شعر در مورد آبادان ، شعر کوتاه نو در مورد سینما رکس آبادان و شکست حصر

شعر در مورد آبادان

شعر در مورد آبادان ، شعر کوتاه نو در مورد سینما رکس آبادان و شکست حصر

شعر در مورد آبادان ، شعر کوتاه نو در مورد سینما رکس آبادان و شکست حصر همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد آبادان

یکی بود یکی نبود – زیر گنبد کبود – آبادان نمونه بود
آبادان گرمای سخت – آبادان صنعت نفت
آبادان رفاهی داشت – آبادان صفایی داشت – آبادان بریمی داشت – آبادان بوارده داشت – آدمای مهربون – آدمای ساده داشت
تو لین یک زنای چادر به سر – گپ میزدن عین روزای سیزده به در
نون وایی ها تنور تنور – بوی خوش ماهی سبور
تو لین ده از هر خونه یه بچه ای سر میکشید
آخ که دلش واسه گل گوچولو پر میکشید
یادش بخیر احمد آباد – یادش بخیر جمشید آباد
نمیدونم نمیدونم دوباره صبح زود –  بازم فیدوس شرکت میزنه
بازم دوباره کارگرا مهندسا میرن ریفانری
نمیدونم نمیدونم دوباره شهر من –
 شهر قشنگ من که مهره ها و پیچ آن به دست من – به دست تو – به دست او -ساخته شده – بسته شده
بار دگر زنده میشه ؟

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد آبادانی کشور

خوشا اقلیم خوزستان و خورشید خطر خندش

پسین و صبح نخلستان ، شب کارون اروندش

جواهر شرمگین ، چون کیمیا ، از خاک زر خیزش

و شیرین کام دریا ز آبهای آبرومندش

زمستان رفته از یاد تقویمش ، که هر سالی

بهاران ست و تابستان ، خزان هم روزکی چندش

پس از ایام نوروزی ، به تابستان گراید سال

بهار از سینه آذر ، بود تا ساق اسفندش

به نخلستان از آن بینی به سر هر نخل را چتری

که آتش بارد از خورشید قهار ظفرمندش

شقایق زار ها بینی شکفته در زمستانها

که در جای دگر هرگز نمی بینی همانندش

اگر من پیش از این می دیدم اینجا را نمی گفتم

خوشا تهران و چشم انداز بشکوه دماوندش

لب کارون و اروندش تفرجگاهها بینی

که از حسرت کند خون در دل تجریش و دربندش

مسافر بیند ار شبهای کارون و بلم رانی

نخواهد بود دیگر هیچ جا چندین خوشایندش

خبرها می شنیدم حسن سبز هند را بسیار

ولی دیدم به خوزستان عیان بی مثل و مانندش

مکرر کن امید این نغمه تا خاطر نشین گردد :

خوشا اقلیم خوزستان و خورشید خطر خندش

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کشمش ، و غوره و اشعاری از شاعران بزرگ درباره کشمش

