شعر در مورد آرزو ، داشتن بزرگ و خوشبختی و موفقیت و سلامتی از مولانا

شعر در مورد آرزو

شعر در مورد آرزو , شعر در مورد آرزوی خوشبختی , شعر در مورد آرزوی موفقیت , شعر در مورد آرزوی مرگ

با مجموعه شعر در مورد آرزوهای بزرگ ، اشعاری زیبا در مورد آرزو خوشبختی ، زیباترین شعر در مورد آرزو داشتن در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار آرزو

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت

همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی

و گر این شب درازم بکشد در آرزویت

نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی.

شعر از “سعدی”

⇔⇔⇔⇔

پس از ویرانه ی آه تو دودم سر بر آورده

 هزاران گردباد آرزو پیچانده آهم را

⇔⇔⇔⇔

من آرزوی تو کردم که بیشتر باشی

برای این دل سردم تو بال و پر باشی

⇔⇔⇔⇔

در شب گیسوان تو مست به خواب می روم مست به خواب این رهِ پر خم و تاب می روم

بوی تو می کشد مرا سوی تو می کشد مرا ای که تو سوی خویش و من سوی سراب می روم

هر شب از آرزوی تو در تب ماه روی تو در خم و تاب موی تو مست و خراب می روم

ای که نگاه می کنی بر من و آه می کشم ای که چو شمع از آتشی عشق تو آب می روم

ماه من آفتاب من باده ی من شراب من خانه ی روی آب من همچو حباب می روم

⇔⇔⇔⇔

از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد

تمام جستجوی دل ، سوال بی جواب شد

⇔⇔⇔⇔

دلخوش به جمع کردن یک مشت “آرزو”

این “شادی” حقیر همین است زندگی

⇔⇔⇔⇔

ما گشته ایم،نیست،تو هم جستجو نکن

آن روزها گذشت،دگر آرزو مکن

⇔⇔⇔⇔

دل بسته‌ام از همه عالم به روی دوست

وز هر چه فارغیم، به‌ جز گفتگوی دوست

ما را زمانه دل نفریبد به هیچ روی

اِلّا به موی دلکش و روی نکوی دوست

باغ بهشت کائن همه وصفش کنند نیست

جز جلوه‌ای ز صحن مصفای کوی دوست

گل‌های باغ با همه شادابی و نشاط

خار آیدم به دیده نبینم چو روی دوست

یک موی یار خویش به عالم نمی‌دهم

ما بسته‌ایم رشته جان را به موی دوست

بر ما غم زمانه زهر سو که رو کند

مائیم و روی دل به همه حال سوی دوست

ما جز رضای دوست تمنا نمی‌کنیم

چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست

شعر در مورد دوست

⇔⇔⇔⇔

گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم

تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم

⇔⇔⇔⇔

گره زدم نفسم را به آرزوی شما

ودست و پای دلم را به تار موی شما

شعر در مورد آرزو های بزرگ

هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقهء گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد

که زندگی کند بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیم ها نوازشم کنند

⇔⇔⇔⇔

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین

تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است

برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب

کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای

در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست

ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست

در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است

خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

شعر از پروین اعتصامی

شعر در مورد ثروت

⇔⇔⇔⇔

چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم

چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی

⇔⇔⇔⇔

عادت ندارم با خودم درگیر باشم

شلیک کن من را بکش یا آرزو کن!

⇔⇔⇔⇔

هوا هوای شکفتن هوای باران است

چقدر در تن تو آرزو فراوان است

⇔⇔⇔⇔

در حوالی آغوش تو که نه،

اما زندگی در میان قلب تو همیشه زیباست …

آنقدر زیباست که وقتی خودم را حتی در خیال و رویا

در میان قلب تو تصور می کنم نفس هایم تازه می شود

بغضهایم فراموش می شود

دلتنگی هایم رفع می شود

زندگی ام تازه بوی زندگی می گیرد

لحظه هایم غرق خوشبختی می شود

و این همان آرزوی قشنگی ست

که در میان هزاران آرزوی رنگارنگ تو را مانند خدا در میان قلبم

تا ابد بی حد و مرز می خواهم.

شعر از “امید آذر

شعر در مورد آرزو خوشبختی

آرزو  دارم   بگیرد   باز   ،    این    پیراهنم

بوی باران ، عطر ِ شالیزار ؛ هی یادش بخیر !

⇔⇔⇔⇔

حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته…!

دوست دارَم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو…!

⇔⇔⇔⇔

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

⇔⇔⇔⇔

همین که طالع بدخیم پیشانیم را فهمید

مرا غرق هزاران آرزو کرد و گذشت از من

⇔⇔⇔⇔

عشق رفتار خوبی با یک دوست نیست

آن را برایت آرزو نمی کنم

نمی خواهم چشم هایت را گمشده ببینم

در روزی بارانی گمشده در جیب بی انتهای…

آنها که هیچ چیز را به یاد نمی آورند!

⇔⇔⇔⇔

یک صاعقه باغ آرزو را خشکاند؟

تو در دل یک بهانه سرسبز بمان

⇔⇔⇔⇔

دل بود روی دوشم تابوت آرزوها

در خاک می شد اما هیچ از کفن نمی گفت

⇔⇔⇔⇔

مرا با برکه ام بگذار ، دریا ارمغان تو

بگو : جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

⇔⇔⇔⇔

از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم ،

خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی

⇔⇔⇔⇔

از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم ،

خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی

شعر در مورد آرزو داشتن

ندیده‌ ام رخ خوب تو، روزکی چند است بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است

یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای که صدهزار چو من دلشده در آن بند است.

شعر از “عراقی”

⇔⇔⇔⇔

سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو

پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام

⇔⇔⇔⇔

همچون نسیمِ صبح

لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم

در سینه هیچ نیست

بجز آرزوی تو…

⇔⇔⇔⇔

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست

چون باده ی لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده ی چشم توام باغ های سبز

در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو، بی تاب گشته ام

بر من نگاه کن، که شب و تابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست

سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شب های انتظار

چون خنده ی تو، مهر جهانتابم آرزوست.

شعر از “فریدون مشیری”

⇔⇔⇔⇔

ز تمام بودنی ها

“تو” همین از آن من باش

که به غیر با “تو” بودن

دلم آرزو ندارد!

⇔⇔⇔⇔

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى؟

شعر در مورد آرزو از شاعران بزرگ

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار

خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

شعر از حافظ

⇔⇔⇔⇔

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

شعر از حافظ

مطالب مرتبط

شعر در مورد استاد و معلمشعر در مورد انسان خوب شعر در مورد خنده یارشعر در مورد ادب داشتنشعر در مورد همدان

شعر در مورد آرزو ، داشتن بزرگ و خوشبختی و موفقیت و سلامتی از مولانا
4.7 (93.33%) 6 vote[s]
هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.