شعر در مورد حرف مردم ، و حرف مفت و حرف بیهوده زدن

شعر در مورد حرف مردم

شعر در مورد حرف مردم , شعری در مورد حرف مردم , شعر در مورد حرف مفت مردم , شعر زیبا در مورد حرف مردم

با مجموعه شعر در مورد حرف مردم ، اشعاری زیبا در مورد حرف مفت مردم ، زیباترین شعر در مورد حرف بیهوده زدن در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار حرف مردم

پیش ما لاف حقیـــقت نیست حرف مُفــــت کس

بین نامـــــردی و مـــردی راه صـــــد فرسنگ بُود

⇔⇔

در عشق تو گاه بت پرستم گویند گه رند و خراباتی و مستم گویند

اینها همه از بهر شکستم گویند من شاد به اینکه هر چه هستم گویند

⇔⇔

بیهده گفتار به یک سو فگن

حجت بر تو سخن حجت است

⇔⇔

مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان

نکوگو را و بدگو را نمی‌دانم نمی‌دانم

⇔⇔

خلق می‌گویند: زهد و عشق با هم راست نیست ما به ترک زهد گفتیم، این حکایت بر کجاست؟

ای که گفتی: از سر و سامان بیندیش و منوش باده، بادست این سخن، سامان چه باشد؟ سر کجاست؟

بیشتر بخوانید : شعر در مورد دلتنگی ، یار و کربلا و برای پدر و مادر و دوست و رفیق

طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردن

تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی

⇔⇔

طالبان عشق را دیوانه می‌گویند خلق

و آنکه در وی نیست عشقی، من نگویم: عاقلست

⇔⇔

دگر من خسته ام از حرف مردم شدم در کوچه عشق تو من گم

مگر مهمان چشمانت نبودم چرا فرقی ندارد جو و گندم

⇔⇔

غافل‌اند این خلق از خود ای پدر

لاجرم گویند عیب همدگر

⇔⇔

بد خلقم و بد عهد، زبان بازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

⇔⇔

پشتمان طرح نقشه هایی هست پشت هر نقشه حرف بسیار است

تا دهان مفت و گوش ها مفتند پشتمان حرف مفت بسیار است

⇔⇔

من اگر کافر و بی دین و خرابم به تو چه؟

من اگر مست می‌ و شرب و شرابم به تو چه؟

⇔⇔

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

⇔⇔

گویند نظر به روی خوبان

نهیست نه این نظر که ما راست

⇔⇔

باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان

ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست

⇔⇔

 مفت است اگر سنگدلیهای معلم

دلجویی اطفال به آدینه گذارد

⇔⇔

آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست

او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست

بیشتر بخوانید : شعر در مورد برف ، باران و زمستان + برف باریدن پاییزی و زمستانی از شاملو

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

⇔⇔

پیش از این گویند کز عشقت پریشانست حال

گر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته‌اند

⇔⇔

پرده بر عیبم نپوشیدند و دامن بر گناه

جرم درویشی چه باشد تا به سلطان گفته‌اند

شعر در مورد حرف مردم

افسوس خلق می‌شنوم در قفای خویش

کاین پخته بین که در سر سودای خام شد

⇔⇔

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ

گویند صبح نبود شام تو را دروغ

⇔⇔

حرف مردم باد است باورش بیهوده

تو چرا می‌شنوی؟ این همیشه بوده

⇔⇔

گویند بهر عشق تو خود را چه می‌کشی

بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ

گویند اشک چشم تو در عشق بیهده‌ست

چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ

⇔⇔

گویند چون ز دور زمانه برون شدیم

زان سو روان نباشد این جان ما دروغ

گویند آن کسان که نرستند از خیال

جمله خیال بد قصص انبیا دروغ

⇔⇔

گویند آن کسان که نرفتند راه راست

ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ

گویند رازدان دل اسرار و راز غیب

بی‌واسطه نگوید مر بنده را دروغ

⇔⇔

گویند بنده را نگشایند راز دل

وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ

گویند آن کسی که بود در سرشت خاک

با اهل آسمان نشود آشنا دروغ

⇔⇔

گویند جان پاک از این آشیان خاک

با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ

گویند ذره ذره بد و نیک خلق را

آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ

⇔⇔

خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی

جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ

⇔⇔

مردم می‌توانند در مورد شما هر فکری بکنند یا هرچیزی بگویند،

اما شما حق ندارید آن چیزی بشوید که آنها فکر می‌کنند یا می‌گویند.

⇔⇔

دلم گرفته از روزگار….

که آدمهایش همچون هوایش ناپایدارند….