شعر در مورد آبادانی

غم آبادان

آبادان سوز تو بوده آن غزل های غمین

درد جانسوزت نموده غمهایت را عجین

غافلند مردم زبودت آن همه عزت که بود

تا که عزت باز آید دورباشد خشم وکین

تو که آبت هچون زمزم بودشیرین شرآب

رودهایت زخم خوردند ازبَرِ مشتی لعین

چه حماسه دیده بودند در ره پایداریت

حال یادت ضجه میزد رودهایت بود شیرین

سبزی و سرسبزیت از آب وتاب افتاده است

نخل هایت از پس شوریی آب خوردند زمین

مردمت گر مهر وشوق از تو نداشتند دردرون

با دلی غم دیده میکردند ترکت با حزین

چون که داری مردمی عاشق دردوروبرت

صادقند و غیرتت داده سودای برین

هرچند شوری آب دردی در سوز من است

عاشق رویت همیشه هستم وخواهم همین

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عمران و آبادانی

آبادان شهر صفا

آبادان شهر همیشه صادقم

عاشقانت بوده اند سوزه دلم

ای شکوه عشق از مردان تو

صادق و عاشق همه زنهای تو

ای که کویت با خون پاکی شده

هر دو رودت در برت جاری شده

سبزه وبلبل همیشه سوی تو

من به قربون همه جادوی تو

آن بهار تو همه سبز وچمن

گل به سبزه سوسن وسازوچمن

در صفایت کاروان راهی شده

با صفایت هر دلی درمان شده

مردمت هستند همه مهمان نواز

صادق و بی شیله پیله، کان نیاز

کان نیاز عشق را درمان کنند

بر سر کویت همه شادان کنند

همچو دُری در برت روح و صفا

او دهد براین دلت صلح وصف

باش در کویش همی راهی شوی

با من و آن دوست هم بازی شوی

یادگاری تو از این شهر می بری

که همه چیز خود از یار می بری

باش تا دیده به سویت خاک کنم

آن غم هجران فراموشت کنم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره آبادان

آبادان

در آبادان همه خوب

خوبند و پر حرارت

از عاشقا نپرسید

عاشق ترند زمجنون

عهد و وفای آنها

بی حد وتوانا

خورشید سوزنده

اما بهار است اینجا

از هر طرف که بینی

رودخانه جاری است اینجا

دو رود پر خروشان

از هر طرف به دورش

کارون ما به شرقش

اروند ما به غربش

آه که نمی دانی

زیباست وپر معنی

وقتی که می روی تو

در خضر آن زیارت

مهد دلیران بود

ان لحظه که جنگ بود

از هر طرف به کینه

می زد دشمن آتش

عاشق همیشه در او

می کرد حماسه ها او

این دفعه معشوقش

وطن بود و شهادت

در آن زمان که صلح شد

از هر طرف مردم

سویش همه دویدند

اما خانه ندیدند

خانه همه خراب بود

آتش به جان ما بود

با هم تلاش کردیم

ساختیم شهر مان را

هر چند هنوز خرابی

در شهر ما زیاد است

اما به لطف رودش

سرسبزی پایینده

هر عاشق که آید

معشوقش را دیده

در این شهر درویشی

به وصل خود رسیده

ای آبادان با مهر

باشی همیشه سرسبز

سرسبزیت زمردم

دوستت دارند چو دیده

بیشتر بخوانید : شعر در مورد شلیک ، متن و جملات و شعر زیبا در مورد شلیک به قلب عاشق

