر اینکه جوابـی برات نداره !!

نــــه …

اون به این فکر میکنه که چــــــرا

به تـــویی که در حــــدش نیستی ؛

همچین اجـــازه ای رو داده

که به غـــــرورش دست درازی کنی!

شعر در مورد متولدین آذر

من آذرماهی با همه چی میسازم ساکتم هیچی نمیگم

وقتی رفتارای اطرافیان ناراحتم میکنه سکوت میکنم

به روم نمیارم

اما روزی که صبرم تموم میشه …

دیگه هیچی و هیچکس واسم مهم نیست

دیگه هیچکسی جلودارم نیست

واسه همین همیشه گفتم بازم میگم

از ســـکـــوت آذرمـــاهـــی بــــتـــرس

ما آذر ماهـــــــیاااااا

اعـــــصاب : نــداریـــــم

لـــجباز : هستیم

غـــــرور : داریــم تـا دلِـــت بخـــــواد

روراســـــت : دُرُســـت مثلِ یـه اتـــــوبان تــو دلِ کویـــــر

سـَــــرسخـــــت : وحـــــشتناک

خونگـــرم : شـَــــدیـــــد

مهربـــــون : بسیـــــااااار

زیـــــبا:اووووووووووف

به آذر ماهـــــــی بودنمون افتخار میکنیم

بــــــــــهله…..

خواستم به اطلاع بعضی ها برسونم که عزیزم:

فِک نکن پیگیر یه آذرماهی نباشی پیگیرِت میشه ها !!

بعدِ چند وقت برگردی نمیگه چطوری !! میگه شُـــــــما ؟

یه آذری وقتی بره…

دیگه برگشتی در کار نیست…

اگه هم برگرده…..

دیگه اون آدم سابق نیست…

دیگه هیچیم مثل سابق نمیشه هیچی …

پس قدر بودنشو بدون! همین !

گـــذشت کــردن یـه آذر ماهـــــــی دو حالــت داره

یا اونقـــدر دوســتت داره کــه از اشتباهــت میگـذره

یــا اونقـــدر از چشـمش افتــادی کـه از خــودت و اشتباهــت، بـا هــم میگــذره

آذر ماهـــــــی حـــد وســط نـــداره…

♥ ♥ آذر ماهی ♥ ♥

یعنی خاص …

یعنی از پنجره ای در پاییز

روی ماه دانه برفی را

به شفق بوسیدن

یا که در آتش بی شعله چندی هیزم

در کنار یاری

به سحر تن دادن

یا همان کرسی زیبای گلی

را برای چندی

از پس خاطره ها

جان دادن … ♥

شعر در مورد آذر ماه

باد

 در نی لبک پاییز

 روزهای آخر آذر را

 با حزن زردی می دمد

 و آینه های کهنسال

 که شاهدان ایامند

 در سکوت سرد

خویش

 درختان برهنه از برگ را

 به تن پوش سفید برف

 وعده می دهند

مهر آمد آبان و آذر شد

 نوبت غارت خزان آمد

آیینه ای شدم

 آیینه ای برای صدا ها

فریاد آذرخش و گل سرخ

و شیهه شهابی تندر

 در من

 به رنگ همهمه جاری است

به نام تو امروز آواز دادم سحر را

 به نام تو خواندم

 درخت و پل و باد و

 نیلوفر صبحدم را

تو را باغ نامیدم و صبح در

کوچه بالید

 تو را در نفس های خود

 آشیان دادم ای آذرخش مقدس

میان دل خویش و دریا

 برای تو جایی دگر بایدم ساخت

در ایجاز باران و جایی

که نشنفته باشد

 صدای قدم ها و هیهای غم را

وقتی که فصل پنجم این سال

 با آذرخش و تندر و طوفان

 و انفجار صاعقه

 سیلاب سرفراز

آغاز شد

 باران

استوایی بی رحم

شست از تمام کوچه و بازار

رنگ درنگ کهنگی خواب و خاک را

و خیمه ی قبایل تاتار

تا قله ی بلند الاچیق شب

 آتش گرفت و سوخت

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند

ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز

آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند

چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم

از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند

ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست

چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند

آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد

مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند

هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس

اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند

در فروبند و بده باده که آن وقت رسید

زردرویان تو را که می احمر گیرند

به یکی دست می خالص ایمان نوشند

به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی

عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند

پس این پرده ازرق صنمی مه روییست

که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند

ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند

اگر او را سحری گوشه چادر گیرند

تو دورای و دودلی و دل صاف آن‌ها راست

که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند

خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق

حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند

شعر از مولانا

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس

چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس

جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان

وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس

سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم

نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس

عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت

حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس

هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او

جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس

خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد

گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس

چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست

بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس

هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب

چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس

مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست

سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس

گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایت

پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس

دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست

از بصر پروحل گوهر منظر مپرس

چونک بشستی بصر از مدد خون دل

مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس

رو تو به تبریز زود از پی این شکر را

با لطف شمس حق از می و شکر مپرس

شعر از مولانا

مطالب مرتبط

شعر در مورد آرامش دل

شعر در مورد آذر ، ماهی ها + متولدین دختر و پسر آذر ماه
4.4 (88.57%) 7 votes
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.