⇔⇔

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

⇔⇔

عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند

من خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند

⇔⇔

مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی

پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد مادر , اشعار کوتاه ، زیبا و عاشقانه در مورد مادر فوت شده

هر کو به خرابات مرا راه نماید

زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید

⇔⇔

چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش

از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است

⇔⇔

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

شعر در مورد حرف مفت مردم

خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقان

حدیث درد من هم از کناری در میان افتد

⇔⇔

مردم هنوز پشت سرم حرف می‌زنند

از اینکه سخت در به درم حرف می‌زنند

⇔⇔

این فصل، فصل آخر است ببخش، عاشقانه نیست

صدبار گفته‌ام که می‌روم، ببخش صادقانه نیست

⇔⇔

در ملک عشق هر که شفا یابد از مرض

رسوای خلق گردد و گویند سال ها

⇔⇔

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند

قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

⇔⇔

گویند به هم مردم عالم گله خویش

پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟

⇔⇔

گفتند عینک سیاهت را بردار … دنیا پر از زیباییست !!! عینکم را برداشتم …

وحشت کردم از هیاهوی رنگها آدمها هزار رنگ می‌شوند …

عینکم را بدهید می‌خواهم به دنیای یک رنگم پناه ببرم!! …

⇔⇔

اگر بدانید مردم چقدر به ندرت فکر می کنند،

هیچ‌گاه از اینکه درباره‌ی شما چه فکر می‌کنند، نگران نمی‌شوید!!

⇔⇔

انسانهای بزرگ قیـافه‌ای بزرگ ندارند انسانهای بزرگ روحـی بزرگ دارند

بـزرگ باشیــــد…

⇔⇔

چایــــــــت را بنوش و نگران فردا نباش

از گنــــــدم‌ زار من و تو مشتی کاه می‌ماند برای بادها…

⇔⇔

حرف مفت جفنگ بی سر و ته

مثل حرف حساب می بینم

⇔⇔

کلی گویی آفت شعر است

حرف مفت آفت ذهن است

⇔⇔

ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

 شاید در دروازه را… …..اما دهان را…

⇔⇔

تو با منی من با توام پس فکر ما باش

 ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

بیشتر بخوانید : شعر در مورد پاییز ، اشعار زیبا در مورد پاییز و باران و انار و عشق و عاشقی

حرف مفت زن» معمولا سعی می‌کند

در سایه باشد و کمتر وارد گود می‌شود

⇔⇔

حرف مفت زن» سعی می‌کند

خود را به صورت یک منتقد معرفی کند

⇔⇔

آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد

⇔⇔

نگویند عاجز ز نظم است هاتف

گروهی که خود گاه نظمند مضطر

⇔⇔

گویند مرا که دوزخی باشد مست

قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند

فردا بینی بهشت همچون کف دست

⇔⇔

گویند رقیبان که ندارد سر تو یار

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟

⇔⇔

حرف مفت جفنگ بی سر و ته

مثل حرف حساب می بینم

این همه دود و دم که در شهر است

بوی عطر و گلاب می بینم

آب جوهای شهر تهران را

چون طلای مذاب می بینم

⇔⇔

کلی گویی آفت شعر است

حرف مفت آفت ذهن است

ذهن الکن ستاره بشمارد

ذهن یاغی ستاره می چیند

شعر در مورد حرف بیهوده

ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

 شاید در دروازه را… …..اما دهان را…

 آرایشت نظم سپاهی را به هم ریخت

 بر صورتت پاشیده ای رنگین کمان را

⇔⇔

تو با منی من با توام پس فکر ما باش

 ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

⇔⇔

حرف مفت زن» معمولا سعی می‌کند

در سایه باشد و کمتر وارد گود می‌شود

⇔⇔

حرف مفت زن» سعی می‌کند

خود را به صورت یک منتقد معرفی کند

بیشتر بخوانید : شعر در مورد افغانستان ، جنگ و وطن دوستی و شعر کوتاه در مورد کابل

حرف مفت زن» همیشه از وضع موجود

ناراضی است

⇔⇔

حرف مفت زن»

معمولا کم حافظه است

⇔⇔

حرف مفت زن»ها به خودشان هم

رحم نمی‌کنند

⇔⇔

پیش ما لاف حقیـــقت نیست حرف مُفــــت کس

بین نامـــــردی و مـــردی راه صـــــد فرسنگ بُود

⇔⇔

 مفت است اگر سنگدلیهای معلم

دلجویی اطفال به آدینه گذارد

⇔⇔

 سرکه مفت از عسل با آن که شیرین تر بود

این نبات مفت بود از زهر قاتل تلخ تر

⇔⇔

 فرصت هستی ندارد دستگاه انتظار

مفت امروزیم پس ای وعده فردا بیا

⇔⇔

 عشرت از رنگست هر جا گل بساط آرا شود

مفت جام ما که میگردد بدوران شما

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.