شعری در مورد آبادان

آبادان معنی این نام تو چیست ؟

سبب تلخی این کام تو کیست ؟

جان فدای نام و مفهومت وطن

در رهت گردید هزاران تن کفن

آ اول آتشی بود شعله ور

داع آتش بر جبین بوم و بر

قصه ی شاخ گوزن و آتش است

شعله های سالن اما درکش است

آتش آمد سینما رکس را درید

نام آن تن سوختگان هم شد شهید

ب تو بانگ شهیدی نیمه جان

در کنارش لشکری آه و فغان

از سر گلدان تو چیدند گلی

نام این گل نیست جز دریاقلی

مردمان شهر من در به درند

نخل های شهر من هم بی سرند

یک سخن با من تو از یاران بگو

از شکست حصر آبادان بگو

صد هزاران تن به خاک و خون نشست

تا که شهرم آبادان حصرش شکست

آ دوم آه و ناله حرف زور

سهم مردم گرد و خاک و آب شور

شهر من مسجد کلیسا هم جوار

ما خزان دیدیم در فصل بهار

عده ای دنبال دارو بی قرار

عده ای هم چاکرند و سکه خوار

دال تو دردیست در جان و تنت

تکه تکه گشته این پیراهنت

درد را چون جامه ای پوشیده ایم

بارها ما شوکران نوشیده ایم

ما به درد تو عادت کرده ایم

تن خود با شط طهارت کرده ایم

نون تو نانی است که اندر سفره نیست

صدهزار افسوس دزد نان خودیست

نفت آبادان به یغما میرود

دود مشعل در نن ما میرود

آبادان ای سرزمینم ای وطن

خاک تو باشد مرا در گور کفن

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر آبادان

بشنو اینک قصه ی این شهر را

نوش کن با من تو جام زهر را

شهرم آبادان ز آّبادی تهی ست

گو گناه مردم این شهر چست ؟

روزگاری شهر ما آباد بود

شادی اندر شهر ما آزاد بود

بانگ فیدوس زینت این شهر بود

غصه هم با مردمانش قهر بود

شادی این شهر شد آه و فغان

شهر شد جولانگه آن دشمنان

بوی باروت بوی ترکش بوی خون

نعش بی تابوت در دشت جنون

خانه های شهر را آتش زدند

خنجری بر قلب بی تابش زدند

هر شب ما می گذشت کابوس وار

یک گلوله باز هم یک انفجار

کودکی بود ترکش جانش گرفت

آسمان از شرم بارانش گرفت

شهر من سر تا به پا خون بود و بس

نعش های بی کفن در پیش و پس

ما به خود گفتیم تا هجرت کنیم

درد خود با هموطن قسمت کنیم

عده ای آنجا تهمت می زدند

حرف از ترس و خیانت می زدند

گر زنی زخم زبان هم کم بزن

اندکی زخم مرا مرهم بزن

هموطن این جنگ بود بازی نبود

عشوه ای از بهر طنازی نبود

شهر من سر تا به پا در خون نشست

تا که لشکر آمد و حصرش شکست

عاقبت دشمن برفت از شهر ما

لب به لب پر گشت جام زهر ما

قصه ی غم را نوشتیم خط به خط

اشک ما جاریست همچون رود شط

داغ دارد این دلم همچون تنور

شهر شد ویرانه ها و آب شور

بنگرید این عاشقان سینه چاک

سهمشان امروز شد این گرد و خاک

آبادان جانم فدای خاک تو

جان فدای قصه ی غمناک تو

بیشتر بخوانید : شعر در مورد کچل ، شعرهای طنز در مورد کچل و کچلی و کچل ها و کچلا

شعر کوتاه در مورد آبادان

من و تو آبادان

غریبانه نشسته ایم

ونخلهای سربریده را

یکی یکی می شماریم

من وتو آبادان

تنها در زیر نور ماه

خاطرات گذشته را

ستاره به ستاره در آسمان می نگاریم…

من و تو آبادان

شبهای زیبای گذشته را

در آغوش یک نگاه گرفته ایم

ودر امواج اروند و کارونت

با ماه رقصیده ایم

من و تو آبادان

کودکانه با کودکان نخل ها یمان

در کارون و اروند آب بازی می کنیم

با تکیه بر نخلهای بی سر

یکی یکی کودکان نخلهایمان را می کاریم

وقت آن است

به عزت گذشته بر گردیم

ای همه از تو جان

شهر زیبایم آبادان

سعید مطوری / مهرگان

از دفتر تنهایی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد سینما رکس آبادان

غریبانه نشسته ایم

و تو گوهری پنهان

تنها در نور ماه

وخاطرات گذشته ات را

ستاره به ستاره می شماریم…

توشبهای زیبایت را

در آغوش گرفته ای

با موج موج کارونت

با صدای آب

رقصی خاطره انگیز دارد مهتاب…

ما همچون نخلهایمان استواریم

از خود گذشته ایم

در فکر یاریم

ای اشک چشمانت

غمنامه ی ما

دور باشد از تو خزان

ببین با تو هستیم ” آبادان “

سعید مطوری / مهرگان

از دفتر غمنامه

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شکست حصر آبادان

به یاد شهدای سینما رکس آبادان

از خانوده همسایه یک نفر کم شد

چشمان مادری از اشک پر از نم شد

قصه شاخ گوزن بود وآتش و دود

تن ها سوخت وهوا پراز سم شد

جامه سیاه عزا بر تن مردم رفت

لبها بسته و قامت یک شهر خم شد

خنده ای بود بر لب مردم این شهر

خنده ها مرد ودلها پر از غم شد

سینما در آتش سوخت و از آن شب

بهشت شهرما به سان جهنم شد

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره آبادان

“آبادان”

از کوچه های خاطره

تا جوی های سیمانی

دگر آب جوی بوی مولیان نمی دهد

از حبانه های کنار آبهای نهر

تا دس مله توی حفار های درون بیرون شهر

دگر سیم های مشبک فلزی

بوی شمشاد نمی دهد

از مخازن نفت و کت کراکر پالایشگاه

دگر باور قدیمی تو بوی گیس نمی دهد

بلوک های خرد شده کنار دست هایت

ساختمان ۲طبقه نمی شود

ابر های متوالی جواب

خیسیدن مرا نمیدهد

خنجری سرخ بر صورت نا معلوم شرجی!

آینده ای که فرو میرود در گرد وغبار

بی احساس آرزوهایم

چین و چروک پیشانی ات

خبری ز جوانی ندارد

بتاز ای اسب سپید یال

۴۰ متر دریا به نامت ای دریا قلی!

ایستگاه تفکر گرسنگی

یک سمبوسه ی آتشین!

نیتی عمیق از جنس ذوالفقاری

احمد آباد قبله است

ودست فروشی که فریاد میزند

عینک ریبون با طعم لاف

بیشتر بخوانید : شعر در مورد زودرنجی ، عکس نوشته و متن زیبا درباره زودرنجی

شعر درباره ی آبادان

نشستم شعر هایم را تکاندم

که پایت را به این دفتر کشاندم

اگر چه خاطراتت خاک خورده است

تو را جارو کشیدم ، خوب خواندم

***

بفرما تا بنامت سر بریزند

شکر در دست یکدیگر بریزند

تمام شهر را گفتم بیایند

غزل در پای این دختر بریزند

***

اگر باید ببارم با تو باشد

سر کوچه قرارم با تو باشد

هوای مثنوی از سر، که افتاد

دوبیتی دوست دارم با تو باشد

***

کمند گیسوانت را بیاور

کمی از بازوانت را بیاور

تو و امر به معروف نگاهم

من و آغوش تو… الله و اکبر!!!

***

بپوش آن روسری ای زن ، نبینند

تو را بی روسری اصلن نبینند

حجابت را رعایت کن دقیقن

سرکوچه تو را با من نبینند

***

ببین…شهر شما دور است آقا

تمام راه ناجور است آقا.

ضرر کردی به من چیزی نگویی

نیا چشم جهان شور است آقا

***

نه راه من نه تو یک راه دیگر

و مشتی جمله ی کوتاه دیگر

برو فعلن تو را لازم ندارم

قرارم با تو باشد ماه دیگر

***

الهیه ونک تجریش با تو

سری هم این وسط تا کیش با تو

خدا رامی فرستم گل بچیند

بیا ایندفعه این درویش با تو

***

خود سرسبزی گیلان بنامت

چغازنبیل خوزستان بنامت

اگر هم بیشتر می خواهی از من

بیا ششدانگ آبادان بنامت

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر آبادان

آبادان آباد نیست…

ذهنم امشب شدست ازغمت سرگردان

تا کی می مانی این چنـیـن تو ویـران

روزگاری داشـتی دیگران را حیـران

کز چگونه ممکن است نمانی آن چنان

دست تـقـدیـر بر رخـت ، صد دام ها

جلـوه کـردن ایـن میـان بـا غـیـرتـان

مـردمـت بی وفـا نا مـانـدنـد آمـدنـد

لیک آن دوست دگر ندارد جلوه ی ناز آنچنان

برگونه ات وصله ای بر دست عصا،

مـویـت سـپـیـد و دل افـگـا ر..

که کرد این را که لعـنـت بـر او باد

ملـحدان کردند ما نا توانـیـم کـرد،

چـون ممکـن اسـت ما را ایـن کار

ما توانیم سوز جان خواریم بی هیچ آخ

دریغ از آن که این چنین نیابی چهره ناز.

زمان آورد و برد هنوز عاشقان درغم؛

یا که همت نکنند تا شوند به وصل آشنا

ازدل مرهـم نهند و از جان ، جان؛

بر چهره ات پا ک نهاد ؛

تا یاد کنی خاطرات با نو عاشقان،

بسپری خویشتن را به چرخ گران؛

آن اکسیر گرانمایه به عشق خوری

که هنوز هم هست چشم به راه تو در این میان.

⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه درباره آبادان

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزار کسبی ششان

همه بنده ناب یزدان پاک

همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد

ز پشت فریدون نیکو نهاد

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما

که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان ؟

کز آن سوخت جان و دل دوستان

خرد را فکندیم این سان ز کار

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار ؟

نبود این چنین کشور و دین ما

کجا رفت آیین دیرین ما ؟

همه جای مردان آزاد بود

به یزدان که این کشور آباد بود

کشاورز خود خانه و مرز داشت

در این کشور آزادگی ارز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آن روز دشمن به ما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بردگیست

دو صد باره مردن به از زندگیست

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم

بیشتر بخوانید : شعر در مورد غلط ، کردم و غلط املایی و برداشت و انتخاب و قضاوت و باور غلط

شعر زیبا درباره آبادان

تو نیستی!!!

تو نیستی،نه،و تحویل می شود ناگاه

دقیقه- ثانیه- تبدیل می شود ناگاه

چه لحظه های کریهی /چه روزهای بدی

از این نمونه تفاصیل می شود ناگاه

بدون تو همه روزهای زندگیم_

به روز واقعه تبدیل می شود ناگاه

نگاه کن!دل من از نگاه یخ زده ام

که قطره،قطره…و قندیل می شود ناگاه

ببین چگونه خود را نفس نفس زده ام

و در سکوت تو تحلیل می روم ناگاه

برادران!کمک کنید- از آنها

اگرچه دورو برم ایل می شود ناگاه

برادر سببی و یا بردار نسبی-

ولی چه فرق که قابیل می شود ناگاه

نه،سنگسار شدم-هی به داد من برس…

آه… پرنده گاه ابابیل می شود ناگاه

زمان!بایست!یکی نیست…تیک-تاک –درینگ

هزار و سیصدو…تحویل می شود ناگاه

⇔⇔⇔⇔

شعر نو در مورد آبادان

نه آبادان، نه خرمشهر می ماند

نه این عزّت به گوش دهر می ماند

نمی رفتی اگر ای لاله ی سرخ

چه ننگی از برای شهر می ماند

***

شهادت این زمین را آسمان کرد

زمین را قبله گاه یک جهان کرد

فراری داد دشمن را ز خانه

عدو را، سست و خوار و ناتوان کرد

***

شما چون نخل ها اِستاده بودید

به یاد کربلا آماده بودید

اگر آتش، اگر درد و عطش بود

شما دلداده و آزاده بودید

***

یقین دست شما، دست خدا بود

که خرمشهر همچون کربلا بود

خدا آزاد کرد این سرزمین را

که معراج بلند لاله ها بود

***

فدا شد جانشان در ورطه غم

نشد چیزی به حق خواهی مُقَدَم

که آبادان و خرمشهر باشد

همیشه تا ابد، آزاد و خرّم

***

چو روح الله آن فرمانده فرمود:

که باید حصر را هرگونه بگشود

شکسند حصر آبادان به همّت

دگر چشم عدو یک دم نیاسود

***

خروشان موج چون اروند بودند

به گوش این زمانه، پند بودند

که ماییم عاشقان وصل دلدار

برای وصل با لبخند بودند

***

رهاورد شما عشق است و نور است

که خوزستان پر از شور و غرور است

به لطف آن رشادت ها که کردید

همیشه خصم از این خاک دور است

***

شهیدان خدا، تا زنده هستیم

ز خون پاکتان شرمندهه هستیم

همیشه عاشق روی شماییم

ز مهر رویتان آکنده هستیم

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.